::آن سوی خیال::

 

http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/baby08.jpg

در روز تولدت این
ندای هستیست
که زمزمه می کند
برخیز بادپا شو و پرواز کن.
زیرا تو امروز به دنیای رنگ ها پا گذاشتی.
در روز تولدت این ندای هستیست
که نجوا می کند
شکر کن خدای را که هستی
و شکر کن خدای را که زندگی بسان زیباییت باقیست.
در روز تولد این ندای هستیست
که نغمه می سراید
خوشا به حال تو که امروز برایت
مانند سمفونی اعصار است.
در تولدت این فریاد زندگیست
که میگوید:
تولدت مبارک بسان تولد عشق و زیبایی
به امید زندگی تا ابد
تولدت مبارک.

               مانی میرجلالی

*

==>هستی گلم تولدت مبارکهمیشه دوستت دارم

==>مانی میرجلالی ممنونم بابت سرودن این شعر

 

+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸ساعت 1:49  توسط باران  | 

 

 http://ham10m.persiangig.com/q.jpg

صبر........
صبر لازمه ی پرواز است.
صبر لازمه ی آزادیست.
مگر نه اینکه پرنده ی کوچک صبر کرد.
آنوقت پرواز کرد.
آنوقت ازاد شد.
یادتان باشد صبر لازمه ی
پرواز و آزادی روح بر فراز افق های نیلگون است.
صبر.......

               مانی میرجلالی

*

- این پست رو کوتاه مینویسم چون میخوام تمام توجهتون به شعر بالا باشه

 1 و 2 و 3 ( این سه تا کارت پستال رو خودم درست کردم :-" زیاد خوب نشده ولی با امکانات کمی که سرکار داشتم باعث افتخاره)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸ساعت 18:41  توسط باران  | 

 

http://ham10m.persiangig.com/beemovie11.jpg

- هرکسی میخواد در اداره اشون ، مسئول اغتشاش گری بشه من رو خبر کنهتا بهش آموزش بدم

× از مدیر داخلی و خانوم مشاور  گرفته تا همکارای شورا،سریال کره ای از من میگیرند، جالبتر از اون  بعضی صبحا دیر میان سرکارهمون بعضی صبحا چشماشون حسابی قرمز شده بعدا معلوم میشه که خانوما تا ساعت ۳-۴ بیدار بودن ،بماند که چقدر گریه کردن:-"

× روزای اولی که میرفتم سرکار ،همیشه برای صبحونه یه چیزی میبردم ،الان به نوعی یه عادت شدهنمونه اش امروز من گوجه ،خیار ،پیازو سبزی نشسته ریختم تو پلاستیک با خودم بردم ،خانوم قاسمی هم نون اورده بود ،پنیر هم موسسه داشتیم

ساعت ۱۱ بود خودم تنها تو موسسه بودم ،خانوم مشاور ،مشاوره داشت من برای خودم خیار و ... رو شستم یه لقمه ساندویچی درست کردم داشتم میخوردم که خانوم قاسمی ،مبینا و خانوم مشاور اومدن حواسم نبود بگم خیار و... نشستم، در نتیجه نشسته میل کردن

× هروقت مددجویی میاد،هرچیزی رو میدونم راهنماییش میکنم و البته تاکید میکنم اسم رو به هیچ عنوان نیاره:-"

کلی هم دعا نصیبم میشه

× حاج آقا رو عادت دادم به کتاب خوندن ،هر دقیقه دنبال کتاب میگرده

...

*

- بخاطر بسپار:

موقعی که احساس میکنی دیگه هیچ انرژی برای ادامه دادن نداری ، ناخودآگاه به آرامش دست پیدا میکنی...

- دیروز تا حالا دوتا فیلم رو دارم میبینم یعنی یه مقدار از هردوتاییشون رو دیدم.. در قسمت ادامه مطلب خلاصه فیلم ها رو میذارم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸ساعت 0:39  توسط باران  | 

 

این یه بازی جدید هستش که خودم اختراع کردم هنوز تابستون تموم نشده،به نوعی این بازی یه یادآوری هستش برای انجام دادن برنامه ها...

