::آن سوی خیال::

- با اینکه سالها باهم دوست و همسایه هستیم اما افکارمون زمین تا آسمون باهم فرق میکنه دیشب بعد از مدت هابیرون نشستیم باهم،که شروع کرد تعریف کردن...

: چندشبی بود یه موتور مشکوک روبه روی در حیاط برادرم می ایستاد راننده هم غیبش میزد تا دیشب اجی و زن داداش و داداشم نشستن بیرون تا ساعت 1 منتظر شدن که خانواده ب ( خونشون ما بین خونه ما و دوستمه) برگشتن خونه بعد مامانش رفت داخل سریع اومد بیرون به شوهرش گفت برو یه چیزی بگیر بیا... در کمال ناباوری در پنجره طبقه بالاشون باز شد و چند دقیقه بعد یه پسر از حیاطشون اومد بیرون سوار موتور شد و رفت...

یعنی پسره با نجمه تنها بوده مامانشم می فهمیده...

من در نهایت خوش باوری گفتم شاید چون نمیخواستن نجمه تنها باشه به یکی از اقوامشون که پسر جوونیه گفتن بیاد پیشش

*

دیشب یه بار دخترش بدجور افتاد( این دوستم چندسالیه ازدواج کرده و خانواده خودش همسایه ما هستن) من سریع شروع کردم به قربون صدقه رفتن دخترش که دیدم شروع کرد دعوا با دخترش که چرا میدویی که می افتی...

از اونور منم حرص میخوردم میگفتم این تربیت درست نیست چون تو الان همون کاری رو داری میکنی که یه زمانی متنفر بودی چون مامانتم دقیقا همینجوری بود......

اون میگفت : توکه نمیدونی همش میدوهه می افته تا کی چیزی بهش نگم

من: با ملایمت باید باهاش حرف بزنی نه  داد و بیداد...اونم جلوی من ...

آخه دخترش بدون اینکه حرفی بزنه بغض کرد رفت دم در حیاط آقا بزرگشینا نشست.... طفلی...

*

صبح همسری دوبار زنگ زد برای اولین بار درمدت آموزشیش خواب موندم جواب تلفنش رو ندادم سعی کردم قلب دردم رو فراموش کنم بخاطر این اتفاق

ساعت 11 بیدار شدم قرار شد بابا از بیرون خورشتش رو بیاره طفلی اینقدر نا امید بود میگفت میخوای برنجشم بیارم:-l

*

همه چیز خوبه من مصمم ترم نسبت به هدفی که دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:7  توسط باران  |