تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
دیده ی بینا
 

http://mazyar.farhadi.googlepages.com/eye.jpg

در دیده ی دیده ، دیده ای می باید

وز خویش طمع بریده ای می باید

تو دیده نداری که ببینی او را

ور نه همه اوست دیده ای می باید

*

- گوش به زنگ شدم،هر اتفاقی تو زندگیم می افته دنبال نشونه ها میگردم،دنبال ردپاها،دنبال درسی که باید بگیرم...

- دلم سفر میخواد،یه کلبه کوچیک تو دل جنگل،هیچکسی غیر از خودم اونجا نباشه...شاید اونجا بتونم خودم  و هدفم رو پیدا کنم...دلم سفر میخواد

- صداش رو خیلی دوست دارم،وقت هایی که باهاش حرف میزنم پر از آرامش میشم،یکی از آرزوهام اینه که یه روز شاد ٍشاد ببینمش...رهاتر از هر بنده ای

 - + و + این دوتا کارت پستال رو یکی از مخاطب های وبلاگ طراحی کرده ،بنا به قولی که دادم میذارم تو وبلاگ تا شما هم ببینید

 - این سایت جالبیه که یکی از دوستام تو یه سایت آدرسش رو بهم داد،یه خورده طول میکشه باز بشه ولی ارزش دیدنش رو داره...من خودم با دیدنش کلی ذوق کردم و اتفاقا لینکای بعدیش رو هم باز کردم...

- "لوزی هدیه ای به توست" اینجا ،چهارتا اسلاید جالب و پر معنا داره که ارزش دیدن رو داره...

==> این دوتا آدرس آخر که گذاشتم رو حتما سر بزنید ،اگه وقت نمیکنید ببینید هم به علاقمندی هاتون اضاف کنید:-"

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 ::: ساعت 22:54
::: :::
صبر
 

 http://ham10m.persiangig.com/q.jpg

صبر........
صبر لازمه ی پرواز است.
صبر لازمه ی آزادیست.
مگر نه اینکه پرنده ی کوچک صبر کرد.
آنوقت پرواز کرد.
آنوقت ازاد شد.
یادتان باشد صبر لازمه ی
پرواز و آزادی روح بر فراز افق های نیلگون است.
صبر.......

               مانی میرجلالی

*

- این پست رو کوتاه مینویسم چون میخوام تمام توجهتون به شعر بالا باشه

 1 و 2 و 3 ( این سه تا کارت پستال رو خودم درست کردم :-" زیاد خوب نشده ولی با امکانات کمی که سرکار داشتم باعث افتخاره)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 ::: ساعت 18:41
::: :::
حرمت عشق

http://blog.papermonkey.org/index/images/2008/08/16/apicture_127.jpg

چرا

همیشه عاشقان ِآهو

                شکارگرترند

مگر

    حرمت عشق

         به رهایی نیست؟

  "نغمه رضائی"         


   

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 ::: ساعت 18:41
::: :::
عاشقم باش

 

 http://gallery.photo.net/photo/2106276-md.jpg

بیا با من که من عاشق ترینم من همینم
بدون تو درخت بی زمینم من همینم
بیا با من که پابند تو باشم با تو باشم
دچار قهر و لبخند تو باشم با تو باشم
بیا با من بیا تا من به آغوشم به روت بازه
دلم با من بدون تو نمی سازه نمی سازه
دارم آهسته آهسته من از عشق تو می سوزم
به یادم باش به یادم باش تو ای یاد شب و روزم
به یادم باش به یادم باش
همیشه همصدایم باش
هوایم باش صدایم باش
رفیق لحظه هایم باش
همیشه همصدایم باش
مثل من باش عاشقم باش

 

==>لینک دانلود موزیک (این ترانه رو خیلی دوست دارم میخواستم شما رو هم در دوست داشتنی هام شریک کنم :-" خواهش میکنم)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ::: ساعت 21:22
::: :::
دیر یافته!

http://i4.tinypic.com/10i88qd.jpg

دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد
 

زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من

با صداي ِ تو آشناست.

" احمد شاملو"

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ::: ساعت 21:49
::: :::
سیب سرخ قصه ها


 

http://kthread.com/apple_pie/red_apple.jpg

مثل سیب سرخ قصه ها

عشق را

از میان

    دونیمه

          می کنیم

نیمه ای از آن برای تو

نیمه دگر برای من

بعد........

