::آن سوی خیال::

وقتی میخواستم برم سرجلسه پر از دلهره بودم...کلی هم خر خونی کرده بودم ولی وقتی سوالات رو دیدم با اینکه جواباشون رو بلد بودم هول کردم...

یه برگه تستم خراب کردم به من ارفاق کردن یه برگه دیگه بهم دادن...

یکی از مراقب ها که از قضا منم مشناسمش و البته سری قبلی اصلن نه اون اشنایی داد نه من پیش صندلی من وایساد اروم گفت هرسوالی شک داری جواب نده D:


در نتیجه امتحان کلاسیم رو بدون غلط دادم D:

کیف کردم از این امتحانی که دادم...........:))

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت 17:39  توسط باران  | 

1-ساعت 3 بیدار شدم که بشینم آیین نامه رو بخونم...تازه صفحه 66 هستم ...امیدوارم این دفعه قبول بشم،چون امروز بخاطر امتحان آیین نامه باید از خیر کلاسای دانشگاهم بگذرم اگه این هفته قبول نشم می افته هفته بعد...

2- جمعه یه سریال کره ای به اسم " به سوی بهشت" خریدم...تا دیشب داشتم نگام میکردم 20 قسمت هست...چندتا قسمت آخرش حسابی ناراحت کننده بودش...

3- وقتی روز اول هفته شنبه شروع میشه احساس میکنم رو دور تند افتادم تا چشم میذارم میبینم شده 5 شنبه...

وقتایی از که از نظر روحی داغونم دوست دارم سریع بگذره...وقتایی هم مثل الان دوست دارم روزا بجای 24 ساعت 48 ساعت باشه...

4- خداجونم ممنونم...حالم خیلی بهتره...

5- دیروز جلوی آیینه ایستاده بودم هی لبخند میزدم مامان پرسید چی شده...بهش میگم امروز خوشگل شدم مثل هندی ها شدم نه؟

میگه سیاه شدی...

من: واسه همون میگم دیگه نمک از سر و روم میریزه :))

6- برم درس بخونم

7- دوستتون دارم

8 - دعا یادتون نره ها D:


+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت 5:12  توسط باران  | 


1- دیروز ، یه اتفاق عجیب غریب افتاد که خودم از تعجب داشتم شاخ در می اوردم...به یکی از آرزوهام رسیدم...(حالا فکر میکنید چی بوده....D:)

 اون اتفاق این بود که تو دوران دانشجویی برای اولین بار موبایلم رو فراموش کردم با خودم ببرم و اتفاقا برام مهم نبود خونه جا گذاشتم...

این خانوم قاسمی هم دیروز همش پز موبایلش رو میداد میگفت تو موبایل نداری من دارم..

2- سر زنگ تاریخ دیگه پیش خانوم قاسمی نمی شینم میترسم دوباره استاد بهم گیر بده...

3- دیشب ساعت 22:30 برگشتم خونه،به محضی که رسیدم طبق معمول اومدم به همسترم سر بزنم که میبینم تو آکواریوم نیست...از دیشب تا حالا 1 همستر تو خونمون گم شده...هرجایی سرک میکشم پیداش نمیکنم طفلی بچم گم شده D:

تو خونه هی جیغ و داد میکنم که بچم گم شده...مامان بزرگم میگه آروم باش

درجوابش میگم که: من که خیلی آرومم ،مادرای دیگه رو ندیدی بچشون رو که گم میکنند گریه زاری میکنند هوار میکشند و...

طفلی بچم D: نمیدونم از دستم کجا فرار کردش...

4-امروز سرکلاس زبان برای روخونی درس داوطلب شدم (البته اگه اجازه میداد گرامر و معنی درس هم توضیح میدادم )و سر زنگ متون اسلامی هم داوطلب شدم که هفته بعد کنفرانس بدم...به این میگن خود شیرینی دیگه ؟ D:

5- نزدیک یک ماهی میشه تو یه موسسه کار میکنم و اتفاقا ً تو این مدتی که من بودم خیلی ها به حاج آقا ( مدیر عاملمون )زنگ زدند سمتی که من دارم رو خواستن...

