::آن سوی خیال::

دیروز تا حالا دقیقا یه بسته بزرگ دستمال کاغذی رو تموم کردم

دماغم و گونه هام به شدت قرمز شده...وقتی میخوام اب به صورتم بزنم یاین قسمتا اتیش میگیره

دیشب تا صبح 10 بار از خواب بیدار شدم مامان رو صدا زدم برام قرص بیاره هربار مامان یه جوری میخواست پنی سیلین بهم نده...

دیشب تا حالا هربار قرصی رو خوردم با ترس و لرز خوردم که معده درد نگیرم هنوز دردی که 2 هفته پیش از جانب معده ام گرفت رو فراموش نکردم

...................................................

اینم از روز عید من d:


==>محمد مرسی...منم جواب مسیجش رو ندادم ،واسطه رو هم من اصلن نمیشناختم به خونه زنگ زده بود داداشم شماره موبایل من رو بهش داده بود منم بهش گفته بودم ایرانسلم رو هیچ کسی نداره پس به کسی ندید

*

عیدتون مبارک

برام دعا کنید زود خوب شم 3 و 6 فروردین عروسی دختر دخترداییم و پسرخالم هستش...با این صورتم چجوری میتونم برم دی:

*

دوستتون دارم


+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ساعت 14:19  توسط باران  | 

4شنبه واسطه اقای م زنگ زد و اصرار کرد من با خودشون حرف بزنم من بهشون گفتم به هیچ عنوان شماره ایرانسل من رو به آقای م نمیدید

گوشیم تو اون اتاق بودش حالا که اوردم میبینم یه نفر این اس ام اسا رو داده :

- خانوم ط سلام شرمنده مزاحمتون شدم م هستم میتونم چند دقیقه وقتتنو بگیرم

-میدونم کارم اشتباهه اما چه کنم از رو ناچاری میگم شاید این جور نظرت عوض بشه


*

یعنی چی اونوقت وقتی من گفتم به هیچ عنوان تلفنم رو به کسی ندید داده؟

من باید چه رفتاری نشون بدم حالا؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷ساعت 11:40  توسط باران  | 

 

خنده دار ترین چیزی  که تو سال 87 می تونست برای من اتفاق بیافته امروز افتاد

اونم اینه که یه پرتقال محکم  خورد تو چشم راستم ،

نتیجه این شد که فهمیدم علاوه بر در و دیوار و ویروس ها ، میوه جات هم به من علاقه خاصی دارن

==>درنتیجه امروز من  1 معجزه به چشم خودم دیدم، البته با چشم سمت چپیم چنین معجزه ای رو مشاهده کردم ، چون چشم راستم در راستای شهید شدن بودش

==>چشم راستم یه جور خاص شده هم سنگین شده هم بی حسخودمم نمیدونم اینی که نوشتم چه معنی میده

*

خوب اینم یه نگاه خیلی کوچولو به سالی که گذشت

87 فروردین : تطیلات رفتیم آبادان...تصمیم خوندن کتاب های کنکور برای دانشگاه دولتی...باور این اعتقاد که مهمترین مسئله برای ازدواج وجود عشق تو زندگی هست

87 اردیبهشت:  مدام در حال درس خوندن و ثبت کردن  ،

87 خرداد :فارغ التحصیل شدن ، طراحی کردن قالب، برتر شدن وبلاگ ، نارضایتی ، نخوندن کتاب های کنکور، زنگ زدن و مسیج فرستادن آقاهه به گوشیم و بار صدم جواب منفی دادن به اون ،فوت پدربزرگ 1 دوست

87 تیر : رفتن به کلاس خیاطی، فرستادن 1 بسته ، اومدن دختردایی هام خونه مون

87 مرداد : رفتن به آبادان و ماهشهرو گناوه، قطع ارتباط و دوباره شروع کردن این ارتباط مسخره،خریدن دوربین دیجیتالی، اصرار کردن به ازدواج

87 .شهریور : از نظر روحی یه جور خاص شده بودم که مهم نبود برام زندگی کردن، بعد از کلی همفکری رای صادر شد قرار شد 30 روز بی خبر باشم

87. مهر :  امتحان جامع، شاغل شدن در اداره کاریابی ،تحت فشار قرار گرفتنم تو خونه برای ازدواج، قطع ارتباط ،زنگ زدن خواهر آقاهه، اومدن مامان آقاهه خونه مون

87.  آبان : خودم رو مجبور کردم دوباره از نو خودم رو بسازم،سرکار نرفتن،مسافرت دوستانه به شیراز،تولد عطا،قبولی تو امتحان جامع، رفتن به کلاس زبان، شروع خوندن کتاب هری پاتر،

87.آذر : امتحان کتبی خیاطی،پیشنهاد جدید برای ازدواج و دوباره تحت فشار قرار گرفتن، سفر به ابادان و گناوه ، حواس پرتی ،خرید دفتر "دزم"

87. دی : روزای اول حسابی دلتنگ و خسته و نا امید بودم، قبول شدن امتحان کتبی خیاطی و دادن امتحان عملی خیاطی،پیشنهاد ازدواج ،اتاقم با درست شدن کمد حسابی مرتب شد،17 تا کتاب خریدم،کنکور کارشناسی ناپیوسته رو دادن،درست کردن وب سایت ــــــــ،