نیمه ها هم از میان

                  دوپاره

                      می شوند

پاره ای از آن برای روح

پاره دگر برای تن

"حسین منزوی"


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ::: ساعت 6:44
::: :::
نشد بیاد
 

نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه اینكه من نخوام برم ، نذاشت گلها رو ببینم

نشد همه دعا كنن همیشه اون باشه پیشم

یكی میگفت خواب دیده كه اون گفته عاشقش میشم

اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم ... بیا ... بازم منو بكش

نشد كه نشكنه بازم این چینیه شكستنی

هیچ جای دنیا ندیدم ، عجب چشای روشنی

باور نكرد یه موجشو به صد تا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم ، نداد ، گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هر چی اون بگه ، من كجا و دیوونگی؟

چه جور به حرفش گوش كنم ، اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه كه آخر نشد ما گل سرخ رو بو كنیم

نشد یه بار هم برسم به آرزو های محال

یه خاطرهمونده برام با یه سبد میوه كال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته كار از كارمون ، دیر شده به خدا قسم

 نشد دوستت دارم بگه ، به من كه نه ، به دیگری

نشد یه بار هم رد نشه از روی شعرام سر سری

نشد برم

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

*

دوست داشتم اونقدر خودم رو خسته کنم که وقتی میخوابم هیچ چیزی به خوابم نیاد،اونقدر خسته که به هیچ چیزی فکر نکنم...

برای همین تا صبح ،پای کام نشسته بودم و کتاب میخوندم،۴۰۰ صفحه...تا ساعت ِ۸ صبح....

برای اولین بار ،از اینکه از نظر ِجسمی ضعیف هستم خوشحال بودم،دیشب و امروز تمام بدنم درد میکرد،کوفتگی سرماخوردگی،گیجی و ضعف...

خواب های پریشون میدیدم،اما خوب همش مربوط به دنیای کتابی بود که خونده بودم...

فکر میکردم فراموش میکنم ولی ظهر ،کورمال کورمال...نیم خیز شدم کامپیوتر رو روشن کردم،حتی صبر نکردم رو صندلی بشینم...سریع آمار وبگذر رو چک میکنم،۱ بازدید بیشتر...

آماربعدی و بعدی...همه رو نخونده...!

و بعد صفحه...و خوندن پیام...

...گیج میشم ،بارها میخونم...بارها و بارها،...

شاید چون سرماخوردم متوجه نمیشم،شایدم درست فکر میکنم با همه این چیزا هنوز طلبکاره...هنوزم حق به خودش میده...

دوباره کام رو خاموش میکنم و دراز میکشم و قبل از خوابیدن به مامان میگمبیرون که رفتن بره محصولات فرهنگی  کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ رو برام بگیره...

دوباره شروع کردم به خوندن...۱۸۵ صفحه خوندم...

*

امشب دلتنگم...کلافه ام...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه دهم دی 1387 ::: ساعت 0:24
::: :::
خواب
 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو، از چهره دل شكسته بود چشم شیدائی در آن آیینه سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

*

چشمام رو میبندم،قبل از خواب ،همش زیر ِلب زمزمه میکنم خدایا صبح که بلند میشم چیزی یادم نمونده باشه،اصلاً فکر کنم همش خواب بوده...

و بارها تا صبح بیدار میشم و هر بار به دخترک ِدرونم زمزمه میکنم : همه چیز تو خواب اتفاق افتاده،آروم باش...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387 ::: ساعت 12:10
::: :::
تا ابد

 

تو مرا می فهمی 

من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

*

- سرماخوردگی حسابی کسلم کرده،امروز بیشترش رو دراز کشیده بودم،یه خورده کتاب گفتگو های تنهایی از دکتر علی شریعتی خوندم...

- صدام اونقدر گرفته است که چندتا از دوستام که زنگ زدند نشناختنم...

- تو ذهنم همش این جمله امروز نقش میبست : من ،او ندارم!

- هرچی بیشتر از تاریخ ِ۲۷ میگذره ،آرومتر میشم!

- دلیل ِطفره رفتنم از ازدواج اینه : میترسم...شاید ترس از تکرار ِیه کابوس ِتلخ...میدونم همه مثل هم نیستند ولی خوب مارگزیده شدم دیگه دی:

- همینا دیگه دی:

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هفتم دی 1387 ::: ساعت 23:46
::: :::
اونا رو نمی خوام

 


