تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
تولدی دوباره

 

باران

۸۴ ،وقتی وارد دنیای ِوبلاگ نویسی شدم اسم ِمستعاری که پایین ِنوشته هام با اون امضا میشد رو برای نویسنده وبلاگ گذاشتم

خیلی وقت بود تصمیم داشتم تو وبلاگ ،اسم نویسنده رو عوض کنم به خیلی اسم ها فکر کردم ولی برگشتم به اون اسمی که هنوز وقتی نوشته ای رو مینویسم با اون اسم امضا میکنم...:

 ِباران 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ::: ساعت 4:57
::: :::
تعطیل
 

سلام به همگی دوستان

راستش فعلن اینجا اپ نمیشه قراره بشینم توخونه درس بخونم بخاطر همین تصمیم

گرفتم فعلن نیام شایدم ماه به ماه اپ کنم ولی خوب به کسی نمیتونم سر بزنم

از همین جا ازهمتون عذرخواهی کنم...

 

 

 

راستی ایدی بهار نارنجم هک شد البته خودم خودم رو هک کردم چون فعلن باید بشینم خارج

 از دنیای مجازی درسام رو بخونم

 

 

خوش بگذره

فعلن

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ::: ساعت 19:23
شوکه نشید...

سلام به همگی

خواستم خونه تکونی کنم قبل از عید

بازم بهتون سر میزنم...

 

 
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ::: ساعت 0:0
ملزم به خوندن همه پست فکر کنم هستید
 
 
ولادت مبارک...محتاج ضمانتت هستم یا...
 
کودک پا برهنه ی خاطراتم
هنوز جغجغه به دست گریه می کنی ؟؟
این بار برای که گلکم
من که بزرگ شده ام و زیبا
اندوهت چیست نازنین
چله دار کودکی من
زندگی تابوتی ندارد
که دست به دست فرزندانش یا علی گویان برود
زندگی چشم من و تو نیست
کافیست نگاهمان آفتابی باشد
عمر من و تو هم پایانی ندارد
به آخر می رسیم از آغاز
وصل کارمان فسق زندگیست
پشت سنگرهای نگاهمان حرکت  می کنیم
جبهه ی ما عمری ندارد
خاکریز دشمن پر است از ستاره های خاموش
کی فرا می رسد صلح زمین و آسمان
کی می شود دستهایمان را بهم بدهیم
( عمو زنجیرباف )
زنجیره ی اشکهایمان زمین را احاطه کرده
بگو آری ، تا دنیا را نثارت کنم
                                      کوزت
 

سلام به همه دوستایی که همیشه منو شرمنده محبتشون میکنن چون شاید از ۱۳۰ نفری که به پست قبل من سرزده باشن من فقط به ۶۰ نفر سرزده باشم کلی شرمنده میشم بخاطر همین تصمیم گرفتم هر ماه آپ کنم

بچه ها میدونید تو این ماه تولده دوتا عزیز دوتا از بهترین دوستای من تو دنیای وبلاگ نویسی  کوزت عزیزم که اگه اشتباه نکنم ۶ روز دیگه تولدشه و لیدا .جوجه عزیزم. ۱۶ روز دیگه تولدشه ابجیای نازم امیدوارم بهار زندگیتون همیشه سبز باشهبهترینا رو براتون آرزومندم

چند روز پیش همراز یه لطف بزرگ به من کرد و منو تو وبلاگ گروهی جز نویسندگان قرار داد که مایه افتخاره من از اینجا سالگرد خواستگاریشون رو تبریک میگمتو ۱۲ ماه سال تانی و نیما ۱۵ بار جشن دارن نمیدونید چقدر کیف داره بریم چایی بخوریم مخصوصن چایی تو این جشنا به من می چسبه ها

 

نوش جونتون

 

از داداش نوید عذر خواهی میکنم چون یه مدته اصلن نرفتم به بلاگش سر بزنم ولی این دلیل نمیشه که فراموش شده باشه

آدرس سایتمhttp://www.uastb.ir دوست داشتم قالب آماده میشد بعد میدیدید ولی خوب حالا اشکال نداره دوهفته دیگه به این سایت مراجعه کنید

روزا داره میگذره منم  بزرگتر میشم ...گوش شیطون کر فکر کنم یه خورده از دنیای بچگی فاصله گرفتم دیشب داشتم با هستی تلفنی حرف میزدم می گفت صدات تغییر کردهآقا با رشد کردن شعور آدما مگه صدا تغییر میکنهولی فکر کنم یه خورده جدی تر شده بود نه هستی ؟

 

 

بچه ها یه خواهش

 شد به لینکایی که اینجا گذاشتم سر بزنید میدونم حمتون سرتون خیلی شلوغه......ولی سر بزنید

راستی من قسم خوردم امروز درباره فیلی بنویسمعشق منه ها نمیدونید چه فیل دوست داشتنیه

فکر کنم معرفیش کافی باشه پست بعد بیشتر درباره اش می نویسمدوست داشتم این پست تک باشه ولی خوب دچار عذاب وجدان دارم میشم که شما تو این ۳۰ روز که بلاگ من سر میزنید بخواهین همش اینارو بخونیدولی خوب یه کاری کنید هر وقت اومدید سه خط سه خط بیاید جلو که خسته نشید خوب

فدای همگی تون من بشم....اجیای گلم خیلی دوستتون دارم داداشای خوبم برام مهمید

مواظب خودتون باشید

فعلن تا بعد

حق نگهدارتون

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه سوم آذر 1385 ::: ساعت 9:55
خدایا چرا؟
 
 
بارها زير لب زمزمه کردم الهي و ربي من لي غيرک......ولي اين بار وجودم فرياد مي زند الهي و ربي من لي غيرک .....چرا که از آدميان خسته ام خدايم .

الهي ! در سکوت افتاده اي بيش نيستم ، تو دليل سکوتم را مي داني ، و چه آسان سکوتم را هم محکوم کردند .

الهي ! مي گذارم تا باز هم بگويند ، چرا که تو را دارم و تو مرا بس .

الهي ! گفتي خريدار دل شکسته اي ، آوردمش ولي ارزان نمي فروشمش . ميدانم بهتر از تو خريداري پيدا نمي کنم ميدانم با من راه مي آيي .

الهي ! ببين در راه مانده اي هستم دلتنگ وصال ، دلتنگ آغوش يار ، دلتنگ شنيدن صداي قلب يار . الهي درياب !

الهي ! سادگي را به من ارزاني کن هرچند مجازاتم کنند ، الهي! جنون عطا کن .جنون ، جنون ، جنون.

الهي ! کودکان چه معصوم مي خندند ، کودکي عطا کن .

الهي ! خدايم !ياري ام ده که در مقابل اين قوم هيچوقت سر تعظيم فرو نياوردم چرا که سجده گاه من و تعظيم من فقط و فقط براي توست .

الهي ! ياري ام ده مقاومت کنم و بر نامهربانان لبخند بزنم . الهي يا ربي دل بي کينه عطا کن ، دل بي کينه عطا کن خدايم .

الهي ! وقتي غنچه اي کوچک با نور خورشيدت شکوفا ميشود واي به احوال من که با نور تو قلبم تاريک بماند و به روشنايي سلام نکند .

خدايم ! حرف بسيار است در خلوتهايم برايت سخنها دارم

                     

...

خدایا دوست دارم، همیشه داشته باشمش تو زندگیم ،تو ذهنم .دوست دارم باشه دوست دارم حسش کنم تو تموم لحظه های زندگیم ولی خدایا چرا نمیتونم ببخشم؟چرا نمیتونم فراموش کنم من اینجوری نبودم خدایا...

گاهی فکر میکنم خدایا دیگه هیچوقت نمیتونم فراموش کنم که چی شد؟خدا چرا همیشه اینقدر زمان زود میگذره برای خراب شدن چرا خدا؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ::: ساعت 19:37
بدون شرح
 
              

چشماشو نگاه کنید؟چقدر مظلومه

وقتی این چیزا رو میبینم بغض ورم میداره آخه چرا باید اینجوری باشه چرا همه نباید یه سهم مشترک از این دنیای خاکی رو داشته باشنچرا باید همیشه اینجوری باشه چرا ماها که میتونیم کاری کنیم لااقل دونفر از گرسنگی نجات بدیم کاری نمیکنیم؟

              

چجوری ما میتونیم به این راحتی بخوابیم در حالی...

سلام به همه

خوبین همه

چه خبر همه؟

همه یه خبر خوب دارم...

نزنین بابا...خوبین؟چه خبر ؟خوش میگذره تابستون، تعطیلات و گرما؟؟؟

من تازه بدبختیم شروع شده، بزور بهم واحد دادن . بدبختیه ها، اگه من نخوام برم دانشگاه، کی رو باید ببینم؟ پشت کنکوریها این قسمتو نخونن...

خیلی وقته، نه آپام منظمه ، نه سرزدنام ، نه احوال پرسی هام، الانم نه اینکه بخوام درست کنما ، نه...فقط سعی میکنم بیشتر سر بزنم،خوبه دیگه نه؟

=> من جدیدن یاد گرفتم، وقتی سر می زنم شیطونه گولم میزنه ادرس نمیذارم...

=> یه ایدی درست کردم که همتون ادد کنید (دستوره ها)هر وقت آپ کردید برام اف بذارید بگید 

=> دیگه این ایدی فقط برای خبردادنه ها پس پی ام کسی رو من جواب نمیدم  کاری هم داشتید(البته اگه خصوصی بودا)حتمن بهم میل بزنید...

=> از همکار جدیدم تشکر می کنم که منو حسابی سورپرایز کردمرسی زیاد ، من میدونم چقد زحمت کشیده، اخه به کلی از دوستامم خبر داد، منو حسابی شرمنده خودشو محبتاش کرد...مرسی زیاد

دیدید نزدیک بود ایدیه رو نذارم...با این حواس جمعی که من دارمNarange_bahar 

                      

 =>یه خواهش :برای آبجی بزرگه من دعا کنید تا زوده زود مشکلش حل بشه دوباره مثل همیشه به دنیای نت برگرده همونی بشه که بودهبدون همیشه دوستت دارم خانومی

 و مرسی با وجود اینکه بهتون  بهتون سر نزدم ولی فراموشم نکردید...بیشتر وقتا هم بهم سر میزنید خودتون میدونید که خیلی برام مهمید...خیلی زیاد

 => نازنینم خاله شدنت رو تبریک میگم...خیلی زودم عکس آرین رو بفرست تا همه بدونن خاله چه پسر نازی شدی

و مواظب خودتون باشید...

فعلن!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه شانزدهم تیر 1385 ::: ساعت 11:6
ورزشه ها
 
 
 چند روز پیش یه فیلم دیدم راستش من عادت ندارم برای دیدن یه فیلمی بشینم گریه کنم ولی وقتی این فیلمو دیدم از اولش بغض داشتم بینشم دوسه قطره ای اشک از چشمام سر خورد...سعی کردم کسی نفهمه تو خونه ولی خیلی فیلم قشنگی بود ،زجر اور...وقتی میبینم ادمایی هستن  تو جا جای این دنیا که اینجوری جونشونو از دست میدن ...خیلی سخته...اسم فیلم" هتل رواندا"  بودش اولاش جالب نبود ولی بعد از ده دقیقه چون واقعی بود  حسش کردم...

                  

             

سلام

حسام با اینکه اینجوری کامنت دادی شناختمت  میبینی من چه دختر خوبی هستم... نامزدیت مبارک امیدوارم خوشبخت شی...

فعلن کامنتا خرابه پس زیاد مهم نیست این پستم کامنتاش باز باشه یا نباشه...البته خوبه ها یه ورزشم واسه شماهاست پس وعده دیدار پست  قبل....

نخندید شما من فقط حق دارم بخندما...

خوب شما هم بخندید

خوش بگذره

شب همگی خوش

فعلن!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1385 ::: ساعت 21:59
شده تا حالا دلتنگ بشید؟
 

 

فرق نمیکنه دلتنگ چی و کی ؟ اما دلتنگ بشید زمان باهاتون لج کنه عقربه هاش طولانی تر از هر روز بگذره...از همیشه غمیگن تر باشید هر چیزی رو به دل بگیرید هر رفتاری...

چرا اینجوریه؟

من وقتی دلتنگ میشم با زمین و زمان بد میشم هر کی اون موقع ها طرفم بیاد از بدشانسیشه...ولی خیلی شیرینه این دلتنگی خیلی....گاهی به خودم میگم کاش هیچ وقت اینجوری نمیشد ولی  بعد زود میگم خدایا شکرت که اینجوریم خدایا شکرت اجازه دادی این حسم داشته باشم...

                        

سلام...

 من سه شنبه امتحان داشتم خیلی امتحانمو بد دادم یعنی افتضاح دادم تنها چیزی که میتونم بگم چون من بد دادم بقیه کلاسم بد دادن...

بچه های  خوب شما یه وقت کنجکاو نشید رو دست بقیه نگاه کنید شاید اون یه نفر همون روز مشکل داشته و نتونسته درس بخونه...از من گفتن بودا(طبق معمول مامان بزرگ شدم)

خوب دیگه جواب سوالمو بدید ...پستو بخونید سوالو پیدا میکنید اینجوری هم نگاه نکنید نمیگم چه سوالی پرسیدم

روز همگی خوش...به تو نمیگم دلتنگ نشو نمیگم فکر نکن فقط میگم که...............نمیشه بگم بقیه بدجور دارن نگاه میکنن...مواظب خودتون باشین مخصوصن تو!

فعلن!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ::: ساعت 9:37
مرگ چه رنگیه؟؟؟

سلام

خوبید همه

امروز کلی داداش آرش منو خندوند ،یعنی امروز میخواستم درباره مردن حرف بزنم، درباره مرگ ....

بچه ها شده تا حالا مثل من به مرگ فکر کنین؟ به اینکه کیا بعد از مردنتون ناراحت می شن؟ کیا خوشحال...به اینکه بعد از مردن کجا میریم ؟

گاهی وقتا دلتنگ زیاد میشم، گاهی زیاد از زندگی ناامید میشم ولی راستش وقتی به خدا فکر میکنم به اینکه هستش و حسش میکنم تموم دل نگرانی هام تموم میشه به خودم قول میدم دیگه فکرای ناامید کننده رو به مغزم خطور ندم ولی باز شیطونه کار خودشو گاهی وقتا میکنه....

      

 

امروز من دانشگاه نرفتم چون حوصله نداشتم...

خوب دیگه برای امروز کافیه

بچه های خوبی باشید...

خوش بگذره

فعلن

مواظب خودتون باشید باشه....هیچ وقتم دلتنگ نشید...مخصوصن تو ...حق نداری دلتنگ شی فقط درستو بخون....چون همینو ازت میخوام.....(شیطونی نکنید نمی گم مخصوصن کیه)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ::: ساعت 21:6
تولدت...
 

تولد هر کودک بدين معناست
که خدا هنوز
از انسان نا اميد نشده است

سلام

۳۰ اردیبهشت تولد داداشی منه...داداش نویدم تولدت مبارک ....بهترینا رو برات ارزومندم میخوام بعد از سوگلی دومین نفر باشم که تولدتو تبریک بهت بگم و برات جشن بگیرم...