87. بهمن : 1هفته دوری ازنت،تولدم،فوت همسر لیلا،رفتن به شیراز پیش لیلا،شنیدن خبر قبولیم تو کنکور،نرفتن به زبانسرا،به دنیا اومدن پسر سمیرا ت

87.اسفند : دوری کردن از نت به مدت 10 روز،شکستن نذرم (که باید دوباره سال بعد ادا کنم)، مسافرت به آبادان و ماهشهر همراه خانوم قاسمی و پسرش و خواهرش،رسیدن به ثبات نسبی ،تشکیل کلاس های دانشگاه ،خرید میز کامپیوتر،خریدن همستر،درخواست وام دادن،پیشنهاد شاغل شدن تو 1 موسسه ، ثبت نام کردن در آموزشگاه رانندگی،فوت کردن پدر سمیرا ب، پیشنهاد ازدواج،

*

==> از هستی گلم ممنونم بخاطر آپ کردن این وبلاگ ،مرسی عزیزم

==>سوسن نازم دوباره تولدت رو تبریک میگم امیدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشی،همیشه دوستت دارم خانوم

*

==>بهار یک نقطه دارد

         نقطه آغاز

        بهار زندگی تان بی انتها باد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷ساعت 1:5  توسط باران  | 

دیشب ساعت 10/30 همه وسایل کمدم رو خالی کردم تصمیم گرفتم مرتبش کنم ، تموم اتاقم پر شده بود از لباس :D

دیگه همزمان هم کمدم رو مرتب میکردم ، موزیک دانلود میکردم و فیلم میدیدم...2 تا فیلم دیدم " 3 زن و دعوت"

تا ساعت 3.30 مشغول مرتب کردن کمد بودم بعدشم اتاقم رو جارو کردم...

و بعد از اون ساعت 4 بود وضو گرفتم نماز بخونم که رفتم تو اتاق پیش رضا نماز بخونم

رضا: چی میخوای کنی

من: می خوام نماز قضا بخونم

رضا: خوب میخوای نماز شب بخونی بگو تظاهر سازی نکن

من: نماز شب اصلن چند رکعته؟ D:

- همزمان که داشتم نماز میخوندم مامان بزرگم بیدار شد اومد تو اتاق دید من دارم نماز میخونم رفت وضو بگیره نماز صبح بخونه ، کلی خندیدیم...

از محدثه دیشبم خیلی راضیم

*

امروز صبح قرار بود بریم با خانوم مشاور واسه موسسه خرید کنیم قرار دیروزمون کنسل شده بود من موبایل رو گذاشته  بودم رو یه ساعت خاص که بیدار شم ولی خانوم مشاور ساعت 8 زنگ زد گفت یه جا قرار بذاریم که باهم اونجا بریم منم یه ادرسی رو گفتم قرار شد ساعت 8.30 اونجا باشیم

حالا آماده شدم من که طبق معمول گوشیم شارژ نداشت یعنی فقط 39 تومن بیشتر نداشت، از اونورم آقای داداشی میخواست بره مغازه...

(آقای داداشی هم جدیدا ایرانسلی شده بود )

حالا هرچی دنبال موبایل رضا میگرده پیدا نمیکنه منم رو این حساب که اقای داداشی شارژ داره خیالم راحت بود بهش میگم: مامان گوشی رضا رو برده دنبالش نگرد

راضی نمیشه رضا رو از خواب بیدار میکنه میپرسه رضا میگه نمیدونم...

وقتی می بینم خودش مستاصل ( درست نوشتم ؟) هستش میپرسم نکنه توهم شارژ نداری؟ ابرو

در جواب من میپرسه توهم نداری؟

من : میگم اندازه تک زنگ دارم

اون جواب میده که من اندازه تک زنگم ندارم

من که فکر میکنم چیزی به ذهنم رسیده میگم من تک زنگ میزنم به آژانس تا خودشون بهم زنگ بزننwhistling

اون جواب میده : زشته خوب

من : خوب چاره ی دیگه ندارم....

و درهمون حین زنگ میزنم به آژانس 2 تا بوق که میخوره قطع میکنم چند ثانیه صبر میکنم میبینم فایده نداره، به خودم میگم سریع زنگ میزنم میگم فلان جا زود قطع میکنم...

نتیجه تماسم موفقیت آمیز بود و در کمال تعجب فقط 7 تومن کم شدش...آقای داداشی هم با تک زنگ به آقاهه زنگ زد که بیاد دنبالش...

*

دیشب دوباره همین واسطه آقای م زنگ زد و من دوباره نه گفتم ...اصرار داشت این دفعه جواب رو به خودش بدم که من قبول نکردم...

*

خداجونم خیلی دوستت دارم خیلی....

*

ممنونم بخاطر حضورتون



+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷ساعت 13:4  توسط باران  | 

87 فروردین : --------------------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ساعت 13:49  توسط باران  | 

دوروز هستش حسابی بهونه گیر شدم تو خونه به همه گیر میدم

دیروز تا حالا سر 1 چیزی از دست مامان اونقدر ناراحت شدم که فقط در مواقع لزوم جوابش رو میدم...

نمیدونم چرا با بابا هم همینطور...

نمیدونم از چی یا کی عصبانیم که خشمم رو اینجوری دارم خالی میکنم...اصلن نمیفهمم...

