::آن سوی خیال::

خاطره امشب فراموش نشدنیه...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹ساعت 0:15  توسط باران  | 

-* میشه بهم بگی دوست ندارم در آینده کار نکنی

:- نه چرا باید این رو بگم من مانع کار کردن تو نمیشم بلکه خوشحالم میشم

*

-* داشتم علاقمندی هام رو مینوشتم که بدونم واسه ارشد و آینده شغلیم میخوام چیکار کنم ( کلی درمورد ایده هام صحبت میکنم)

:- اولین کار اینه درست رو تموم کنی بعد....


+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹ساعت 1:24  توسط باران  | 

==> آدما رو که نمیشه مجبور کرد زورکی یه چیزی رو قبول کنند ،باید زمان مناسبش برسه تا بتونند درک کنند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۹ساعت 12:45  توسط باران  | 

دوستان وبلاگ نویسی که پسورد ندارن کامنت بذارن تا براشون بفرستم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹ساعت 0:11  توسط باران  | 

- چک پول 50 تومنی رو ،هفته پیش گذاشتم تو کیفم که برم واسه مادر شوهر رنده برقی الکترا بگیرم...قبل از اینکه سفارش بدم با همسری مشورت کردم و تصمیم بر این شد یه چیز ارزونتر برای مامانش کادو بگیرم...

پنج شنبه تصمیم گرفتم این 50 تومن رو هم بذارم روی پول طلاهام تک پوش بگیرم رفتیم طلافروشی از یه تک پوش خوشم اومد ولی افت قیمتش زیاد بود منصرف شدم

تا دیروز که هیچ اثری از 50 تومن در کیفم نبودش :-"

فکرش که میکنم با 50 تومن میتونستم یکی از این کارا رو کنم

1- کتابایی که لازم داشتم رو بگیرم

2- هدیه ای خوب برای مامان

3- تک پوش رو میگرفتم:-"( البته نه با 50 تومن یه تک پوش میشدشا..)

4- فون ها و فیلم لاست رو سفارش میدادم بازم 10 تومن اضاف میکرد

و....

:-" و این درسی شد که دیگه دست دست نکنم برای انجام کاری....

*

این روزا حسابی از این سوتی ها میدم امروز میخواستم برای اد لیست گوشیم یه مسیج بفرستم اول گفتم مشخص کنم دست کیا برسه بعد از مشخص کردن بدون اینکه متنش رو وارد کنم فرستادم:-l


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۹ساعت 16:34  توسط باران  | 

چند روز پیش یکی از دوستان مسیجی در رابطه با روز پدر برام فرستاد منم نگاه گذری کردم بهش با شور و شوق برای بابا فرستادم ...

تصمیم داشتم اون مسیج رو برای داماد داییم و پدرشوهر گرام هم بفرستم که شماره اولی رو شک داشتم و دومی هم مسافرت رفته بود...

امشب بابا میخواست واسه یکی از همکاراش تبریک روز پدر بفرسته با شور و شوق گفتم مامان مسیجی که براش فرستادم رو برات خونده خیلی قشنگه اون رو بفرست و گوشی رو از بابا گرفتم که برای بقیه بخونمش...خط اول رو که خوندم به خط دوم رسیدم دیدم مسیج بالای 18 بوده :-" سریع گوشی رو پرت کردم گفتم یعنی من فحش برای شما فرستاده بودم؟

:)) کلی بهم خندیدن حالا باز شانس اوردم برای دونفر بعدی این مسیج رو نفرستادم

به دلیلی بی ادبی مسیج از گفتنش در اینجا معذوریم:))

و البته که با دستان خودم و صورت قرمز شده ام از خجالت مسیج رو از گوشی بابا پاک کردم...


+ نوشته شده در  شنبه ۵ تیر ۱۳۸۹ساعت 3:30  توسط باران  | 

بعضی روزا طولانی میگذرن و بدتر از اون  عقربه های ساعت به کندی حرکت میکنند....دیروز و امروز از همین روزا بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۸۹ساعت 2:3  توسط باران  |