داداش نوید بهترینا رو برات ارزو میکنم البته تو بهترین ارزوهام یکی از اونا مهمترینه امیدوارم به اون ارزوم برسم  تو یه روزی استین کوتاه نپوشیاستیناتو بالا بزنی...

راستی من قسمت لینکارو درست کردم یعنی من درست نکردم یکی از بهترین دوستام درست کرد...مرسی بابت لطفت زیاد...

خوب هرکی بهش لینک ندادم بهم بگه تا بعد که از دانشگاه برگشتم لینکارو بذارم...من تا چهارشنبه نیستم

راستی درمورد قالبم نظرتونو بگید اگه بد بود عوض میکنم فقط بگید چه رنگی بذارم...

نوید چرا هنوز مهمانا نیومدن....وای وای خیلی بده داداشی من این همه شکمو ها....

       

کلی حرف داشتم ولی یادم رفت راستش شاید کمتر بتونم سر بزنم تابستونم ترم تابستونه میدنمون من برنامه ریزی کردم تا بستون مثل قبل باشم ولی انگار نمیشه

راستی من کارناممو گرفتم خوبه ادم مثل من باشه درس نخونه معدلشم خوب شه...به نظر خودم خوب شده ...

پستای بلاگمم حتمن میخونید باشه

خوب فعلن...

روز خوبی داشته باشید

مواظب خودتون باشید...

خوش بگذره ها!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ::: ساعت 8:56
خدا را شکر
 

 

 

 

 

خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

 

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.

 

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيد دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


 

           

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ::: ساعت 10:20
وقتی...
 

 

وقتي که ديگر نبود

 

من به بودنش نيازمند شدم.

 

 

وقتي که ديگر رفت

 

من به انتظار آمدنش نشستم.

 

 

وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

 

 من او را دوست داشتم.

 

 

وقتي که او تمام کرد

 

من شروع کردم ...

 

 

وقتي او تمام شد ... من آغاز شدم.

 

و چه سخت است تنها متولد شدن

 

مثل تنها زندگي کردن است ...

 

 

مثل تنها مردن...

 

 

    

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ::: ساعت 11:38
یه داستان!!!
 
 
سلام به همگی

خوبید

خوش می گذره ها؟

چه خبر؟

چی؟ سلامتی من؟وا

من که میدونم دلتون تنگ شده...البته اینم میدونم عیدی منو کنار گذاشتید تا برگردم

خوب زود بهم بدید چون حالا برگشتم.........فقط طبق معمول سرماخوردم...

خوب خوش میگذره که؟ها

مثل همیشه نمیخوام زیاد شلوغ بازی در بیارم ...اصولن منو میشناسید دختر شلوغی نیستم دیگه

حالا شما زیاد جدی نگیرید این تیکه هرو...

اینم یه داستان:اینجوری نگام نکنید میدونم میدونید داستانه ولی گفتنش که ضرر نداره داره

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

راستی یکی از بچه ها بدجور اسباب کشی کرده...از همین جا میگم این همه کمکت کردم ولی یه خسته نباشیدم نگفتیا ...هنوز کمرم درد میکنه ها

خوب روز خوش

خوب روزه همگی خوش...مخصوصن...........اِ باز گیر دادید منظورم این بود که مخصوصن هیچکس دیگه

مواظب خودتون باشید

فعلن

و

نمیگم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1385 ::: ساعت 13:28
پست قبلی کامنتاش بازه ها...
 
 
سلام

خوبید همه

منم خوبم فقط خواستم بگم کلاسای ۱و ۲و ۳ شنبه رو برای خودم من تعطیل کردمو از فردا میرم مسافرت نگید نگفتما...................

نگرانم نشید یه وقتا

نشینید گریه کنید بگید دلم برای اجی محدثه تنگ شده ها

گفته باشم من....حالا کجا میخوام برم ...........میخوام برم ابادان خونه ............نمیگم که

راستی جریمه تون اینه که این پست کامنت نداره پس هر کی خواست سلام کنه میره پست پایینی

خوب روز خوش

فعلن!!!

مواظب خودتون باشید....

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1384 ::: ساعت 17:42
سلااااااااااام( به این میگن سلام نه؟)
 
 
سلام

خوبید همگی؟...منم خوبم مرسی زیاد

از قالبم خسته شدم چراشم اینه تا میام دوخط می نویسم میشه کلی همه هم فکر می کنن من زیاد نوشتمفکر می کنن من دختر پر حرفیم هیچکی که نمیدونه من اینقد کم حرفم که نگو...

راستی چندتا عکس قشنگ  داداش حمیدم میل زده خیلی نازن امشب چندتاشو میذارم...گفته باشم تا اخرشو میخونیدا...

   

خیلی نازه...مرسی

خوب چه خبرا؟

ها؟ آبجی محدثه رو نمی بینید خوش می گذره ؟ از خوندن پستا که راحت بودید ولی خیال کردید...

دلم براتون تنگ شده بود ولی چیکار کنم مثل سابق نمیتونم بیام نت به هزار و یک دلیل اصرار نکنید نمی گم چون نمی خوام خستتون کنم

     

این دیگه محشره ها نه؟

چرا اینجوری نگام می کنیدآدم هنوز نگفته می ترسه چه برسه من که فرشته ای هستم واسه خودم چیه حرف کم اوردین ها؟؟؟

من خودمم حرف کم اوردم چه برسه به شما

چقد برنامه ریزی کرده بودم که اینقد خسته تون کنم که تا چهارسال دیگه به بلاگم سر نزنید ولی تموم نقشه هام نقشه بر آب شد...

                  

اینو دیگه نمی دونم چی بگم؟

راستی داداش نوید رفته بود کربلا به ما خبر نداد من که میدونم چرا...

داداش میلادم اپ کرده...و دیگه نازی هم خوبه ها...یکی از بچه ها تولدشه ولی چون محرمانه است من اسمشو نمیگم فقط تبریکَ رو می گم اخم نکنید نمی گم خب...

                

....

کافیه؟ نه هنوز...در ضمن...هیچی یادم رفت...آها تقصیر شماهاست اینجوری نگام کردید تموم حرفام یادم رفت به خدا...

ولی دلمم نمیخواد به همین آسونی بگم فعلن

نه!

مثل اینکه چاره ای ندارم...میدونم الان همتون دارین خواب هفت پادشاه رو می بینید و جایی برای اومدن آبجی تون تو خواب هم نذاشتید

خوب خوش بگذره ها......امیدوارم همتون حداقل یه کابوس ببینید...

                

اینو چون مامانم  خوشش اومد گذاشتما

نزنید دیگه من که بدتون نمیخوام خوبه ها...

دوستتون دارم...مخصوصننمیگم اصرار نکنید  اصلن...اِ...میخواستم بگم مخصوصن....هیچکس...من همه رو یه اندازه دوست دارم...به قول یه نفر این حرفی که زدم جای تامل داره ها...البته نمیدونم به قول کی بودا...

خوب  فعلن!!!

مواظب خودتون باشید بخاطر من...مخصوصن هیچکس...حرفمو پس می گیرم..........

فعلن!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 ::: ساعت 0:19
از خود گذستگي...عشق..به همراه دارد.
 
 
سلام

بابت کامنتا مرسی

فقط اومدم بگم بخیر گذشت قول قول زود به همه سر میزنم

مرسی

اینم نمیدونم خوندید یا نه ولی خودم خیلی خوشم میاد...

فعلن

دوستتون دارم میدونم میدونید

فدای شما...

از خود گذشتگی...
بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود

کامنتا رو دوسه روز دیگه باز می کنم...... بذارین سر بزنم خوب فعلن!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ::: ساعت 22:49
فقط دعا!!!
 
 
سلام

نمیخواستم اپ کنم چون پست قبلی رو هنوز یه نفر کامنت نذاشته

گفته بودم خیلی ها  تا کامنت  نذارن اپ  نمی کنم

الانم اومدم نت بخوام دعا کنید برام

یکی از کسایی که می پرستیدمش برای یکی از اعضای خانواده اش اتفاقی افتاده .........خدا کنه زود مشکلش حل شه فقط اومدم دعا کنید که حالش خوب خوب شه چون منم همون اندازه که اون دلگیره دلگیرم خسته...!!!

من تا وقتی اون حالش خوب نشه نمیام اپ کنم !!!

و

فاطمه جون بخاطر این مدت بی خبری از تو منو ببخش ولی بدون منم نبودم نت

خوب شب همگی خوش دعا یادتون نره

فعلن !!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 ::: ساعت 21:54
نزنید بابا تولده ها
 

به اطلاع خوانندگان عزیز می رسانم تولد یک روز دیگر با توجه به استقبال شما و تبریکات فراوان تمدید میشود

                     ایندفعه هیچی نگم بهتره

قرار نشد بخندین..........

سلاااااااااام

بده من می خندونمتون هان؟

جدا از شوخی امروزم میشه گفت تولدمه ها چون امروز تو شناسنامه ۱۹ سالم تموم میشه ها

و

من هنوز به  کامنتای پستای قبل سر نزدم ...

خوب من برم دیگه ...فعلن

شب خوش

مواظب خودتون باشیدا باشه! آفرین بچه های خوب

فعلن!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1384 ::: ساعت 22:6
تولده ها
 

 

سلام

اینقده کیف میده به هیچکی خبر ندی و آپ کنی...

نخیرم ! قبول نیست چرا هیچکی نمی گه تولدم مبارک ؟

ها؟

حالا من جشنمو گرفتم شا نباید یه تولدت مبارک خشک و خالی هم بهم بگید؟

                    تولدم مبارک ! اره

 چون سن من اینقد رفته بالا نشد به تعداد سالایی که گذشته تا به اینجا برسم شمع بذارم

خودتون یه جوری تقسیم کنید این کیکو چون فردا هم من تولد دارمپس فردا هم اره...

هستی جونم تولدت مبارک میدونم دیر گفتم باید یکم بهمن می گفتم ولی ببخشم ابجی نبودم دوستت دارما

امروز برای همتون ارزو می کنم که به ارزو ها تون برسید نه اینکه من هر وقت بخوام یه چیزی رو ...

خوب روز خوش

فعلن!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ::: ساعت 11:47
هیس
 

هیس

اِ..........چرا می زنید ؟ ها؟؟؟

اول سلام

جواب سلام رو بدید بعدن خوبید حالا؟

بخاطر این روزا ، روزا یی که آدمو وادار می کنه به خودش فکر کنه . نمیدونم باید تسلیت بگم یا...راستشو بگم من ،همیشه مخالف اینم که   تو روزه ها و مداحی ها همیشه از مظلومیت اما حسین صحبت می کنند من بیشتر دوست دارم از رشادتای ایشون بشنوم !!!

  

بدجور محتاج دعام

خوب؟ حالا اینکه من این مدت کجا بودم اولن امتحان داشتم نمیدونم چیکار کردم هر چی بوده شاهکاره نمره ها رو دیدم بد نبوده ولی خوب کسی که هیچ وقت خوب نمیخونه نباید توقع هم داشته باشه دومن اینکه بخاطر اینکه بدجور معتادِ نت شده بودم لازم بود یه مدت دور باشم ...سومن از الان که نشستم گردنم شروع بدرد گرفتن کرد... چهارمن این ترم رو مثلن باید بخونم...پنجمن پنجمیشو شما بگید؟ کلاسام بازم شروع شده بخاطر همین به خودم قول دادم کمتر بیام...تازه شم من میام فقط می نویسم دیگه تعداد پستایی که سر نزدم از دستم خارج شده

همین دیگه...هوس کردم کامنتا رو بردارم البته نه برای این پست شاید پستای دیگه آخه دلم میخواد بنویسم ولی نمیشه سر زد به تموم کسایی که خیلی خیلی دوسشون دارممیدونم درکم می کنید

خوب؟  خوب به جمالتون...

راستی من از قالب بلاگم زیاد خوشم نمیاد قرار بود سفارش قالب بدم مثلن ولی فعلن حوصله سفارش دادن رو ندارم...میدونین دوسش داشتم از وقتی اون شیطونی که کردم و تموم لینکا پاک شد یه جوری شده

مرسی این همه نگران شدید!!!!  راستی دخترخالم رفتی قاطی مرغو خروسا شد بخاطر همینه چندشبه نمیاد نت ...راستی داداش میلاد نبینم دیگه از زیر مدرسه رفتن شونه خالی کنیا...و یسنا جون کاش بلاگتو پاک نکرده بودیفریبا جون خوشحالم دوباره برگشتی و نرگس ابجی خودم اسباب کشیت مبارک

خوب رفتم دیگه بابا

فعلن

شب خوش

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 ::: ساعت 0:18
برای آپم موضوع میخواد؟؟؟
 

سلااااااااام!!!

قرار بود اینجا یه اپ دیگه ای باشه ها ولی به خدا خسته شدم هنوز تمام نشده

خوب خوبید ؟

دلم پوسید  از حرف نزدن با شما ها اخه به خدا هنوز دوتا پستای قبلو سر نزدم می بینید چقدر خوبم! بد موقع، مزاحم میزبان نمیشم

خوب چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟ چیکار می کنید ....راستی یه خبر داداشم میلادم  بعد عمری اپ کرده بهش سر بزنید در ضمن کامنتایی که به اسم باران داده شده منما.........میدونم ،میدونید اون موقع ها، باران بودم ولی برای داداشم همیشه باران بودمو هستم

من یک شنبه امتحان دارم و سعی می کنم دختر خوبی باشم همینطور که نصیحت شما می کنم که بخونید درساتونومنم بخونم...........خوب چه خبر دیگه؟

راستی دلتون میاد وقتی من می نویسم چه خبر چرا هیچکی جوابمو نمیده ها؟؟؟

خوب اینو بخونید تا بعد بگم:

به راحتي مي شود بدون فکر کردن حرف زد،ولي به سختي مي شود زبان را مهار کرد.

به راحتي مي شود کسي را که دوست داريم از خود برنجانيم،ولي به سختي مي شود اين رنجشرا جبران کرد.
به راحتي مي شود دوست داشتن را به زبان آورد، ولي به سختي مي شود آن را نشان داد.
به راحتي مي شود دوستي را با حرف حفظ کرد، ولي به سختي مي شود به آن معنا بخشيد.

به راحتي مي شود اين متن را خواند، ولي به سختي مي شود به آن عمل کرد.

 

قلبتونو به هیچ کسی ندید...بذارید تا پیدا شه اونی که باید بیاد


 

خوب کامل ننوشتم  چون نمیخواستم خسته تتون کنم و نخونید خوب چی بگم دیگه؟گفتم دلم براتون تنگ شده ؟ نگفتم ........؟ خوب نمی گم چون میدونم خودتون دیگه میدونید

بابا گردنم راست نمیشه از بس میام پای کام... دعا کنید امتحانامو خوب بدما باشه........ خوب نزنید دیگه بابا فقط دلم تنگ شده بود راستی پست بعدی من یه داستانه. بود خیلی وقت پیش دوتا قسمت از داستان دخترک و پسرک رو گذاشتم ،قسمت سومش پست بعدی میذارم!