 من فقط واسه چش تو جون می دم
 عاشقای بی حواسو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام
 دوره گرد گل فروشو نمی خوام
 اونی که چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 من کسی با قد رعنا نمی خوام
 چشای درشت و گیرا نمی خوام
دوس دارم قایق سواری رو ، ولی
 جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 موهای خیلی پریشون نمی خوام
 آدم زیادی مجنون نمی خوام
 می دونی چشم منو گرفتی و
 جز تو هیچی از خدامون نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 چشم شرقی سیاهو نمی خوام
 صورتای مثل ماهو نمی خوام
 آخه وقتی تو تو فکر من باشی
 حق دارم بگم گناهو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام
 او دو تا چشم قشنگو نمی خوام
 حتی اون که بلده شکار کنه
 صاحب تیر و تفنگو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 شعرای ساده و تازه نمی خوام
 اونکه می گه اهل سازه نمی خوام
 من دلم می خواد تو رو داشته باشم
 واسه ی اینم اجازه نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 سفر دور جهانو نمی خوام
 رنگای رنگین کمانو نمی خوام
 لحظه و ساعت عمر من تویی
 تو که نیستی من زمانو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
فالای جور واجور رو نمی خوام
 نامه های راه دور و نمی خوام
 واسه چی برم ستاره بچینم
 ماه من تویی که نور و نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 آذر و خرداد و تیر نمی خوام
آدمای سر به زیر نمی خوام
 من خودم تو چشم تو زندونیم
 حق دارم بگم ، اسیرو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 حرف خیلی عاشقونه نمی خوام
 دل رسوا و دیوونه نمی خوام
یا تو ، یا هیچکس دیگه به خدا
 خدا هم خودش می دونه ،‌نمی خوام
 خرداد و اردی بهشت و نمی خوام
 بی تو من این سرنوشتو نمی خوام
 یکی پرسید اگه آخرش نشه
 حتی این خیال زشتو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 بی تو چیزی از این عالم نمی خوام
 تو فرشته ای من آدم نمی خوام 
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 من و باش شعر و نوشتم واسه کی
 تویی که گفتی شما رو نمی خوام

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387 ::: ساعت 16:39
::: :::
بیکرانه

 

در انتهای هر سفر

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

                         "حسین پناهی"

*

مجله اینترنتی خانوادگی....لینک جالبیه


 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 ::: ساعت 21:23
::: :::
حافظ و یلدا

 

*

==>  یلدا با حافظ

==> رفتی و در دل من ماند بجای*عشقی آلوده به نومیدی و درد*نگهی گمشده در پرده اشک*حسرتی یخ زده در خنده سرد!

==>فالی که گرفتم تو ادامه مطلب گذاشتم...دوست داشتید ببینید

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 ::: ساعت 1:40
::: :::
تغیر کنید تا بهترین شوید
 

بهترین شوید

 

هر روز که به آخر می رسد دیگر آن را رها کنید.هر آنچه می توانستید کرده اید .بدون شک بعضی اشتباهات در آن بوقوع پیوسته است.آنها را هرچه سریعتر فراموش کنید.

فردا یک روز دیگر است .خوب و با آسودگی خاطر آن را شروع کنید.بطوری که خود را از اسارت مهملات دست و پاگیر رها کنید . تمام مخیرات در این است .

امروز،با آن امیدها و تشویق هایش،عزیزتر از آن است که یک لحظه از آن را در دیروز تلف کنید !

*

یه کتاب بود از نمایشگاه خریده بودم،امروز چند صفحه ایش رو خوندم خیلی جالب بود اون جملات بالا هم از متن های همون کتاب هست که زحمت کشیدمتایپ کردمپس لطف کنید بخونید حتماً

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و سوم آذر 1387 ::: ساعت 20:16
::: :::
عیدتون مبارک

 

زبان نگاه یک زمینی

کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

دوست دارم

کاش می دانستی....

*

عید ِهمگی مبارک

امیدوارم فردا روز ِخوبی رو سپری کنید

 

اعمال شب و روز عید قربان <==گفتم شاید لازم باشه...

برای اینکه بازدید وبلاگتان را افزایش دهید چه باید کنید؟ (عنوانش چه طولانی شدش)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ::: ساعت 1:13
::: :::
مرگ من نزدیک است

 

رفتنم نزدیک است
مرگ من نزدیک است
مرگ من سایه وار
               از پس من زمین را می کاود
مرگ من هم آغوشم
               در بستر بیداری می خندد
مرگ من در پشت پنجره
               در انتظار رسیدن می گرید
مرگ من ساده است
مرگ من سرخ است
مرگ من سرد است
مرگ من سرمست از من
               آواز رسیدن می خواند
مرگ من در میخانه قلبم
               شراب حسرت می نوشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من دست در دستم
 کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست
تا آخر زمین گردش می کند
مرگ من آواز چکاوک است
                         در کوچ زمستانی
مرگ من دشتی است
                        به وسعت ابدیت
مرگ من سراسر خون است
                از فرق شکافته فرهاد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از غروب خورشید سرخ است
مرگ من حسرت رسیدن است
مرگ من ابتدای ازل نیست
                     و انتهای ابدیت هم نخواهد بود
مرگ من تنفس ماهی است
                           در خفگی حوض
مرگ من ستاره ای است
                          در آسمان هفتم
مرگ من بر روی شانه ام
آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است
مرگ من آغازی بر رسیدن بهار
                       در تمام اعصار تاریخ است