چندتا مزیتی که داره اینه که

-همکارای دیگه ام خانوم هستن...

- حاج آقا از اقواممون هستش...

- تا اردیبهشت بیمه میشم...

- روزایی که دانشگاه دارم 1 ساعت زودتر میام خونه D:

6- تصورش رو کنید 6 روز تو هفته صبحها سرکارم...3 روز تو هفته هم بعد از ظهرا تا شب دانشگاه.......درکمال تعجب دوتا کلاسای فنی حرفه ای (رایانه - تدوین فیلم و صدا) هم ثبت نام کردم که بعد که زمان بندیش مشخص شد یکیش رو برم...

از این ورم هنوز نرفتم امتحان آیین نامه بدم تا تکلیف دوره های کلاسم مشخص بشه D:

7- خدا جونم خیلی دوستت دارم...بیشتر از خیلی...دارم سعی میکنم همون بنده بشم که میخوای...خیلی راه مونده ولی شدنیه...

8-مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می‏ریزند و از آن غولی می‏سازند كه نامش «تقدیر» است. (جان اولیویه)

9- سرفرصت به همه سر میزنم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:48  توسط باران  | 

1- دقیقا ساعت 22 میرسم شهرمون...حسابی خسته ام...

2- به محضی که میرسم خونه کارتونی که گذاشتم مثلا روی آکواریوم رو برمیدارم ولی از همسترم خبری نیست...گم شده تو اتاقا هم گشتیم پیداش نکردم

3- امروز برای اولین بار تو این چندسالی که موبایل دارم فراموش کردم موبایلم رو با خودم ببرم

4- امروز تو دانشگاه اونقدر وسوسه شدم---------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:10  توسط باران  | 

1- دوروز پیش زنگ زدم فنی حرفه ای دوتا کلاس (رایانه کار - صدا و تنظیم فیلم) ثبت نام کردم،البته یکیشون رو میرم باید ببینم کدومشون به روزای تعطیل من میخوره...

2-من شنبه و 1شنبه و 3شنبه عصراش بیکارم D: که میخوام این وقتم پر بشه

3-امروزم با خانوم مشاور نشستم یه برنامه ریزی روزانه کردم که نتونستم بهش عمل کنم امیدوارم روزای بعد طبق همین برنامه پیش ببرم

4- این روزا به شدت نیاز به 1 منبع انرژی دارم...دیروز دیگه حسابی به آخر کشیده بودم،خستگی از سر و روم می بارید حتی وقتی دوستم زنگ زد متوجه شد،تا دیشب که سر زدم --------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۸ساعت 18:25  توسط باران  | 

 

1-گوش شیطون کر میخوام آپ کنم،هرچند نوشتن یادم رفته

2- حسابی خسته ام...کمرم حسابی درد میکنه عوارض پیری هستش...

3- خدایا این روزا آسمون شهرمون حسابی خوشگل شده،پر از ابرایی هست که من عاشقشونم...با تموم خستگی ها و روز مرگی ها وقتی به آسمون نگاه میکنم از شوق لبریز میشم...

ممنونم بخاطر لطفتون...همیشه دوستتون دارم

کلیلک کنید

4- چند وقت پیش عکسای خانوادگی یکی از همکارای بابا رو درست کردم حالا عادت کرده...الان بابا یه مموری بهم داد یه کاغذ که گفت آقای همکارش داده...این متن کاغذه هستش :

میکس اسلامی از کجا بیارم براش :))

۵- دیروز رفتم واسه مامان هدیه روز معلم خریدم البته با کلی ترس ولرز ، آخه تهدید کرده بود که براش چیزی نخرم و پولم رو بذارم تو بانک...منم حرف گوش کن

 استقبال روز معلم رفتم اینم عکس هدیه ای که براش خریدم :

۶- حسابی خودم رو مشغول کردم گاهی وقت کم میارم.

۷- روزا خیلی سریع میگذره، سریعتر از اونی که فکرش رو کنم، کلی کار ناتموم دارم که باید انجام بدم و خیلی چیزاهست که باید حسشون کنم...