و اگه دیر اومدم دلگیر نشین میام و دیگه دوباره مثل سابق میخوام اپ کنم میخوام شما رو وادار کنم اپای منو بخونید با نمره ناپلئونی قبول شید...

خوب فعلن!!!

راستی یه چیزی من بیشتر دوست دارم کامنتام مثل تالار گفتمان باشه پس ببخشیدم اونجا هم می نویسم لااقل از اونجا دیگه دس بر نمیدارم

خوب:

شب خوش

روزای خوبی رو پشت سر بذارید

مواظب خودتون باشید

فعلن!!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ::: ساعت 20:15
من و نازنینم
 

سلام..

نه..من محدثه نیستم.. 

من نازنینم ..اجی محدثه..البته اسمم نازنینه..خودم نازنین نیستم (بابا شکسته نفسی..سعه صدر..!) .

خب خوبین که؟

نمیدونم چی بگم..هول شدم.همین طور الکی..

(نازی از همین اولش داری چرت میگی.)

اونقدر با این دختره ی لجبازکل کل کردم تا بالاخره رازی شد اپ کنه..البته با هم..اول من مینویسم ..بعد اجیم..به خدا من بهش گفتم اول تو بنویس گوش نکرد..کشتمون..

خب ببخشیدم که بدون اجازه ی شما امدم دارم جای محدثه اپ میکنم اما بالاخره باید یکی مثل من بیاد اینجا بنویسه تا شما قدر این محدثه من رو بدونین..هان؟

خیلی حرف داشتم که میخواستم واستون بگم..اما نمیشه..نمیشه که نه....یعنی......پشیمون شد م..

چیه؟؟؟از من خوشتون نیومد..کاملا معلومه از همون اول دارین نوشتمو چپ چپ میخونین..خیلی خب میرم..حالا چرا میزنین..؟

من به محدثه گفتم خیلی پرحرفم..ولی گوش که نمیکنه..(طبق معمول..!)

خب مرسی که تحملم کردین..میدونم واقعا کاره سختی..ولی شما موفق شدین..یه جایزه خوب پیش من دارین..به قول داداش میلاد هرهرهر!!!(وا...!)

دیگه چی بگم..همه چی یادم رفت..بس که بد نگاه میکنین..اره تو..چرا اینطوری نگاه میکنی...گناه دارم...میخوره تو ذوقم به خدا..

فقط یه چیزی بگم شما نخونین فقط واسه اجیم میگم..(خانومی خیلی دوست دارم...بفهم..!)

ای بابا شماهم که خوندین..ای شیطونا..از محدثه یاد گرفتین انقدر شیطونی کنین...اشکالی نداره..

خب محدثه ی من مواظب خودت باش

بچه ها مواظب خودتون باشین..

خدایا مواظبشون باش..

فداتون بشم..فعلن...

                                        اومدم دوباره ...سلام

سلااااااااااام خوبید همگی؟ خوش می گذره؟  

جاتون خالی ، اینقده این استراحت کیف میده ، اگه بخاطر دوسه تا بچه ها نبود عمراْ اگه این مرخصی رو تموم می کردم چیکار کنم علاقه زیاده ... خودمونیما ،من که میدونم هیچ کس دلش تنگ نشده فقط اعصابتون از دست این کامنتا خرد شده بود..

خوب چه خبرا؟ خوش می گذره که !!!

با درسا چیکار می کنید هان؟ من که با یه بدبختی روز اخر میخونم . تازه ،شنبه هم امتحان دارمکی حوصله درسو داره ...

راستی این نازنین من ،جونمه ها. خیلی دوستش دارم تازه بهتر از منم آپ کرد ،دست منو از پشت بست. اخه من چیزی ندارم بگم که جز اینکه ....خودتون اخرشو کامل کنید ...

خوب برم دیگه ،چون میخوام بخونید همشونو .اگه نخونیدا ، هم خودتون می فهمید دیگه راستی خودمونیما به من نمیاد غمگین باشم .پس، قول میدم اینجا به خودم تا اونجا که ممکنه ، این زندگی و این دوست داشتنو ساده نگاه کنم ...راستی ممکنه دیر بیام خبر بدم اخه ... خودتون دیگه می فهمید چرا سرعت پایین نت ، تعداد زیاد کامنت ووو

خوب روزای خوبی رو آرزومندم هر وقت دید و بازدیدم تموم شد، سر می زنم .راستی این داداشی من چند وقتی نیومده نت دلم کلی براش تنگ شده .از این جا، اگه اومد پست منو خوند بدونه خیلی دوستش دارم همیشه داشتمو ،دارم

نزنید بابا رفتم دیگه!!!

درس بخونیدا وگرنه من میدونم شما!!

راستی از همه تون تشکر می کنم ... مرسی بخاطر همه چیز

فعلن !!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ::: ساعت 12:43
میشه گفت یه استراحت دادم به خودم...

 

 

مي روم خسته و افسرده و زار               سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا مي برم از شهر شما                   دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم تا كه در آن نقطه دور                 شستشويش دهم از رنگ نگاه
       
شستشويش دهم از لكه عشق             زين همه خواهش بيجا و تباه

 مي برم تا ز تو دورش سازم                   ز تو اي جلــــوه اميـــد حال

 

سلام . خوبید همگی ؟منم خوبم ........ فقط خیلی خسته ام ... این روزا با خودم در گیرم ...نمی دونم چی میخوام و برای چی هستم ... هنوزم به هیچکی سر نزدم مثل همیشه میدونم خیلی بد شدم ... اومدم بگم چند وقتی نیستم نمیدونم تا کی .... نمیدونم ولی نمیخوام پست آخر باشه فقط میشه گفت فعلن نیستم به ایدیام دیگه سر نمیزنم ... سعی می کنم به همه سر بزنم حتی اگه خیلی دیر شد ببخشیدم میخوام ازتون حلالیت بطلبم ...خیلی خسته ام خیلی سر در گمم برام دعا کنید زود خوب شم راهمو پیدا کنم هر چند راستشو بگم راهمو پیدا کردم اما جرئت گفتنشو ندارم... یکی از بچه ها گفته بود خودتم جواب اون سوال رو بده راستش من مردی رو میخوام که وقتی بگم ناراحتم ازم دللیشو بپرسه سعی کنه که رفع کنه ناراحتیمو همپام باشه چه تو شادی ها چه تو غمام ...

 بگذریم گفتنی ها رو گفتم نیمخوام زیاد بگم فقط یه خواهش به دوستای خوبم که میان کامنت میدن اصرار نکنن نگن برگرد باید برم برای مدتی .... نمیدونم مدتش چقدره شاید زود برگردم شایدم خیلی دیر نمیدونم....شاید وقتی بیام .... نمیدونم  بگذریم ...

راستی نه اینکه بهتون سر نزنم میام چون تو نت می مونم فقط فعلن نمی نویسم این فعلن نمیدونم تا کی هست و ادامه داره........

بخاطر همه چیز منو ببخشید بخاطر اینکه با خودخواهی دوست داشتم همیشه اول باشم همیشه جای ویژه ای تو قلبتون به من بدید ببخشید بخاطر اینکه هیچ وقت دلم نمیخواست سوم باشم ......دلم میخواست اگه قرار ابجی شما باشم اول یا دوم باشم ........... بخاطر اینکه میخواستم دوست داشتنتون مال من باشه ببخشید شاید خیلی وقتا می اومدم می دیدم کس دیگه ای بهتون گفته ابجی یا داداش حسادت می کردم به خودم می گفتم من رو چقدر دوست دارن بخاطر اینکه بعضی وقتا پستامو نیمخوندید برمی گردوندمتون و وادارتون می کردم بخونید ببخشید ... بخاطر اینکه ایدی و ایمیلمو برداشتم ببخشید ...بخاطر اینکه به خواهشای شما گاهی وقتا جواب نه دادم ببخشیدم ... بخاطر شیطنتایی که می کردم ببخشیدم ... بخاطر اینکه می اومدم تو بلاگتون کل کامنتای بلاگو میخوندم ببخشیدم ...درکل بخاطر کنجکاو بودن و فضول بودنم ببخشیدم....

گفتنی ها رو گفتم دوست داشتم اسم می بردم از کسایی که از ته دل دوسشون دارم ولی می ترسم عزیزی رو بهتر از جونی رو فراموش کنم...فدای همگی تون بشم الهی من ... بابت همه چیز مرسی ...

اینم  عکسه........ اگه گفتید کیه؟

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1384 ::: ساعت 18:15
تشکر...
 

""بچه ها سلام  راستش یه کاری اومدم کنم تو پست بعدی شیرین کاریمو می نویسم فقط لینکام تموم پاک شد لطف کنید دوباره ادرساتونو بذارید یادتون نره باشه .............. خوب دیگه میرم سر بزنم بهتون راستی کد تالار و موسیقی هم باز میذارم ولی دوسه روزدیگه ............... یادتون نره ادرسای بلاگاتونو بنویسید خوب  فعلن ""

سلام

اگه بخوام گریه کنم حق دارم به خدا چهار ساعت نوشتم همش پریدولی عیب نداره بازم می گم برای خودم تکراریه برای شما نیستش که .......

خوب چه خبر خوش می گذره ؟ جای منو حسابی خالی کنیدا...این چند روز راستشو بگم اصلن حالم خوب نبود هم بخاطر عکس هم دلم گرفته بود امان ازاین روزای بارونی که هر چی می کشم...... بدشانسی چند روز اینقدر بارون می اومد که مدرسه تعطیل میشداز شانس بد من که کلاس دارم هیچ خبری نیست !!!

راستی  تالار گفتمان منو دیدید؟ از این به بعد هر وقت اون شم اونجا یه سلام می کنم باشم جوابتونو میدم البته اگه برش ندارم !!!

من دیروز امتحان داشتما .... راستش جمعه نشستم نصفشو خوندم اما دیروز که اومدم بقیشه بخونم ساعت ده نشستم تا ده نیم بیست صفحه رو خوندم بعد زنگ زدم به دوستم گفتم بیاد خونمون .... اینم از خوندن ........... بدشاسنی امتحان گرفت .......... البته گفته باشم خودم می گم بیست میشما ببینم استاد چجوری تصحیح کنه ............ 

از بچه ها خوشم میاد دست خودم نیست که......

 راستی میخوا م  اینجا از یه دوست خوب  تشکر کنم نه  بخاطر پستی که داده بلاکه بخاطر لطفی که به من داره همیشه به من سر میزنه حتی اگه نباشم بهش نظر بدم همیشه هم بیشترین کامنتی که برای هر پست داده میشه اون میده منو شرمنده می کنه نمیدونم ولی به من لطف داره من نمیدونم چجوری ازایرن و آرش مخصوصن تشکر کنم............ فقط می تونم بگم مرسی بابت همه چیز مرسی بابت اینکه هیچ وقت منو تنها نمی ذارید .................

همشو می خونیدا

یادم رفت دیگه چی گفته بودم ؟! آها گفته بودم اون کسی که به اسم چی بگم از من انتقاد کرده بود و گفته بود :میخواستم میل کنم نظرمو .راستش من خیلی وقته میلمو برداشتم و  چت، نمی گم نمی کنم فقط با دوستای دخترم چت می کنم  ایدیمو کسی نداره...یعنی یه عده معدودی دارن ........  و اینم بگم چت خیلی کم  می کنم  معمولن  وقتی اون میشم به ایدیام سر نمیزنم...... البته گفتم ایدیامو سه تاشونو پاک کردم ...... فقط دوتا موندن خوشحال میشدم شما که انتقاد کرده بودید ادرس بلاگتونم می نوشتید.... اینجوری خیلی بهتر بود بهر حال من دوست دارم بدونم کی بودید .......... پس  منم حق دارم خواهش کنم ادرس بلاگتون رو برام بذارید مرسی هم به بلاگم سر می زنید

حیف شد بقیش یادم رفته بگم برید خدا رو شکر کنید پرید همش من میرم

 

حرف آخر وجدان تنها محکمه است که نیاز به قاضی نداره  ( این دیروز سر کلاس استاد قبل از امتحان نوشت یعنی تقلبی نکنید راستی بچه ها اگه وجدان ماها نداشتیم چیکار می کردیم ؟)

خوب روز خوبی داشته باشید به همگی خوش بگذره

می بینمتون

راستی من باید به دویست نفر سر بزنم نگید بی معرفتم.............

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 ::: ساعت 11:21
آپ بدلیل عذر خواهی
 

سلام

خوبید همگی ؟ منم خوبم .......... قرار نبود آپ کنم ....... چون دوسه نفر سوالمو جواب نداده بودن یکیشون داداشم بودش که بهش می گم باید سوالمو جواب بده  ها زوریه خوب دلیل آپ کردنم اون عکس بود که تو پست قبل گذاشته بودم پاکش کردم عکسو خوب اولش من اصلن متوجه اون مجله ای که دست بچهه بود نشدم البته تو کامنتا میددیم حرف از مجله زدن ولی به خدا نمیدونستم چیه ...الان چجوری بگم یه نفر کامنت داده بود خوب اینجا ازش تشکر می کنم و هم اینکه کاش ادرس بلاگشو گفته بود خوب شما هم بخونید بد نیست انتقادی از منه والا

   
نويسنده: چی بگم سه شنبه 24 آبان1384 ساعت: 19:7
از یه خانوم خوبی مثل شما بعیده. این عکسی که گذاشتی مربوط به playboy هست که در زمینه های مبتذل هست. شاید عکس اون بچه با مزه باشه ولی گذاشتن یه همچین عکسی (مجله ای که دست بچه هست) خیلی زشته. از شما انتظار نداشتم.
 

 

خوب  بازم مرسی  بخاطر متوجه کردن من . بچه ها یه جیز  به خدا من خیلی بچه ام خیلی . خیلی چیزا رو نمیدونم اصلن  هیچی نمی دونم به خدا بازم منو ببخشید من چون خودم از بچه ها خوشم میاد اینو گذاشتم بازم منو ببخشید

خوب من میرم دیگه فقط  بدونید خیلی  دوستتون دارم خیلی برام مهمید خیلی ..... آها یه چیز دیگه به وبلاگم نمره ۲۵ درصد داده یکی از بچه ها چون هیچی چیزی برای آموزش ندارم  اگه به خدا اونجوری دوست دارین من بلاگو اونجوری می کنم اگه دوست دارین بشینم آموزش بدم.... ولی خودم بلاگمو خیلی دوست دارم بخاطر اینکه از خودم می گم از چیزایی که دوست دارم هر چند گاهی اوقات خسته کننده میشه خوب ........ اگه دوست دارین تغییرش می دم شعر میذارم ....... یا نکات آموزنده از این حرفا دیگه

خوب کلی گفتما فداتون بشم الهی من  همین

شب خوبی داشته باشید !!!

خوابیدید خواب منو هم ببینید بد نیستا

کسایی که سوالمو جواب ندادن برن جواب بدن یقشونو می گیرما

رفتم دیگه

فعلن!!!

سرماخوردید بگید ........ خبره شدم  به خدا ها خوبتون می کنم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 ::: ساعت 21:37
سوال...
 

سلام  !!!

