::آن سوی خیال::

مثل همیشه اومدم سر بزنم اظهار سلامت و خشنودی کنم...

فکر کنم  این سایت تکراری باشه ولی کتابای زیادی واسه خوندن داره خواستید سر بزنم...

*

چقدر بودن تو شهر خودت لذت بخشه ( یعنی الان تابلوئه که من خونه بابا و مامانم هستم)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:55  توسط باران  | 

سلام

خوبم

فقط خواستم بنویسم نمیدونم چندماه طول میکشه که دوباره اینجا سر بزنم.....

یه دفتر فنی زدم تو همین شهر که اوایل واسم سخت بود زندگی کردن در اون......

برای خودم دوست پیدا کردم ، کلاس زبان می رم  و ............



+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ساعت 10:26  توسط باران  | 

یکی از رفتارایی که درمورد خودم شناختم این بوده که همیشه در بحران خونسردترین آدمم و بعد از سه چهار روز تازه عمق ماجرا رو میفهمم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:10  توسط باران  | 

- به طور آگاهانه دوست داری در افکار منفی غرق بشی روز به روز افسرده تر

و البته بعد از نوشتن طولانی احساس خوبی بهت دست میده اون افکار فراری میشن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت 4:18  توسط باران  | 

چه روزایی که دلم میخواست اینجا بنویسم و از نت دور بودم نا خوداگاه تو ذهنم کلمات رو ردیف میکردم تا تبدیل به جمله های طولانی بشن واسه اینجا ....

روزای زیادی نبودم...اتفاقات زیادی افتاد...حس های مختلفی به وجود اومد ...چیزای بیشتری رو فهمیدم و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ساعت 1:22  توسط باران  | 

خاطره امشب فراموش نشدنیه...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹ساعت 0:15  توسط باران  | 

-* میشه بهم بگی دوست ندارم در آینده کار نکنی

:- نه چرا باید این رو بگم من مانع کار کردن تو نمیشم بلکه خوشحالم میشم

*

-* داشتم علاقمندی هام رو مینوشتم که بدونم واسه ارشد و آینده شغلیم میخوام چیکار کنم ( کلی درمورد ایده هام صحبت میکنم)

:- اولین کار اینه درست رو تموم کنی بعد....


+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹ساعت 1:24  توسط باران  | 

==> آدما رو که نمیشه مجبور کرد زورکی یه چیزی رو قبول کنند ،باید زمان مناسبش برسه تا بتونند درک کنند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۹ساعت 12:45  توسط باران  | 

دوستان وبلاگ نویسی که پسورد ندارن کامنت بذارن تا براشون بفرستم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹ساعت 0:11  توسط باران  | 

- چک پول 50 تومنی رو ،هفته پیش گذاشتم تو کیفم که برم واسه مادر شوهر رنده برقی الکترا بگیرم...قبل از اینکه سفارش بدم با همسری مشورت کردم و تصمیم بر این شد یه چیز ارزونتر برای مامانش کادو بگیرم...

پنج شنبه تصمیم گرفتم این 50 تومن رو هم بذارم روی پول طلاهام تک پوش بگیرم رفتیم طلافروشی از یه تک پوش خوشم اومد ولی افت قیمتش زیاد بود منصرف شدم

تا دیروز که هیچ اثری از 50 تومن در کیفم نبودش :-"

فکرش که میکنم با 50 تومن میتونستم یکی از این کارا رو کنم

1- کتابایی که لازم داشتم رو بگیرم

2- هدیه ای خوب برای مامان

3- تک پوش رو میگرفتم:-"( البته نه با 50 تومن یه تک پوش میشدشا..)

4- فون ها و فیلم لاست رو سفارش میدادم بازم 10 تومن اضاف میکرد

و....

:-" و این درسی شد که دیگه دست دست نکنم برای انجام کاری....