مرگ من کوچ پرستو نیست

مرگ من گریه شمع نیست
مرگ من بال پروانه نیست
              که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد
مرگ من بید مجنون نیست
              که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد
مرگ من شیون ندارد
مرگ من شیرین است
             اما هیچ فرهادی عاشق ندارد
مرگ من لیلی است
            اما هیچ آواره مجنونی ندارد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از پشت صبح پیداست
مرگ من در طلوع آسمان پیداست
مرگ من از پشت بال پروانه پیداست
مرگ من در آیینه چشمانم پیداست
در صدای جویبار پیداست
در صدای دریا پیداست
در سکوت کوه پیداست
در هاله ماه پیداست
مرگ من نزدیک است
مرگ من فرداست
فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد

فردایی که گلهایش همه ستاره
ستارگانش همه خورشید
خورشیدش همه دریا
دریاهایش همه صحرا
صحراهایش همه سراب
سرابهایش همه حقیقت
حقیقتش همه فردا
و فردایش خواهد رسید
مرگ من نزدیک است
مرگ من با طلوع خورشید می رسد
با صدای پای نسیم می رسد
مرگ من زمانی خواهد رسید
         که همه چشمان عاشق باشند
                  و همه کویرها پر از شقایق باشد
مرگ من آنگاه می رسد
          که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد
                  و هیچ هجرانی در یاد نباشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من بی صدا می رسد
اما من صدای نفسهایش را
در دستانم می فهمم
رنگ آنرا می فهمم
سرمایش را می فهمم
من مرگ را می فهمم
می فهمم که آمدنش نزدیک است
می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است
می فهمم که با طلوع فردا
مرگ من نزدیک است

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 ::: ساعت 20:13
شما خیلی خوشبخت هستید

 

دلم تنگ است

گرچه این جا نیستی

هر جا می روم

یا هر كار می كنم

صورت تو را در خیال می بینم

و دلم برایت تنگ می شود

دلم برای همه چیز گفتن با تنگ می شود

دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود

دلم برای چشم هایمان تنگ می شود كه

پنهانی به هم دل می دادند

دلم برای نوازشت تنگ می شود

دلم برای هیجانی كه با هم داشتیم تنگ می شود

دلم برای همه چیزهایی كه با هم سهیم بودیم تنگ می شود

دلتنگی برای تو را دوست ندارم

احساس سرد و تنهایی است

كاش می توانستم با تو باشم

همین حالا

تا گرمای عشق ما

برف های زمستان را آب كند

اما چون نمی توانم

همین حالا با تو باشم

ناچارم به رؤیای زمانی كه

دوباره با هم خواهیم بود

قانع باشم

*

شما خیلی خوشبخت هستید! (حتماً بخونید،خیلی جالب بود،ارزش ِدوباره خونی هم داره،اگه تکراری باشه)

قیمت مغز شما چنده؟ (خانوما بخونند،)

درسی از دکتر شریعتی (اینم خیلی جالب بود،حتما ً بخونید )

طفلی (عکس ) (دلم سوخت برای بچه...)

پیرزنی با پاهای عجیب (عکس) (فکر کنم قدیم رسم بوده تو ۱ کشور که پاهای دختراشون رو ببندن تا پاهاشون کوچیک باشه....)

ماشین های عروس  (عکس انواع ِماشینای عروسی هست...جالب بودش...)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387 ::: ساعت 22:40
::: :::
پایان شب
 

 کابوس تنهایی

*

روش عاشق کردن 

چهره خوانی 

سگ دانا (داستان)

تا اوج نا امیدی (داستان)

تصاویر 3بعدی و روش دیدن آن (عکس)

تست آلزایمر (Alzheimers Test) (تست ِجالبیه،من انجام دادم دی:)

==>ادامه مطلب

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه سوم آذر 1387 ::: ساعت 17:34
::: :::
چشمان منتظر

 

دوستت ندارم

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی
غمینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه دوم آذر 1387 ::: ساعت 12:32
::: :::
سوختن و ساختن دی:

 

پروانه و سوختن

شادم که در خیال تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست

                                                          "فروع فرخزاد"

*

پی سی دانلود (قدرتمندترین سایت دانلود برای فارسی زبانان دی:)

خانه هایی ساخته شده در کوه (عکس)

 

0 تا 9 (عکس)  (عنوان ِمناسبی رو براش انتخاب نکردم ولی خیلی جالبه دی: )

 

