::آن سوی خیال::

 

لیست کتاب ها

۴شنبه ،۴ کتاب از شهر کتاب خریدم : بوی خوش عشق از آرش خسرو پناهی* برای همیشه از جودیت گلد*عروسی سکوت از فرنگیس آریانپور *بخت سپید زمستان از مهناز صیدی

- جمعه کنکور داشتم ،دقیقا ً نمیدونم چیکار کردم ،چون کوتاهی کردم و نخوندم!

- لباس ِخانوم همسایه تقریبا ً آماده شده فقط مونده پایینش رو بدوزم !

- دیروز به یکی از دوستام که زنگ زدم درمورد ۱موضوعی حرف زد ،البته حرف ِجدیدی نبود ولی خوب برام ۱ لباس دوختند هی دارند پیش میرند منم از ترس مامان فقط سکوت کردم

- امروز رفتم نمایشگاه بین المللی کتاب بوشهر،این کتاب ها رو خریدم :

عشقه * الی * به دنبال دل خود باشید * جین ایر * الهه عشق * به راستی دوستت دارم * هیچ چیز جاودانه نیست * مرغان شاخسار طرب * دروغ های صمیمانه * دردل شب *رازها * یاد بود عشق * وسوسه های خطرناک

- دارم ۱ کارایی میکنم، ۱ ریسک هستش نمیخوام به بعدش زیاد فکر کنم ،فقط چون در این زمان فکر میکنم درست ترین کار همینه میخوام انجام بدم

*

- جمعه که رفتیم دانشگاه واسه کنکور کلی سوتی دادم،هنوز وقتی با خانوم قاسمی درموردشون حرف میزنیم کلی میخندیم...

یه چشمه اش اینه: بابا پرسید کنکور رو چیکار کردی....؟

من زودتر از خانوم قاسمی گفتم: خیلی آسون بود اگه ما خونده بودیم خیلی قبول میشدیم

*

عصر که با خانوم قاسمی ،نمایشگاه رفتیم قبل از داخل شدن کلی سربه سر هم گذاشتیم بعد از کتاب خریدن کتاب ها رو دادم اون بگیره...البته بعدش تعداد کتاب ها اونقدر زیاد شد که مجبور شدیم ۳ قسمتش کنیم( خواهر خانوم قاسمی هم اومدش)...

کلی کتاب بود ،دنیای ِمنم کتاب هستش...کلی ذوق میکردم غرفه ها رو میچرخیدم...اولین غرفه ای که دنبالش بودم غرفه انتشارات شادان بود که آخرین غرفه ای هم بود که دیدم

برای برگشتن به خونه خانوم قاسمی کلی سرم غر زد که من هروقت با تو میام مجبور میشم خرید کنم...این دفعه تصمیم نداشتم چیزی بخرم ...

*

هیچم...اصلنم لحن ِنوشتن ِ من جدی نبودیه جوری هم نبودش...

==> خداجونم شکرت،ممنونم بخاطر ِهمه چیز،بخاطر ِلحظه های شادی که میگذرونم ازت تشکر میکنم،همیشه همیشه دوستت دارم خداجونم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۷ساعت 21:55  توسط باران  | 

 

http://baharnarange.parsaspace.com/kharchang.jpg

خرچنگ دریایی لاک ضخیمی بر پشت دارد که اندامش را محافظت می کند. این جانور با داشتن این لاک که جسم او را محبوس کرده است نمی تواند رشد کند. تنها با دور انداختن این لاک است که می تواند رشد کند و بزرگتر شود. وقتی خرچنگ دریایی لاکش را از خودش جدا می کند، در حقیقت سپر بلای خود را از دست می دهد و آسیب پذیر می شود، زیرا تا وقتی که لاک تازه ای بر پشتش نروید پوستی نازک و صورتی اندامش را می پوشاند که قدرت حفظ او در برابر جانوران دیگر و تخته سنگها را ندارد. به عبارت دیگر او به خاطر رشد بیشتر مایل است زندگی خود را به خطر بیاندازد.

نتیجه:

اگر نتوانید ریسک کنید نمیتوانید رشد کنید.اگر نتوانید

رشد کنید نمیتوانید بهترین باشید.اگر نتوانید بهترین

باشید نمی توانید شاد باشید و اگر نتوانید شاد باشید

چه چیز دیگری مهم است؟

"دیوید ویسکات"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷ساعت 2:10  توسط باران  | 

دیروز ساعت 6 بیدار شدم

عصر کلاس زبان داشتم نرفتم

رکورد شکستم وبگذرم نرفتم

یه خوده نا آرومم ولی خوبم

می گذره ...بهتر میشم شاید اولش سخت باشه ولی میگذره

امروز بازدید اون یکی وبلاگم  نهصد خورده بود

همین

کیک پختم دستم درد نکنه  D:

کلی هم سربه سر لیلا گذاشتم D:

همین

( زندگی پر از لحظه های استثنایی است که فقط یکبار در این لحظه ها قرار میگیریم

فیلم تعطیلات (the holiday) هم دیدم

I LOVE You

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۷ساعت 2:40  توسط باران  | 

 

