
هوس ِمسافرت کردم،یه سفر ِطولانی...
خیلی نا آرومم...آشفته ام
یه جا بند نیستم،نه خودم نه فکر و حواسم...
به تغییر ِهمه چیز فکر میکنم که شاید حالم بهتر بشه...به همه چیز حتی حذف ِوبلاگ...!
حتی به اینم فکر کردم که شاید افسرده شده باشم...نمیدونم...۱ هفته بیشترهستش که ناخودآگاه اشکام سرازیر میشه...
به خودم میگم: شاید رفتن به کنار دریا حالم بهتر کنه...
شاید رفتن خونه دایی،
بعد یادم میاد مجبورم خونه بمونم،امتحان ِزبان ،خیاطی،کنکور....
با این اوضاعی که دارم بعید میدونم هیچ کدومش رو قبول شم...
ناآرومی ِروحم ،مانع ِتمرکزم میشه...نمیدونم تا کی این حالم ادامه داره...
فکرای ِدرد آور مدام میاد تو ذهنم...!
باید جمع و جور کنم خودم رو...!
زود ِزود!
فرضیه هایی که ساختم رو باید امتحان کنم شاید حالم بهتر شه...!
باز به اینجا میرسم...دلم مسافرت میخواد...سفر به ۱ نقطه دور...آرامش میخوام...!
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ::: ساعت 19:40
هنوز...
دیشب در خواب تو رو دیدم توٍ ساده نشناخته را !
که هنوز،حتی در خیالم هم نمیدانم ! چه نقشی برنقابت زنم تا بدانم هستی در کنارم !
هنوز هم مانده ام چگونه دل را در برابرت با ختم در برابر تویی که هیچ آشنایی دیرینه ای نداشتم !؟
هنوز هم مانده ام که چگونه میخواهم ادامه دهم راهی که ...
دوستت دارم هر چند هنوز در ابتدای راهم !!!

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه دوم آبان 1384 ::: ساعت 0:0
نگاهت می کنم یک بار دوبار ...صدبار، ولیکن نگاهت را دیر زمانیست از من گرفته ای دیگر حتی چشمان قهوه ایم که پاک معصومانه در برابر چشمانت رنگ می گرفت ،برق خود را از دست داده. و در برابر چشمانت موج تمنایم دیده نمی شود .
مهربانای من می دانی چه مدت است؟ دیگر حتی شیطنت های دخترانه ام هم در برابرت جان باخته و هیچ! حتی مهر سکوت هم در برابر دیدگانت کار ساز نمی باشد.
آنقدر سر درگمم که نمی توانم حتی جواب قلبم را بدهم که بی اختیار بر در می کوبد ! می خواهد بداند چرا دیگر ....................
شب را فقط بخاطر این دوست دارم چون همرنگ چشمان زیبا تو است هر چند چشمانت را برق نگاهت را مدتی است از من دریغ کرده ای

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه دوم مهر 1384 ::: ساعت 0:0
این شعر دوست دارم اما شاعرش....
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تودرسرنوشت من آمده است
و اگر با وجدانت اشاره کنی
فرسنگ ها را خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزو ی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجود ت پنهان می گردد
وابر های غم واندوه
مرا در بر می گیرد
و به دنیای غر یبی می برد
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگیم را گلباران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از ارمز و راز به دنبالت طی کردم
محبوبم همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 ::: ساعت 0:0
سلام
تسلیت مرا بپذرید من نمی دونم حالا باید چی بنویسم که اندوهم کاسته شود
از زنی که تمام خوبی ها را از بر بود از زنی که دنیای مهر و محبت ایثاربود چه باید نوشته شود که خود دریای دانستنی هابود فقط ذکر فاطمه شاید مرا به آرامش برساند
فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه..........
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه نوزدهم تیر 1384 ::: ساعت 0:0
نگات میکنم تو چشات خیره میشم اما این تو نیستی این چشا مال تو نیست این چشای رنگ شبنم گرفته نمی تونه جای چشای روشن تو باشه

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هجدهم تیر 1384 ::: ساعت 0:0
دیدگان...
عشق را جست وجو کردن در برابر دیدگانت
عشقت را گدایی کردن در برار چشمان زیبایت
نگاهت را چشمان بارانیت را لبخند دلربایت را همه همه را دوست می دارم به بودنت در کنارم عشق می ورزم پس بمان !!!
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 ::: ساعت 0:0