به رنگ خدا (۴ تا داستان درمورد ِباورها و اعتقادات)

شغل پسرم (داستان بازم... راوی داستان یه کشیش هست دی:)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 ::: ساعت 22:34
::: :::
شعر،بیماری،برتر،کنکور

 

گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، 

روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را،

 - بی قید -
و تکان دادن دستت که،  

- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
- عجیب! عاقبت مرد؟
                                                        " حمید مصدق"

*

سلام

صبح ِهمگی بخیر

من سحر خیز شدمدیگه صبحا زود بیدار میشم نمونه اش همین الانصبح ِزود بیدار شدم دیگه دی:

*

دیروز خیلی بد بودشچون دوبار مجبور شدم برم دکتر

حالا سرماخوردگی رو میشه تحمل کرد ولی حالت تهوع رونه...دیشب دیگه یه بار ساعت ۳۰/۹ رفتیم تا ۱۱ تو مطب دکتر بودم...

نتیجه این شد که من با یه آمپول ضد ِتهوع که عصر زدم خوب نشدم دیگه شب یه سرم وصل کرد با ۴ تا آمپولالبته خدا روشکر این آمپولا زده شد به سرم

چقدر مریضی بده خیلی بده...من یکی که تحملم خیلی کمه...بیشتر از همه اون ناراحتی ها سوزش ِمعده اذیتم میکرد که دکتر میگفت طبیعیهتازه دیروز یکی از فرضیه هام رو عملی کردم که حال ِمعده ام رو بدتر کرد

تا من باشم که دیگه نخوام آزمایش کنم رو معده خودم...

خداجون نمیشه همه بیمارا حالشون خوب شه و بهشون سلامتی بدی؟

*

بچه ها من سر ِدرس خوندن موندم ،یعنی این رشته من برای کنکور منابعش اصلن مشخص نیست از طرفی نمیدونم تو دانشگاه خودمون ادامه بدم یا صبر کنم مهر ۸۸ برم دانشگاه دولتی(این نشون میده من مطمئنم دولتی هم قبول میشم)

من از شنبه یعنی فردا قراره برم کتابخونه واسه درس خوندناما هنوز نمیدونم باید چه کتابی رو ببرم واسه خوندن....

کسی نیست به من کمک کنه؟

 *

==>فرزانه عزیزم ،تولدت مبارک،امیدوارم به بیشتر ِ آرزوهای رنگی و رویاییت برسی همیشه خوب باشی

==>میخوام سه تا پیشنهاد کنم، درمورد انتخاب ِبرترین وبلاگها ،اگه دوست داشتید شماهم رای بدید خوب:

1.برترین وبلاگها در زمینه هنر و ادبیات (شعر، سینما،موسیقی، قطعات ادبی، کتاب و...)

http://sobhe.blogfa.com

2.برترین وبلاگها در زمینه مسائل و پوشش رویدادهای سیاسی و اجتماعی

http://epak.blogfa.com

5.برترین وبلاگها در زمینه مذهب، فلسفه و فرهنگ

http://tavakkalto.blogfa.com

(البته من به وبلاگای دیگه هم رای دادمولی دوست داشتم این ۳ تا وبلاگ رو به شماهم معرفی کنم دی:)

==>چرا چند وقته من عادت کردم اینقدر پست ِوبلاگ رو طولانی بنویسم؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 ::: ساعت 10:1
::: :::
کار،جومانگ،شعر و انشا

 

 ۵ شنبه ،بعد از اینکه از بوشهر برگشتیم...به خانوم قاسمی گفتم بیا یه سرم بریم اداره کاریابی...اسم بنویسم..تا هرکسی گفت کار پیدا کردید بگیم کار کجا هستشبهونه هم داریم اگه پرسیدن مگه شما دنبال کار گشتید؟میگیم آره فلان جا ثبت نام کردیم...

(خانوم قاسمی البته شاغلِ..شورای حل اختلاف خانواده...هر روزم کلی ماجرا داره که میاد برام تعریف میکنهولی خوب اسم نوشت که شاید یه کار ِبهتر پیدا کنه!!!)

دیگه اونروز اسم نوشتیم...تا امروز زنگ زدند خواستند برم اونجا...بعد از رفتن ِچندتا سوال پرسیدند ازم خواستند همونجا کار کنم....

هنوز نمیدونم قبول میکنم یانه...البته ظهر به خودشون گفتم که قبول میکنم... یکی از دوستای دوره مدرسه ام اونجا کار میکنه...

حالا هنوز موندم...مامان میگه برای تجربه خوبه ،با شغل ها آشنا میشی...