امروز این فیلم رو دیدم :

http://gfx.filmweb.pl/po/19/79/261979/7128738.3.jpg

فیلم The Holiday که محصول سال 2006 می باشد.
خلاصه داستان: ایریس عاشق مردی شده که آن مرد قصد ازدواج با زن دیگری را دارد٬این وسط ٬آماندانا فهمیده است که مردی که با او زندگی می کند نسبت به او بی وفا شده است.آن 2 زن که تا حالا هیچوقت همدیگر را ندیده بودند و 6000 مایل با هم فاصله داشتند٬. آنها همدیگر را آنلاین در سایت مرکز مبادله  خانه  ملاقات می کنندو ناخوداگاه خانه ای را برای تعطیلات انتخاب می کنند. ایریس حرکت می کند به طرف خانه ی آماندانا در لس آنجلس در هوای آفتابی کالیفرنیا طوری که آماندانا رسیده بود با پوششی از برف. کمی بعد٬ از رسیدنشان به مقصد٬ دو زن پیدا کردن آخرین چیزی را که هردو می خواهند یا انتظار دارند:
یک داستان عاشقانه ی جدید آماندانا شیفته ی خوشتیپی بردار آیریس( گراهام) و....
سبک فیلم : کمدی ،رمانتیک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۷ساعت 15:3  توسط باران  | 

سلام گلم

الان میخوام بخوابم ناپرهیزی کردم میخوام زود بخوابم D:

خوبی؟ منم خوبم ، یه خورده یه جوریم 2 روز نرفتم تو کلوب...

خیلی مقاومت میکنم امیدوارم امروز آمارم چک نکنم

همین برم بخوابم

دوستت دارم


+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۷ساعت 2:7  توسط باران  | 

 

 

مرد مومنی، به طرزی ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد. چون می‌دانست خدا او را به نحوی کمک خواهد کرد. دست به دعا برداشت: «پروردگارا! بگذار که من در بخت آزمایی برنده شوم.»

او سال ها و سالها دعا کرد و اما همچنان فقیر ماند.

سرانجام روزی مرد و از آنجا که مرد بسیار با ایمانی بود، بلافاصله به بهشت برده شد.

وقتی به آنجا رسید، از وارد شدن سرباز زد. او گفت که تمام عمرش را مطابق تعالیم مذهبیش زیسته‌است، اما خدا هرگز اجازه نداده است که در مسابقه بخت آزمایی برنده شود. با انزجار گفت:«هر چه به من وعده داده بودی،‌ دروغ بود.»

خداوند جواب داد: «من همیشه برای کمک کردن به تو آماده بودم. اما با وجود این که من می‌خواستم کمکت کنم، تو حتی یک بلیط بخت آزمایی هم نخریدی.»

نتیجه : دعای واقعی آن نیست که از خدا بخواهیم به ما کمک کند بلکه این است که به او اجازه چنین کاری را هم بدهیم

+ نوشته شده در  شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷ساعت 23:45  توسط باران  | 

سلام گلم خوبی؟

منم مرسی

امروز دخترم دختر خوبی شده کلوب رو چک نکرده البته وبگذر همدم رو چک کرد

تقلب کرد و چشماش مدام به دنبال یه IP بود ولی کارش رضایت بخش بود امروز رو تونست مقاومت کنه

دیشب عمه اینا خونمون بودن.

من تا الان نت بودم میلاد کد یه قالب بهم داد کلی ذوقش کردم رنگش و هیدرش رو هم عوض کردم و کلی زحمت کشید...

ش.ت فکر میکرد هری پاتر 4 جلد هستش کلی بهش خندیدم دی:

با سوسن کلی چتیدم

همینا دیگه

مریم داره میخونه  تو مجازات خیانت یادته      پنهونی سرقرارا یادته ...

چند ساعتی میشه مدام داره میخونه...

این روزا مدام مجبورم قرص بخورم دیشب و امروز 2 تا قرص خوردم

همین دیگه

پر از دوست داشتنم

عاشق خودم هستم

و بیش از اندازه خودم رو دوست دارم

خدایا شکرت بخاطر همه چیز

ممنونم :-*

+ نوشته شده در  شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷ساعت 4:55  توسط باران  | 

 

بعضی کتاب ها تو قفسه کتابخونه به چشم میخوره که هنوز نخوندم...امروز صبح قبل از خواب یکی از کتاب ها رو برداشتم ، شروع کردم به خوندن...

بعضی از صفحه های کتاب،اونقدر جالب بود که دوست داشتم همون لحظه آنلاین بشم و بیام بنویسم...اما خوب چون دخترم جدیدا ً خیلی صبور شده این کار رو به بعدا فرستاد

خوب این یکی از اون متن های کتاب "شما عظیم تر از آنی "هستش:

ارزش گذاری

" شما کاملید چون در اینجا حضور دارید . شما کسی هستید چون آفریده شده اید . شما عظیمید زیرا عظیمید.نه پول ،نه مقام ،نه تحصیلات و نه دیگر دستاوردهای زندگی ارزش شما را تعیین نخواهند کرد.

به دنبال آنچه می خواهید باشید اما از آنها بعنوان ابزاری برای اثبات ارزش خود استفاده نکنید.