چه برنامه هایی برای تابستون داشتید ودارید؟

- برنامه هایی که برای تابستون ریخته بودم از این قرار بود: کتاب های نخونده رو بخونم،فیلم هایی که ندیدم رو ببینم،خودم رو بشناسم و با خودم کنار بیام،سوریه،اصفهان و شیراز قرار بود برم، وبسایت modish.ir یه خورده درستش کنم،خیاطی ،نقاشی و نوشتنم رو بهتر کنم،آشپزی و خونه داری هم در برنامه هام بود،تصمیم داشتم مجوز یه شرکت رو بگیرم،تکلیف چند نفر رو روشن کنم،گرفتن گواهینامه،

نخندید تا بگم دیگه چه برنامه ای داشتمنخندید خوب، میخواستم یه صفحه جداگانه بسازم،ایده هایی که در نظرم میاد و میتونم همسر آینده ام رو خوشحال کنم اونجا بنویسم که به موقعش انجام بدم

 

کدوم برنامه ها رو انجام دادید؟

- چندتا کتاب خوندم ،چندتا فیلم هم دیدم،تو این مدت شاید 5 یا 6 بار مدیش رو آپ کردم

- کلاس طراحی میرم

- تا حدودی خودم و روحیاتم رو شناختم

- تکلیفشون رو روشن کردم دیگه

کدوم برنامه ها رو انجام ندادید؟

- مسافرت

( سوریه موقعیتش جور شد،قرار بود دوم مرداد بریم با همکارم،ولی من بچه ننه راضی نشدم بدون مامان برم،اصفهان هم چون تور نداشت نرفتم،مشهدم قرار بود15 مرداد بریم حتی بهم زنگ هم زدن که برم ولی بخاطر بعضی دلایل نرفتم:-")

- آشپزی و خونه داری

(وقتی برمیگردم خونه خیلی خسته هستم ،هرچند مدام به خودم میگم باید شروع کنم به یاد گرفتن این جور موارد به هرحال فردا پس فردا که ازدواج کردم مامان که نیستش منم مجبورم بعد از اینکه از سرکار برگشتم خونه تازه آشپزی کنمخدا بخیر بگذرونه)

- خیاطی و نوشتن

(چرخ خیاطیم یکم مشکل داره ،البته این بهونه هستش! نوشتنمم نمیاد خو)

- شرکت

( درمورد اون شرکتی که میخواستم مجوزش رو بگیرم تحقیق کردم،درآمد کافی نداشت و یه خورده کسل آور بودش)

- فیلم و کتاب

( پسرعمه از اهواز 50 تا فیلم و انیمیشن مستند جدید برام اورده،از این ورم بابا هر وقت میره جمعه بازار سریال کره ای و ایرانی میاره ...پس حق دارم هنوز ندیدم

درمورد کتاب هم چون روانشناسیه یه خورده طول میکشه هرکتابی رو بخونم)

چه برنامه هایی خارج از برنامه انجام دادید و میخواید انجام بدید؟

- کلاس تکنسین ms ، طراحی و ssp میرم

- کلاس گزارشگری و تصویربرداری ثبت نام کردم که امیدوارم عصر باشه بتونم برم( کلاس ها صدا و سیمای بوشهر برگزار میشه ،قبل از تشکیل هم از ثبت نام کنندگان مصاحبه میکنن:-")

- امروز اولین بار بود که امتحان شهری رانندگی رو میدادم،فکر کنم تا آخر تابستون گواهینامه رو بگیرم دیگه...6 هفته دیگه مونده

- هفته دیگه قرارهستش برم مسافرت:-"

- با فتوشاپ خیلی بهتر از قبل میتونم کار کنم

- کتاب آفیس ۲۰۰۷ و فتوشاپ (اسم فتوشاپ رو کامل بلد نیستم) دارم میخونم و همزمان تمرینم میکنم

- در مورد ساختن صفحه جداگانه هم حتما میسازم

- دنبال گرفتن مجوز شرکت یا موسسه ای هستم که شهرمون نداشته باشه،امروز همکارم یه چیزی پیشنهاد داد،البته شریکی...قرار شد تحقیق کنیم بعدا...انشالله تا آخر تابستون یه کاری میکنم...

-  باید تا آخر تابستون خودم رو به خدا حسابی نزدیک کنم...تمام امیدم به ماه رمضونه...