*

این روزا حسابی از این سوتی ها میدم امروز میخواستم برای اد لیست گوشیم یه مسیج بفرستم اول گفتم مشخص کنم دست کیا برسه بعد از مشخص کردن بدون اینکه متنش رو وارد کنم فرستادم:-l


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۹ساعت 16:34  توسط باران  | 

چند روز پیش یکی از دوستان مسیجی در رابطه با روز پدر برام فرستاد منم نگاه گذری کردم بهش با شور و شوق برای بابا فرستادم ...

تصمیم داشتم اون مسیج رو برای داماد داییم و پدرشوهر گرام هم بفرستم که شماره اولی رو شک داشتم و دومی هم مسافرت رفته بود...

امشب بابا میخواست واسه یکی از همکاراش تبریک روز پدر بفرسته با شور و شوق گفتم مامان مسیجی که براش فرستادم رو برات خونده خیلی قشنگه اون رو بفرست و گوشی رو از بابا گرفتم که برای بقیه بخونمش...خط اول رو که خوندم به خط دوم رسیدم دیدم مسیج بالای 18 بوده :-" سریع گوشی رو پرت کردم گفتم یعنی من فحش برای شما فرستاده بودم؟

:)) کلی بهم خندیدن حالا باز شانس اوردم برای دونفر بعدی این مسیج رو نفرستادم

به دلیلی بی ادبی مسیج از گفتنش در اینجا معذوریم:))

و البته که با دستان خودم و صورت قرمز شده ام از خجالت مسیج رو از گوشی بابا پاک کردم...


+ نوشته شده در  شنبه ۵ تیر ۱۳۸۹ساعت 3:30  توسط باران  | 

بعضی روزا طولانی میگذرن و بدتر از اون  عقربه های ساعت به کندی حرکت میکنند....دیروز و امروز از همین روزا بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۸۹ساعت 2:3  توسط باران  | 

- شنبه دفتری به دستم رسید که متعلق به سال 66 بود و خاطره های دختر و پسری بودش که تازه نامزد کرده بودند چون امکان صحبت کردنشون کم بوده برای همین نوبتی دفتر پیششون بوده و مینوشتند خیلی جالب بود واسم چون عقاید آدمهای 22 سال قبل هم شبیه این دوره هستش...

یه جایی دختر خطاب به پسر نوشته بود که امیدوارم این دوست داشتنت بعد از ازدواج تغییر نکنه چون خیلی ها رو دیدم بعد از ازدواج کلی تغییر کردند و...دقیقا همین ترسایی که من و دیگران داریم...

یه جایی دیگه پسر از دختر خواسته بود که زندگیشون رو با برنامه ریزی پیش ببرن و....

قیمت دفتر 22 سال قبل 20 ریال بوده:-"

- شنبه از همین دوستم که دفتر رو بهم داد بخونم این هدیه ها بهم داده شد کلی از اون وسایلی بود که دوست داشتم...

- فردا امتحان دارم هنوز رو کتاب نخوندم.....

- دیشب جناب همسری به شهرشون برگشتن.......خوشحالم این دوماه با همه روزایی که پر از شادی و تلخی بود گذشت...



+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت 2:33  توسط باران  | 

- خبردارشدم در اون اردوی کذایی ،چادر ها رو باد برده چند نفری مصدوم داشتند و به چشم خودشون طوفان شن رو هم دیدن!

- 5 روز صداش رو نشنیدم عجیبتر از اون دخترم نه بی تاب شد نه زیاد دلتنگ، زندگی عادی خودش رو میگذروند و هر از گاهی یادی از عشقش میکرد...

- دوتا امتحانام رو دادم زبان تخصصی و رسانه های الکتریکی ،رو این درسا خیلی حساب باز کرده بودم که بعضی سوالات چنان گیج کننده بود که به خودم گفتم حساب اشتباه دفعه دیگه باز نکن:-"

- بین دوتا رشته برای ارشد مردد بودم ارتباطات و جامعه شناسی...

ارتباطات بازار کارش بهتره و البته رقابت در اون خیلی زیاد هستش چون فقط دوتا دانشگاه این رشته رو داره

جامعه شناسی برای تدریس خوب هستش و کارای تحقیقاتی و البته آسونتر میشه قبول شد چون چند تا دانشگاه این رشته رو دارند...