خوبید ؟ خوش می گذره بدون من؟  میدونم نمیگذره  اصلن بدون من هیچ جا صفا نداره

یه چیز بگم تا آخر پستو میخونید آخه من مچگیری می کنم هر کی نخونه میام یقه شو می گیرما گفته باشمخوب   چه خبرا ؟ غیر از سلامتی  ها!!!

من شنبه مثلن  امتحان داشتم خو ب  من صبح ساعت هفت بلند شدم خوندم تا ساعت هشت،جزوه چهل صفحه ای رو تموم کردم!بعد رفتم،خوابیدم.اخه هیچی بهتر از خواب نیستا  رفتم دانشگاه!دیدم یکی از بچه ها می گه :برای ۵ صفحه از جزوه  یه صبح تا عصری گرفتار خوندن بوده من هیچی نگم بهتره............... جالبتر اینکه بچه ها این همه خونده بودن امتحانو کنسل کردن!!

 خوب اینم از درس خوندن من .......اینجوری خیلی خوبه ها اصلن اذیت نمیشید البته اینو بگما درسو یاد گرفتم ... خوب چی بگم میخواستم کلی بگما یه چیز من حرفام تو دلم بخدا مونده می ترسم زیاد حرف بزنم بگید عجب دختری وگرنه اینقده حرف دار م من........... یه چیز می ترسم تا آخر نخونید ........ یه چیز دیگه اینکه دیگه کامنتا رو تایید می کنم چون اینجوری بیشتر خوشتون میاد من که خسته نمیشم خودتون خسته میشید

سوال آخرم اینه  اینکه کسی که یه روز قرار ه بیاد تو زندگیتون دوست دارید چجور آدمی باشه ؟ و ازش چه انتظاری دارید ................؟

چند وقته میخواستم بپرسم در ضمن تقلبی هم نباشه ها نبینم رو دست هم نگاه کنیدا ......

اگه دیر به دیدنتون میام به خدا منو ببخشید دست خودم نیست این سرعت پایین نت و هم بخوام به دیدن همتون بیام کلی وقت می بره مخصوصن بخاطر درسا و تحقیقا ............... به خدا همگیتونو دوست دارم  .............. فدای همتونم میشم چون شما قبلنم گفتم مثل ابجی ها ،داداشی منید !!!

خوب برم دیگه .................. شب خوبی داشته باشید روزای بعدیتون با خوشی  بگذره

می بینمتون  ..................... خیلی ...... نمیدونم چی بگم زود یا دیر؟

خوب  فعلن !!!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 ::: ساعت 22:42
گفته باشم کامل می خونیدا ...
 

اول سلام رو بدم من  چون کلی حرف دارم  یه هفته هیچی نگفتم هنره ها

خوب  سلاااااااااااااام !!!

چه خبرا خوش می گذره به من أره خیلی خوش می گذره زیادی هم، چون دارم یاد می گیرم بعضی وقتا دلتنگی لازمه ، بعضی وقتا نباید زندگی رو سخت گرفت. یه چیز من گفتم این هفته تموم کار دارم هنوز تموم نشده ها ،من این همه را ه رفتم مثلن ثبت نام کنم  بعدش چون عکس با خودم نبرده بودم، نذاشتن کتابارو ببینم منم اصلن به روی خودم نیوردم نشستم تا دوستم دنبال کتاب بگرده حیوونکی کلی خسته شدا ...

راستی یه چیز من این کامنتا رو وقتی پست جدید میدم تایید می کنم اونم دلیل داره ها  خودتون میدونید چقدر من شما رو دوست دارم بعد من هی بخوام تایید کنم یهویی باید منتظر باشید 100 تا نظر باز بشه بعد نظرتونو بگید بعدشم حواستون نیست می زنید ثبت حالا  باز باید منتظر باشید نظراتم باز بشه!!!  بخاطر هیمن هم تعداد پستا رو کم کردم هم کامنتا. می بینید چه دختر خوبی هستم قدرمو بدونیدا

یه چیز دیگه اینکه این هفته هم از دستم راحتید   چون باید برم مرکزمون  خونه کسی که می مونم کام نداره که بیام از این لحاظ راحتید دیگه بعد فکر کنم دیر تر بیام سر بزنم چون دختر خوبی شدمو باید درسامو بخونم دیگه....

خیلی حرف زدما آره؟ ولی مهم نیست تازه از قحطی اومدم دیگه البته دیشب اومدم خونه ها راستی  یه تشکر ویژه کنم از داداشی خودم که مثل داداش می مونه برام  

الان رضا داداش کوچیکه خودم می گه چرا اسم منو نگفتی خوب گفتم دیگه خوب  دیگه چی بگم من؟

برم بهتره ها تا بیرونم نکردید .... فدای همگی تون بشم من

هوا سرده لباس گرم بپوشیدا

یه چیز حسابی هوای خودتون رو داشته باشیدا چون یه دختر اینجا هستش که حسابی نگرانتونه ها چون همگی تون ابجی ها و داداشای اون دخترید

می بینمتون خیلی خیلی  خیلی  زود  ( بگم دیر بهتره ها)

خوب ؟  فعلن

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 ::: ساعت 10:7
معمولن برای عنوان نمی دونم چی بنویسم
 

سلام

خوبید همگی تون ؟ هیچکی سرمانخورده

من هنوز خوب نشدما!!! فکر کنم بازم باید برم دکتر...

هنوزم به هیچکی سر نزدم !!!

الان میام سر می زنم ، فقط ممکنه این دفعه یه سه چهار روزی طول بکشه آپ کنم بخاطر تکلیفایی که دادن دیگه این استادا ... امان از درس به خدا... منو چه سیاست؟

                         دست خودم نیست از این چیزا خشوم میاد دیگه...

خوب دیگه من برم سر بزنم بهتون!!!

مثل همیشه آخرین حرفمو چی می زنم؟ این دفعه می گم همگی تون بشینین درساتونو بخونید ...

خوب  می بینمتون !!!

فعلن

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1384 ::: ساعت 23:7
علی
 

بعضی وقتا شده روزایی که تولد و شهادته رو فراموش کردم شده گاهی اوقات روزای هفته هم فراموش کنم گاهی اوقات شده برای اینکه بخوام کاری که منجر به گناه می شه رو انجام بدم خودمو به بی خیالی زدم و انجامش دادم

ولی امشبو هیچی وقت نمی تونم فراموش کنم چون در چنین شبی بود که.........................

می خوام برام تو این شب دعا کنید دعا کنید که خوب باقی بمونم ( نه اینکه حالا خوبما ) ولی به دعاهای شما بدجور محتاجم بدجور بد جور ازتون می خوام  دعا کنید که به اون چیزی که می خوام برسم

خوب می دونم این عکس  زیاد .......................... ولی خوب میدونید کسی که امشب ضربت خورد الان داره لحظه های انتظارش به کندی سپری می کنه که بره .................  خوب

میدونم نمی تونم هیچی حرفی بزنم پس بی حرف اپ امشب منو بپذرید  !

علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

می بینمتون

یادتون نره !!!!!!!!!!!


 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه یکم آبان 1384 ::: ساعت 1:0
پرنده
 

پرنده                                                                 فریبا شش بلوکی

 

پرنده را فهمیمم

پرنده را دیدم

پرنده تمام احساسم بود که اوج گرفت

پرنده تمام انتظارم بود که بال بال می زد

پرنده تمام وحشتم بود که کوچ می کرد

پرنده تمام آرزویم بود که دور می شد

پرنده را صدا زدم

نشنید

صدایم کوچک بود

صدایم به آن بالاها نرسید

می خواستم رازم را

به گوش پرنده بگویم

رازی که در این سینه نمی گنجد

به زیر پوست تاول زده ام نمی گنجد

درون رگ های تبدارم نمی گنجد

ای کاش پرنده می شنید رازم را

"مــــــن عاشــق شـــــده ام"

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1384 ::: ساعت 12:51
چی بگم؟
 

سلام

خوبید؟  چه خبرا؟ خوش می گذره ؟ .............. به من که خیلی   جای همگی تون خالی ! نمی دونین وقتی جزوه هامو بر میدارم،  بخونم ، یادم میاد باید بخوابم نمی دونم این جزوه های من چرا خواب آور شدن برای من؟ چراشو که نمی دونم!

 راستی تا یادم نرفته بگم من دوروز پیش برای دوستم نازنین  اپ کردم آخه چند وقتیه نیومده نت .  خوب هدفم از گفتن این موضوع این بود که هر کی به من کامنت میده به اونجا هم باید یه سر بزنه چون اون آپو من کردم دیگه.............. اگه نره هم من مثل بچه ها قهر می کنم.

خوب راستی یه چیز دیگه ... من اون داستانمو که نوشتم سر کلاس بود یکی از بچه ها داشت کنفرانس میداد ! بگذریم فقط این که من یادم رفته بود کابوس چجوری می نویسن پیش میاد دیگه پست قبلی نمره دیکته من شد 19 چون کابوسو اشتباه نوشته بودم برید ببینید هنوزم درستش نکردم دوتا بچه ها بهم گفتن چه جوری می نویسن ..............خوب حالا یاد گرفتم

روزه هاتونم قبول باشه ... راستی یه سوال از وقتی مدرسه ها باز شده ( من باز گیر دادم به این مدرسه ها) جدی هوای نتم یه جور دیگه شده یه جور کسل کننده شده ها!  البته می دونم نوشته ها ی من همینجوریشم کسل کننده بوده حالا دیگه وای به حال...

یه چیز دیگه هم بگم  من ایدیامو پاک کردم یعنی دیگه از ایدی نمی تونم بهتون خبر بدم اپ کردم یا خبر دار بشم اپ کردید پس لطف می کنید میاید بهم خبر می دید اپ کردید وگرنه من بچه می شم باهاتون قهر می کنم  هرچند دو سه نفر از بچه ها خیلی لطف کردن که وقتی اپ کردن ، خبرم ندادن.  راستش اشکمو در اوردن وقتی رفتم دیدم اپ کردنو به من نگفتن....... دیگه خودتون حساب کنید ...

راستی برای پست بعدیمم یکی از شعرای یه شاعر دوست داشتنی  که خیلی دوستش دارم می ذارم البته پست بعدی رو می گم بعد وبلاگشم ادرس میدم که دوست داشتید سر بزنید دیگه.....

موافقید چند تا جک بذارم بخونید ؟

موافقم نیستید.  نباشید : چون بهتر از بیکاریه

* اولی : احمق کسی است که به همه چیز اطمینان کامل داشته باشه. دومی: مطمئنی؟ اولی : صد در صد!

** یک روز یک سیر با یک پیاز دعواشون میشه سیره به پیازه می گه حیف که سیرم و گرنه می خوردمت!

***یکی شماره تلفنی می گیره و میگه ببخشید منزل آقای...؟ طرف میگه نخیر اشتباه است! یارو میگه پس مرضداری گوشی رو بر می داری؟

**** به یه نفر می گن چرا زن نمی گیری؟ میگه:ای بابا کی میاد زنش رو بده به ما؟!

*****یه نفر از ساختمون ده طبقه می افته پایین همه جمع میشن دورش ازشمی پرسن :آقا چی شده؟ میگه والله منم تازه رسیدم!

خوب اینم از جکایی که میشه اسمشو هر چی گذاشت غیر از جک !!!

خوب دیگه برم تا بیرونم نکردین،  با این جکایی که من نوشتم.  می بینید چقدر یخه به خدا! چند روز پیش رفتم نمایشگاه کتاب دوتا کتاب مثلن گرفتم که یکم منو بخندونه.  هیچی دیگه!  یکیش رو که نمیشه اصلن اسمشو گذاشت دنیای خنده ........... 

خوب می بینمتون

حرف آخرم :  

تقدیم به شما

بابت همه چیز مرسی بابت اینکه این همه به من لطف دارید مرسی خوب قضیه تشکر شدن شد از دوستمم باید تشکر کنم که وقتی با قالبم در گیر می شم لطف می کنه درستش می کنه خوب از اینجا بهت می گم مرسی بخاطر همه چیز.......

خوب مواظب خودتون باشید چون من واقعن نیاز دارم به دوستی شما.

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 ::: ساعت 20:11
فدای...
 

سلام !

خوبید ؟ منم خوبم . فدای همگی تون بشم من !  دلم حسابی براتون تنگ شده بود . می دونم خیلی من بد شدم ! خیلی وقته یه اپ درست حسابی نکردم  . چیکار کنم ؟ یه مدت اصلن حوصله هیچ چیزو نداشتم ...   بگذریم ! فداتون!  چه خبر ؟ خوش می گذره ؟ چیکار می کنید با درس و مشق ؟ مصیبته والا من که هیچ خیری از این درس ندیدم یه لحظه هم رهام نمی کنه این درس  حالا خوبه فقط دوروز در هفته کلاس دارما ناچاراً باید بخونی دیگه خوب پس بچه های خوبی باشیدو درساتونو بخونید!

دیگه چی بگم؟  من بابا از هوای پاییز   بدم میاد یعنی خوشم میادا ولی از بوی مدرسه بدم میاد ! بازم رفتم خونه اول.  نمیشه از درس نگفت

خوب این مدت که من کامنتا رو بستم خودمونیما حسابی بهتون خوش گذشت اره؟ میدونستم شما هم مثل من بخاطر باز گشایی مدرسه ناراحتید.  گفتم بیشتر ناراحتتون نکنم به خودم گفتم  کامنتا رو ببندم وگرنه من که خیلی دوست داشتم نظراتتون رو بخونم مخصوصن حرفای قشنگ شما رو!

راستی توضیح بخاطر قالب وبلاگ : نمیدونم چرا برای خیلی ها باز نمیشد این وبلاگ من. بخاطر هیمن فعلاً این قالبو گذاشتم تا بعد عوض کنم در ضمن بخاطر بد سلیقگیم در انتخاب قالب ببخشید دیگه

این شبا حسابی بهتون خوش می گذره ها اره ؟ تلویزیون کلی سریال داره!  من که از صبح می شینم پای نت ، ظهرم پای برنامه ها ی تلویزیون ،دیگه وقتی برا ی خوندن نمی مونه میدونی یه دلیل اپ نکردنم این سرعت پایین نته منو که داغون کرده برای هر وبلاگی که بخوام باز کنم باید نیم ساعت معطل بشم دیگه بفهمید چرا چند وقته نیومدم دید و باز دید تازه کنم

یه چیز دیگه پست بعدی که من دادم همگی می خونید میدونید یه داستان قبلن گذاشته بودم تو یکی از پستام، الان بقیه شو نوشتم ، دوست دارم،  بخونید ، خودتو ن رو جای شخصیتا بذارید، بگید  : اگه مثلن جای پسره یا دختره بودید ،چیکار می کردید؟  کار فوق العاده آسونیه.  پس منتظر پست بعدی من باشید خوب!

خوب می بینمتون ! اما نمیدونم کی ولی قول میدم زود باشه فقط باید اول به شما سر بزنم بعد.  هر وقت اومدم به همگی تون سر زدم اپ می کنم چیکار کنم دختر خوبی شدم دیگه

خوب  یادم رفته آخر پست چی می گفتم؟

  مواظب خودتون باشید روزه تونم قبول باشه !