- خوب همین دیگه ...

کسایی که دعوت میکنم به بازی:

داداش سهیل،آقا هادی،عماد،محمد،داداش امیر علی، ایمان

نگار،هستی،خانوم تی تاب،لیلا، زهرا،الهه،سوسن

==> دوستانی که وبلاگ ندارن در همین کامنت دونی شرکت کنند

==> هرکسی خواست شرکت کنه بگه اسمش رو بنویسم...

 بعد نوشت: نگار عزیزم تولدت مبارک،خودت میدونی چقدر برام مهمی،خیلی دوستت دارم امیدوارم به تموم آرزوهای قشنگت برسیهمیشه خندون باش

سحرم عزیزم تولدت مبارک خانوم،امیدوارم روز به روز در نوشتن پیشرفت کنی  همیشه موفق باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ساعت 21:52  توسط باران  | 


- 14 روزی که قرار بگذره...

دوست دارم سریع بگذره...اونقدر سریع که چشمم رو ببندم و باز کنم تموم شده باشه بفهمم چی میشه،چون 99 درصد میدونم چی میشه دلم نمیخواد بیشتر این سختی بکشم...

دوست دارم کند بگذره خیلی کند،14 سال طول بکشه بخاطر همون 1 درصد امید ،چون نمیدونم بعد از 14 روز باید چجوری خودم رو مجبور کنم،میدونم اون موقع باید حسابی سنگدل باشم و یه تنه از خودم 1 آدم جدید بسازم...

- خودم رو حسابی گم کردم...

- چند روز پیش برای اولین بار بازدید از منزل یکی از مددجوها رفتم،حس جالبی بودش البته کلی هم خجالت کشیدم...

- شب میام آپ میکنم :D

+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ساعت 14:13  توسط باران  | 


http://www.sharemation.com/nafis/2554675-md.JPG

میگه: وقتی نمیتونی کسی رو عوض کنی خودت رو عوض کن ...

میگه: وقتی نمیتونی چیزی رو عوض کنی با محیط کنار بیا ...

میگه: وقتی شکست خوردی باید سریع ازش بگذری ...

میگه: برات فرق نکنه بودن یا نبودن بعضی آدما ...

میگه: دلیلی نداره به مکررات بپردازی ...

میگه: خودت رو بشناس ...

میگه: هدف تعیین کن ...

میگه: انتخاب کن ...

میگه: فرار نکن ...

میگه: کنار بیا ...

میگه: ...


- منم چون دختر خوبی هستم تمام تلاشم اینه تموم این گفته های بالا رو عملی کنم ،زمانم تعیین کردم تا اول ماه رمضون

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۸ساعت 13:50  توسط باران  | 

 

http://www.iranclubs.org/forums/attachment.php?attachmentid=15519&d=1246427759

میپرسه: سودی داره این همه پافشاری؟

- هوم؟

میپرسه: تو که میدونی آخرش چی میشه؟

- اهوم

میپرسه: پس به چه دلیل هی کش میدی ؟

- امید

میپرسه : خسته نشدی؟

- خیلی

میپرسه : صدمه ندیدی؟

- چرا

...با جواب نامفهوم من سوال بعدی رو میپرسه ...نمیدونم خسته نمیشه از این همه پرسیدن؟


مخاطب خاص ==>آقای داداشی دلم میخواست اونقدر قدرت داشتم که میتونستم وبلاگت رو پس بگیرم...

==> درمورد اون پست به وقتش شفاف سازی میکنم،یه خورده دیگه مونده...

==> ادامه مطلب چندتا لینک دانلود برای ابزارای فتوشاپ و آموزش برای اجراشون میذارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸ساعت 0:6  توسط باران  | 


http://static.cloob.com//public/user_data/user_photo/45/367986-b.jpg?1427261

روزای اول پر از دلهره و ترس بودم،با اینکه از خیلی وقت پیش میدونستم دیر یا زود باید چنین کاری رو انجام بدم اما ترس داشتم

هنوز مطمئن نیستم تصمیم درسته یانه

اصلا نمیدونم میتونم دوست داشته باشم میتونم اخت بشم...میتونم تنهایی همه کارا رو انجام بدم؟میتونم خودم رو وفق بدم یانه

اوایل میدونستم باید از این وابستگی عظیم دل بکنم 4-5 سال زمان طولانیه....