۸-بقیه رو ادامه مطلب میذارم... یه پست طولانی هستش ،چون معلوم نیست دوباره کی وقت کنم بیام بنویسم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۸ساعت 0:0  توسط باران  | 

امروز رو میشه با دو جور جمله شروع کنم و بنویسم...:

امروز روز افتضاحی بود چون:

--------
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۸ساعت 18:33  توسط باران  | 

آماده شدم منتظرم حاج آقا زنگ بزنه بهم که برم موسسه ...

آخه شهرمون نبود گفت نیم ساعت دیگه میرسه منم از فرصت استفاده کردم اومدم نت........

این دو خط نوشته فقط به این دلیل بود که پستم بره زیرD:

*

نیم ساعت پیش شارژمم وارد گوشیم شد......بیشتر از 30 تا کد امتحان کردم D: هر3 تا کد اشتباه هم تا چند دقیقه گوشیم مسدود میکرد ....دیشب کارت رو داده بودم به داداشم نا امید شده بودم...بعد امروز اون کدای احتمالی که تو دفتر نوشته بودم رو امتحان کردم دیدم شدش D:

اینا عواقب دروغیه که من دادم.....دیروز خونه افسی که بودم به بابا زنگ زدم گفتم افسی کارت شارژ میخواد...(خودم میخواستم ولی چون روز قبلشم 1 کارت تموم کرده بودم البته 2تومنی گفتم ضایع است)

خلاصه بابا کارت رو داد به من. منم وانمود کردم دادم به افسی رفتیم خونه...تو راه به بابا گفتم شارژ ندارم ...گفت میگفتی الان میخریدم.....D:

رسیدیم خونه نمیخواستم بابا بفهمه اخه هی می اومد تو اتاقم چنان کارت رو پاک کردم که 3 تا رمزا خورد..دیگه دیشب بابا هم فهمید کارت برای خودم بوده.....این داداش بزرگه براش تعریف کردم رفت گذاشت کف دست بابا...

:)) دروغ نگی ....وقتی هم بگی اینجوری ضایع بشی:))

*

محمد مرسی بابت اون عکس و اون پست...........ممنونم...

*

من برم حاج آقا زنگ زد گفت دیر میرسه من برم موسسه رو باز کنم...چون 1 کلید پیش منه که هنوز به خانوم مشاور نداده

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۸ساعت 8:56  توسط باران  | 

1) امروز صبح حاج آقا گفت به خرج موسسه میفرستمت کلاس خط (خوشنویسی)

==>قابل توجه یعنی خط من افتضاحه:))

*

2) سرکلاس تاریخ رو صندلی آخر نشسته بودم پیش خانوم قاسمی...وقتی دیدم استاد حواسش نیست دست خانوم قاسمی رو خط خطی کردم با خودکار:D

استاد که دید من حواسم به درس نیست گفت شما بگید چه چیزی دائمی نیست؟

من: روستاها دائمی نیستند

یهویی همه کلاس سرشون رو برگردوند عقب و گفتند رودخانه ها.....d:

استادم با افتخار گفت دیدید من حواسم به همه هست دیدم این خانوم به مدت 30 ثانیه حواسش پرت شد...

حالا بعد از این حرفش من جدی شدم سعی کردم درس گوش بگیرم که داشت درمورد کوههای مکه و مدینه صحبت میکرد بعد گفت چه کسایی مکه رفتند دستشون رو بالا کنند

تو کلاس 60 نفری(2تا کلاس ادغام شده بودیم) فقط من دستم بالا رفت که دوباره همه چشما چرخید به من...جوری که فرصت نشد حتی موهام رو داخل مقنعه کنم D:

*

3) آقای داداشی کاش به پشنهاد شما عمل میکردم نمیرفتم شهر کتاب...18800 تومن کتاب خریدم D:

http://ham10m.persiangig.ir/image/m/m.jpg

*
4 ) اگه یه روزی من مردم بدونید تصادف کردم D: چون هیچ وقت به خیابون رفت و امدش دقت نمیکنم سرم رو زیر می اندازم رد میشم...
بیشتر وقتا که با خانوم قاسمی هستم بازوم رو سفت میگیره تا رد نشم وقتایی هم مثل امروز عصر فراموش میکنه...
این عکس از فلکه شهربانی(نمیدونم شهربانی رو درست نوشتم یانه D: امان از بی سوادی ) بوشهر(فلکه ساعت) گرفتم D:
http://ham10m.persiangig.ir/image/m/m%20(2).jpg
*
5) این کتاب ها رو دیروز خریدم با یه صلوات شمار D:

http://ham10m.persiangig.ir/image/m/m%20(1).jpg
*
6) اینم آقای همستر دوست داشتنی من
http://ham10m.persiangig.ir/image/m/m%20(3).jpg
*

7) عماد اینم عکس گوشواره ام d:....مدلای مختلف گرفتم :))

http://ham10m.persiangig.ir/image/m/m%20(4).jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۸ساعت 0:6  توسط باران  | 

1)ساعت 12 سریع میرم آرایشگاه مثلن موهام رو کوتاه میکنم هم بهشون مدل میدم برمیگردم خونه سریع مانتو و مقنعه رو درمیارم جلو آیینه می ایستم یه برس دستم میگیرم با موهام ور برم تا یکی بهم بگه مبارک باشه

دریغ از 1 نفر D:

هیشکی متوجه نشد موهام رو کوتاه کردم...جلوی موهام رو حسابی کوتاه کردم و پشتشم مصری کوتاه کردم مثلن :))

*

2) با مامان دیروز تا حالا سر سنگینم D:

دیروز بزور بردمش یه تکپوش خرید 700 تومن بعد میخواستیم دستش کنیم دردش میاد نمیذاره...منم واسه همین خودم رو واسش میگیرم...

:))

هرچی میگه وقتی تو دستم نمیره باید چیکار کنم ...من حالیم نمیشه میگم تو دستت رو عمدن یه جوری میگیری که تکپوش نمیره تو دستت :-d

*

3) باید برم دانشگاه،نقشه کشیدم شهرکتاب هم برم...D:

*

4) دوستتون دارم ،ممنونم هستید

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:51  توسط باران  | 



ما انسان ها خودخواهیم
من همسترم رو خیلی دوست دارم ،میدونم چون تنهاست عذاب میکشه،میدونمم باید یا یکی دیگه براش بیارم یا ببرم ولی هی به تاخیر می اندازم این لحظه جدایی رو
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:30  توسط باران  | 

 برای اولین بار اومدیم خونه همستر رو درست حسابی تمیز کنیم...من هی داشتم خاک اره ها رو تو پلاستیک میرختم که ببرم بیرون...مامان هر بار که از در اتاق رد میشد چشم غره می رفت...

بعد که خونه اش رو تمیز کردیم با داداش کوچیکه اومدم مثلن همستر رو بگیرم بذارم تو آکواریوم انگشتم رو چنان گاز گرفتم که پرتش کردم اونور

با پرت کردن من جیغش طفلی در اومد ،بی توجه به انگشتم دوباره اومدم بگیرمش که طرف لباسام که تو اتاق ریختم نره...

انگشتم حسابی می سوزه ...یه خورده خون اومد،از این ورم دلم واسه آقای همستر سوختش...از یه طرفی هم مامان باهام دوباره قهر کرده میگه همستر رو پس ببر


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸ساعت 22:43  توسط باران  | 

 

عکسایی که ۱۳ بدر گرفتم :

اون خانوم سگه رو میبینید جلوی خونه قدیمیه؟ایشون حامله است

یه زمین خالی بود که دورش دیوار کشیده بودن واسه بز و گوسفنداشون

منم با این خانوم یا اقا خره کلی عکس گرفتم تو خونه الان دستم می اندازن

این خانوم سگه هم ۲تا بچه داره ...اینجا داشتیم غذا بهشون میدادیم

اینم همون خانوم سگه بارداره که داشتیم بهش غذا میدادیم

اینم خانوم سگه با بچه هاش...طفلی نمیدونم کی زده بود چشمش رو خونی کرده بود ولی بی توجه به خونی که از چشمش می اومد به بچه هاش شیر میداد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:49  توسط باران  | 

1) امروز صبح که رفتم موسسه یه خورده از حاج آقا دلخور بودم چون هنوز کار موسسه به طور رسمی شروع نشده ولی توقع داره برم اونجا...