دختر غیر قابل تحملی شدم...

*

تو وبلاگ خانوم تی تاب دیدم که اتفاقات سال 87 رو نوشته بود نمیدونم فکر کنم منم باید بنویسم ولی باید کمک بگیرم از خاطرات سابقم ....

*

دیشب زنگ زدم به هستی...مثل بچه های لوس شده بودم کلی بهونه هام رو گرفت سعی کرد روح نا آرومم رو آروم کنه

ولی دوباره روز از نو روزی از نو

*

عصر باید با خانوم مشاور بریم برای موسسه چیزایی که لازم هست رو بخریم...

*

دوستتون دارم


+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ساعت 12:29  توسط باران  | 

نگار...با عرض شرمندگی قبول نشدم :D

الان رضا ازم پرسید امتحان دادی ؟ گفتم نه گذاشتم واسه هفته بعد whistling

خودم از تعداد جوابایی که غلط زدم خنده ام در میاد...سر جلسه حالا قبل از اینکه بلند شم 2 تا نذر کردم مثلا به خدا قول دادم نذرم رو ادا کنم...

بعد به محضی که برگه ام تصحیح شد نمیدونستم بخندم از تعداد غلطام یا ناراحت بشم که....

*


تو کتاب خوندم که ما 80 درصد از کارایی که انجام میدیم هیچ سودی به ما نمیرسونه ولی 20 درصد از کارایی که انجام میدیم باعث سودی چندبرابر میشه...

اگه طبق برنامه ریزی سعی کنیم سخت ترین کار رو تو اولویت قرار بدیم و انجام بدیم موفق تر میشیم...

من خودم در این مواقع تنبلم وقت انجام بعضی کارها رو هی تمدید میکنم و البته همون روز اول شرایط انجام اون رو فراهم میکنم ولی نیمه راه...

برای مثل همین لباس خانوم همسایه ...من همون هفته که پارچه اش رو بهم داد لباس رو دوختم فقط مونده بود سردوز و دوخت پایین لباس...اما 3 ماه طول کشید تا این کار رو انجام دادم

دارم سعی میکنم خودم رو عوض کنم ،شرایط زندگیم رو ،عادت تنبلی کردن و خیلی چیزای دیگه

خیلی سخته ،مثل دوباره متولد شدن هستش ولی شدنیه....امیدوارم بتونم موفق بشم

امیدوارم از خودم نا امید نشم و.........






ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ساعت 16:33  توسط باران  | 

امروز دی وی دی ها با یه کتاب و کارت پستال برای لادن پست کردم نمیدونم چرا قیمت پست اینقدر زیاد شده :-O

و بعد از اون هم کلا تو موسسه بودم...

قراره بعد از عید کار رو شروع کنیم و من هنوز نمیدونم حقوقم چقدره ممکنه ماه اول هم اصلن حقوق بهم ندن ولی خوب بهتره یه مدت بیکار نباشم...

...

یه یکساعت دیگه امتحان دارم مثلن...برم ناهار بخورم برم

از 150 صفحه من فقط 77 صفحه رو خوندم پس قبول نشم عذرم موجه است... d:

*

قبلن درمورد خودم زیاد شناخت نداشتم ولی احساس میکنم خیلی بهتر از قبل خودم رو میشناسم میتونم بفهمم کدوم رفتارم بد هست و....

این یعنی یه پله بالا رفتن از درس خودشناسی؟

*

خداجونم دوستت دارم........همیشه به یادتم...میبوسمت d:

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ساعت 12:50  توسط باران  | 

بعد از ظهر رفتم کلاس...بعد آقای استاد دوسه نفر رو برای پرسیدن علائم راهنمایی رانندگی اورد...

بعد یه تابلو مخصوص عبور افراد پیاده بود از یکی از پسرا پرسید این تابلوی چی هستش؟

جواب پسره: محل عبور افراد با عصا :))

*

یه سر حسینیه پیش سمیرا رفتم بعد هم با مامان رفتیم خیاطی دوتا لباساش رو داد براش بدوزن( چون من دوره مجلسی رو نگذروندم خدارو شکر به من نمیگه بیا بدوز :d)

*

پس از اونم رفتیم طلافروشی...می خواستم گردنبندم که طلای 21 بود رو عوض کنم دیگه یه گردنبند انتخاب کردم 14 تومن بیشتر دادیم عوض کردم...

و هوس کردم النگوهام رو هم عوض کنم...النگو هام رو اول دبیرستان خریده بودم بعدشم چون مکه رفته بودم نمیخواستم عوضشون کنم ولی چون دوهفته پیش به میز کامپیوترم گیر کرد 2 تاش دولا شد برای همین امروز عوض کردم...

حدود 300 تومن رو النگوهام اضاف شده بود.......:-p

*

فردا صبح جلسه دارم با حاج آقا و خانوم مشاور...........(حاج آقا همون رئیس موسسه است که من بشدت دوستش دارم  و  خانوم مشاور هم همکار منه تو همون موسسه )

عصرم مثلا امتحان دارم

عجب اعتماد به نفسی دارم من........هیچی نخوندم برم بشینم بخونم........

*

عماد بابت آدرس اون سایت مرسی...باید یه روز وارد آیدیم بشم با همفکری تو یه برنامه بلند مدت برای خودم بریزم

موافقی؟

*

مواظب خودتون باشد............

