1- عصر با خانوم قاسمی رفتیم بازار،1 النگو به النگوهام اضاف کردم،کلی راه قدم زدیم و حرف زدیم درباره همه چیز ،خیلی چیزا در مورد من نمیدونست که من 5شنبه ،تو راه برگشت بهش گفتم
بعد از کلی پیاده روی ،زنگ زدیم آژانس و اومدیم خونه،یه خورده پای کام نشستیم میخواست عکس 1 نفر رو ببینه که درموردش بعضی وقتا یه چیزی از من شنیده بود و البته 5شنبه همه چیز رو شنید...یه جورایی کنجکاو بود منم عکسش رو نشونش دادم،چه اون عکسایی که 4 سال پیش برای اولین بار نشون داده بود چه جدیدترین عکسش...
و البته اون نوشته ای که درموردش بهش گفته بودم...
بعد از اون تو وبلاگایی که تاحدودی اسمشون رو از من شنیده بود سرک کشیدیم مثل: نگار.بانو . موسیو گلابی.آنی ...
در همون حین که آمار رو چک میکردم،آیپی صفورا رو دیدم برای همین مدیریت رو باز کردم دیدم نوشته که نتایج تکمیل ظرفیت رو زدن، از همون موقع بیشتر از 10 بار مشخصاتش رو چک کردم ولی اطلاعات میگه غلطه...
به کلوب هم سر زدیم ...بحثا رو نشونش دادم ،پروفایلم و اطلاعاتم...
D: اگه بخوام توضیح بدم دیگه چیکار کردیم کلی طول میکشه........
2- سوتی هایی که این روزا دادم حسابی دیدنی و شنیدنیه...
3- کلی کتاب نخونده دارم ولی وقتش رو نمیکنم بخونم، از این ور امتحانای میان ترم ،از اونور کار
4- غیر از توزیع کوپن ،باید سهام عدالت هم توزیع میکردیم که من یکی از زیر کار در رفتم و 1 کار سختتر رو دارم انجام میدم...
باید تا امروز کل لیست حقوقی مددجوها رو چک میکردم برای همین یا بهزیستی هستم یا موسسه...امروز تا 3 مجبور شدم بهزیستی بمونم بماند مامانینا چقدر نگران شدن...
اون لیستی که مربوط به مددجوهای قدیمی بود تکمیل شد ولی اون لیست مددجوهای جدید قرار بود یکی از همکارام که با پرونده ها اشنایی داره تکمیل کنه که چون مریض بوده نرفته قرار شده دوباره فردا بهزیستی برم...
5- علاقه شدیدی به پوشیدن چادر پیدا کردم ، اوایلم چادر میپوشیدم ولی 2 خط درمیون... اما حالا نه ،دوست ندارم بدون چادر جایی برم D:
6- مدام این روزا با خودم تو جنگم،راه رو پیدا کردم میدونم باید چه کارایی انجام بدم و باز هم شک دارم به درستیشون
7- قرار بود با خانوم قاسمی و خواهرش بریم شیراز ...یعنی یه سفر 2 روزه،چون من لیست ها رو باید تکمیل میکردم ،سفر کنسل شد...
برای تابستون برنامه ریزی کردیم بریم اصفهان،البته زمانش بعد از امتحان هامون هستش...
8- وبلاگ های دوستان رو هر وقت میام نت میخونم،اما کامنت نمیدم،مثل همیشه بی سر و صدا و بیشتر شبیه 1 تماشاگر...
9- داشتم فکر میکردم اگه بعضی از صفات رو نداشتم چیکار میکردم؟مثلا اگه زود ناامید میشدم و میگفتم شدنی نیست ...باید چیکار میکردم؟بعد از هربار شکست خوردن چجوری با کدوم امید میتونستم بلند شم؟با کدوم رو هروقت که قول میدم بهت ،عملی نمیکنم بازم میام طرفت دوباره قول میدم باز...
اما من میدونم شدنیه...درجا میزنم ولی میتونم
خدایا نمیخوام اصلا به این فکر کنم که نمیتونم ،چون اگه باور کنم که نمیتونم یه جورایی در کل نابود میشم...پس کمکم کن که بتونم ...


