
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو، از چهره دل شكسته بود چشم شیدائی در آن آیینه سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
*
چشمام رو میبندم،قبل از خواب ،همش زیر ِلب زمزمه میکنم خدایا صبح که بلند میشم چیزی یادم نمونده باشه،اصلاً فکر کنم همش خواب بوده...
و بارها تا صبح بیدار میشم و هر بار به دخترک ِدرونم زمزمه میکنم : همه چیز تو خواب اتفاق افتاده،آروم باش...
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷ساعت 12:10  توسط باران
|