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1384 ::: ساعت 20:8
هستی...

 

گفته بودی : هر چی دلم خواست بنویسم ! می دونی دلم الان چی می خواد؟ دلم میخواد، الان ان بودی می تونستم باهات چت کنم ! میدونی امشب خیلی هستی جونم دلم گرفته  چراشو نمیدونم یعنی می دونم ... دلم تنگ شده همین ...... خسته نباشم

راستی میدونی وقتی روزای اول باهات آشنا شدم چقدر خوشحال بودم این تو بودی که روزای اول که بلاگمو درست کرده بودم می اومدی با حوصله پستا رو می خوندی اشکالاشو می گفتی یادمه یه بار گفتی رنگ فونتو عوض کن ! منم گفتم بلد نیستم... میدونی وقتی یهویی یه مدت خیلی زیاد از نت رفتی بیرون داشتم دق می کردم همش از ...... و ....... سراغتو می گرفتم  وقتی می گفتن تو رو دیدن دلم آب می شد از اون ورم تلتو گم کرده بودم نمی دونستم چجوری سراغتو بگیرم تا ااینکه من فدات شم شنیدم دوباره برگشتی کلی اف گذاشتم تو ایدیت  میدونی وقتی فهمیدم اون ایدتو هک کرده بودن کلی حالم گرفته شد چون کلی فدات رفته بودمزیادی حرف زدما ... آره   راستی بذار دلم خنک شه تو که اجازه نمیدی بهت بگم فدات شم اینجا که دیگه مال خودمه پس فدات شم من ! قربونتم برم! بوستم می کنم ! آخیش هستی برام عقده شده  بودا !

می بینمت خوب !

هستی می خوام واسه این دوست داشتن یه شریک بذارم  اینجا!

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه پانزدهم مهر 1384 ::: ساعت 21:20
...

 

برای تو می نویسم که از  خوب هم خوبتری برای تو که مهربانی را در حرفهایت صداقت را درکلامت دیده ام و اینگونه بود  که اسیرت شدم اینگونه بود که دل را در حریمت باختم !

برای تو....

خوب من !  خودت میدونی که چقدر برایم مهمی  و چقدر بی تو تنهایم !  نمیدونم ، ولی، قرار گذاشته بودم : این اپ مختص تو و برای تو باشه .خوب من ! ولی خیلی سختمه بخوام از تو ،برای تو بنویسم ! نمی دونم چی بگم ؟ ولی اینو میدونی : خیلی دوستت دارم !زیادی  هم برام مهمی!  

می دونی من تو ساده نشناخته رو ، خیلی ،خیلی دوست دارم!   خیلی وقته ،حتی ،تو رویاهام ،حس نکردم چه شکلی هستی ! می دونی! پشت یه نقاب می بینمت .می بینم که چجوری ، منتظر اون لحظه هستی که نقابو برداریو ، من خود واقعی تو رو ، ببینم ! اون وقت   من، تو رو سیراب می کنم از هر چی کلمه دوست داشتن تو این دنیاست!  اینقدر می گم که عاشقم بشی منو برای همیشه پیش خودت نگه داری  تا ابد بهم وفادار بمونی

خوب من! دیگه بهتره رفع زحمت کنم  خستت کردم هر چند تو رو هنوز ندیدم هنوز بودنتو فقط تو رویاهام، باور کردم! منتظرم که بیای من و از این انتظار در آری

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1384 ::: ساعت 3:58
سر کاری....

 

سلاااااام !

  هیچی نگین تا بگم  چیکار کردم  من !   می دونین چیکار کردم؟  نه ! شما که نمی دونید  همگی تون پست قبلی من اول شدین برین ببینین همه اول شدن ! اینم فقط بخاطر شما هیچ نظری رو تا امروز  تایید نکردم!  که همه یه بار اول بشن  شیطنت کردم دیگه

راستی یه چیزی در گوشی بهتون می گم گچساران 18لوگو مجانی درست می کنه خیلی لوگوهای قشنگی هم درست می کنه برای منم درست کرده ولی چون صدا داشت نذاشتم   اما خیلی لوگوهای دوست داشتنی درست می کنه

دیگه چه خبر من که این روزا جایی نرفتم  فردا هم کلاس دارم به سرم زد الان اپ کنم دیگهچون ممکنه یک شنبه نتونم اپ کنم حیفم اومد از سورپرایز بهتون نگم راستی  درباره دانشگاهم من فقط  دوروز رفتم روز اول که فقط یکی از استادامون اومد بعد یه سوال پرسید درباره اصول روابط عمومی. گفت : اگه شما رئیس یه شرکت باشید و کارمندتون  بهتون بی احترامی میکرد چیکار می کردید ؟  از یکی از خانما که پرسید گفت : تو بیخش می کنم 

اصلنم خنده نداشت! 

فدای همگی تون ! برم نظراتو تایید کنم راستی بابت کامنتا هم مرسی می بینمتون

 

بی موضوع ببخشید

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه هشتم مهر 1384 ::: ساعت 22:5
سورپرایز..
 

سلااااااااااااااااااااام

خوش می گذره به من که خیلی خیلی خیلی  مخصوصن با اپی که دادم ! خوب یه چیزدیگه اینه که یه سورپرایز برای همگی تون دارم که یک شنبه بهتون می گم !

اینو اجازه بهتون می دم منسر فرصت بخونید این دفعه معافتون می کنم!  البته وقتی خوندید برمی گردید نظر میدیدا

بریزین تو هارد بعد بخونین

خودمونیما اگه به کسی نمی گید بگم خیلی تنبل شدم اینجور اپ می کنم !راستش خیلی سخته بخوام همه جوانب بسنجم بعدم که می سنجم می گم همین یه دفعه ، همین جوری می نویسم  که خودم می خوام ! روز بعد درست اپ می کنم.  می بینین بخدا گیر کی افتادید  .......... چمه مگه دختر به این خوبی !

نمی دونم چرا وقتی نفس می کشم از بویی که مشاممو پر می کنه بدم میاد!  با اینکه فقط دو روز کلاس دارم ،اما از این هوایی که پر از اندوهه بدم میاد  از باز شدن مدرسه ها .نمی دونم شاید چون سال آخر اونجوری که دوست داشتم نگذشت .میدونین یاد اونموقع بخیر که می نشستم سر کلاسا داستان می نوشتمو رویا پردازی می کرد م !بگذریم نمی خوام از این حرفا بزنم !

نمی خوام حرفای بی ربطی بزنم وبلاگو دفتر خاطرات کنم اما چیکار کنم نمی تونم مگه آدم چند روز زنده است ؟ پس بی خیال خوب حرف زدنو ، مراعات کردن ؟ آره بی خیال همه جیز !

پذیرایی رو لاقل کنم دست خالی نرید !

بفرمایید اصلنم تعارف نکنید

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1384 ::: ساعت 10:24
اپ امروز.......

 

سلام

گفته بودم میخوام اپ کنم اما هیچی به ذهنم نمیاد بنویسم

خوب پس همین جوری بپذیرین دیگه اپ کردن امروز منو 

می بینمتون

و قربون همگی تونم برم که این اپ منو امروز تحمل می کنید  !  

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پنجم مهر 1384 ::: ساعت 11:5
می دونم اون که رفته ....
 

این چند روزه تموم دلتنگ یه نفرم .شاید ،چون این روزا بود که رفتشو   من نمی گم ،تنها م گذاشت. چون خیلی ها بودند پیشم، ولی هیچ کسی نتونست خلا اورو ،برای من پر کنه .هیچ کس نتونست ،تو دنیای بچگی من بعد از او عبور کنه .او با رفتنش به من یاد داد، عمر خوشی ها هیچ وقت دووم نداره. اون بود که به من گفت : وقتی با دوقدمی  خوشبختی  فاصله ای نداره یه اتفاق می افته که ...  می دونین !  دست خودم نیست، وقتی دلتنگش می شم. نمی دونم چی داشت؟  که منو جذب خودش کرد. نمی دونم چرا با رفتنش ، با تموم بچگیم ،حس کردم دیگه بر نمی گرده ! وقتی دیدم که بدون اینکه خودش بخواد داره میره ! فهمیدم این همون سرنوشته ! که می گن:  نمیشه باهاش جنگید.  این همون بازی روزگاره ،که با تقدیر دست به یکی کرده.  من تو این مدت علاقه ای که بهش داشتم نذاشتم کم بشه. چون میدونم یه روز منم میرم پیشش . نمی خوام اون  از دستم دلخور بشه، بگه چرا منو یاد نکردی؟  شاید این دلیل توجیه کننده  ای نباشه ولی من نمی تونم دوستش نداشته باشم ،چون او همه زندگیم بود. چون بهم یاد داد با نوشته هاش:  بنویسم ...

سلام رو یادم رفت بنویسم خوب الان سلام می کنم اعلام می کنم : دانشگاه چندان آش دهن سوزی نیست ! پشت کنکوری ها اصلن خودشونو ناراحت نکنن، راحت باشن  ،من که دیروز برای اولین بار پامو مثلن تو یه محیط بزرگتر گذاشتم:  از اول حرفای استاد چرت می زدم تا آخرش . یه خسته نباشید بهم بگید بد نیستا !

خوب  یه خبر خیلی خیلی  بد :  اینکه چون کلاسای من زیاد نیست و قرار شده جایی نرم مثل هیمشه روزای فرد اپ می کنم ، چون روزای فرد مال منه

فعلن تا همین جا بسه تا برسیم بر سر موضوعاتی، که گفته بودید:  بنویسم  از  سه شنبه دیگه شروع می کنم !                                                                                                      

 یه چیز دیگه یادم اومد ، وبلاگ تنهاییمو  اپ کردم یه سر برید نظر بدید خوشحال میشم  البته اگه می خواهید پستشو بخونید برید یعنی نظر همین جوری هم نمی خواما

خوب چون بچه های خوبی هستید به همگی تون این دفعه می گم ............ هر چی دوست دارید جاش بذارید دیگه

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه سوم مهر 1384 ::: ساعت 1:1
تو نیستی....
 

سلام !

(اول میلاد آقا رو تبریک می گم  منم یه منتظرم یه منتظر که  نمی تونه از گناه دست برداره منتظره تا آقا بیادو اورو وادار کنه خوب بشه)

منو ببخشین ! زیاد زیاد، که این همه دیر اپ می کنم .البته اگه نبخشیدم زیاد مهم نیست، چون دلیلام قانع کننده است !  می دونم اون دوتا پست قبلی رو نمیشه ! اسمش گذاشت: پست چون ........ خوب راستش ، این چند روز مونده بودم بین دوراهی! که کدوم رشته رو انتخاب کنم، مدیریت یا مهندسی.  آخرشم مدیریت رو انتخاب کردم. از شنبه کلاسام شروع میشه

خب ! خوبید ؟ چه خبر ؟ خوش می گذره !

به من که هی ! تا حدودی خوش می گذره .چون فکر می کنم انتخاب درستو کردم !

خوب راستش  از شما می خوام کمکم کنید بگید از چی حرف بزنم که وبلاگم خوب بشه! جدی دیگه نمی دونم ،از چی حرف بزنم که کسل کننده نباشه! از این حالت دربیاد !

ا"مروز چند سالی میشه که تو رفتی از کنارمون، فقط خواستم برات بنویسم، که بدونی هنوز به یادتم. بدونی، هنوز مثل همون قدیما دوستت دارم. هنوز دارم به این فکر می کنم ،یه روز میام پیشت و تا ابد اونجا موندگار می شم. فقط اومدم بنو یسم، تا بدونی برام مهمی. فکر نکن! روزا رو گم کردم و  نمی دونم چند وقته حتی تو خوابم هم نیومدی! فکر نکن! چون کمتر میام دیدنت، فراموشت کردم. هر شب خودت خوب میدونی وقتی می خوام بخوابم یادتو زنده می کنم ، به این امید که تو رو خواب ببینم ....."

خوب این دفعه این پستم زیاد شد منو ببخشید!  زیاد راستی یادتون نره که بهم بگید از چی حرف بزنما خب ؟ مرسی و قول میدم از هر چی خواستید شما من بنویسم اونقدر که خسته شید و وبلاگ از این حالت دربیاد

می بینمتون !

و مرسی خسته نباشید می گم : به کسایی که پستو کامل خونده باشن

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور 1384 ::: ساعت 14:39
بچگی...

 

سلام!

اولن ببخشید! من دیر آپ کردم ،چون اینجا نبودم .فکر کنم آپ بعدیم طولانی تر بشه ولی قول میدم خیلی زود اپ کردنمو مثل قبل نظم و ترتیبی بدم خو ب خوبید؟

یکی از بچه تو قسمت نظرات ، به من گفته: وبلاگ قبلی من بهتر بوده هر چند کسی نمی خونده !خوب من وقتی بلاگ باران همینی که الان می نویسم ساختم خیلی ذوق و شوق داشتم و روزی دو بارآپ می کردم دیدم اینجوری نمیشه خوب یه وبلاگ دیگه ساختتم اسمشو گذاشتم: تنهایی ! خوب ولی دیدم نمی رسم هر دوتاشو اپ کنم تنها نتیجه ای که اون موقع گرفتم اون که زودتر ساختم رو توش متن بذارم اون جدیده هم خاک بخوره چون دلم نمی خواست حذفش کنم ولی از الان می خوام اونجا هم بنویسم ،نمی دونم کیا اپ می کنم ولی اینو خوب می دونم که می خوام خیلی حرفای نگفته امو اونجا بذارم خوب اینم از این ! آها یه چیز دیگه خیلی ها گفتن اون بهتر از این یکیه ولی کو گوش شنوا؟

خوب چه خبر؟ خوش می گذره ؟ بایدم خوش بگذره چند روزی از دستم راحت بودید آره؟

الان که رفتم برای یکی از بچه ها نظر بدم ،دیدم دوستم ،هستی بهش نظر داده! می دونین هستی ،خیلی وقته از نت رفته بود البته چون  کار داشت رفته بود! خوب خیلی خوشحالم اومده!  از اینجا می خوام بهش بگم هستی گلم خیلی دوستت دارم

می دونید وقتی این عکسو می بینم احساس می کنم دوباره رفتم به اون مکان مقدس گفتم بذارم شاید شما هم خوشتون بیاد  پس بی بهانه بودن عکس روببخشید خوب؟ البته می دونم چون شما با بچه های خوبی هستید اینکا رو می کنید البته اگه نبخشیدم، هیچی نمیشه!

یه چیز دیگه می گم میرم می دونین از وقتی این سیستم تایید نظرات به بلاگفا اضافه شده دوست داشتم امتحان کنم چیکار کنم بچه ام دیگه ؟ خوب با اجازتون این دفعه بچگی منو تحمل کنین چون می خوام امتحان کنم در ضمن حقم ندارید زیاد به بچگی من بخندید خوب؟ مرسی

قرار شده زیاد من حرف نزنم خوب دیگه میرم می بینمتون ولی نمی دونم کی؟

قربون همگی تونم برم که میاید می خونید نظر میدید!

 

مسجد النبی

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور 1384 ::: ساعت 9:5
یه سوال ...