در لحظه ای با شکوه خداوند تصمیم به خلق شما گرفته است . خلق موجودی با زندگی جاودان .ارزش شما قبل از تولد از سوی بزرگترین قدرتها تایید شده است. صرف حضورتان در اینجا مهر تاییدی است بر منزلت غیر قابل انکارتان. لذا دیگر هیچ کس نه می تواند ارزشتان رو تعیین کند و نه آن را مخدوش و یا سلب نماید.

چه دنیا به شما احترام بگذارد و چه نگذارد،چه دیگران قدر شما را بدانند و چه ندانند شما همیشه بعنوان موجودی با ارزش بوده اید ،هستید و خواهید بود.این یک وعده نیست که بزرگترین حقیقتهاست "

 *

==> گالری عکس (عکس های جالبی داره)

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۰ دی ۱۳۸۷ساعت 18:37  توسط باران  | 

 

تو مهدیه نشسته بودم  همش این سوال از جلوی ذهنم میگذشت : چجوری تونست تحمل کنه؟چجوری تونست سراپا بایسته؟

*

روزگار ، كسی رابه جای دیگری نمی پذیرد .كار به دست خداوند بزرگ است وهرانسان زنده ای ، راه مرگ را طی می كند . (کلیک کنید اگه دوست دارید بخونید بقیه اش رو...)

 *

==>سرم از درد داره تیر میکشه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷ساعت 3:34  توسط باران  | 

 

در ِحیاط رو باز میکنم،به محضی که نور خورشید به چشمام میخوره ،چشمام واکنش نشون میدن...

۱۰روزی میشد که از خونه بیرون نرفته بودم،چندبار چشمام رو باز و بسته کردم که به نور ِبیرون عادت کنه و منتظر ِآژانس شدم!

میرسم کلاس ،با عجله از پله ها بالا میام با هر قدم صدای ِتق بلندی تو راهرو می پیچه،با خودم فکر میکنم: کفشم خیلی صدا میکنه...باید برم یکی دیگه بخرم بعد دوباره با خودم ادامه میدم که مشکل اینه اون کفشی که میخوام پیدا نمیشه و قضیه کفش خریدن رو به یه فرصت دیگه می اندازم و در ِآموزشگاه رو میزنم مربی میاد دم ِدر

به محضی که من رو میبینه لبخند میزنه میگه: چون قبول شدی دیگه سراغم نمیای؟دوره دامن ها تموم شده بهش میگم حدود ۲ هفته است از خونه بیرون نیومدم ،بخاطر سرماخوردگی،اثراتش رو صورتم مونده دیگه...

میگه اره ضعیف شدی...رنگتم پریده ،لاغر ترم شدی

و من با لبخند جوابش رو میدم بهش میگم هنوز پارچه خانوم همسایه پیشمه قرار بوده بدون الگو یادم بده برش بزنم،

میگه : ۲ شنبه بیا...الان حسابی سرم شلوغه...ولی خودت بیا دوباره سر کلاس تا مرور بشه برات...

چشم بهش میگم از آموزشگاه میام بیرون...تا پاساژ قدم میزنم میرم مخابرات ،زنگ میزنم به مامان ،بهش توضیح میدم مربی چی گفته بعد به یکی از دوستام زنگ میزنم گوشیش خاموشه خونشون هم جواب نمیده...

به دخترخاله زنگ میزنم،بهش میگم میخوام بیام خونتون،دوباره سوار تاکسی میشم میرم یه سر تاپ سیستم،۲ تا سی دی میخوام فتوشاپ و آنتی ویروس

و بعد مغازه،باید برای طه کیک و شیرین عسل بگیرم...بچه ها این چیزا رو دوست دارن دیگه؟

دوباره تاکسی...چند دقیقه بعد تو خونه روبه روی دخترخاله نشستم،درمورد ِخیلی چیزا حرف میزنیم ....

و حالا تو خونه ام،قبلش زنگ میزنم به خانوم معلم قرار بود باهم بریم مهدیه،ولی خوب سرماخورده!

*

نتیجه ای نداشت این گزارش روزانهفقط نوشتم تا ثبت بشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۷ساعت 19:4  توسط باران  | 

 

مامان امروز گفت یکی از همکاراش که اتفاقن خانوم ِ۴شونه هیکلی هم هستش قراره پارچه بگیره بده تو براش بدوزی ...بعد پرسید میدوزی دیگه آره؟

-اهوم...

خیاطی کردن رو دوست دارم ولی خیلی حوصله میخواد ،من که بعد از امتحان دست نزدم به چرخ خیاطی ،طفلی داره خاک میخورهباید فکری بخاطرش کنم ،داشتم فکر میکردم دوره بچه گانه (دوزی ) هم برم نمیدونم

*

یکسالی بود به این سایت نمیرفتم ،حالا چند روز ِمیخوام بازی کنم بدشانسی من خرابه

*

امشب فیلم فیلم ِهزار توی پهن( Pan’s Labyrinth ) رو دیدم

کلی سرچ کردم تا بتونم داستان فیلم و چندتا عکس از فیلم بذارم خسته شدم...مرسی

فیلم ِهزار توی پهن( Pan’s Labyrinth ) اینم هم خلاصه هم عکس های فیلم خواهش میکنم

 

*

خداجونم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷ساعت 0:24  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷ساعت 0:47  توسط باران  | 

 

 -دوشب پیش مثلا ً رفتم سایت آدینه بوک کتاب سفارش بدم،یهویی چشم باز کردم دیدم نوشتم مجموع ِقیمت ۱۰۸ هزارتومن

هرچی لیست کتابایی رو که انتخاب کرده بودم سبک سنگین کردم که چندتاشون رو حذف کنم دیدم فایده نداره...درنتیجه گفتم یه خورده صبر کنم بعد سفارش بدم

-دیشب،۸۹۷ تا عکس از وبلاگ آقای داداشی سیو کردم،یعنی ۱۸۰ پارت ،رو نشستم سیو کردم...!