بعد از کلی مردد موندن تصمیم دارم کتابای جامعه شناسی رو تهیه کنم و شروع کنم به خوندن

- دیشب شب آرزوها بود از خدا خواستم همیشه مردم در کنارم سالم و شاد باشه و ارشد قبول بشم...(بقیش یادم نیست)


+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹ساعت 17:49  توسط باران  | 


http://i2.tinypic.com/znwodj.jpg

- همه آرزوی رفتن به اردو را دارند ولی نه زورکی، بدون برق و تلفن...

دیروز جناب همسری به لطف این آموزشی با بقیه تشریف فرما شدند اردو وسط بیابون که درس استقامت بهشون داده بشه و البته که من باید تا شنبه برای شنیدن صداش صبر کنم و دلتنگ نشم و...خوشم میاد این سربازی همش داره درس به آدم میده...!

*

- امروز امتحان زبان دارم از وقتی جزوه رو دیدم مدام با خودم مرور میکنم خیلی زشته این درس رو  20 نشم و البته که این زشتی باعث نمیشه مثل یه دختر خوب بشینم درسم رو بخونم

*

- دیشب مثلا میخواستم زود بخوابم نشون به این نشون یکساعت و نیم همه مدل خوابیدن رو امتحان کردم تا خوابم برد یعنی ساعت چهار و نیم

*

- کم کم دارم به این نتیجه میرسم که تمام روزایی که همسری پیشم بوده فقط رویایی بیش نبوده :-" قطعا در مورد حضورش فقط خواب دیدم ...



+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:36  توسط باران  | 

بعد از کلی ور رفتن در فتوشاپ با عکس های عقدمون به دو نکته ی خیلی مهم پی بردم

1- متنفر که نه ولی خیلی از دست آرایشگرم عصبانیم که لبام رو این رنگی کرد:( البته همون موقع بهش گفتم این رنگ رو نمیخوام ولی دوستم و خواهر گرام همسری باهام بودن تاکید کردند این رنگ خیلی به لبات میاد من باشم دیگه حرف کسی رو گوش بگیرم)
2- من از فتوشاپ هیچی حالیم نمیشه اگه حالیم میشد میتونستم یه بلایی سر این لب های بی روح و بی رنگ بیارم
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹ساعت 4:57  توسط باران  | 


بعضی آدم ها همیشه کاراشون بعد مرگ سهراب هستش...وقتی ترسشون میریزه که از دست داده باشن

یادم باشه:

وقتی خواسته ای  از ته دل دارم به دیگران نسپارم که برام بدست بیارن خودم تلاش کنم....

وقتی ترس تمام وجودم رو فرا گرفته با اون چیز روبه روشم ( صادقانه : یه چیزی وجود داره که حسابی میترسونه من رو ولی زمان مناسبی برای روبه روشدن باهاش نیست )

وقتی خواسته ای دارم حداقل براش تلاش کنم حتی اگه بدست نیارمش که فردای روزگار حسرتش به دلم نمونه و به خودم یادآوری کنم من تلاش خودم رو کردم...

...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ساعت 18:33  توسط باران  | 

- سه شنبه اولین امتحان هستش قرار بود یکی از بچه ها جزوه کامل رو برام کپی کنه بفرسته که باهاش تماس هنوز نگرفتم ...

- عصر با یه بهونه یه دل سیر گریه کردممم هرچند هنوزم میتونم گریه ام رو ادامه بدم

- حالم اصلا خوب نبود مهمانم واسمون اومد دختر خاله (با بچه هاش) و خاله و زندایی و دختردایی منم با موهای پریشون و صورتی که از اشک خشک شده بود( معمولا مینویسن خیس ولی خوب اون موقع خشک شده بود دیگه ) رفتم سلام کردم که دخترخاله اونقدر کنایه زد خودم رو مجبور کردم برم موهام رو حسابی مرتب کنم ...

- با اصرار از بابا خواستم جی 5 رو از ته کمد در بیاره که واسه خوندن زبان ازش استفاده کنم...