 

سلام

اولن یه خیر خوب بهتون می خوام بگم که دیگه این دفعه از خوشحالی همه پست منو می خونید ! بگم؟ خوب  ! یه چند روز ی از دست ا پ کردن من راحتید بخاطر کارای ثبت نام از این جور کارا دیگه !

خوب حالا یه سوال می پرسم ،وقتم دارید تا اونروز فکر کنید جوابمو بدید ! البته نگید محدثه عجب ......... خوب بپرسم ؟ چشم! می خوام بدونم چه چیزی هست که تو این دنیای مجازی مثل یه آهن ربا ،شما رو جذب می کنه؟

می دونم الان می گید ،چرا خودت جواب نمی دی؟ من  برای اینکه شما دیگه هیچ بهونه ای برای از زیر سوال در رفتن نداشته باشید می گم که من تازه اومدم تو  این دنیا ( منظورم آخرت نیستا)ولی خیلی زود معتادش شدم تا حالا خیلی سعی کردم برم ولی نتونستم شاید یه دلیل عمده ای که می خوام برم یه شهر دور، دور از خانواده ا،ین باشه! می خوام از نت فرار کنم ،کمتر بیام. البته دلیل دیگه ای هم داره که اینو الان نمی گم!  

من خیلی وقته هست می خوام دو سه تا عکس بذارم اینجا! اما هیچ موضوعی براش ندارم .خوب !بدون موضوع دیگه ببخشید !البته فعلن یه دونه میذارم ! 

خوب ببینید من دختر خوبی شدم زیاد حرف نزدم . شما هم بچه های خوبی بشید به سوالم جواب بدید؟ !

خوب نمی گم پنج شنبه می بینمتون! چون ممکنه اپ نکنم ،فقط می گم می بینمتون !

قربونتونم برم !

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 ::: ساعت 10:6
آزاد ... و شعر ...

 

اول می خوام از خواهر گلم نورا یه عذر خواهی کنم من وقتی اپ کردم گفتم یه نفر درست نوشته بخونید می فهمید چی می گم خوب نورا برام تو پست قبلی یه شعر از فریدون نوشته بود من کامل نخوندم نصفشو خوندم بعد رفتم اخرشو خوندم که نورای گلم نوشته بود خوب می خوام ازش معذرت بخوام میدونم هیچی جای عذر خواهی منو نمی گیره بخاطر همین اول نوشتم که همه بخونن دوباره هم اپ کردم بخاطر همین

سلام

خوبید  ؟  منم خوبم می دونید از شانس بد شما ها من چند روزه صبح زود بلند میشم   ولی خیلی خوشحالم میامو اراجیفو قالب می کنم به شماها  اصلنم نگران من نباشید چون هیچ احساس گناهی  هم نمی کنم اینقدر خوشحال میشم و حالا که حرف از خوشحالی شد بگم مرسی بخاطر نظرایی که میدید قربون همگی تون برم من

خوش می گذره به من اول صبحی نه ولی وقتی شب میام نظرای شما رو بخونم اره بابایه یکی پیدا نشد جایزه ما رو تحویل بگیره ؟ نه  اخه چرا اصلن خیلی هم دلتون بخواد یه مدت از نوشته های من در امون باشید ولی خودمونیما تو ۵۴ نفر که نظر دادن یه نفر درست گفت اونم ستاره صبح بودش شعر مال مشیری بود من  خیلی وقت هست دنبال شاعرش می گشتم خوب یه بیت دیگه هم هست نمی دونم مال کیه خوب این دفعه جایزه رو تعیین نمی  کنم شاید بیشتر جواب بدید موافقید؟ خوب بایدم موافق باشید

همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی              که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی

نمی دونم چرا ازین شعر خوشم میاد شاید چون یه روزی چنین اتفاقی برای منم افتاد هیچ وقت نفهمیدم چه جوری اون اتفاق افتاد البته حالا  خیلی وقت می شه اون اتفاق فراموش شده اما این شعر یادگار مونده اگه بقیشو برام پیدا کنید خیلی خوشحال می  شم

یه چیز دیگه هم بگم من راستش زیاد از شعر خوشم نمیاد من بچه ها. اکثرن می دونن  من معمولن شعرا رو نمی خونم مگه اینکه یه شعری بدجور خوشم بیاد بخونمش  ولی خوب بخاطر این وقتی می بینم تو وبلاگ تون شعره نظری نمی دم چون راستش هیچی از شعر نمی فهمم فقط می خونمشون که بگم خوندم  البته اگه دوست داشتید بیاید برام ترجمه کنید خیلی خوشحال میشم ولی بازم اگه از شعر خوشم اومد می گم خوشم اومد بفهمید من خوشم اومده برای رفع تکلیف ننوشتم خوب اینم از این

یه چیز دیگه ناراحت نشید من بعضی وقتا به وبلاگاتون که سر می زنم می گم هنوز نخوندم بعد میام می خونم راستش نمی خوام همون موقع دروغ بگم که مثلن خوندم چون ارزش نداره  بعد ممکنه بخوام نظرمو درباره متن بگم بند و اب می دم کلی می خندید ناراحتم می شید چرا دروغ دادم  ؟ خوب بخاطر همین همیشه راستشو می نویسم بعضی وقتا هم متنو می خونم اما همون موقع هیچی به ذهنم نمی رسه بخوام بنویسم یا شاید حواسم یه جای دیگه بوده به یه چیزی بهش مثلن مثل ادم فکر می کردم خلاصه نمی تونم نظرمو قاطع بگم

خسته شدید؟  چشم قرار بود دیگه نگم خسته شدید چون حالا اگه شده باشید اصلن به من ربطی ندارهچون من دو روز ه ننوشتم  بخاطر اینکه به داداشمم سر زدید خیلی خیلی مرسی

و

چی بگم؟  اها از دیروز تا حالا هر چی میرم تو سایت  دانشگاه ازاد باز نمیشه فکر کنم می خواد بذاره من اون صلواتا رو بدم بد باز بشه تا زیاد رو دوشم سنگینی نکنه وای اگه ازاد قبول شم چی میشه؟ چیز خاصی هم نمیشه بعد که قبول شدی دوستات می گن همه ازاد قبول میشن اگه نشمم می گم نخونده بودمروز امتحان مریض بودم حالا خوبه همون روز مریض بودما حرفم راست در میاد اما خدا کنه قبول شم

چشم درد گرفتید می خواستم فونتو یه خورده رنگشو روشن تر کنم اما ترسیدم دیگه نیاید از خیر مردم ازاری گذشتم

خوب می بینمتون پنج شنبه

قربونتونم برم من

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 ::: ساعت 10:33
عضو .... و جایزه .....

سلام

خوبید منم خوبم

خوش می گذره به من آره زیادم  بابا من یه شعر اینجا گذاشتم چون فقط خودم ازش خوشم میومد تازه شم لطف کردم گذاشتمبجای تشکر  می گید سیاسیه یا ........ بابا به خدا من از این حرفهای شما هیچی سر در نمیارم یعنی از سیاست هیچی نمی فهمم البته جدا زا شوخی می دونم معنی این شعر چی بود من فقط برای این گذاشتم  که دوست داشتم باشه و می دونم ایران خیلی پیشرفت کرده شاید یه عده خیلی کمی  به زن اینجوری نگاه کنند وگرنه حالا تو ایران زنا حق ازادی رو دارن  ووو

خوب از حرفهای من که این قسمت جدی نوشتم چیزی فهمیدید  خوب ماهم نفهمیدیم  زیاد خودتونو اذیت نکنید خوب  دیگه چیکار می کنید من که هنوز دارم همون صلواتارو می دم معلومم نیست رشتم اصلن بدرد بخوره یا نه ولی خوب بهتر از هیچیه

بچه ها خبر ندارید نتیجه آزادو کی می زنن ؟؟؟؟

خوب دیگه از چی حرف بزنم  اول صبحی بد جور زده به سرم که مردم        آ زاری کنما

 

 

راستی  یه سر به وبلاگ داداشم بزنید راستش رفته مسافرت منم می خوام

 تا وقتی برگشت سورپرایز بشه می دونین اون رفته تو یه سایت عضو شده مثلن در آمد اینترنتی  راستش خودم چندان به این جور چیزا علاقه ندارم ولی داداشم داره خوب الان احتیاج داره به زیر مجموعه  دوست دارم وقتی برگرده من  کارشو تموم کرده باشم وخوشحالش کنم چون آخرای شهریورم تولدش  اگه یه سر به وبلاگش بزنید  خیلی منو خوشحال می کنید قول میدم جای او هم بیام نظر بدم البته عضو همون سایتم بشیدا

خوب اینم از این  خسته که نشدید خودمونیما اینقدر گفتم خسته نشدید که فکر کنم اگه دوباره بخوام بگم ...............

  آها یه چیز دیگه من از دو تا یه بیتی خیلی خوشم میاد ولی راستش نه می دونم شاعرش کیه نه بقیه شعرشو می دونم  الان که می بینم همه تو وبلاگاشون حرف از جایزه می زنندمنم به این نتیجه رسیدم یه بیتشو الان میذارم بیت دوم برا پست بعدی

  ای ستاره ما سلاممان بهانه است             عشقمان دروغ جاودانه است

خوب حالا می رسیم سر جایزه برای اینکه بدونید راست می گم جایزه داره اگه بتونید شاعرشو حدس بزنید بقیه شعرو برام پیدا کنید جایزه رو می گیرید حالا جایزه چیه دو تا پست شما رو معاف می کنم که ........... رو بخونید(منظورم متنامه) خوب چطوره؟  موافقید پس من منتظرم باشه

خوب می بینمتون سه شنبه

قربون همگی تون برم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1384 ::: ساعت 10:9
زن ایرانی ..........

 

سلام

خوبید منم خوبم مرسی چه خبر خوش می گذره به منم  تا حدودی آره اولن باید تشکر کنم بخاطر نظرایی که دادید خودم می دونم نوشتم خیلی بد بود هیچ کس زیاد چیزی ازش نفهمید ا لبته غیر از خودم که این نوشته رو خلی دوست داشتم یه چیز دیگه باید ازدوستم تشکر کنم که برام لوگو ساخت  وهم ویرایش قالب برعهده

گرفت از اینجا بهش می گم مرسی لطف کرد

و مبعث پیامبرگرامی مبارک باد 

 راستی  این شعر خیلی دوست دارم دو سه سال پیش از یه وبلاگ بردا شتم دوست داشتم شما هم بخونید

 

زن ایرانی عشق می کارد کینه درو می کند

 

زن ایرانی عشق می کارد ...........

 

 

دیه اش نصف دیه توست

ومجازات زنایش با تو برابر

میتواند تنها یک همسر داشته باشد وتو مختار به داشتن چهار همسر هستی

برای ازدواجش-در هر سنی-اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی-

به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی

... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

او می زاید و توبرای نوزادش نام انتخاب می کنی

او درد میکشد و تو نگرانی کودک دختر نبا شد

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

( او مادر می شود و همه جا می پرسند : نام پدر؟

: و هر روز

او متولد می شود عاشق می شود مادر می شود پیر می شود و بعد می میرد

: و قرنها ست که او عشق می کارد و کینه درو می کند

: چرا که

در چین وشیارهای مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزانمرد سینه ای را به یاد او می آورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن وفقط رفتن را در دل مرد زنده می کند

و این ها همه

کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او

دوسه تا حرف یادم رفت بگم دوباره اومدم بگم اولیش اینه که دوستایی که لطف کردن به من لینک دادن یا پیشنهاد تبادل لینک دادن بخدا من راضیم بهشون لینک بدم و هیچ افتخاری هم بالاتر از این نیست که دوستایی جدید به لیستم اضافه بشه و من پز بدم که دوستایی خیلی خوبی بدست اوردم در اولین فرصت   .... نخندید به خدا همش یادم میره باید برم قسمت لینک دهی افزایش بدم  و هم راستش کامل بلد نیستم قراره دوستم یادم بده وقتی اونم میاد اصلن یادم میره که قرار بوده اون بشه استاد من  بشم شاگرد

خوب کسایی که موافق با تبادل لوگو هستن می تونن  تو قسمت نظرات  بنویسن موافقیم من خوشحال میشم جزء دوستام بشن

راستی یه چیز دیگه الان رفتم تله تکست نگاه کردم (744) قسمت جکا یه چیز جالب بود درباره خصوصیات زن و مرد که می تونن بهش  افتخار کنن من یادداشت کردم  برید نگاه کنید ضرر نمی کنید

خوب فعلن همین اها یه چیز دیگه نگید محدثه کی خوش نوشت  همش از مردم کش میره ها  وای به حالتون همچین فکری حتی به ذهنتون خطور می کنه حالا اگه چنین فکری هم کردید عیبی نداره اما دفعه آخرتون باشه ( راستش شعرایی که دوست دارم به خودم میگم حیفه نذارم)

و ایدی من هر کار می کنم باز نمیشه چند روزیه اینجوری شده البته دیروز بزور برای چند لحظه باز شد اونم یه ایدی دیگم  که من گفتم اگه ازینم خارج شم عمرن دیگه اون ایدی باز نمیشه گفتم بدونید اگه اف گذاشتید من نبودم ببخشید  هنوز نتونستم برم به ایدیم

 

قربونتون برم

می بینمتون

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه دهم شهریور 1384 ::: ساعت 16:54
نگاهت را ....

سلام

خوبید منم خوبم مرسی

چه خبر خوش می گذره ؟؟؟ به منم هی تا حدودی بخاطر دوستم هم مرسی  نمی دونم اگه محبتای شما نبود دعاهای شما شاید حالا حالا این آشفتگی های که داشت خوب نمی شد هر چند هنوز همون مشکلو داره ولی دلگرمی های شما اون وادار به زندگی دوست داشتن می کنه

بگذریم   راستی یه متن تهیه کردم تهیه که نه الان بسرم زد بزارمش خیلی وقت پیش سر زنگ زبان خارجه نوشتم   شاید چون فقط  ............. خوب

 نگاهت را دوست می دارم..........

 

نگاهت را دوست می دارم ............

سرمشق تمامی روزهایی است که بی تو گذشت

دیکته روزهایی است که نگاهت را از من دور می کردی

درس روزهاییست که  در یادت صبح را به شب می رساندم

تلقین روزهاییست که برای یک لحظه نگاهت را به من دادی

خاطره تمامی روزهاییست که نگاهیمان برای مدت کوتاهی در هم گره خورد

جریمه روزهاییت که نگاهم را از نگاهت دور می انداختم  از فیض نگاهت دور می ماندم

نگاهت رادوست می دارم سر فصل تمام درسهایم می باشد مهربانم

خسته كه نشدید چی؟ آره متن به این خوبی نوشتم می گید خسته شدید

گفتم بخاطر نظرایی که دادید مرسی ؟ اگه نگفتم حالا می گم

خوب می بینمتون  پنج شنبه میام   و   قربونتون برم

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1384 ::: ساعت 11:41
دفتر ....