- باز دیشب بعد از دیدن ِ۲ تا فیلم تصمیم گرفتم دوباره چندتا فیلم سفارش بدم اینجا ،خوب ده هزارتومن سفارش دادم ثبتم کردم ولی مونده برم به حساب واریز کنم...

*

دیشب مامان و مادربزرگم داشتن حرف میزدن درمورد فوت ِمادر یکی از همسایه ها

مامان: فلانی لباس سیاه پوشیده بود؟

مامان بزرگ: نه لباس مشکی پوشیده بود

من و مامان:

*

سوال‌های زیر را از بچه‌های 5 تا 10 ساله پرسیده‌اند...جواب های جالبی دادن دی:

عکسایی که امروز عصر گرفتم ...۳ تا عکس هست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷ساعت 23:6  توسط باران  | 

 

هرکسی دعوت نامه بالاترین و پرشین گیگ میخواد ایمیلش رو برام بذاره....



==>بنویسید چه دعوت نامه ای هم میخواید دی:


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷ساعت 23:0  توسط باران  | 

 

مژده...مهمترین خبر بشتابید

بگم؟

خوب همین الان هری پاتر تموم کردم،۸۶۲ تا صفحه پشت سرهم خوندن چه بلایی سر چشمام میارهنمیدونستم اینقدر داستانش جذابه،قبلنا وقتی اسم کتاب یا فیلم هری پاتر رو می شنیدم یه جوری میشدم....

۴ تا فیلماش رو دیدم...۵و۶و۷ هم ساختن دیگه؟

کلی ذوق کردم،(من امشب باید همش از این آدمک استفاده کنم خوب)

فعلا ً همین...شاید بیام دوباره آپ کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷ساعت 2:19  توسط باران  | 

چندوقت پیش ،خانوم ِهمسایه یه پارچه اورد تا من براش پیرهن بدوزماز اون پیرهنای زنونه ...این خانوم ِهمسایه هم هروقت پارچه میبره خیاطی بعد از اینکه لباس اماده بشه کلی ایراد میگیره...

منم روم نشد بگم تاحالا این مدل رو ندوختم برداشتم،گفتم میبرم پیش مربی برش میزنم  که ایرادی نگیره...

دو ،سه بار بردم پیش خانوم مربی که ایشون وقت نداشتند...منم بدون الگو بلد نیستم اونم گفته این نوع لباسا رو باید بدون الگو برش بزنی...دیگه برای همین دیر شد

تو همین هیری ویری...مریض شدم،بعدشم رفتیم ابادان...

چند روز پیش اومد خونمون گفت پارچه رو بده ببرم خیاطی ...قربونت برم من میدونم تو روت نشده بگی این مدلی ندوختی بده خودم میبرم خیاط...

هرکار کرد پارچه رو بهش ندادمگفتم برات میدوزمش...

بعد از اونم سرماخوردم افتادم تو خونه...درنتیجه هنوز پارچه اش برش نخورده...ولی خوب امروز خیلی بهترم...فردا صبح میبرم پارچه رو کلاس خیاطی

==>تصورش رو کنید پارچه رو زورکی نگه داشتم...

==>مامان از این پارچه های ریون خریده برای مانتو...باید اونم برش بزنم...یه پارچه هم از قبل خریده اونم واسه مانتو...برای خودمم باید یه لباس مشکی درست کنم...

==> دو جلسه از کلاس زبان رو نتونستم برم بخاطر ِسرماخوردگی...

==> باید چندتا بسته رو پست کنم که هنوز...دیروز داشتم فکر میکردم بزرگ بنویسم رو دیوار چسب بزنم که باید اینکارو کنم که تنبلی نکنم...

==>

 ==> بچه ها هرکسی دعوت نامه بالاترین میخواد ایمیلش رو بذاره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷ساعت 13:13  توسط باران  | 

 

 

 بعد نوشت  ۳:۰۰==>خدایا شکرت،بخاطر حضورت تو زندگیم!

بیشتر از همیشه دوستت دارم و می پرستمتممنونم بخاطر همه چیز !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷ساعت 0:31  توسط باران  | 

 

نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه اینكه من نخوام برم ، نذاشت گلها رو ببینم

نشد همه دعا كنن همیشه اون باشه پیشم

یكی میگفت خواب دیده كه اون گفته عاشقش میشم

اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم ... بیا ... بازم منو بكش

نشد كه نشكنه بازم این چینیه شكستنی

هیچ جای دنیا ندیدم ، عجب چشای روشنی

باور نكرد یه موجشو به صد تا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم ، نداد ، گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هر چی اون بگه ، من كجا و دیوونگی؟

چه جور به حرفش گوش كنم ، اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه كه آخر نشد ما گل سرخ رو بو كنیم

نشد یه بار هم برسم به آرزو های محال

یه خاطرهمونده برام با یه سبد میوه كال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته كار از كارمون ، دیر شده به خدا قسم

 نشد دوستت دارم بگه ، به من كه نه ، به دیگری

نشد یه بار هم رد نشه از روی شعرام سر سری

نشد برم

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

*

دوست داشتم اونقدر خودم رو خسته کنم که وقتی میخوابم هیچ چیزی به خوابم نیاد،اونقدر خسته که به هیچ چیزی فکر نکنم...