- 50 صفحه ای از کتاب مدیر یک دقیقه ای رو خوندم تا اینجاش خیلی جالبه امیدوارم مثل بقیه کتاب ها نیمه تموم نذارمش کنار....آمین :D

- یه کلاس دوماه پیش ثبت نام کردم که میتونست تاحالا تموم بشه در صورتی که با تنبلی من فقط 3 جلسه اش تموم شده 9 جلسه مونده...

- صرفا فقط میخواست ثبت شه جمعه چه جوری گذشت و اینکه وجدانم بیدار شه و یه خورده کوشا

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۹ساعت 3:13  توسط باران  | 

- دیشب قبل از خواب برای اینکه امواج منفی رو از خودم دور کنم یه خورده کتاب خوندم هر قسمتی از کتاب رو برداشت خودم رو مینوشتم و ادامه ی برداشت ها رو در دفتر یادداشت صورتی دوست داشتنیم که همیشه باهام باشه

- صبح داداشی از خواب بیدارم کرد گفت بلند شو برات یه بسته اومده با تعجب آدرس رو خوندم متوجه شدم از طرف خانواده همسری هستش یه لباس خیلی خوشگل به مناسبت روز زن برام فرستاده بودند...

- امشب درمورد ارشد کلی اطلاعات بدست اوردم رشته مورد نظرم رو انتخاب کردم و از این بابت خوشحالم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت 2:10  توسط باران  | 

- بعضی لحظه ها مثل دیشب اونقدر حس های بد بهت غلبه میکنه که هیچ امیدی برای زندگی نداری دیشب حس های مختلفی احاطه ام کرده بود از دلتنگی گرفته تا از حس بد نسبت به خویشتنم

- تنها کاری که دیشب برای آروم کردن خودم تونستم انجام بدم این بود که زود خوابیدم خیلی زودتر از روزهای قبل

- امروز کلی از ارشدی ها پرس جو کردم و یه اطلاعات ناقصی پیدا کردم درمورد دو رشته و الان 90 درصد میدونم برای چی بخونم



+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ساعت 1:26  توسط باران  | 

افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:34  توسط باران  | 

- چندسال قبل ،وقتی دخترا و پسرای بزرگتر در فامیل ترانه ای رو میشنیدند و میگفتند چه خاطره هایی از این ترانه داریم...

نمیتونستم درکشون کنم ،برام گنگ بود که با شنیدن یه ترانه میشه کلی خاطره بدست بیاری...

اما الان با شنیدن بعضی ترانه ها یادم میاد چه لحظه های خوب و بدی رو با بعضی ترانه ها سپری کردم...مثل ترانه هوشمند عقیلی( فردا تو می آیی) دقیقا یادم هستش  2سال پیش شهریور ماه این ترانه رو گوش میدادم چه حسی داشتم...

- امروز کلی تحسین شدم از کسی شنیدم که گفت همسرت میدونه چه گوهری نصیبش شده؟ و من تنها به لبخند زدن اکتفا کردم و دردل بسی شادمان !

- وقتی ازش حرف میزنم بیشتر دلتنگش میشم وقتی میپرسن دوماه ندیدنش سخت نیست مجبورم بگم سخت نگذشته چون دلم نمیخواد کسی دلسوزی کنه واسه این دوری...



+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۹ساعت 1:28  توسط باران  | 

Falehafez - فال
 حافظ

طاير دولت اگر باز گذاری بکند
يار بازآيد و با وصل قراری بکند
ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبير نثاری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد که آری بکند
کس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خويش برون آيد و کاری بکند
کو کريمی که ز بزم طربش غمزده‌ای
جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب
بود آيا که فلک زين دو سه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند


تعبیر:به آرزوی خود خواهی رسید فقط کمی همت و اراده می خواهد. صبر و استقامت را از یاد نبر. در انتظار دیدار دوستی به سر می بری. به زودی او را خواهی دید.
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ساعت 23:59  توسط باران  | 

- احساس آسودگی میکنی چون داری سعی میکنی یه خورده خودت رو به جلو پرتاب کنی

- بعد از یه دلخوری شدید و طاقت فرسا که فکر میکنی تمومی نداره دوباره شادی به دلت راه پیدا میکنه و احساس آرامش میکنی...