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۷ساعت 21:17  توسط باران  | 

دیشب قبل از خواب مثلا نشستم برای امروزم برنامه ریزی کردم:

.......................................

7 صبح بیداری

8 مطالعه آیین نامه

9/30 کامپیوتر

10 مطالعه آیین نامه

11/30 استراحت

1/30 آماده شدن برای کلاس

3 مسجد پیش سمیرا

==> دوخت مانتوی مامان....dvd برای لادن

............................................

هه تا الان خواب بودم :-o

خسته نباشم جدن...

چندتا کار هست که به امروز فردا می سپارم که هر روز که به فردا میسپارم برام شده مثل یه غول ...

یکیش اینه که هنوز آستینای مانتوی مامان رو به مانتوش وصل نکردم :))


*

دیشب دوباره در مورد -------------

*

فکر کنم اگه  صبح بلند شده بودم و طبق برنامه ریزی پیش میرفتم فیلسوف شده بودم :d



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۷ساعت 12:28  توسط باران  | 

چشمام حسابی خسته است...این نوع کرم رو که میزنم حسابی چشمام رو سنگین میکنه

*

ظهر فاطمه ح اومد خونمون...بعدش باهم رفتیم آموزشگاه من مدارک رو تحویل دادیم...تصمیم گرفتیم پیاده روی کنیم یه خورده...

وقتی رسیدم خونه مامان تازه از مهد برگشته بود...به محضی که من رو دید گفت فلانی فوت کرده

باورم نمیشد...پدر یکی از دوستای صمیمیم 3 روز پیش فوت کرده من امروز فهمیدم...

از ساعت 5 تا 10/10 پیشش بودم...قرار شد فرداعصرم برم پیشش

طفلی سمیرا...صبح رفته باباش رو صدا بزنه...هیچکی خونشون نبوده هرچی صداش زده فایده نداشته مثل دیوونه ها رفته تو کوچیکه دختر همسایشون رو اورده بالای سر باباش که چرا بیدار نمیشه....

*

نمیدونم 2 یا 3 شنبه امتحان ایین نامه دارم...یه کتاب امروز بهم دادن...150 صفحه بخونم واسه امتحان فردا هم کلاس ایین نامه دارم...امروز داشتم که من دیر ثبت نام کردم...

در نتیجه فقط 2 جلسه مونده که بگذرونم...

نمیدونم وقت میکنم بخونم یانه...با این اوضاع...

نگران سمیرا هستم............طفلی چی میکشه

*


+ نوشته شده در  شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۷ساعت 22:45  توسط باران  | 

دیشب یه فیلم دیگه هم دیدم که خیلی جالب بودش به این اسم Enchanted - 2007...

*

امروز صبح  اول رفتم بانک یه فیش 500 تومنی مونده بود که واریز نکرده بودم گذاشتم تو نوبت بعد رفتم یه روان نویس با تقویم برای نازی خریدم با نامه ها پست کردم نمیدونم چرا پول پوستش زیاد شد با اینکه وزنش خیلی کم بودش...

اونقدر خودشیفته بودم که یه عکس 3در4 از خودمم برای نازی پست کردم...

بعد از اونم دوباره رفتم بانک دیدم کلی مونده که نوبتم بشه ...دفترم رو دراوردم یه چند صفحه که استادا جزوه داده بودن خوندم ولی وقتی دیدم زود تموم شد...

موبایلم رو دراوردم یکی از کتابایی که خیلی وقت پیش تو کتاب خونم هم هستش نخوندم باز کردم...اسم کتاب اینه " قورباغه رو قورت بده"

هرجایی که به نظرم مهم بود رو تو دفترم نوشتم...


*

فاطمه اومد خونمون بعد ادامه جرفام رو مینویسم دی:

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۷ساعت 14:36  توسط باران  | 

بازم چند وقتی میشه تو دفترچه خاطراتم چیزی نمی نویسم و آدرس وبلاگم رو فقط 3 نفر دارند که جز پیوندای وبلاگم هستن

...شاید عید به چند تا از بچه ها آدرس بدم که شامل : لیلا و زهرا و بانو و داداش سهیل و محمد میشه......

*

امروز این فیلم ها رو دیدم :

Clean Break- 2008

New York Minute - 2004 فیلم جالبی بودش...من که خیلی خوشم اومدش

The.House.Bunny  - 2008

البته هر 3 تاش جالب بودن...در همون حینم آلبومایی که نگار دانلود کرده بود به اضافه 4تا دیگه دانلود کردم که

7th Band - Ba To Mimoonam

Fakhroddin Hoseini - Ghasedak

Hamid Karimi - Setare 

Majid Kharatha - Avareh

Zaki - Rajaz

Bm Music - Spring Of Love

شامل این آلبومای بالا هستش...از این خیلی خوشم اومد Zaki - Rajaz

*

الانم مشغول دیدن The Love Guru - 2008 بودم که گفتم یه سر بیام اپ کنم...

امروز با لیلا تلفنی حرف زدم...

یه خورده زبان کار کردم...و کتاب " من چه کسی هستم " رو هم خوندم....