بعد از اونم حاج آقا اصرار داشت من یه برگه و مهر موسسه رو ببرم بهزیستی تحویل اقای رییس بدم..حالا جالبتر از اون میگفت می برمت بهزیستی بعد نیم ساعت دیگه میام دنبالت

بهش گفتم حاج آقا خوب یه برگه دادن که زیاد طول نمیکشه خودم میام موسسه

اصرار داشت با قسمتای بهزیستی اشنا بشم که منم گفتم باشه...

وقتی رفتم اونجا آقای رییس که مثل حاج آقا از اقواممون هستن گفت باهاش برم تا با کارشناس امور اجتماعی اشنام کنه ...اونجا با یه خانوم دیگه هم اشنا شدم که اسمش یادم رفت دی:

بعد از اونم با قسمت امور مالی ...دیگه اومدم بیرون اداره که برم موسسه ...تو راه رفتم پیش مامان و همزمان به حاج آقا زنگ زدم که گفت الان میاد دنبالم...

برای شروع با کارمندای قسمتای دیگه بهزیستی اشنا شدم و تونستم تو اولین برخورد رابطه خوبی باهاشون اونم اینه که 3 ماه اول از حقوق خبری نیست بعد از اونم با توجه به اینکه مدرکم رو کاردانی زدن حقوقم 110 تومن هستش...

امروز قرارداد 1 ساله با موسسه بستم ولی من زیاد به این چیزا اهمیت نمیدم و هروقت خواستم بیرون میام

3 ماه زود میگذره اگه بخوام صبر کنم چون همیشه دنبال یه کار میگشتم که واسه ثواب باشه حالا حاج آقا خودش از این موسسه هیچ پولی گیرش نمیاد البته فعلن تمام قصدشم انجام کارای خیریه بوده واسه ثواب

بازم امروز کلی سر حاج آقا غر زدم آخه تا ساعت 2/15 باهاش تو بهزیستی بودم...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۸ساعت 18:28  توسط باران  | 

برگشتم

روز اول یه خورده سخت گذشت...وقتی تو پاساژ ها قدم میزدم ناخودآگاه به این فکر میکردم که اونم اینجا اومده، اون از این مغازه حتمن خوشش می اومده و ...

دیشب یه خورده با دوستام که حرف زدم آروم شدم...

و الان بهتر از دیروز...

*

4تا تی شرت خریدم...2تا تاپ(تاب؟)...1 ساپورت( از اون مدل شلوارایی کشی) ....1رژ گونه ...2تا کیف پول...1روسری...1شال...یه سریال کره ای به اسم هوانگ جین...

آب نباتم کلی گرفتم d:

*



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۸۸ساعت 19:24  توسط باران  | 

دیروز تاحالا حسابی بهونه گرفتم حسابی گیر میدم تو خونه...

دیشب باباینا که میخواستن برن بیرون منم گفتم میام...اونقدر تو ماشین سرشون غر زدم که بابا گفت این امروز بهونه گیر شده نباید بهش کاری داشته باشیم :d

تو ماشین دراز کشیده بودم ناخودآگاه اشکام سرازیر میشد...خیلی وقت بود گریه نکرده بودم!

خیلی سختی کشیدم تا بتونم به این مرحله از زندگیم برسم ولی باز با اینکار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۸ساعت 13:32  توسط باران  | 

از دست ---------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:13  توسط باران  | 

 چند روز پیش یه بازی جدید رو تو وبلاگ خانوم تی تاب دیدم خیلی دوست داشتم بازی کنم که نگار عزیزم لطف کرد من رو به این بازی دعوت کرد

تو این بازی باید 10 تا قوانینی که تو زندگیت وجود داره رو بنویسی...

