چشمام حسابی خسته است...این نوع کرم رو که میزنم حسابی چشمام رو سنگین میکنه
*
ظهر فاطمه ح اومد خونمون...بعدش باهم رفتیم آموزشگاه من مدارک رو تحویل دادیم...تصمیم گرفتیم پیاده روی کنیم یه خورده...
وقتی رسیدم خونه مامان تازه از مهد برگشته بود...به محضی که من رو دید گفت فلانی فوت کرده
باورم نمیشد...پدر یکی از دوستای صمیمیم 3 روز پیش فوت کرده من امروز فهمیدم...
از ساعت 5 تا 10/10 پیشش بودم...قرار شد فرداعصرم برم پیشش
طفلی سمیرا...صبح رفته باباش رو صدا بزنه...هیچکی خونشون نبوده هرچی صداش زده فایده نداشته مثل دیوونه ها رفته تو کوچیکه دختر همسایشون رو اورده بالای سر باباش که چرا بیدار نمیشه....
*
نمیدونم 2 یا 3 شنبه امتحان ایین نامه دارم...یه کتاب امروز بهم دادن...150 صفحه بخونم واسه امتحان فردا هم کلاس ایین نامه دارم...امروز داشتم که من دیر ثبت نام کردم...
در نتیجه فقط 2 جلسه مونده که بگذرونم...
نمیدونم وقت میکنم بخونم یانه...با این اوضاع...
نگران سمیرا هستم............طفلی چی میکشه
*