برای نازنینم یه چند صفحه نامه نوشتم...یعنی حدود 11 صفحه براش نوشتم امیدوارم نگه کم نوشتم :))

*

فردا صبحم میخوام برم برای نازی نامه رو پست کنم از اونورم باید برم آموزشگاه خیاطی پارچه مامان رو بدم به یکی از مربی ها که لباس مجلسی براش بدوزه

طلسمم شکسته شد امشب بلاخره من لباس خانوم همسایه رو تحویلش دادم :)) طفلی باور نمیکرد لباسش گیرش بیاد :)) هروقت فکرش میکنم کلی میخندم نزدیک 3 ماه بود پارچه اش پیشم بود...

من رو چه به خیاطی :-d هر چند بلدم ولی حوصله اش رو ندارم

*

من خیلی بی خیالممم.......آخه بیشتر از 3 هفته است فیش اموزشگاه راهنمایی رانندگی رو واریز کردم که مثلن برم بشینم سر کلاس که گواهینامه بگیرم....اما هنوز مدارکم رو تحویل ندادم

مامان میگه تو فقط میخواستی پولش رو بدی :-D

*

دلم میخواد خیلی پول داشته باشم....اما خوب پول به محضی که دست من برسه خرج میشه مثلن آبادان که رفته بودم یه سفر 4 روزه بودش ولی من 120 تومن خرج کردم :-o

یا مثلن دیروز که رفته بودم بوشهر 60 تومن خرج کردم....

*

کلی ایده دارم واسه اتاقم...دلم میخواد سقف اتاقم رو به شکل آسمون نقاشی کنم یا کاغذ دیواری بگیرم که آسمون و ستاره داشته باشه...

یکی از بچه ها میگه با کاغذ الگو اتاقت رو تزیین کن بعدش با رنگ فشاری رنگش کنم ...

من خودم ترجیح میدم آسمون داشته باشه سقف اتاقم....باید ابتکار به خرج بدم خودم

*

22 سال بدون برنامه ریزی زندگی کردم تصمیم دارم 1 سال با برنامه ریزی پیش برم...یعنی از اول فروردین سال 88 تا فروردین سال 89................

امیدوارم موفق بشم........


+ نوشته شده در  جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:28  توسط باران  | 

1 ساعتی میشه از خواب پا شدم...

*

--------

و بعد چشمام رو بستم خوابیدم...ساعت 23/30 که بیدار شدم دیدم 10 تا مسیح دستم رسیده...8 تا مسیج از یه شماره 914.......که من اصلن نمیدونم کی هستش و جوابم نمیدم...

یکی از اونا نجمه فرستاده بود......

و اون یکی هستی که گفته بود 12 انلاین میشی؟

تک زنگ زدم به هستی...الارم موبایلم رو ،رو 12 گذاشتم سعی کردم بخوابم وقتی دیدم نمیتونم بخوابم اومدم تو اتاقم...

یه خورده به همسترم کلم دادم........اومدم دی وی دی هایی که خیلی وقت پیش قول بانو داده بودم رو رایت کنم که میبینم نرو خراب هستش...منم به خودم قول داده بودم دیگه شنبه حتمن پست کنم

باید حدود چند صفحه هم برای نازی بنویسم...نمیدونم چی......ولی خوب ننویسم ایندفعه حسابی عاصی میشه بهش قول دادم قبل از عید براش نامه بنویسم...

*

حساسیتم دوباره شروع شده فکر کنم باید برم قرص بخورم.......

*

امروز بلاخره این فیلم رو تمومش کردم Witless Protection..........یه چند روز بود مثلن میخواستم نگاهش کنم روزی 10 دقیقه نگاه میکردم هنر کردم دی:

الانم میخوام این رو ببینم شاید بعد دوباره دراز بکشم.........Mamma Mia!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷ساعت 0:59  توسط باران  | 

امروز صبح رفتم بسته رو برای زهرا پست کردم اولین بار بود یه بسته رو به خارج از کشور می فرستادم

بهتره یه توضیح کوچولو بدم....بسته های خارج از کشور رو به کیلو حساب میکنند یعنی اگه بخوای 1 کارت پستال بفرستی یا مثلن یه چیزی به وزن 1 کیلو...قیمت همون یه کیلو رو میگریند......

وزن مال من نزدیک دو کیلو شد...قرار شد 20 روزه برسه اخه پست پیشتازش فعال نبود.......

*

بعد از اونم یه سر رفتم کالا پزشکی یه چیزی میخواستم بخرم که تو شهر خودمون قیمتش 50 تومن بود ولی اونجا خریدم 28 تومن ..........بسی خوشحال شدم دی:

بعد از اونم که شهر کتاب رفتم 2 تا کتاب فلش کارت اینترچینج گرفتم که گوش شیطون کرد زبانم رو تقویت کنم اخه یه 1 ماهی میشه کلاس زبان رو ول کردم.......

*


امروز عصر افسی( خانوم معلم ) خونمون اومد...کلی خوشحال شدم...چند روز پیش که ابادان بودم وقتی با لیلا صحبت میکرد تلفنی به طور اتفاقی از حرفای لیلا یه چیزی درموردش شنیدم...مثل شنیدن یه امر خیر ولی خوب امروز کنجکاوی نکردم...

میدونم هروقت موقعش برسه بهم میگه...........

بیشتر حرفامون هول سایه میچرخید...