- همیشه میشه یه چیز خوب رو به خودت هدیه بدی و اجازه بدی از خویشتن خود لذت ببری ( یه چیز خوب میتونه انجام یه کار باشه یا یه خرید ساده مهم اینه با نجام دادنش احساس سر خوشی کنی و از خودت راضی باشی)

- حس خوبم شاید یکی از دلایلش صحبت های طولانی این دوروز با همسری بوده باشه

- امروز ساعت 22 دوباره همسری برگشت ...نزدیک به دوماهی میشه ندیدمش دلتنگش میشم ولی یاد گرفتم این دلتنگی رو کنترل کنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ساعت 1:0  توسط باران  | 

- 4شنبه قبل از امتحان ، خنده دارترین اتفاقی که میتونست رخ بده در دوره کارشناسی ناپیوسته رشته ما به وقوع پیوست ...تصورش رو کنید یه 60 نفر پسر و دختر در نمازخونه منتظر امتحان هستند دو سمت چپ و راست نشستند...در همون حین یکی از پسرا پرید بقیه پسرا هم شروع به پریدن جیغ کشیدن کردن جوری که دخترایی که همراستای پسرا هم نشسته بودند به تکاپو افتادند وهرکسی با کیف سمتی میدوید و جیغ میزد

من چون دور نشسته بودم فقط ایستاده بودم و با تعجب بهشون نگاه میکردم و از حرکتشون میخندیدم که دیدم یکی از دوستام( با مانتوی یقه بسته کرم و کوتاه ) دایره وار چرخید شروع کرد به جیغ زدن با انواع حالت و صداهای مختلف که بیشتر شبیه aaaa بود:))....که دیدم روی مانتوش در ناحیه شکم یه مارمولک بزرگ و سیاه با تمام قدرت چسبیده و این هرچی جیغ میزنه می پره و با دستش مانتو رو تکون میده مارمولکه از جاش تکون نمیخورد همه مات و مبهوت ایستاده بودن و به تلاش ایشون نگاه میکردند:-l تا اینکه جناب مارمولک تصمیم گرفت بیاد پایین کم کم حرکت کرد و اومد طرف پاچه شلوار ایشون و خانوم پرش هاش بیشتر شدش...با یه بدبختی مارمولکه پایین اومدش و پرید تو کیف یکی دیگه از بچه ها...که آقایون ترسو لطف کردن با همون کیف دستی مارمولکه رو بیرون بردند....


- وقتی از دریچه طنز به مسائل نگاه کنی حرصممم نمیخوری...دیروز من همینکار رو کردم:)

==> دیروز جناب همسری برای یه مرخصی 2 روزه به شهرشون برگشت خوشحالم که 2 هفته دیگه آموزشیش با تموم سختی هاش تبدیل میشه به یه خاطره

==> نازنین تلفنت خاموشه،شماره تلفن جدیدت و آیدیت رو برام بذار باشه آجی؟دوستت دارم....منتظرممم

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:16  توسط باران  | 

دلم میخواد برای یه بارم که شده اینجا بنویسم: فردا امتحان دارم و من حسابی برای اون امتحان آماده هستم ولی خوب مثل اینکه امروز زمان نوشتن این حرف نیست چون فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت 17:4  توسط باران  | 

یه اتفاق باعث میشه غریبه ها به خودشون اجازه بدن هرجوری که دوست دارن درمورد تو فکر و قضاوت کنند

امروز شنیدم : از تو خیلی بیشتر انتظار داشتیم شنیده بودیم خیلی مشکل پسند هستی و...

درجوابش گفتم : هیچ وقت اون چیزایی که شما میگید برام مهم نبوده...