خودمم به این فکر میکنم که اولین کسی که کارای جدید رو میبینه خودم هستممیتونم یه کار ِبهتر برای خودم بعداً پیدا کنم

*

امروز فیلم ِملودی رو نگاه کردمیه تیکه اش رو دوست داشتم،کلی خندیدم وقتی ثریا قاسمی با چادر آبیه گل گلی قرار گذاشت تو پارک

راستی ،همون فیلمی بود که من و داداشم خودمون رو کشتیم تا آخرش رو نگاه کردیم...قراره ۳ شنبه ها از شبکه ۳ پخش شه...اگه میدونستم قراره پخش بشه این همه سختی به خودم نمیدادم ۸۰ قسمت رو نگاه کنم...هرچند که خیلی طول کشید تا کامل نگاه کردم...

*

==>عکسای فانتزی

==>در آینده میخواهید چه کاره شوید...پیشنهاد میدم حتما ً بخونید

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387 ::: ساعت 23:43
::: :::
چه کسی ؟

 

راز آفرینش

به دنيا پا نهاده‌‌ اي

درست مانند:

كتابي باز، ساده و نانوشته ،

بايد سرنوشت خود را رقم بزني ،

خود، و نه، كس ديگر

چه كسي مي‌تواند چنين كند؟

چگونه؟

چرا؟

به دنيا آمده‌اي!

هم چون يك بذر زاده شده‌اي،

مي‌تواني همان بذر بماني و بميري ،

اما، مي‌تواني گل باشي و بشكفي،

مي‌تواني ؛

درخت باشي و ببالي!

                                  "اوشو"

***

==> من که دوست دارم درخت باشمیعنی میشه؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ::: ساعت 15:29
::: :::
·▪•●ღ نداریم ღ●•▪·
 

هر چيزي حدي داره، حتي خوبي!!!
فقط يه نصيحت براتون دارم:
.
پاک باش ولي نه آن چنان که با تو استحمام کنند.
بذله گو باش ولي نه آن طور که چوپان دروغگويي بر جديّت خود سازي.
و سرانجام آن قدر خوب نباش تا راه برگشت نداشته باشي.
"بدي هم نعمتي است از سوي خداوند که همه آن را با ديد حقارت مي نگرند."

*

متن ِبالا رو نمیدونم از کدوم وبلاگ برداشتم

 

==>دوست داشتم آپ کنم...

==>

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ::: ساعت 16:10
::: :::
می شود پل زد ...

==>از احساس خدا تا دل خویش 

به همان سایه , همان وهم و همان تصویری  

ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم

به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه , همان وهم و همان تصویری
که سراغم ز غزل های خودم می گیری

به تبسم , به تکلم , به دل آرای تو
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو

به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است

یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه هر شب , تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو وآیینه اینقدر یکی است

حتم دارم که تويي آن شبح آيينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه روز ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آيينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبحه شاد شبانگاه تویی

*

==>با اینکه شعر طولانیه ولی ارزش خوندن رو داره

==>خانومچه گلم بابت شعر مرسی

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ::: ساعت 19:10
::: :::
کنفرانس.عکس.دعا
 

 از هفته گذشته دعا ،دعا میکردم که یکشنبه دیرتر برسه...

به این دلیل که:

-باید کنفرانس ارائه میدادم(از کنفرانسایی که قبلن داده بودم یه خورده مشکلتر و باید متنش رو آماده میکردم...)

-امتحان 90 صفحه ای از درس روزنامه نگاری داشتم

-از هفته گذشته دوباره تو اداره بابا شاغل شدم مجبور بودم این دفعه منظم سرکار حضور پیدا کنم(این یکی چه قدر رسمی نوشتم من)

-سرماخوردگیم اونقدر شدید بود که به دکتر مراجعه کردم و دکتر بهم پیشنهاد کرده بود تا یکشنبه از حرف زدن زیاد جلوگیری کنم

...

- از جمعه نشستم 14 کتاب رو مطالعه کردم به قول بابا هرکی منو با این وضع میدید فکر میکرد من صبح تا شب دارم درس میخونم ،اینم عکس درس خوندن من :  + 

کنفرانسم رو خوب دادم، 60 دقیقه طول کشید تا ارائه دادم و زیادی کنفرانسم کامل بودالبته اینم بگم دوسه شب بودش که تا 5 صبح بیدار بودم

- دیروز صبح امتحان رو 60 صفحه خوندم...اونم فقط رو خونی...امتحان رو هم دادم...خداروشکر من که زحمت نکشیدم رو جزوه بخونم اخه هیچ کدوم از سولا رو از جزوه در نیاورده بود

- دیروز کار  رو برای خودم تعطیل کردم

- سرماخوردگی هم همچنان ادامه داره...ولی من که از رو نمیرم

 