*

مثل سابق دیگه نمیام نت...حتی بعضی روزا که میام وارد آیدیمم نمیشم....اینجوری غیب شدنم رو خیلی دوست دارم....بیرون از نت بودن خیلی خوبه برای روحیه ام............

هرچند هنوز وبلاگ های دوستام رو میخونم ولی گاهی بی سر و صدا بعد از خوندن پستاشون رد میشم...

*

خداجونم احساس میکنم بهم پاداش میدید.....ممنونم ممنونم.................دوستتون دارم


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۷ساعت 19:51  توسط باران  | 

تازه از دانشگاه برگشتم...خیلی خسته ام...

قراره فردا صبح برم استان واسه زهرا ،کوله پشتی رو پست کنم...اونقدر خسته بودم که نشد تو راه وایسم کاغذ کادو بگیرم دیگه زنگ زدم اقای داداشی با خودش اون مدلی که میخوام بیاره...

*

ما بین کلاسا...با خانوم قاسمی رفتیم شرکت تی بوکس...(نمیدونم درست نوشتمش یانه) همون بسته ای که قرار بود واسه داداشی بیاد گرفتیم...

خیلی سنگین بود تا رسیدیم دانشگاه کلی سرش غر زدم که دستم درد میکنه....

*

بعد از کلاسم رفتم یه ساندویچ خریدم 2تا ساندیس...با کلوچه خرمایی...با یه خوراکی خارجی از اونا که خیلی تنده.......با 4 تا بسته ادامس موزی و توت فرنگی و یه طعم دیگه......

فکر کنم 100 تومنم دیگه ته کیفم پیدا نشه دی: مثلن میخوام ولخرجی نکنم

*

امروز ساعتای 4 صبح بود که از بس عطسه کرده بودم حسابی خستم شده بود..همزمان فیلم امپراطوری بادها رو هم میدیدم با داداشی...اومدم ابتکار به خرج دادم..قرص اریترمایسین با پنی سیلین رو نصف کردم...با سیتریزن (نمیدونم درست نوشتمش یانه...یه نوع انتی هیستامینه) با سرماخوردگی....این 4 تا خوردم

به محضی که خوردم معده آتیش گرفت اونقدر درد گرفت که فکر کردم همون لحظه میمیرم...دیگه ساعت 4 مامان رو صدام زدم...بلند شد طفلی برام نیمرو درست کرد فایده نداشت رفتم تو آشپزخونه گفتم شاید اگه بتونم قرصا رو بالا بیارم بهتر بشم اما فایده نداشت دوباره اومدم مامان اب خنک درست کرد بخورم..اونم خوبم نکرد...دیگه قرص رانیتیدین خوردم با دوسه تا لقمه نیمرو...بهتر شدم..........

این آزمایش کردن رو خودم اخر کار دستم میده من میدونم

*

برم مانتو مقنعه ام رو دربیارم اتاقم رو مرتب کنم بعدش برم فیلم ببینم داداشی خودش رو کشت از بس گفت زود بیا........

*

خداجونم دوستت دارم


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۷ساعت 21:27  توسط باران  | 

باید برم دانشگاه

ایستاده دارم تایپ میکنم.....

مثلن زیاد عجله دارم......

از امروز قرار شد یه جایی کار کنم ....البته کارم بعد از عید شروع میشه...اما خوب چون این موسسه تازه داره کار میکنه زیر نظر بهزیستی هست باید کمک کنیم محل کارمون جور بشه


خدایا ممنونم...همه چیز داره خوب پیش میره...حضورت رو حس میکنم....شکرت

خیلی دوستت دارم........

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۷ساعت 13:45  توسط باران  | 

دیروز اولین جلسه کلاسمون بود...این ترم 16 واحد برداشتم یعنی 8 تا کتاب...

دیروز نظریه های ارتباط جمعی و آمار داشتیم...

کلاسامونم تو خود دانشگاه خودمون برگزار نمیشه...باید بریم تربیت معلم...دانشگاه بزرگیه...بهترین مزیتی هم که داره اینه سر خیابون سینما هستش...و کتاب فروشی....

خوب من تصمیم گرفتم رتبه اول بشم اما هنوز نمیدونم چجوری

*

چند وقته حساسیت گرفتم تو روز ...مدام عطسه میکنم...دیروزم سرکلاس همونجوری بودم...الانم همینطور...

*

بعد از کلاس با خانوم قاسمی رفتیم خیابون سنگی ....کلی راه رفتیم خرید کردیم تا رسیدیم میدون امام بعدم یه سر رفتیم شیرینی سرا من آبنبات و کاکائو خریدم...اونم شیرینی....

بعدم که طبق معمول چون دیر رسیدیم به ترمینال مجبور شدیم با سمند برگردیم من جلو نشستم که راحت بخوابم دی:

*

دیشب خیلی خسته بودم...برگشتم خونه 3 قسمت از امپراطوری بادها با داداشی نگاه کردم که قسمت چهارم به بعد زیر نویس فارسی نداشت...مثل یه پتک بود که فهمیدیم زیر نویس نداره...حالمون حسابی گرفته شد...

بعدشم نشستم فیلم  همیشه پای یک زن در میان است...نگاه کردم البته 20 دقیقه آخرش رو هنوز ندیدم...

*

تصمیمم جدیه برای بردن همستر.........

