::آن سوی خیال::

 

در ِحیاط رو باز میکنم،به محضی که نور خورشید به چشمام میخوره ،چشمام واکنش نشون میدن...

۱۰روزی میشد که از خونه بیرون نرفته بودم،چندبار چشمام رو باز و بسته کردم که به نور ِبیرون عادت کنه و منتظر ِآژانس شدم!

میرسم کلاس ،با عجله از پله ها بالا میام با هر قدم صدای ِتق بلندی تو راهرو می پیچه،با خودم فکر میکنم: کفشم خیلی صدا میکنه...باید برم یکی دیگه بخرم بعد دوباره با خودم ادامه میدم که مشکل اینه اون کفشی که میخوام پیدا نمیشه و قضیه کفش خریدن رو به یه فرصت دیگه می اندازم و در ِآموزشگاه رو میزنم مربی میاد دم ِدر

به محضی که من رو میبینه لبخند میزنه میگه: چون قبول شدی دیگه سراغم نمیای؟دوره دامن ها تموم شده بهش میگم حدود ۲ هفته است از خونه بیرون نیومدم ،بخاطر سرماخوردگی،اثراتش رو صورتم مونده دیگه...

میگه اره ضعیف شدی...رنگتم پریده ،لاغر ترم شدی

و من با لبخند جوابش رو میدم بهش میگم هنوز پارچه خانوم همسایه پیشمه قرار بوده بدون الگو یادم بده برش بزنم،

میگه : ۲ شنبه بیا...الان حسابی سرم شلوغه...ولی خودت بیا دوباره سر کلاس تا مرور بشه برات...

چشم بهش میگم از آموزشگاه میام بیرون...تا پاساژ قدم میزنم میرم مخابرات ،زنگ میزنم به مامان ،بهش توضیح میدم مربی چی گفته بعد به یکی از دوستام زنگ میزنم گوشیش خاموشه خونشون هم جواب نمیده...

به دخترخاله زنگ میزنم،بهش میگم میخوام بیام خونتون،دوباره سوار تاکسی میشم میرم یه سر تاپ سیستم،۲ تا سی دی میخوام فتوشاپ و آنتی ویروس

و بعد مغازه،باید برای طه کیک و شیرین عسل بگیرم...بچه ها این چیزا رو دوست دارن دیگه؟

دوباره تاکسی...چند دقیقه بعد تو خونه روبه روی دخترخاله نشستم،درمورد ِخیلی چیزا حرف میزنیم ....

و حالا تو خونه ام،قبلش زنگ میزنم به خانوم معلم قرار بود باهم بریم مهدیه،ولی خوب سرماخورده!

*

نتیجه ای نداشت این گزارش روزانهفقط نوشتم تا ثبت بشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۷ساعت 19:4  توسط باران  |