دیشب:
۰۰:۳۵ : حدود ِ۲۰۰ صفحه دیگه بخونم این کتابم تموم میشه
تا میخوام بزنم صفحه بعد،خانوم قاسمی زنگ میزنه...
هرچی میگم نمیام میگه باید بیای...شرط میکنم باهاش اگه صبح زنگ زد میرم...
*
۱:۳۵ : با شور و شوق به صفحات ِآخر کتاب رسیدم...و درکمال تعجب و بدشانسی میبینم که کتاب نصفه و نیمه هستش
و اوج داستان کتابم تموم میشه![]()
با کلی حرص و جوش و استرس ،آلارم گوشی رو تنظیم میکنم رو ساعت ِ۶ و میخوابم...تا خوابم ببره میشه ۲...
*
صبح...
۶:۰۰ با صدای گوشی بیدار میشم،احساس میکنم اصلن نخوابیدم،همش تو ذهنم هری پاتر،هاگوارتز، امتحان ِعملی خیاطی،دوختن ِلباس میچرخه...
باز چشمام رو روهم میذارم...
۶:۲۵ دوباره گوشی زنگ میخوره...بی توجه به اون چشمام رو میبندم...
۶:۳۰...خانوم قاسمی زنگ میزنه میپرسه بیداری...خودم رو براش لوس میکنم میگم خوابم...
۶:۴۰ دقیقه با چشمای ِبسته بلند میشم،با گیجی نماز قضا رو میخونم...
تا ۷:۳۰ سعی میکنم از زیر امتحان دادن در برم،مثلاً: مامان چون کاربنم نیستش نمیرم یا پارچم خوب نیستش،آمادگی ندارم،یقه ها رو مشکل دارم و...
و۱۰۰۰ تا بهونه دیگه که با شوخی مسخره رد میکرد مامان
(قربونش برم من)
بماند بابا برای اینکه خودش دیرش میشد هی میگفت برو بخواب نمیخواد بری امتحان بدی...
*
7:30 تو راه،کلی از خدا
خواهش کردم که باشه کمکم کنه
۷:۴۰ بابا چرخ خیاطی رو برد طبقه بالا...تو آموزشگاه گذاشت رفت...
مسئولِ جلسه ساعت ۸:۰۰ گفت یه بلوز با دکوپ (دکپ)از سرشانه... یقه شکاری با یقه دلبری
...تا ساعت ۳ وقت دارید آماده کنید و لباس ها رو بپوشید
من تاحالا یقه دلبری کار نکرده بودم.کادر الگوم هم اماده نبود...دیگه همون موقع سریع کادر رو کشیدم
یکی از مربی ها،قبلن دانش آموز مامانم بود...
خیلی کمکم کرد
البته تا ساعت ۱۰:۰۰ بعد رفتش...
خیلی دوست داشتم عکس بگیرم ،ولی وقت نداشتم...
این لباسی هستش که دوختم،تو عکس زیاد جالب نشده،
یعنی خودش قشنگه ها...

*
امشب دوباره اون واسطه زنگ زد...دقیقاً میدونم چه جوابی میخوام بهش بدم،اما عقل حکم میکنه که یه دلیل ِمنطقی هم پیدا کنم...
صبح از خانوم قاسمی پرسیدم لوازم کادویی_____رو میشناسه؟
گفت آره کلی مشخصات هم داد...
(من دوبار با مامان رفتم مغازه اش ولی هیچ تصویری تو ذهنم نیستش...)به هرحال چندتا سوال از واسطه پرسیدم اینکه این آقا مدرک تحصیلش چیه؟و به ادامه تحصیل علاقه داره یانه
چند سالش هست؟ و .......!
نمیدونم چرا ،به ازدواج آلرژی پیدا کردم،
طفلی مامانینا که باید کلی منو تحمل کنند...!
*
امشب خیلی خسته بودم جوری که کلاس زبان رو تعطیل کردم...آخه از صبح اونجا بودم تا ساعت 5...![]()
مثلاً خسته بودم در حالیکه نشستم قفسه های کتابخونه ام رو مرتب کردم تو یه قفسه ام فقط 123 تا کتاب بودش![]()
*
چقدر نوشتم
ببخشید...