==> اینم عکسایی که هفته قبل از دریا گرفتم:

قایق سواری -- غروب --خورشید.دریا --غروب

==>یادم باشه روزایی که ازشون میترسی،شاید یه روز قشنگ رو با همه خستگی برات بیارن

==> برای خانوم صولتی دعا کنید...لطفن

 ==> تبلیغ اون یکی داداشمممم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیستم اسفند 1386 ::: ساعت 1:56
::: :::
خدا

 

بهشت

 

اي صاحب اين خانه
   بر ما نظري افكن
كاين عاشق شوريده
محتاج نگاه توست
از لطف و صفاي تو
هر چه بسرايم من
كم گفتم و در گفتم
اي ناجي شيرينم
در ايينه هستي
هر جا نظر افكندم
جز تو كس ديگر را
در ان نديدم من
اي كعبه مقصودم
اي خانه توحيدم
در را به من بگشا
اينك كه تو را ديدم

 

 

 

*

==> از فردا صبح دوباره همکار بابا میشم...

==>بابت دیر سرزدنم ببخشیددد

==> د و س ت ت و ن د ا ر م

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ::: ساعت 21:27
::: :::
شب عروسی من دی:
 

چندماه پیش  بهار به من توصیه کرد کتاب شب عروسی من از شهره وکیلی رو بخونم، به این دلیل این کتاب رو معرفی کرد که یه جورایی من از تصمیمی که گرفتم منصرف بشم و اینکه بدونم ممکنه چه پیامد هایی داشته باشه...

شب عروسی من

دیروز کتابفروشی رفته بودم و چشمم به اسم این کتاب خورد و خریدم... و امروز ۴۲۹ صفحه رو خوندم...

کتاب شب عروسی من یه جورایی به نظر من درسته داستان قوی بودش مخصوصن چون نویسنده اش خانوم وکیلی بود و خانوم سیمین دانشور هم این کتاب رو خونده بودو حمایت کرده

ولی

یه جورایی به نظر من زیادی غلو کرده بود...شاید به این دلیل فکر میکنم که چون وقتی بهار به من پیشنهاد داد این کتاب رو بخونم من رو با شخصیت اصلی داستان مقایسه کرده بود و ممکنه بعدها برای ...

 

 ==> خوندن این کتاب رو توصیه میکنم...دوست داشتید هم به طور خلاصه تعریف میکنم

==> دارم سعی میکنم به دوستای مهربونم سر بزنم...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ::: ساعت 22:47
::: :::
شب و روزت همه بیدار

 

شاید ای دل 

شب و روزت همه بیدار

که آید شاید،

کور شد دیده بر این

کوره ره شایدها!

شاید- ای دل!-

که مسیحا نفست

آمد و رفت!

باختی هستی خود

بر سر می آیدها...

                                                    "حسین پناهی"

*

سلام...

 

==> لینکایی رو که پست قبل معرفی کرده بودم گذاشته بودم ولی بعضی از دوستان متوجه نشده بودن اینم آدرس دوباره + و +

==>خداجونم شکرت بخاطر داده ها و نداده هایت...خداجونم مرسی بخاطر بودنت...بخاطر تموم لحظه هایی که با منی ممنونم...

==>

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه پنجم اسفند 1386 ::: ساعت 1:56
::: :::
مرداب.تنبلی.نیدونم دی:
 

سردرگم

سردرگم و کلافه

خسته و بلاتکلیف

و هی به خودت تلقین میکنی که نیستی

اما باز...بی حوصله

باز اثرات افسردگی

باز ناخودآگاه غرق گذشته شدن و افسوس

باز تمام تلاشت رو میکنی که در این افکار غرق نشی

و به خودت میگی غرق شدن در این مرداب، مساوی مرگ تموم افکار و آرزوهای زیباست

و  هر روز ساعتی کلنجار میری برای بیرون اومدن از مرداب گذشته...

نمیدونم تا کی این مبارز ه های آینده و گذشته ادامه داره...

نمیدونم کی از غرق شدن در گذشته، عذاب دادن خودش دست برمیداره...