تو زندگی من بیشتر از 10 تا قانون وجود داره اما خوب به قوانین بازی احترام میذارم و فقط 10 تا از اونا رو مینویسم و البته گاهی این قوانین رو دور میزنم :-d

اینم 10 تا قانون زندگی من :

۱) شکر گذاری از خداوند بخاطر حضورش

۲)  تا کسی کمک نخواسته بهش کمک نکن ( هر چند هنوز مونده تا بتونم این کار رو انجام بدم)

۳) تغییر پذیر باش و  با محیط اطراف خودت رو وفق بده

۴) یک اشتباه رو چندبار تکرار نکن

۵) سادگی رو کنار بذار

۶) در طی هر 24 ساعت 1 کار مفید انجام بده که خودت از انجام دادنش خوشحال و راضی باشی

۷) خوش قول باش

۸) به خودت دروغ نگو هیچ وقت

۹) به زندگی دیگران کاری نداشته باش

۱۰) ملاک دوستی با دیگران ظاهرشون نباشه

دعوتی های این بازی:

عالیه،گندم،عماد،هستی،سیندختی،نارنجدونه،مینی،داداش عبدی،دختر فروردینی ، محمد و هرکس دیگه ای دوست داره میتونه تو این بازی شرکت کنه

==>قابل توجه دوستایی که به بازی دعوتشون کردم : اگه تو بازی شرکت نکنید دیگه به بازی دعوتتون نمیکنم :-D

بعد نوشت: الان رفتم وبلاگ عالیه که به بازی دعوتش کنم در کمال تعجب دیدم اونم این بازی رو تو وبلاگش نوشته و منم دعوت کرده :))

خوب بجای عالیه ،مهیار رو به بازی دعوت میکنم




+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت 1:22  توسط باران  | 


با جواب ندادن ---------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۸ساعت 13:14  توسط باران  | 

چشمام حسابی از خواب گرم ٍاز خستگی قرمز شده، این روزا زود به زود خسته میشم همونجوری شد که میخواستم اونقدر مشغول که بتونم کار مفید انجام بدم...

دیروزم اینجوری شروع شد:

صبح ساعت 8 بیدار شدم ،موبایلم رو یه سر نگاه کردم ،یه خورده سرم گیج میرفت ، مانتو و شلوارم رو پوشیدم بعد رفتم مسواک زدم  برگشتم تو اتاق موهام رو بستم ،مقنعه لبنانی رو سر کردم

با حوصله نیمرو درست کردم خوردم ،بعد وسایل موسسه رو از اتاقم اوردم گذاشتم تو هال...

کتاب " قورباغه رو قورت بده " با چندتا سی دی فیلم هم گذاشتم تو کیفم واسه خانوم مشاور

آژانس زنگ زدم و بعد رفتم تو کمد چادر ملیم رو دراوردم

*

تو ماشین نشستم به جلو خیره شدم و هنوز تو فکر مسیجی هستم که دیشب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۸ساعت 2:53  توسط باران  | 

ساعت 11:47 ---------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:51  توسط باران  | 

تو جشن تولد دختر دخترخالم بودم که --------



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت 20:28  توسط باران  | 

نیم ساعتی میشه از خونه خاله برگشتیم...

هنوز لباسم رو عوض نکردم ، بازم مانتو پوشیدم البته یه مانتو جدید با شلوار لی و روسری مشکی...آرایشم زیاد نکردم ، چون داداشی و دوستم گلی گفتن که بدون آرایش قشنگتری منم زود باور دی:

خیلی خوش گذشت ،البته یه لحظه هایی تو مهمونی بود که تنهایی رو کاملن احساس میکردم ولی در کل خوب بودش..

جشنای این خاله ام همیشه شلوغه...

*

باید بگم دیروز ...چون 3 ساعتی میگذره از امروز دی:

خوب دیروز ساعتای 11 موبایلم اونقدر زنگ خورد که چشمام رو باز کردم بی توجه به شماره ناشناس جواب دادم پرسیدم شما

گفت : م هستم....

منم تا فهمیدم تل رو روش قطع کردم و خوابیدم... تا بعد از ظهر که نگاه کردم دیدم رفته مخابراتم زنگ زده...