برای همین تا صبح ،پای کام نشسته بودم و کتاب میخوندم،۴۰۰ صفحه...تا ساعت ِ۸ صبح....

برای اولین بار ،از اینکه از نظر ِجسمی ضعیف هستم خوشحال بودم،دیشب و امروز تمام بدنم درد میکرد،کوفتگی سرماخوردگی،گیجی و ضعف...

خواب های پریشون میدیدم،اما خوب همش مربوط به دنیای کتابی بود که خونده بودم...

فکر میکردم فراموش میکنم ولی ظهر ،کورمال کورمال...نیم خیز شدم کامپیوتر رو روشن کردم،حتی صبر نکردم رو صندلی بشینم...سریع آمار وبگذر رو چک میکنم،۱ بازدید بیشتر...

آماربعدی و بعدی...همه رو نخونده...!

و بعد صفحه...و خوندن پیام...

...گیج میشم ،بارها میخونم...بارها و بارها،...

شاید چون سرماخوردم متوجه نمیشم،شایدم درست فکر میکنم با همه این چیزا هنوز طلبکاره...هنوزم حق به خودش میده...

دوباره کام رو خاموش میکنم و دراز میکشم و قبل از خوابیدن به مامان میگمبیرون که رفتن بره محصولات فرهنگی  کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ رو برام بگیره...

دوباره شروع کردم به خوندن...۱۸۵ صفحه خوندم...

*

امشب دلتنگم...کلافه ام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷ساعت 0:24  توسط باران  | 

 

می‌خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود؛

 می‌خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید؛

 می‌خواست بنویسد، قلمی نداشت،

 می‌خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می‌کرد

. می‌خواست بگوید، لبان خشکیده‌اش نمی‌گذاشتند.

می‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می‌شد.

می‌خواست بپرد، دیگر آسمانش تنگ بود، می‌خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی‌دادند.

 می‌خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیری راه تنفسش را بسته بود.

می‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.

 می‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از دیدن زیبایی‌ها لذت ببرد، اما با این که پنجره با او فاصله ای نداشت، این کار برایش غیر ممکن بود.

می‌خواست بی‌پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت.

می‌خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد، دستش جلو نمی‌رفت.

می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمی‌شد،

 می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که ای کاش روزهای رفته برگردند.

 آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت.

 می‌خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود.

 یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت (بگو سیب) از دنیا گله نمی‌کرد. دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید (سیب)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷ساعت 0:53  توسط باران  | 

 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو، از چهره دل شكسته بود چشم شیدائی در آن آیینه سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

*

چشمام رو میبندم،قبل از خواب ،همش زیر ِلب زمزمه میکنم خدایا صبح که بلند میشم چیزی یادم نمونده باشه،اصلاً فکر کنم همش خواب بوده...

و بارها تا صبح بیدار میشم و هر بار به دخترک ِدرونم زمزمه میکنم : همه چیز تو خواب اتفاق افتاده،آروم باش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷ساعت 12:10  توسط باران  | 

 

تو مرا می فهمی 

من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

*

- سرماخوردگی حسابی کسلم کرده،امروز بیشترش رو دراز کشیده بودم،یه خورده کتاب گفتگو های تنهایی از دکتر علی شریعتی خوندم...

- صدام اونقدر گرفته است که چندتا از دوستام که زنگ زدند نشناختنم...

- تو ذهنم همش این جمله امروز نقش میبست : من ،او ندارم!

- هرچی بیشتر از تاریخ ِ۲۷ میگذره ،آرومتر میشم!

- دلیل ِطفره رفتنم از ازدواج اینه : میترسم...شاید ترس از تکرار ِیه کابوس ِتلخ...میدونم همه مثل هم نیستند ولی خوب مارگزیده شدم دیگه دی:

- همینا دیگه دی:

 

+ نوشته شده در  شنبه ۷ دی ۱۳۸۷ساعت 23:46  توسط باران  | 

 

هنوز دارم با محتویات ِکمدم ور میرم،چشمم به این کاغذ افتاد گفتم بیام ثبتش کنم:

۲۴/۷/۸۷....صبح

فرارکردن+ترسیدن

فرارکردن به این دلیل هست که میترسی از تصمیمی که گرفتی منصرف بشی.

ترس مانع نرسیدن و شکست میشود.

خیلی خوبه==>فرصت برای از بین بردن تمام ِآرزوها

شهامت و جسارت + خواسته نشدن + ترس + آینده مبهم +بی وفایی

نبخشیدن+ تنهایی + اشک + تلخی + حسرت + صبور بودن +حقارت

تحقیر شدن + لغزش+ خدا + اصرار + ضعف + مصمم + برد

تحصیل + موفقیت + سردی + زندگی + تحقیر + لجبازی + غرور

تلافی

*

اونروز من تموم ِاین حس ها رو تجربه کردم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۶ دی ۱۳۸۷ساعت 23:25  توسط باران  | 

 

صبح با صدای بابا بیدار میشم که میگه: چرا اینجا خوابیدی؟چرا پتو رو خودت ننداختی..