 

سلام

خوبید منم خوب خوب خوب هستم

خیال کردید به همین راحتی می تونید از دست من خلاص شید  حالا من یه چیزی گفتم شما نباید زیاد حرفای منو جدی بگیرید  دست خودم نیست یهو دلم می گیره از همه چیز خسته می شم یه چیزی می نویسم

بازم مرسی  لطف کردید جدی می گما به خدا  خیلی خوشحالم می کنید که نظر تونو می گید 

می دونید  می خواستم از خیلی چیزا حرف بزنم اما میدونم تا شما منو درست درست نشناسید نمی تونم از این شاخه به اون شاخه بپرم شما رو گیج کنم بخاطر همین ........... نمی دونم

 می دونید امروز داشتم اتاقمو جمع جور می کردم چشمم به یه دفتر افتاد خنده ام در اومد اون موقع ها  که داشتیم کم کم بزرگ می شدیم(البته الان بچه شدما) هر کسی یه دفتری درست می کرد کلی سوال می ذاشت توش و میداد به بقیه که به سوالا جواب بدن مثلن عشق یعنی چی یا بازیگر مورد علاقتون چیه و چقدر اون لحظه ها دوست داشتنی بود حالا که اون دفتر بر می دارم می بینم چقدر فکرایی که داشتم فرق می کرده مثلن اون موقع ها به خیال خودم عاشق شده بودم یا هر سال از یکی مثلن خوشم میومده و حالا هیچ کسی رو نمی تونم دوست داشته باشه وضع قلبم خراب شده  نه!

امروز ظهر داشتم با دوستم چت می کردم خوب  براش یه داستان میل زده بودم اون مجبور شده بود تا آخر داستانه بخونه دم نزنه مثلن نگه بد بوده که من ناراحت نشم خوب بهش گفتم دوست داری درباره چی تو وبلاگ حرف بزنم اونم نه اینکه خودش سردرد گرفته بود پیشنهاد کرد داستانی که براش فرستاده بودم اینجا بذارم منم چون شما رو دوست دارمنمی خوام خدایی نکرده خسته بشید نمی ذارم 

خوب دیگه چه خبر

ـ بعد این همه حرف می گی چه خبر؟

خوب مگه چه عیبی داره  الان می پرسم راستی  خوش می گذره به من که هی  البته اگه مشکل دوستم یا بهتره بگم خواهرم چون به خدا اگه خواهر داشتم اندازه دوستم دوستش داشتم حل بشه هیچ غمی ندارم شاید سه شنبه که اومدم بگم چه مشکلی داره شاید زندگی تلخشو براتون بنویسم  نمی دونم ولی دعا کنید هر چی زودتر لا اقل یه رنگ از اون اسمون هفت رنگ خوشبختی رو ببینه

قربونتون برم 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه ششم شهریور 1384 ::: ساعت 15:47
خسته شدم

 

خیلی خسته ام خیلی

سلام

خوبید خوبم مرسی

راستش  از وبلاگم خسته شدم  می دونم متنام همش افتضاحه  من شما ها رو وادار می کنم که متنامو بخونید نظر بدید بازم بخاطر همه چیز منو ببخشید

به سرم زده ننویسم اما می دونم نمی تونم بازم یکشنبه میامو می نویسم

قربونتون برم

می بینمتون خیلی زود

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1384 ::: ساعت 21:46
پیشنهاد میدم کامل نخونید تا سردرد نگیرید

 

سلام

خوبید خوبم مرسی            

برای من که خوش گذشت البته اگه ترس از وبا می ذاشت به خدا دیشب خواب دیدم تو شهرستانه ما هم وبا اومده  بابا من می ترسم اگه من مردم کی میخواد  هی نوشته هاشو تحویل شما بده ؟؟؟

یه چیز دیگه مسخره نکیندا   و  نخندید  بگم؟  من .... چی میگن  همون که بدون کنکوربوددانشگاهش قبول شدم تازه بخاطر همینم کلی  نذر کرده بودم که تا دهسال دیگه صلواتایی که باید بدم تموم نمیشه دیشب به مامانم می گم نمیشه نذر نادیده بگیرم میگه نه نمیشه

میدونید هنوز موندم برم این رشته  یانه البته ازادم مونده هنوز که جوابش بیاد  دوستام میگن تو که همین امسال پیشو تموم کردی لااقل یه سال تو خونه بمون درس بخون ولی من خودمو میشناسم نمی تونم خودمو گول بزنم می دونم من درس بخون نیستم اگه یه سالم بمونم خونه میشینم همه جور کتابی می خونم الا کتاب درسی

می خواستم از مشهد بگم بخدا اینقدر من سوتی اونجا اب دادم که تعریف نکنم بهتر ه چون نمی خوام زیاد بخندید  و مریض شید می گما

خودم تنهایی رفتم بودم حرم نشسته بودم یه گوشه ای داشتم زیارت امام رضا می خوندم که یه خانواده ای اومد پیشم نشست بعد چند دقیقه پسر بزرگه داد زد حاج اقا اومد ماهم نگاه کردیم ببینیم حاج اقا کیه دیدیم  که همون چی بهش می گن یه شیخ بود دیگه خلاصه نشستن من هی سرک می کشیدیم ببینم چه خبر ه که گفتن کاغذ بده من مونده بودم ببینم حاج اقا چه جوری می خواد فال بگیره می خواستم بپرم وسط بگم حاج اقا فال ما رو هم بگیر که شنیدم به همون پسره گفت بیاد پیش عروس خانوم بشینه  خلاصه کلی ضایع شدم البته خیلی برام جالب بود  تو این  زمونه ای که زرق برق مهمه اینجوری ازدواج کردن

یه چیز دیگه اینکه ما برای رفتن که می خواستیم بریم مشهد اصفهان موندیم تو پارک نشسته بودیم  یه فالگیره گفت خانوم فالتون بگیرم منم گفتم بگیر بابا از یه فال صد تومنی چهار پنج هزار تومن کاسب شد می دونید چرا وقتی فالمو گرفت یه چیز راست گفت اونم این بود که گفت تو هرکی بهت یه چیز بگه بدون اینکه توجه کنی جوابشو می دی پسر خالم بعد کلی دست انداختنم گفت حتمن یه ۵ دقیقه پشت درخت ایستاده بوده نگاه می کرده ببینم چی کار می کردی 

خوب از اینم بگذریم خیلی کارای دیگه که کلی خنده داره راستی یه پیشنهاد دارم هر کی می خواد کتاب بگیره بیاد از من بپرسه چون اونقدر کتاب گرفتم میدونم کدومش خوبه مشهدم که رفتم دقیقن ۱۵ تا کتاب گرفتم

خستتون کردم اره؟

ببخشید  سعی می کنم دیگه تکرار نکنم اما قول نمیدم

 کلی گشتم یه عکس خوب بذارم پیدا نمی کنم به خدا دیگه خسته شدم چهارساعته تو گوگل می گردم  البته مشکل از خودمم هست چون نوشته هام معلوم نیست چی به چیه

اینم سوغاتی   خودم جای شما کل شکلاتارو می خورم

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه یکم شهریور 1384 ::: ساعت 9:58
این منم ...

 

سلام

امروز می خوام یه موضوع تکراری رو بگم ،هر چند یکی از پستای قبل از اون نوشتم ولی می خوام دوباره برای کسایی بنویسم که تازه به وبلاگ من اومدن من محدثه هستم هیجده سالم تموم شده رفتم تو نوزده ازنوشتن خوشم میاد و راستش، دوست دارم باهمه خوب باشم دلم نمی خواد کسی از دستم برنجه ولی اگه رنجیدم شاید بار اول دوم بخوام از دلش در بیارم اما روزای بعد دیگه رهاش می کنم تا خودش بدونه اشتباه کرده !

 

این روزا بدجور فکرم مشغول شده به یه موضوع ،که خدا کنه خیلی زودتر خاتمه پیدا کنه از درس خوندن زیاد خوشم نمیاد.قبلنا زیاد  درس می خوندم،شاید این زیادی خوندن کار دستم  داد که حالا وقتی اسم درس میادپیش دانشگاهی رو ،همین امسال تموم کردم. از نوشتن خوشم میاد !تنها سرگرمی که دارم نوشتنه دیگه از چتم خسته شدم ! از کسایی که تو چت فقط با دروغ زندگی خودشونو می سازن بدم میاد بخاطر همین چند وقتی می خوام جدا شم از چت و دنیای چت فقط خودم باشم ،دنیای وبلاگم و دوستای دختر چتیم می خوام خودم باشم به خودم فکر کنم دیروز فهمیدم قبول شدم رشته مهندسی کشاورزی با اینکه از درس بدم میاد ،اما یه جا بودنم ،دوست ندارم پس بهتره درسمو بخونم !

 

دیشب تو بلاگ     حقایق پنهان     نقد وبلاگمو خوندم و دیدم وبلاگم کلی عیب داره و این به مرور زمان با گذشت زمان با رشد فکری من می تونه درست بشه! پس به امید اونروز که وبلاگم بهترین باشه برای خودم ،البته الانم هست الانم وبلاگمو خیلی دوست دارم اما حاضرم به دلایلی قیدشو بزنم !

 

از عشق این چیزا می ترسم از این احساسا بدورم چون می دونم دختر احساساتی هستم ،نمی تونم این وسوسه نگاه رو تحمل کنم تصمیم گرفتم دور این احساسا رو خط بکشم خودم باشم فقط خودم !

 

از دروغ دادن بدم میاد از تظاهر به چیزی که نیستم کنم متنفرم پس سعی می کنم خودم باشم وقتی به یه نفر حرفو راستو بزنم اون بگه دروغ می گم ناراحت می شم و......

وقتی اسمون بلاگم لطف می کنه ستاره هایی رو می چینه برام میذاره تا ببینم از نور این ستاره خوشحال میشم و بهم امید می ده که بنویسم سعی کنم بهتر از قبل بشم !

این منم !

 

خوب حالا می رسیم به حرفای خودم اول اینکه دوسه تا بچه ها کامنت که دادن می گن باید رسیده باشه در صورتی که روح منم خبر نداره برای خودم چنین اتفاقی افتاده کامنت دادم بعد می بینم هیچی نبوده خوب من از این جا عذر خواهی می کنم با اینکه  مقصر من نبودم خوب اونا زحمت کشیدن اومده بودن

 

  سه شنبه من می بینمتون

قربون همگی تونم برم من

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ::: ساعت 12:31
می خوام برما .......

 

 

سلام

خوبید ؟  منم خوبم مرسی

چه خبر  البته غیر از سلامتی؟

تازه ترین خبر من این دو سه هفته از دست من راحتید  و دیگه از دست پر حرفی هام  سر درد نمی گیرید

__  چرا   ؟

چون می خوام برم مشهد    البته اینو بگم دو هفته دیگه که بیا م کلی پر حرفی می کنم که سر سام بگیریدا پس خیلی هم خوشحال نشید که میرم   ........

و

یه چیز دیگه که باید بگم خیلی خیلی مرسی بخاطر نظرایی که میدید می دونید اینجوری به من امید می دید که پر حرفیمو ادامه بدم  و   خستتون کنم

و

یه چیز دیگه اینه که من رفتم نه منو فراموش کنیدا  به دید نم نیا ید بخدا اگه بر گردم ببینم کسی بیاد م نبوده من دق می کنما نمی خوایند که دق کنم مرسی شما لطف دارید

و

راستی سوغاتی چی بیارم به جان خودم نمی دونم چی بگیرم که ارزش لطف مهربونی شما رو داشته باشه البته یه مشکل دیگه هم هست من بخوام سوغاتی بگیرم رو دست خودم باد می کنه چون نمیدونم چه جوری بد ستتون برسونم نتیجه گیری که گرفتم میام براتون حرف می زنم از مشهد می گم    

و

دلم خیلی خیلی براتون تنگ میشه زیاد زیاد دعا کنید وقتی بر گشتم اعتیاد کنار بذارم کمتر بیام تو نت فضولی کنم کفر شما هارو بیارم بالا

مرسی

خداحافظ

قربونتون    محدثه

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ::: ساعت 22:32
همین ...

 

سلام

خوبید

اولن  می خواستم امروز  خیلی اذیتتون نکنم دختر خوبی بشم تا شماهم  بچه های خوبی باشید کل پست قبلی رو از اول بخونید

ولی وقتی می بینم این همه لطف دارید نسبت به من که ................. دلم نمیاد چیزی ننویسم اما چون به خودم قول دادم این  پست دختر خوبی باشم  چیزی نمی نویسم فقط از      نورای گلم     تشکر می کنم که این شعرو هم اون دوباره برام پیدا کرد شاعرشم سعدیه  راستش فکر نمی کردم معنیشون اینقدر قشنگ باشه

راستی میلاد  امام حسین به همگی تون تبریک می گم

خوب می بینمتون یک شنبه

قربون همگی تونم برم من

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هفدهم مرداد 1384 ::: ساعت 11:52
دوستت ...

 

 

سلام

خوبید ؟  منم خوبم مرسی

چه خبر ؟  خوش می گذره ؟

قول داده بودم پر حرفی نکنم اما مگه میشه ؟ من کم حرف شم !

_ چرا چیزی نمی نویسی من منتظرم

باور کن نمیدونم چی بگم از چی بنویسم  آها  یه داستان کوتاه میدونم که داستان کوتاه خوب نمی تونم بنویسم خیلی وقته نمی نویسم اینو از دفترم گرفتم شما ببخشید دیگه

 

دوستت دارم

 

 

دوستت دارم

پسر نگاهش را به چشمان جذاب و روشن  دختر دوخت گفت : دوستت دارم

دخترباشیطنت به او نگاه کرد گفت : یعنی چی

پسر با تعجب به او نگریست و با لبخند گفت یعنی دوستت دارم دیگه

نگاهش را به او دوخت با کلامی راسخ گفت : معنیش چیه

پسر لحظه ای چشمانش رابست دستش را در موهای پریشانش کرد : دوستت دارم  بخاطر اینکه هر وقت می بینمت نفسم به شماره میفتاه دعا دعا می کنم تا ابد زمان متوقف بشه وقتی میری قلبم  به درد میاد نمیدونم تا حالا حسش کرده باشی یا نه ولی وقتی می بینمت خودم پیدا می کنم میدونم فقط با تو می تونم خودم باشم

دختر با مهربانی به او نگاه کرد پاسخش را درکلام پسر و دیده پر مهر چشمان صادقش  دید لبخندی زد گفت : منم دوستت دارم

پسر با شیطنت چشمانش را گرد کرد گفت : یعنی چی اون  وقت

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه چهاردهم مرداد 1384 ::: ساعت 20:59
سلام دیگه....