خلاصه شب که داشتیم میرفتیم عروسی ...دیدم از مخابرات زنگ زده میدونستم اونه جواب دادم گفتم م هستم میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم...

بهش گفتم 5 دقیقه دیگه زنگ بزنه....

بعدش که زنگ زد رسیده بودیم اونجا...منم نامردی نکردم گوشی رو دادم به مامان....

صدای مامان رو که شنیده بود قطع کرده بود...یکی نیست بگه خوب تو که مثلن قصدت خیره چرا قطع میکنی؟بعدشم من که جوابم رو بهش دادم..

تصمیم دارم اگه دوباره زنگ بزنه بازم بدم به مامان تا با مامان بهش حالی کنه من جوابم منفیه....

*

صبح به همگی سر میزنم

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  جمعه ۷ فروردین ۱۳۸۸ساعت 1:53  توسط باران  | 

هرشب قبل از خواب از خودم میپرسم امروز چه کار مهمی رو انجام دادی و بعد از جواب دادن از خودم ناامید میشم چون در واقع روز رو به بطالت گذروندم...

و بعضی موقع ها مثل حالا به خودم میگم بی خیال تغییر بشم و دوباره همون  زندگی سابق رو در پیش بگیرم...

سخته ، هر شب وجدانت تو رو سرزنش میکنه که چرا تو 24 ساعتی که گذروندی هیچ کار مفیدی نکردی که بتونی بهش افتخار کنی

24 ساعت زمان زیادی هستش برای انجام دادن خیلی چیزا

برای تلاش کردن در جا زدن...برای دوباره بلند شدن و...

یه چیزی تو درونمه که جور در نمیاد یه خورده لجبازی داره ،یه خورده تن پروره و به راحتی عادت داره...

نمیدونم باید اسم این خودی که تو درونمه رو چی بذارم طفلی هرشب از وجدانم حرف میشنوه در کمال پررویی قول میده فرداش رو عوض کنه باز فرداش شکل روز گذشته اش میشه و باز هم تکرار

یه چیزی هست تو درونمه که از جانب همین خود تن پرورم هر روز تو گوشم خونده میشه، که چشمات رو مثل سابق ببند دوباره بخواب، مثل سابق باش

و یه صدای دیگه رو میشنوم هر روز که سر خودم داد میزنه انتخاب کن : یا این دفعه خودت رو به صورت عمدی بزن به خواب یا سعی کن تغییر کنی

تلاش کن ،از خدا هم بخواه کمکت کنه...

*

به گذشته ام که نگاه میکنم می بینم کسایی که حتی بهم بدی کردند رو بخشیدم یعنی حتی به خودم این حق رو ندادم باهاشون برخورد کنم...یه جورایی منافع دیگران رو همیشه به خودم ترجیح دادم

معمولن وقتی کسی چیزی خواسته بدون هیچ چشمداشتی بهش دادم اما دیگران بیشتر وقتا نه گفتن...

حالا نمیدونم باید مثل سابق باشم یانه؟بازم تمام و کمال باید در اختیارشون بذارم وسایل یا باید این نوع رفتارمم عوض بشه؟

نمیدونم ...

*

تو دفترم نوشتم چه خواسته هایی از خودم دارم تو این 1 سال و اینکه چجوری میتونم به این خواسته ها برسم...

مهمترین شرط برای رسیدن به خواسته هام اینه اراده داشته باشم...

باید اون خود تن پرورم رو به قتل برسونم...

*

برام دعا کنید، نیاز دارم به بودن تک تک تون...