وسط ِاتاق ِبهم ریختم دراز کشیدم،بخاری و کام روشن هستش،با صدای گرفته میگم: زده بودم یه فایل دانلود بشه بعد دراز کشیدم تا دانلود بشه...خوابم برد...

گلوم به شدت درد میکنه،با خواب آلودگی وضو میگیرم ،نماز میخونم ،قرص میخورم میرم تو اون یکی اتاق میخوابم...

ساعت ِ۱۰ ،بدون ِاینکه چشمام رو باز کنم به بابا میگم قرص برام بیاره بخورم...

مامان اجازه نمیده فقط آب میارن،بی توجه به حرف ِبابا که میگه بلند شو ببریمت دکتر ،دراز میکشم...

۱ساعت بعد بلند میشم میبینم بله...آقای پدر رفته تو اتاقم و مثلاً مرتب کنه،هرچی کاغذ از نظر اون الکیه دو نصف کرده انداخته اونور...

بزور بلندش کردم ، دوسه تا قاب کتابام رو پاره کرده بودچندتا تستایی که لازم داشتم،الگوی مانکنم و...

بعدش رفتیم جمعه بازار ۶ تا دی وی دی فیلم گرفتماز اون راه هم بردنم دکتر...۲ تا آمپول زدم

*

۲۷ آذر تا الان چند روز میشه؟

برای اثبات کردن ِخیلی چیزا به دلم این زمان به نظرتون کافی نیست؟

خوب یکی بیاد به دلم ثابت کنه که....!

*

==>هرکسی دعوت نامه بالاترین میخواد،ایمیلش رو بنویسه تا براش بفرستم...!

 

+ نوشته شده در  جمعه ۶ دی ۱۳۸۷ساعت 14:0  توسط باران  | 

 

تا الان داشتم کلنجار میرفتم با کتاب دفترا...تمومی هم نداره

کمرمم درد میکنه،اخه از ظهر داشتم اتاق رو مثلن تمیز میکردم،آخرشم این شکلی شدش

اتاق من دی:

میدونم خیلی تمیز شده،بقیه اش رو گذاشتم واسه فردا

 

==>از صبح گلوم درد میکنه...دیگه برام عادی شده!

 ==> همه عمر برندارم سر از این خمار مستی*که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۵ دی ۱۳۸۷ساعت 23:54  توسط باران  | 

 

دیشب تا صبح ،یعنی تا ساعت ۶ داشتم آرشیو وبلاگم رو میخوندم...

از بعضی خاطره ها زود میگذشتم و بعضی خاطره ها اونقدر شیرین بودن که می ایستادم و آرزو میکردم برمیگشتم به عقب...

شاید میشد از یه مسیر دیگه عبور میکردم و اون چیزایی که خاطره شده ،بازم داشته باشم ولی...!

*

تا چنددقیقه  پیش هم داشتم کمدم رو مرتب میکردم،بعضی خاطره هایی که تو دفتر نوشتم برمیگرده سال ۷۹،یعنی ۱۳ سالگی منچقدر دوست دارم اون دورانم رو...

البته فکر کنم از قبل تر از ۷۹ خاطره مینوشتم ،هنوز تاریخ های قبلی رو کشف نکردم

با هر خاطره ای که میخونم کلی قربون صدقه دختر اون دورانم میرم

کلی داستان نیمه تموم تو دفتر های ریاضی و شیمی و انشا و... پیدا کردم...

دست نوشته های بچه ها که تو کتاب هام نوشتن...

*

برم دوباره جست و جو کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۵ دی ۱۳۸۷ساعت 15:36  توسط باران  | 

 

مامان بعضی وسایلم رو اورد که صف بدم تو کمد...

دفترچه خاطراتی توجهم رو جلب کرد وقتی برداشتم تموم ِتاریخ سال ۸۰ رو نشون میداد...

مثلا:

۸/۱۲/۸۰

"چقدر برای اینکه در نظر دیگران خوب جلوه کنم شخصیت واقعی خود را عوض کرده و نقش کسی را بازی کرده که هیچ دوست نداشتم

گاه پس از تاملی فکری صدایی نابهنجار از گلویم خارج میشود و با خود میگویم این صدای زشت مال من است؟و دوباره سکوت ،سکوتی نافرجام آری سکوت !گاه دوست دارم سکوت کنم ولی چرا نمیکنم ؟ چرا پرجنب و جوشم؟چرا همه فکر میکنند در قلب کوچک من هیچ غمی نیست

اما نمیدانند این قلب کوچک من چرا پر از غم است،نمیدانند غمهای من ناراحتی های من چیست ،به همین دلیل میگویند همیشه شادم،من هیچ غمی ندارم اما مگر ممکن است که انسان غم نداشته باشد ممکن است به گفته مهدی سهیلی

آدمی که غم ندارد           گاو است علوفه کم ندارد

اینها همه اشتباه میکنند شخصیت من پیچیده است هیچ گاه چیزی که دردل دارم به روی خودم نمیارم هیچگاه!

