::آن سوی خیال::

هرشب قبل از خواب از خودم میپرسم امروز چه کار مهمی رو انجام دادی و بعد از جواب دادن از خودم ناامید میشم چون در واقع روز رو به بطالت گذروندم...

و بعضی موقع ها مثل حالا به خودم میگم بی خیال تغییر بشم و دوباره همون  زندگی سابق رو در پیش بگیرم...

سخته ، هر شب وجدانت تو رو سرزنش میکنه که چرا تو 24 ساعتی که گذروندی هیچ کار مفیدی نکردی که بتونی بهش افتخار کنی

24 ساعت زمان زیادی هستش برای انجام دادن خیلی چیزا

برای تلاش کردن در جا زدن...برای دوباره بلند شدن و...

یه چیزی تو درونمه که جور در نمیاد یه خورده لجبازی داره ،یه خورده تن پروره و به راحتی عادت داره...

نمیدونم باید اسم این خودی که تو درونمه رو چی بذارم طفلی هرشب از وجدانم حرف میشنوه در کمال پررویی قول میده فرداش رو عوض کنه باز فرداش شکل روز گذشته اش میشه و باز هم تکرار

یه چیزی هست تو درونمه که از جانب همین خود تن پرورم هر روز تو گوشم خونده میشه، که چشمات رو مثل سابق ببند دوباره بخواب، مثل سابق باش

و یه صدای دیگه رو میشنوم هر روز که سر خودم داد میزنه انتخاب کن : یا این دفعه خودت رو به صورت عمدی بزن به خواب یا سعی کن تغییر کنی

تلاش کن ،از خدا هم بخواه کمکت کنه...

*

به گذشته ام که نگاه میکنم می بینم کسایی که حتی بهم بدی کردند رو بخشیدم یعنی حتی به خودم این حق رو ندادم باهاشون برخورد کنم...یه جورایی منافع دیگران رو همیشه به خودم ترجیح دادم

معمولن وقتی کسی چیزی خواسته بدون هیچ چشمداشتی بهش دادم اما دیگران بیشتر وقتا نه گفتن...

حالا نمیدونم باید مثل سابق باشم یانه؟بازم تمام و کمال باید در اختیارشون بذارم وسایل یا باید این نوع رفتارمم عوض بشه؟

نمیدونم ...

*

تو دفترم نوشتم چه خواسته هایی از خودم دارم تو این 1 سال و اینکه چجوری میتونم به این خواسته ها برسم...

مهمترین شرط برای رسیدن به خواسته هام اینه اراده داشته باشم...

باید اون خود تن پرورم رو به قتل برسونم...

*

برام دعا کنید، نیاز دارم به بودن تک تک تون...

*

دوستتون دارم

بهاری باشید



+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:5  توسط باران  |