*

دوستتون دارم

بهاری باشید



+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:5  توسط باران  | 

وقتی به رفتار دیشبم دقت میکنم اصلا برام فرق نمیکرد ----------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ فروردین ۱۳۸۸ساعت 15:4  توسط باران  | 

تازه رسیده بودیم خونه دختر داییم که دیدم خاله اینا هم اومدند رفتم طرفشون سلام کنم که یه ته چهره آشنا ،مال دوره دبیرستان رو دیدم

یه خورده



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ساعت 18:13  توسط باران  | 

احتمالا عروسی دختر دخترداییم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:56  توسط باران  | 

یه دختر کوچولوی 6 ماهه رو پام گذاشتم همزمان دارم تایپ میکنم و سعی میکنم روسریم رو از دسترس دستای این بچه کوچولو دور نگه دارم که دوست داره هر چیزی رو فرو کنه تو دهنش D:

*

پسرداییم با خانومش و 2 تا دختر کوچولوش از بندر عباس اومدن

*

من نمیدونم چرا  از دیروز تا حالا هر مهمانی میاد خونمون از اتاق کوچولوی من خوشش میاد؟

*

خوب بچه رو دادم به مامانش یکی نیست بگه من و چه بچه داری...هر چند باید کم کم این چیزا رو یاد بگیرم

*

------



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۸ساعت 20:24  توسط باران  | 

امروز مهمان داشتیم فامیلای پدریم که از قم اومده بودند (من نشستم شمردمشون :)) برای اینکه به مامان بگم چندتا بشقاب و کاسه از این جور چیزا سر سفره بیاره :d

*

یه خورده امروز بهترم...

*

یکی از بچه ها چندساعت پیش کادوی تولد برام اورد که 15 تومن پول بودش به محضی که بهم داد جلوی خودش انداختم تو قلک...مثل بچه ها قلک خریدم d:

*

داداش محمد اینجا هم تولدت رو تبریک میگم امیدوارم سال 88 سال خوبی برات باشه ،البته خودتم باید تلاش کنی...باید کمک کنی که این سال خاطره سازترین لحظه های شاد برات بشه

*

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت 20:54  توسط باران  | 

 

هر چی از ارادتی که این جناب سرماخوردگی به من داره بگم کم گفتم...دیروز موقع سال تحویل دراز کشیده بودم  مامان گفت قبل از سال تحویل بشین تا لااقل تو رختخواب سال رو شروع نکنی

منم تا گفت الان سال تحویل میشه نیم خیز که شدم سال تحویل شدفکر کنم امسال مدام باید نیم خیز بشم  در برابر ارباب رجوع و استادا و کسایی که گذرشون به من می افته

==>دیروز یه آمپول ابریزش و امروزم یه آمپول پنی سیلین زدم صورتم حسابی زخم شده از بس دستمال کشیدم...

==>چشمم خوب ِخوب شد باور نمیکردم به این زودی خوب شم میوه بعدی رو خدا بخیر کنه

 *

==> تو این ماه تولد چندتا از داداش ها و آجی های مهربونم هست که به ترتیب با ذکر اسم تولدشون رو تبریک میگم با آرزوی بهترین ها برای همه شون

- داداش خودم :-*

-- آقای داداشی(1): تاریخ تولد بهانه ایست تافراموش نکنی آمدنت را.تولدت مبارک ==> +

--- داداش ایمان (1):تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر، تولدت مبارک ==> +

---- شاگرد تنبل سابق (1۶): جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند! داداشی خوبم:  تولدت مبارک ==> +

----- نازنین گلم  (1۷):بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت! تولدت مبارک نازنینم ==> +

------ سمیرای نازم (1۸) : عزیزم به اندازه تمام کسانی که نمیشناسم دوستت دارم و سبدی از گلهای یاس و پونه با یه آسمون ستاره تقدیم تو به خاطر تولد زیبایت،تولدت مبارک بهترینم ==> +

------- عسل نازم (۱۸) :لبخند مهمان همیشگی لب هات باشه ، شادی مستاجر دائمی دلت باشه ، بهترین ها تقدیم به تو به خاطر این که امروز بهترین روز توست عزیزم روز میلات مبارک ==>+

--------- کوثر عزیزم (۲۲) : چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! روز میلادت مبارک ==> ==

ببخشید اگه اسم کسی رو جا انداختم. رو علامت های قرمز کلیلک کنید.

*

 

نوروز و بهار

گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب، نه زمستانی باش که بلرزانی، نه تابستانی باش که بسوزانی . بهاری باش تا برویانی.

نوروزتون مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت 17:14  توسط باران  |