چند روز پیش هم فقط بخاطر ناراحتی میخواستم چنین کاری کنم ،فقط بخاطر نادیده گرفته شدن...نمی خواستم اپ کنم تا موقعش...

......

...


خیلی زود سورپرایز میشید شاید کمتر از یک ماه دیگه....30 روز فرصت مناسبیه شاید آخرین فرصت...؟



+ نوشته شده در  جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸ساعت 23:12  توسط باران  | 


http://www.jinkyart.com.au/i3/7.jpg

1- خیلی شادم ،یه جور خوشحالی همراه با آرامش...کاش میشد این وضعیت روحی الانم همیشگی میشد...

2- خوشحالم چون هنوز بعضی عادت هام رو با توجه به گذر زمان حفظ کردم.

3- گاهی یه شیطنتایی ازم سر میزنه که هربار یادشون می افتم خنده ام درمیاد...(شیطنت شامل: شیطنت،سوتی دادن،حواس پرتی و...میشه )

4- امروز صبح واسه یه کاری بانک رفتم بعد فیشم رو گذاشتم تو نوبت از مسئولش آقای خ پرسیدم چقدر دیگه نوبتم میشه گفت کاری داری برو برگرد...

با مبینا رفتم 2 تا بانک دیگه کار داشتم :-" بعد که برگشتم،دیدم آقای خ جاش عوض شده و یه جایی نشسته که کلی تو صف ایستادن...بزور جا باز کردم میگم آقای خ...دیدم جواب نمیده گفتم شاید آروم گفتم دوباره میگم ببخشید آقای خ.... سرش رو بلند میکنه میگه آقای خ ...میزش اونجاست

من: خوب شما یه نیم ساعت پیش اونجا بودید.....

میگه من اصلا از سرجام بلند نشدم آقای خ..به من شباهت داره...

کلی خجالت کشیدم :-" هم خنده ام دراومد...این درسی شد واسم دفعه بعد با دقت بیشتر به آدما نگاه کنم :-))

5- این بازی تراوین خیلی باحاله ها:)) مخصوصا من که به هرکی دوست دارم حمله میکنم دیروز به چندتا هم اتحادی های خودم حمله کرده بودم:))

اگه رییس اتحاد هم پیام نداده بود اصلا نمیفهمیدم باز به حمله کردن ادامه میدادم:))

6) خدایا ممنونم ،خدایا اجازه بده همیشه همینجوری باشم شاد شاد...بنده ات اینجوری دوست داشتنی تره:-*



+ نوشته شده در  سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸ساعت 21:22  توسط باران  | 


http://blog.papermonkey.org/index/images/2008/08/16/apicture_127.jpg

چرا

همیشه عاشقان ِآهو

                شکارگرترند

مگر

    حرمت عشق

         به رهایی نیست؟

  "نغمه رضائی"         


   

+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸ساعت 18:41  توسط باران  | 


http://i18.tinypic.com/4tfpe6b.jpg

از خداوند خواستم: 

                         " به من صبر عطا کند "

خداوند پاسخ داد:

   " صبر حاصل سختی هاست ...عطا کردنی نیست ... آموختنی ست..... "

*

- متنفرم از این که در وضعیتی قرار بگیرم که خودم به حال خودم دلسوزی کنم...نمیدونم از کی این حس رو پیدا کردم...نمیدونم خوبه یا بد...

- هربار که سعی میکنم بیشتر مواظب خودم باشم بدترین صدمه ها رو میبینم از نظر جسمی...آدم این همه حواس پرت ندیده بودم والله...نیم ساعت پیش دیدم گوشیم زنگ میخوره هول شدم بردارم محکم زدم به استخون چشمم :))

چشمم استخون داره دیگه :-"

- از وقتی که بیدار شدم دراز کشیدم پای کام سریال کره ای (ملکه برفی) میبینم...همزمانم صفحه تراوین باز بوده ،یه نیم ساعت یه بارم به کلوب سر میزدم :))

- بچه ها ،از دزیره خبری دارید ؟ نگرانشم



+ نوشته شده در  جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸ساعت 19:46  توسط باران  |