 

سلام

خوبید من خوب نیستم

ـ چرا خوب نیستی

دلم گرفته زیاد زیاد دلم می خواد بشینم زار زار  گریه کنم راستی من کنکور قبول نشدم البته فرقی هم نمی کرد چون اصلن من نخواستم قبول شم اصلن من نخوندم

ـ بخاطر این ناراحتی ؟

نه راستی مرد ی که من می پرستیدم دوستش داشتم از صحنه سیاست رفت کنار رفت ما رو تنها گذاشت خدایا من چقدر این مرد دوست داشتم دارم خنده هاش به من امید  می داد می گفت می تونه هر کاری کنه ولی چرا دستشو بستن نذاشتن کاری کنه

ـ خانمی بر می گرده خیلی زودتر از اونی که فکرشو کنی

یه چیز دیگه هم هست می خوام جار بزنم دیگه نمی خوام باران باشم می خوام خودم باشم همون کسی بشم که می تونم باشم خسته شدم از همه چیز نمی دونم می تونین احساس کسی بفهمید که از همه جا بریده  سر درگمه آخر این زندگیش چی میشه کجا میره

به خدا من موندم خیلی حرفا داشتم واسه گفتن حالا همه حرفا مثل احساسم گم شده حس می کنم حرفام ته کشیده تموم شدم میدونی من از خودم خسته شدم از حرکاتم از زندگی که توش دارم دست و پا میزنم بدم میاد از خودم بدم میاد گاه بیگاه به همه گیر میدم به همه به خودم میگم چرا بقیه اینجورین چرا من نیستم وای امان از این حسادت

ببخشید خیلی بد نوشتم 

ـ خانومی من نوشته هاتو دوست دارم همین مهمه اره

اره

ـ حالا یه خورده بخند نبینمت اینجوری فدات شم

فقط همین مونده بود تو بیای منو دلداری بدی باشه می  خندم فقط بدون بخاطر تو هستشا

ـ  می دونم و مرسی

خوب تو خسته نشدی از حرفای من بقیه مطمئنم  خسته شدن منو ببخشید هر وقت بدیدنم میاید روحیه تونو خراب می کنم باور کنید دست خودم نیست منو ببخشید راستش وقتی می نویسم عوض می شم همونی میشم که باید باشم  خوب مرسی بازم بخاطر لطفتون و یه خواهش خیلی بزرگ ممنون میشم کل نوشته هامو بخونین نظر بدید منظورم  اینه که می خوام نظرتونو بگید درباره خودم  بازم مرسی

قول قول میدم که  دیگه تا این حد پر حرفی نکنم بازم مرسی

قربانتان

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 ::: ساعت 20:19
خودم

 

سلام

خوبید خوبم مرسی

چه خبر  ؟ همه خوبن ؟

ـ آره همه خوبن منم خوبم        

خوب؟

   ـ قرار شد شروع کنی قرار شد از خودت بگی از چیزایی که دوست داری

آخه چیزایی که من دوست دارم زیاد ........ جالب نیست

ـ خوب من منتظرم بی خودی چشمات به من ندوز باید بگی باشـــــــه

باشه

من  .......... هستم یه جایی همین نزدیکیا زندگی می کنم یه جای خیلی نزدیک  پیش شما از کوچیکی عاشق نوشتن بودم نوشتن دوست دارم به من آرامش میده  یه جورایی قلم کاغذ رفیقم شدن من به این افتخار می کنم شاید باورش سخت باشه برای شما ولی من هر کلمه ای که می نویسیم عاشقانه می پرستم همیشه از کار خودم راضیم به نوعی شاید خود خواه باشم اما نوشته هام دوست دارم از نقاشی هم خوشم میاد اما تا پارسال  فکر کمی کردم هیچ وقت نمی تونم نقاشی بکشم فقط باید دوست داشته باشم به نوعی به خودم تلقین کرده بودم که نمی تونم ولی پارسال فهمیدم هر چیزی رو که بخوام می تونم بدست بیارم هر چیزی و این منو خیلی خوشحال می کنه که میدونم نباید نا امید شم هیچ وقت

وقتی پارسال تابستون خدا منو دعوت کرد خونه اش فهمیدم می تونم خوب باشم می تونم خیلی کارا کنم اینکه همه رو دوست داشته باشم دوستام بهم می گن خیلی زود باوری این منو ناراحت نمی کنه چون دوست دارم بچه باشم  به نظر خودم خیلی بچه ام خیلی زیاد چون دوست ندارم خیلی کارا رو انجام بدم چون  از خیلی چیزا می ترسم

نمی دونم اما این من از عشق می ترسه می ترسه عاشق بشه می ترسه از جدایی دوست نداره  کسی رو ناراحت ببینه

یه چیز دیگه که پارسال به من ثابت شد اینه که حالا میدونم خانواده ام منو بیشتر از هرکس دیگه ای دوست دارن و هر چقدرم اشتباه کنم بازم می تونم پیششون برگردم

این چیزا منو خوشحال می کنه

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه یازدهم مرداد 1384 ::: ساعت 17:52
دو راهی یا ..

 

 

سلام

خوبید منم خوبم مرسی

منو بخاطر این متن این عکس ببخشید

........

امروز درباره چی حرف بزنم؟

ـ تو که خوب بلدی با کلمه ها  بازی کنی پس یه چیزی بگو

مشکل اینه هیچی نمی تونم بگم چون خیلی وقته حتی خودم رو گم کردم چه برسه ....

ـ هزار بار بهت گفتم تلخ فکر نکن

مشکل دارم می ترسم از خودم  گاهی اوقات بدم میاد راستی من کیم اصلن برای چی زندگی می کنم نفس می کشم

ـ من میدونم خودتم خوب میدونی که چرا دنیا اومدی  پس خودتو سر در گم نکن همون باش که ازت انتظار دارن

 ولی من خسته شدم تا کی نقش بازی کنم تا کی باید بگم  ازکارایی بدم میاد که اونا بدشون میاد در صورتی که هم من هم خودت می دونیم من دوست دارم او کارا رو کنم

ـ خانمم  بهم بگو از چی می ترسی

من از خودم می ترسم من توبه کرده بودم ولی حالا ......... می دونی من می خوام همون دختری باشم که خدا دوست داره ولی چه فایده می دونی من از خدا خجالت می کشم اون منو جایی فرستاد که مثلن من دیگه گناه نکنم اما من سوء استفاده کردم حتی اونجا هم دست از گناه بر نداشتم خدایا تا کی باید تحمل کنم کی منو مجازات می کنی تا کی باید بمونم بیشتر گناه کنم درسته من از مرگ می ترسم اما از این زندگی کردنم می ترسم از نگاه کردن به دو تا چشم غرق شدن در اونا گم شدن از خود غرق لذت شدن ....... 

  نگاه کردن دوست دارم اما از عذاب  می ترسم ولی ترسم باعث این نمیشه که گناه نکنم و این منو دیوونه می کنه آخه تا کی...............................؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1384 ::: ساعت 16:39
خیانت...
 

سلام

خوبید منم خوبم مرسی

خوشحال میشم نظرتون بگید درباره این.......که شبیه یه داستانه

 

خیانت

 

 

خیانت

چشمانش را باز کرد نگاهش به  او افتاد اشک ها یش جاری شد بر روی قلب خونین معشوقه ا ش نوشته شده بود خیانت هرگز از خودش بدش آمد از شکی که کرده بود بغض آلود زیر لب زمزمه وار گفت زیبا انتقام خو نتو از اون....

هق هق گریه اش بلند شد چاقوخون آلود  در دستا نش گره خورده بود  د ستا نش را بلند کرد نگاهش را به چهره زیبا معشوقه اش دوخت صدای فریاد ش در هیاهو نیرنگ گم شد بر روی زمین افتاد لبخندی بر لبانش نقش بسته بود چشمانش را بست در دل به معشوقه اش گفت: دیدی زیبا انتقامتو گرفتم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه هفتم مرداد 1384 ::: ساعت 4:27
مادر...

 

سلام

خوبید؟

من زیاد خوب نیستم نمی دونم احساس سر خورده گی می کنم چرا شو نمی دونم

اومدم بنویسم مامان خوبم دوستت دارم

بنویسم مامانم   هر چی بخوام درباره ات بنویسم کم نوشته ام نمی دونم چی بنویسم که بدونی با اینکه خیلی اذیتت می کنم اما دوستت دارم زیاد زیاد

می دونم می دونی مامان

مامان می خوام بدونی هیچ کس به اندازه تو دوست ندارم

روزت مبارک زیاد زیاد البته روز تمومی مادرا مبارک باشه به خصوص مامان جون شما

این دسته گل تقدیم تمومی مامانا. تمومی کسانی که از جون مایه گذاشته اند تا ماها به اینجا رسیدیم کسایی که قطر ه قطره از وجودشون را به ما دادن کسایی که می دونیم بدون هیچ بهانه ای ما را می پرستن

مامان دوستت دارم

قربانتان ............

تقدیم به تمومی مامانای عالم

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1384 ::: ساعت 2:27
گریز و درد ...
 

سلام خوبید

منم خوبم

اینم شعریه که من خیلی دوستش دارم شاید بخاطر نگفتن خیلی چیزا به اونکه دوستش داشتم و حالا نیست که بهش بگم اگه شما هم ازش خوشتون اومد نظر بدید

مرسی

قربانتان ..........

رفتم مرا ببخش مگو او وفا نداشت....

 

                          گریز و درد                                           

 رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت    

 راهی به جزء گریز برایم نمانده بود

 ا ین عشق آتشین پر از درد بی امید

 در وادی گناه و جنو نم کشانده بود

  

  رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

  بر اشک های دیده ز لب شست و شو دهم

  رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

  رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

  رفتم مگو ، مگو که چرا رفت، ننگ بود

  عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

  از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

   بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

 

   رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم

     در لابه لای دامن شب رنگ زندگی

    رفتم که در سیاهی  یک گور بی نشان

    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

     من از دو چشم روشن و گریان گریختم

     از خنده های وحشی طوفان گریختم

     از بستر وصال به آغوش سرد هجر

     آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

     ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

    دیگر سراغ آتش زمن مگیر

     می خواستم شعله شوم سر کشی کنم

     مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

     روحی مشوشم که شبی بی خبر از خویش

      در دامن سکوت به تلخی گریستم

     نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

      دیدم که لایق تو و عشق  تو نیستم

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1384 ::: ساعت 21:54
خسته ام

 

 

سلام

خوبيد منم خوبم

می خواستم یه شعر بذارم تو وبلاگم که خیلی دوستش دارم اما پشیمون شدم

 خوب ؟

- خوب به جمالتون

 من چی بگم

- هر چی دوست داری

 

می دونم  ربطی به موضوع نداره ولی دوست داشتم این عکس باشه

 

حالا که اجازه دادین هرچی دوست دارم بگم از خودم می گم از اینکه  ...

سخته گفتنه  احساسی که خیلی وقته ازت فراریه از به یقین رسیدن چیزی که حالا از دستش دادی

پارسال زمانش نمی دونم یه اتفاق باعث شد که  چرا های ذهنم به جوابشون برسن یه اتفاق که باعث شد سوالایی که د اشتم درباره خدا به جواب برسن  با یه بازی فهمیدم معبودم هیچ وقت نمی بینم و  حالا من ازون احساس خالیم

بذارین از اول بنویسم من نماز می خوندم اما به خدا اون ایمانی که باید داشته باشم نداشتم می گفتم ما که تو  اون زمونه نبودیم که بفهمیم حرفای پیامبرا راست بود ما که معجزه ها  رو ندیدیم تا اینکه من مریض شدم اولش بایه سرما خوردگی  ساده  شروع شد  یه جوارایی یه حالت خلسه بهم دست داده بود مسخ شده بودم مطمئن بودم اگه خوب بشم دیگه این حس و حال ندارم آدما رو همه کوچیک میدیم ماشینا که تو خیابان رد می شدن برای من مثل اسباب بازی بودن مامان نگرانم شده بود مدام می بردم دکتر

 به دکتر که می گفتم انگار رو ابرا را ه می رم دارم پرواز می کنم می خندید می گفت خوب پروازم حس کردی

یه شب بلند شدم نمازم خوندم به خودم گفت من اگه بمیرم می رم تو جهنم ترس تموم تنم می لرزوند دستام یخ کرده بود زمین احساس نمی کردم احساس می کردم سبک شدم مامان بابا را صدا زدم اونا رو از خواب بیدار کردم  مامان دستمو گرفته بود بهش گفتم دارم می میرم احساس می کردم اگه چشمام رو ببندم  می میرم نمی دونم اون شب برمن چی گذشت  نمی دونم اما دوست دارم دوباره احساسش کنم ازون روز ایمانم به خدا قوی شد اینجوری حس می کردم

با اسم خدا به گریه می افتادم از کارایی که کرده بوده توبه کردم  و

 حالا من دوباره دور شدم دورتر از قبل  همیشه به اونایی که با گریه خدا رو صدا می زنن غبطه می خورم چون من یه بار این حس تجربه کردم تا آخر عمر افسوس اون روزا رو می خورم روزایی که خدا رو حس کردم

می دونم خدا تو قلبمه می دونم که من هیچ وقت نمی تونم ببینمش اما خدایا دوستتون دارم تا ابد

کمکم کنید تا دوباره مثل قبل شم تا دوباره خوب بشم

دوستتون دارم خدایا

منو ببخشید  دوستان  اگه خستتون کردم دلم می گفت باید بنویسی من نوشتم امیدوارم همتون فقط برا یه بار چنین حسی رو تجربه کنید

موفق باشید و پیروز

قربانتان .........

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه یکم مرداد 1384 ::: ساعت 21:22
عشق...
 

سلام خوبید منم خوبم مرسی راستی یه مطلب هست تو وبلاگ بازیچه دوست داشتید بخونید درهمین مورده و من نوشتمش رضابرداشته گذاشته تو وبلاگش

نمی دونم از چه وبلاگی کش رفتم

تو خواسته بودی از  عشق حرف بزنم احساسی که همیشه از آن فراری بودم  از چیزی که تا کنون به آن اجازه وارد شدن نداده ام چون می ترسم می ترسم بیاید بی خبر برود می ترسم تنهایم بگذارد ترس از تنهایی مرا وادار می سازد که اجازه ندهم به دلم عاشق شود

می  د و نی مسافرمن عشق را در کتا بها باور دارم رسیدن را عشق نمی دانم به خودم میگویم عشق رفتنی است  می رو د گاه به خود می گویم ازدواج به چه معناست برای دوام عشق یا تکراری شدن

در خیالم به خودم جرئت ندادم کسی را قبله آمال آرزوهایم قرار دهم چون بیم دارم

از خودم گفتم و از عشق به راستی عشق یعنی چی  ع  ش  ق

 تو یه وبلاگ خوندم : بارها از خویش پرسیده ام " اگر عاشقان نامدار تاریخ به هم رسیده بودند آیا باز هم عاشق می ماندند؟!!

منم از خودم پرسیدم لیلی مجنون واقعا می تونستن یه عمر با هم زندگی کنند  بدون اینکه از هم خسته بشند؟؟؟ می تونستند!؟؟؟

ببخشید قرار بود بنویسم از خوبیهای عشق از اینکه  روزات یه رنگ تازه می گیرن همه روزا آفتابی رویایی شبا به این فکر می کنی یه نفر حالا به فکرته می تونی عاشقانه همه چیز فقط برای او بخواهی می تونی ...

من گاهی وقتا به خودمم دروغ میدم بگذریم

عشق عشق عشق

احساسی که اجازه ورود به قلب من هیچ وقت نداشته امیدوارم همه مزه شیرین عشق احساس کنن وعاشق شوند البته به جزء من

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384 ::: ساعت 12:14