*

هیچ چیز محالی وجود نداره وقتی از ته دل باور داشته باشی یه روزی بدستش میاری من باور دارم سال 92 ارشدم رو گرفتم دارم آماده میشم برای بدست اوردن هدفی دیگه در زندگی

*

روزایی که مامان نبود خالی از هر حسی بودم ،بیشتر وقتا بابا غذا از بیرون می اورد مامان بزرگ بیشتر کارای خونه رو میکرد...



+ نوشته شده در  جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:50  توسط باران  | 

- با اینکه سالها باهم دوست و همسایه هستیم اما افکارمون زمین تا آسمون باهم فرق میکنه دیشب بعد از مدت هابیرون نشستیم باهم،که شروع کرد تعریف کردن...

: چندشبی بود یه موتور مشکوک روبه روی در حیاط برادرم می ایستاد راننده هم غیبش میزد تا دیشب اجی و زن داداش و داداشم نشستن بیرون تا ساعت 1 منتظر شدن که خانواده ب ( خونشون ما بین خونه ما و دوستمه) برگشتن خونه بعد مامانش رفت داخل سریع اومد بیرون به شوهرش گفت برو یه چیزی بگیر بیا... در کمال ناباوری در پنجره طبقه بالاشون باز شد و چند دقیقه بعد یه پسر از حیاطشون اومد بیرون سوار موتور شد و رفت...

یعنی پسره با نجمه تنها بوده مامانشم می فهمیده...

من در نهایت خوش باوری گفتم شاید چون نمیخواستن نجمه تنها باشه به یکی از اقوامشون که پسر جوونیه گفتن بیاد پیشش

*

دیشب یه بار دخترش بدجور افتاد( این دوستم چندسالیه ازدواج کرده و خانواده خودش همسایه ما هستن) من سریع شروع کردم به قربون صدقه رفتن دخترش که دیدم شروع کرد دعوا با دخترش که چرا میدویی که می افتی...

از اونور منم حرص میخوردم میگفتم این تربیت درست نیست چون تو الان همون کاری رو داری میکنی که یه زمانی متنفر بودی چون مامانتم دقیقا همینجوری بود......

اون میگفت : توکه نمیدونی همش میدوهه می افته تا کی چیزی بهش نگم

من: با ملایمت باید باهاش حرف بزنی نه  داد و بیداد...اونم جلوی من ...

آخه دخترش بدون اینکه حرفی بزنه بغض کرد رفت دم در حیاط آقا بزرگشینا نشست.... طفلی...

*

صبح همسری دوبار زنگ زد برای اولین بار درمدت آموزشیش خواب موندم جواب تلفنش رو ندادم سعی کردم قلب دردم رو فراموش کنم بخاطر این اتفاق

ساعت 11 بیدار شدم قرار شد بابا از بیرون خورشتش رو بیاره طفلی اینقدر نا امید بود میگفت میخوای برنجشم بیارم:-l

*

همه چیز خوبه من مصمم ترم نسبت به هدفی که دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:7  توسط باران  | 

چشمات رو باز میکنی نمیدونی از کجا بهت الهام میشه این بیماری رو ممکنه به مرور زمان بگیری در نتیجه خواب آلود پا میشی میای نت شروع میکنی سرچ کردن درموردش و راههای پیشگیریش جالبتر از اون هنوز علم نتونسته کشف کنه به چه دلیل ممکنه این اتفاق بیافته...

هه...ترسم خوب چیزیه:-"

==> امروز امتحان زبان دارم....

==> مامان ساعت 12 میخواد بره الان داره اشپزی میکنه...کاش حداقل قبل از رفتنش میتونستم یه ذره کمکش کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 10:12  توسط باران  | 

- بعضی لحظات بعد از تماس با فردی احساس حماقت خاصی بهت دست میده چون به خودت قول دادی دیواری رو حفظ کنی

- چندساعت پیش رفت...

- فردا مامان ،کربلا میره سخته نبودن دو عزیز باهم

- بعد از هر ناراحتی ، نسبت به بعضی مسائل سردتر میشم این مسئله نگران کننده ای هست

- ممنونم هستید....


+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 2:21  توسط باران  | 

مطالب قدیمی‌تر