*

خداجونم ممنونم......فکر نکن یادم رفته...من همیشه مدیون شما هستم...میدونم نذرم رو ادا نکردم درست حسابی برای همینم شرمنده ام...

میدونم نذرم ادا کردنش فقط به نفع خودم بودش ولی ..........

همه اینا رو میدونم....جز شرمندگی هم چیزی ندارم....

امید دارم سال بعد تو همچین موقع هایی نذرم رو ادا کنم.....

خداجونم دوستت دارم...

*

==> داداشی زیر نویس فیلم رو درست کردش :-"

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۷ساعت 11:42  توسط باران  | 

هنوز تصمیم نگرفتم این آدرس رو به دوستام بدم...

*

عصر با مامان بازار رفتم ،کارت شارژ،به دفتر 200 برگ،2 تا مجله خریدم...بعد از اونم رفتیم خونه خاله...

الانم مهمون داریم..عمینا با زنداییم....

*

آرایش صورتم رو پاک نکردم که نماز بخونم..........چقدر تنبلم من

*

گاهی وقتی دلت میسوزه برای کسی یا چیزی...ولی نمیتونی براش کاری کنی...ناچاری چشمات رو ببندی تا نبینیش ...با اینکه خیلی سخته از اون مسیر روزی چندبار عبور کردن و نادیده گرفتنش...

*

فردا اولین روزه دانشگاهست...خوشحالم که قبول شدم اینم مدیون خداجونم هستم...

*

تصمیم دارم این ترم رتبه اول بشم...امیدوارم این تصمیمم رو عملی کنم

*



+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ساعت 21:30  توسط باران  | 

چندساعت پیش از ماشهر برگشتم...

به مامانینا گفته بودم فردا بر میگردم یه جوری همه سوپرایز شدن

برای خودم 5 تا مانتو خریدم...4 تا از تولیدی محسنی...اون اخری هم از جمعه بازار آبادان

دوتا لباس جشنی خوشگل..

دوتا مقنعه لبنانی خریدم که یکیش به صورته روسریه هستش طرح داره....

یه صندلم برای جشن عروسی پسرخاله خریدم....

با یه تاپ....

اممم.....

برای مامان مانتو ،بلیز دامن جشنی،صندل، تمر خوراکی.......

برای داداشی...فیلم امپراطوری بادها......دنباله جومونگ...

برای زهرا هم کوله پشتی...

برای مادر بزرگمم دمپایی....

............................................

فکر کنم همینا خریدم...

------------------

2شنبه کلاس دانشگاهم شروع میشه...2و4و5 شنبه ها کلاس دارم....

-----------

فیلمایی ک از دیویکسرا سفارش داده بودمم رسیده....

این همسترم یه جورایی بو میده...هم دلم میسوزه تنهاست شاید ببرمش پسش بدم...با اینکه خیلی دوستش دارم...

اتاقم کلی ریخت و پاشه...هنوز مرتبش نکردم.......خیلی خسته ام گذاشتم واسه فردا

.........

امممم

---------

شاید بعدن عکس مانتو هام رو بذارم..........

همین.........

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ساعت 1:35  توسط باران  | 

هوای دلم بارونیه...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:57  توسط باران  | 

چون نمیخوام خود آزاری کنم پس اصلا مهم نیست حرفایی که امروز مامان به خاله میزد...

مهم نیست که بعد از شنیدن اون حرفا بهم ریختم...

مهم نیست...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:53  توسط باران  | 

2 روز پیش همستر کوچولوم رو اوردم خونه،وقتی برای اولین بار از نزدیک دیدمش اونقدر آروم و ساکت بود که کلی دلم واسه تنهاییش سوخت...

دیشب خونه جدیدش رو درست کردم،با بابا آکواریوم رو اوردیم تو اتاقم...یه خورده خاک اره ریختم...و مرتبش کردم دوسه تا چیز گذاشتم داخلش و آقای وروجکم رو گذاشتم تو خونه اش....

از همون بدو شروع کرد به تجسس خونه جدید...

کلی پیشش نشستم...الانم آقای وروجک خوابیده...هرکارش کردم بلند شه فایده نداشت...دوسه بارم انگشتم رو گاز گرفت...

کلی ذوقش میکنم....

*

جدیدا به عروسک علاقمند شدم...2 روز پیش 3 تا عروسک خوشگل خریدم...

*

اممم......همینا دیگه..........

*

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ساعت 14:49  توسط باران  | 

خوب، طبق معمول همینکه محدثه خانوم تشریف می برن مرخصی من باید جورشو بکشم. من نمیدونم رفیقشم یا حمالش!! مثل خر براش کار میکنم اما دریغ از دوزار حقوق..!!

محدثه خانم یه مدت تشریف نیاوردن و اینطور که بوش میاد حالا حالاها هم تشریف نمیارن. دلیلش هم زیاد روشن نیست. اما از چند حالت خارج نیست. یا رفته عزلت نشینی گزیده و از کل عالم و مافیها دست کشیده. یا رفته یه دهکوره ای چیزی رو جسته و فارغ از علم و تکنولوژی مشغول گوسفند چرونی یا همون چوپونیه. یا.. خوب بسه دیگه! هی که نمیشه من از مغزم کار بکشم. یه ذره هم شماها از مغزاتون کار بکشید و فکر کنید ببینید واسه چی نمیاد نت. نترسید، جای دوری نمیره اگه از مغزاتون استفاده کنید. در راه رفیقه دیگه..