...

باد ملایم عصر صورتم را نوازش میکند و از رویا بیرون آمده و به دنیای واقعیت ها مینگرم..."

 

دخترم از بچگی غم داشته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ دی ۱۳۸۷ساعت 22:27  توسط باران  | 

 

سرم درد میکنه،به سختی چشمام رو میبندم که مامان که میاد تو اتاق ،متوجه نشه که دارم گریه میکنم...

موبایلم زنگ میخوره...شماره خانوم واسطه رو میبینم...جواب میدم بهش میگم زنگ بزنه خونه...

بعد از سلام و احوالپرسی میگه: گفت ۲۳ سالشه...خونه داره،مدرک تحصیلیش دیپلمه،مغازه مال خودش نیست ...گفته خوب فکراشو کنه بعد جواب بده... میتونه از مغازه های اطرافم تحقیق کنه ...

با دودلی به خانوم واسطه میگم: من الان قصد ِازدواج ندارم،اما میخوام یه دلیل ِمنطقی پیدا کنم بعد جواب بدم...

و با تردید بهش میگم اجازه هست ۲ مین دیگه زنگ بزنم؟

بعد از خداحافظی زنگ میزنم به خانوم معلم(یکی از دوستام)باهاش مشورت میکنم و در همون حال بارها اشکم سرازیر میشه...

و بعد از ۱۴ مین قطع میکنم و به خانوم ِواسطه زنگ میزنم و میگم: بهشون بگید من قصد ازدواج ندارم...حداقل حالا ندارم...

...و بعد از چند مین تلفن رو قطع میکنم به مامان میگم چه جوابی دادم و سعی میکنم دلایل ِمنطقی برای مامان بیارم...

 بعد نوشت: "خانوم ِواسطه دوباره زنگ زد،گفت ایشون نمیخواد حتماً همین الان جواب بهش بدید چندماه فکر کنید بعد...

ناخودآگاه خندم دراومد: آقای ه هم همیشه به واسطه ها همین حرف رو میزد و من مصمم همون لحظه جواب رو میدادم...

به خانوم ِواسطه گفتم نه،نمیخوام کسی رو امیدوارم کنم...

خانوم ِواسطه گفت : پس اجازه بدید یه بار بهتون زنگ بزنه خودتون بهش جواب بدید

امم قبول نکردم..."

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ دی ۱۳۸۷ساعت 19:26  توسط باران  | 

 


 من فقط واسه چش تو جون می دم
 عاشقای بی حواسو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام
 دوره گرد گل فروشو نمی خوام
 اونی که چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 من کسی با قد رعنا نمی خوام
 چشای درشت و گیرا نمی خوام
دوس دارم قایق سواری رو ، ولی
 جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 موهای خیلی پریشون نمی خوام
 آدم زیادی مجنون نمی خوام
 می دونی چشم منو گرفتی و
 جز تو هیچی از خدامون نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 چشم شرقی سیاهو نمی خوام
 صورتای مثل ماهو نمی خوام
 آخه وقتی تو تو فکر من باشی
 حق دارم بگم گناهو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام
 او دو تا چشم قشنگو نمی خوام
 حتی اون که بلده شکار کنه
 صاحب تیر و تفنگو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 شعرای ساده و تازه نمی خوام
 اونکه می گه اهل سازه نمی خوام
 من دلم می خواد تو رو داشته باشم
 واسه ی اینم اجازه نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 سفر دور جهانو نمی خوام
 رنگای رنگین کمانو نمی خوام
 لحظه و ساعت عمر من تویی
 تو که نیستی من زمانو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
فالای جور واجور رو نمی خوام
 نامه های راه دور و نمی خوام
 واسه چی برم ستاره بچینم
 ماه من تویی که نور و نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 آذر و خرداد و تیر نمی خوام
آدمای سر به زیر نمی خوام
 من خودم تو چشم تو زندونیم
 حق دارم بگم ، اسیرو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 حرف خیلی عاشقونه نمی خوام
 دل رسوا و دیوونه نمی خوام
یا تو ، یا هیچکس دیگه به خدا
 خدا هم خودش می دونه ،‌نمی خوام
 خرداد و اردی بهشت و نمی خوام
 بی تو من این سرنوشتو نمی خوام
 یکی پرسید اگه آخرش نشه
 حتی این خیال زشتو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 بی تو چیزی از این عالم نمی خوام
 تو فرشته ای من آدم نمی خوام 
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 من و باش شعر و نوشتم واسه کی
 تویی که گفتی شما رو نمی خوام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ دی ۱۳۸۷ساعت 16:39  توسط باران  | 

 

خیلی عجیبه،هیچ چیزی رو جدی نمیبینم...

جالب تر از اون ،این دوتا پیشنهادی که آذر و دی ماه بهم دادن...بیشتر یه شوخی ِبرام ...

عجیبتر از همه اینا،جوابی هست که من حتی قبل از معرفی کردن ِاونا تو ذهنم میچرخه...

حتی تعریفای ِواسطه ها از من و خانواده ام،از شخصیت  و دوست داشتن ِاونا،موجب نمیشه که اون جواب تبدیل به یه جواب ِدیگه بشه...