حالا اینا رو بی خیال. من اومدم شاهکارهای اخیرش رو که تلفنی ازشون باخبر شدم براتون تعریف کنم.

دیروز بهش زنگ زدم و میگم راهبه خانوم ما چه طوره؟ چیکارا میکنی؟

نشسته برام از شاهکارش تعریف کرده. البته اینم بگما من مثل محدثه کامل و دقیق تعریف نمیکنم. خیلی به جزئیاتش گیر نمیدم.

میگفت: رفته بانک پول بریزه حالا واسه چی پول بریزه و اینا رو ولش کنید. بعد یه صف طولانی هم پشت سرش بوده. همین که نوبتش شده به فکر موبایلش افتاده! به جای اینکه بذاره اول کارش تموم شه، بعد بگرده دنبال گوشیش، شروع کرده توی کیفش دنبال گوشیش گشتن. کل محتویات کیفش رو هم خالی کرده ،اما این موبایل رو نجسته. همون وسط فیشها رو هم پر میکرده. یکی از فیشا رو اشتباهی پر کرده که یکی از بندگان خدایی که احتمالاْ از بس منتظر بوده زیر پاش علف سبز شده و میخواسته که محدثه زودتر کارش تموم بشه لطف کرده و تلفنی اون فیش رو براش جور کرده که بیارن. خلاصه آخرش کار واریز فیشا درست نشده و کارش راه نیافتاده. همون جا یکی از همکارای باباش می بیندش و میاد باهاش احوالپرسی کردن و محدثه هم تلفن اون بنده خدا رو میگیره و به باباش زنگ میزنه که بابا جون برس به دادم!! موبایل جونم رو گم کردم. این بابای بنده ی خدا هم که گمون کنم توی دنیا از هیچ کس اندازه ی این دختر یکی یه دونه ش نمیترسه زودی میگه الان میام بابا جون. میریم میگردیم و همه ی مغازه هایی که رفتی رو میگردیم ببینیم کجا جا گذاشتی!! البته خیلی بیشتر از اینا طول و تفسیر داره. من دارم خلاصه می کنم خیر سرم. با موبایل همکار باباش به موبایلش زنگ میزنه که ببینه کجا گذاشته این موبایل رو و بره بیاردش. اما شانسش میگه و موبایله اصلاْ زنگ نمیخوره. میره دنبال کارای بانکیش که هنوز نصف کاره بوده یهویی موبایل جونش از توی کیفش شروع میکنه به نالیدن!!! من موندم این طفل معصوم حواسش کجاست. الهی بمیرم براش که این دختر فکر کنم حواسش رو بدجور از دست داده. البته اینم بدونید که اینا از عوارض دانشگاه قبول شدن و استفاده ی زیادی از مغزه ها..!!

و اما شاهکار امشبش. امشب بهش زنگ زدم باهاش حرف بزنم. اگه گفتید میگفت چی میخواد بخره.. به جون خودم عمراْ اگه به فکرتونم برسه... میگفت میخوام موش بخرم!!! باور نمیکنید؟ از خودش بپرسید!! دختره خل شده. البته حالا موش موش نه هاااا.. یه چیزی از موش یه ذره بزرگتر به اسم.. وایسین ببینم اسم وامونده ش چی بود.. ها یادم افتاد. اسمش «همستر» بود!! این دختره کم مرغ و جوجه و مرغ عشق و قناری و خرگوش و.. داشت کلکسیونش فقط واسه خاطر این همستر یا همون موش خودمون ناقص بود. حالا میخواد کلکسیونش رو کامل کنه....

البته ایشون فرمودند میخواستن خوکچه ی هندی هم سفارش بدن!!! اما حیف که گاز میگیره!!!!! وگرنه حتماْ سفارش میدادن.

خوشمزه اینه که میگفت یه جا هم هست گربه میفروشن!!! سعی کردم خیال خریدن گربه رو از ذهنش بندازم. امیدوارم موفق شده باشم و پا نشه بره گربه بخره.

چه باحاله ها.. زنگ میزنه جونور سفارش میده، بعد میره بانک پول حیوونه رو میریزه به حساب! بعد هم میارن دم در خونه و جانور مورد نظر رو بهش تحویل میدن!!! به این میگن تکنولوژی.. عجب این تکنولوژی وامونده پیشرفت کرده ها!!!

هر چی من از جک و جونور بدم میاد این عاشقشونه..

بسه دیگه. اومدم فقط بهتون بگم که خیلی نگرانش نباشید. زنده ست و داره کلکسیون حیواناتشو تکمیل می کنه.

فقط یه تقاضا دارم. هر کی سراغ داشت که کجا تمساح و کروکودیل و از این چیزا میفروشن بهش آدرس بده. نمیخواد کلکسیونش ناقص بمونه..!! فقط دقت کنید که حیواناتی که گاز میگیرن رو انتخاب نکنید!! سعی کنید حیوونی باشه که نیش بزنه، لگد بزنه، جاشو خیس کنه و خلاصه هر غلطی دلش میخواد بکنه، ولی گاز نگیره!!

+ نوشته شده در  جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷ساعت 3:30  توسط باران  |