نمیدونم ، همش به خودم میگم باید صبر کنم...امید به چیزی دارم که هیچ وقت اتفاق نمی افته...

ناخودآگاه با هر پیشنهادی ذهنم پرتاب میشه به سمت ِآقای ه ... جریان من و اون خیلی مسخره شده من نه میگم و مطمئنم نمیخوام با اون ازدواج کنم و اون دست برنمیداره...

از وقتی رفتم با مشاور حرف زدم،مصمم تر شدم ... که نباید با آقای ه....

اممم....نمیدونم...زندگیم عجیب شده،

یه زمانی زندگی رو بازی میدیدم...الانم درسته میدونم بازی نیست ولی درونم هرچیزی رو به شوخی میگیره...

دیروز سرکلاس خیاطی به یکی از دوستام درمورد ِاین پیشنهاد جدید گفتم...گفت حتمن اینم نه میخوای بگی اره...؟

...

نمیدونم دی:

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ دی ۱۳۸۷ساعت 15:4  توسط باران  | 

 

دیشب:

۰۰:۳۵ : حدود ِ۲۰۰ صفحه دیگه بخونم این کتابم تموم میشه تا میخوام بزنم صفحه بعد،خانوم قاسمی زنگ میزنه...

هرچی میگم نمیام میگه باید بیای...شرط میکنم باهاش اگه صبح زنگ زد میرم...

*

۱:۳۵ : با شور و شوق به صفحات ِآخر کتاب رسیدم...و درکمال تعجب و بدشانسی میبینم که کتاب نصفه و نیمه هستشو اوج داستان کتابم تموم میشه

با کلی حرص و جوش و استرس ،آلارم گوشی رو تنظیم میکنم رو ساعت ِ۶ و میخوابم...تا خوابم ببره میشه ۲...

*

صبح...

۶:۰۰ با صدای گوشی بیدار میشم،احساس میکنم اصلن نخوابیدم،همش تو ذهنم هری پاتر،هاگوارتز، امتحان ِعملی خیاطی،دوختن ِلباس میچرخه...

باز چشمام رو روهم میذارم...

۶:۲۵ دوباره گوشی زنگ میخوره...بی توجه به اون چشمام رو میبندم...

۶:۳۰...خانوم قاسمی زنگ میزنه میپرسه بیداری...خودم رو براش لوس میکنم میگم خوابم...

۶:۴۰ دقیقه با چشمای ِبسته بلند میشم،با گیجی نماز قضا رو میخونم...

تا ۷:۳۰ سعی میکنم از زیر امتحان دادن در برم،مثلاً: مامان چون کاربنم نیستش نمیرم یا پارچم خوب نیستش،آمادگی ندارم،یقه ها رو مشکل دارم و...

و۱۰۰۰ تا بهونه دیگه که با شوخی مسخره رد میکرد مامان(قربونش برم من)

بماند بابا برای اینکه خودش دیرش میشد هی میگفت برو بخواب نمیخواد بری امتحان بدی...

*

7:30 تو راه،کلی از خدا خواهش کردم که باشه کمکم کنه

۷:۴۰  بابا چرخ خیاطی رو برد طبقه بالا...تو آموزشگاه گذاشت رفت...

مسئولِ جلسه ساعت ۸:۰۰ گفت یه بلوز با دکوپ (دکپ)از سرشانه... یقه شکاری با یقه دلبری...تا ساعت ۳ وقت دارید آماده کنید و لباس ها رو بپوشید

من تاحالا یقه دلبری کار نکرده بودم.کادر الگوم هم اماده نبود...دیگه همون موقع سریع کادر رو کشیدم

یکی از مربی ها،قبلن دانش آموز مامانم بود...خیلی کمکم کردالبته تا ساعت ۱۰:۰۰ بعد رفتش...

خیلی دوست داشتم عکس بگیرم ،ولی وقت نداشتم...

این لباسی هستش که دوختم،تو عکس زیاد جالب نشده،یعنی خودش قشنگه ها...

*

امشب دوباره اون واسطه زنگ زد...دقیقاً میدونم چه جوابی میخوام بهش بدم،اما عقل حکم میکنه که یه دلیل ِمنطقی هم پیدا کنم...

صبح از خانوم قاسمی پرسیدم لوازم کادویی_____رو میشناسه؟

گفت آره کلی مشخصات هم داد...

(من دوبار با مامان رفتم مغازه اش ولی هیچ تصویری تو ذهنم نیستش...)به هرحال چندتا سوال از واسطه پرسیدم اینکه این آقا مدرک تحصیلش چیه؟و به ادامه تحصیل علاقه داره یانه

چند سالش هست؟ و .......!

نمیدونم چرا ،به ازدواج آلرژی پیدا کردم،طفلی مامانینا که باید کلی منو تحمل کنند...!

*

امشب خیلی خسته بودم جوری که کلاس زبان رو تعطیل کردم...آخه از صبح اونجا بودم تا ساعت 5...

مثلاً خسته بودم در حالیکه نشستم قفسه های کتابخونه ام رو مرتب کردم تو یه قفسه ام فقط 123 تا کتاب بودش

*

چقدر نوشتمببخشید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳ دی ۱۳۸۷ساعت 21:56  توسط باران  | 

مطالب قدیمی‌تر