به نظر شما چند وقت طول میکشه؟

 

==>به دوستان مهربونم هنوز  سر نزدم تنبل شدم خوبسعی میکنم زود زود به همه سر بزنم

==>نیدونم

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 ::: ساعت 20:40
::: :::
تنبلی و سردی هوا.دوستم نداشته باش
 

هوس کردم بنویسم

ولی نمیدونم از چی

این روزا چون همش تو خونه هستم چیز جالبی برای نوشتن پیدا نمیکنم ،تنبل شدم از بس هوا سرده این هفته حتی دانشگاه هم نرفتم

حالا نمیدونم تنبل بودنم چه ربطی به سردی هوا داره؟

یه شعر هست تیرماه ۸۴ در وبلاگ باران گذاشتم...دوست داشتم دوباره این شعر رو بذارم

با اجازه

دلقک

 

برای اینکه دوستم داشته باشی

 

هر کاری بگویی میکنم

 

قیافه ام راعوض می کنم

 

همان شکلی می شوم که تو می خواهی

 

اخلاقم را عوض می کنم

 

همان طوری می شوم که تو می خواهی

 

حتی صدایم را عوض می کنم

 

همان حرف ها یی را می زنم که تو می خواهی

 

اصلاً اسمم را هم عوض می کنم

 

هر اسمی می خواهی روی من بگذار

 

خب حالا دوستم داری؟

 

نه  صبر کن

 

دوستم نداشته باش

 

چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی خودم دیگر خودم را دوست ندارم

 

==>

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ::: ساعت 3:15
::: :::
عشق.ازدواج مجازی.محضر.مشاور نتی

 

کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستتر بداری
حتی اگریک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند…
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

*

کلی نوشتم پرید...

حرف برایم نمیاد دیگهدرباره ازدواج مجازی داشتم مینوشتمکه فکر کنم صفحه ام

 ترسید فیلتر بشه همه رو پروند

داشتم میگفتم شهر بلاگفا فروشگاه داره که ،دعوا بحث اینا هم هست همیشه

 ،غیبت کردنم که جای خود داره...شده یه شهر کامل  ،تازه کلی بانی خیرم شده

خیلی ها رو باهم آشنا کرده

خوب حالا این شهر چه کمبودایی داره

نیاز به فرماندار و شهردار داره...

مهمتر از اون یه محضر میخوادنمیشه این همه آدم غریبه باهم آشنا بشن و محرم نشن

مشاور نتی هم میخواد

بقیه چیزایی که میخواد شما اضاف کنید تا بریم به آقای شیرازی بگیم ایشون که بلاگفا

 رو شهر کرده پس اینارو هم اضاف کنه

 

==>شمیم جان بابت شعر مرسی

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ::: ساعت 21:34
::: :::
طراحی قالب.گوگل.گالری عکس
 

به داداشم میگم بیا طراحی قالب رو یادم بده(آخه اون بلدهبا اینکه ۵ سال از من کوچیکتره)

-نمیدم

من :چرا ...بیا یادم بده دیگه(البته اینا رو همه با ملایمت و معصومانه میگم دلش بسوزه)...

-نمیدم ، چون اگه یادت بدم برای همه قالب مجانی درست میکنی ،کسب و کار بقیه رو خراب میکنی

من :تو یادم بده ...کار نداشته باش برای چی میخوام یاد بگیرم

-نمیدم ،چون تورو میشناسم به محضی که یاد گرفتی میشینی برای همه میسازی

 

*

دیشب داشتم تو سایت گوگل سرچ میکردم اتفاقی یه ادرس پیداکردم که کلی

 عکس داشت...جالبتر از اون داداشی اولتیماتوم داده آدرسش رو به کسی ندیابعد

 دراومد گفت حالا منم بگم تو میذاری خوب

همون دیشب نشستم نزدیک ۴۰۰ تا عکس سیو کردم(نه دقیقن ۶۰۷ تا عکس تا الان

 سیو کردم از این سایت)

: خوب چیه از عکس خوشم میاد حالا هم تا عکسای این سایت رو تموم سیو نکنم

نمیتونم راحت بخوابم

 

       Hearty Lemons

 

اینم آدرس سایت  

 

Uma Turman         

*

یکی به رفیقش می گه : شنیدم تو ظرف شستن به  زنت کمک  می کنی؟ زن ذلیل ! 

می گه خب مگه چیه . اونم تو رخت شستن به من کمک می کنه

==>همچنان من به کسی سر نزدم...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه سیزدهم بهمن 1386 ::: ساعت 18:23
::: :::
سادیسم.سربازی.دی:
 

خوب چیه دلم میخواست آپ کنم

حس نوشتن نداشتم

فقط تعداد کامنتام زیاد شده بود گفتم بیام یه پست جدید بدم که برای باز شدن

 صفحه دچار مشکل نشید

اینم یه دلیل دیگه که به خودم ثابت شد من سادیسم دارم

حالا که زحمت کشیدید تا اینجا اومدید نظرتون درمورد این تصویر  چیه ؟

((:

==>  دوستان عزیزی که در بازی شرکت کردید...مرسی زیاد(من چقدر این جمله رو کتابی نوشتم)

==> اینم تبلیغبرای داداش خودم

 

 

 ==>اگه عکس باز نشد این آدرس رو باز کنید

 

بعد نوشت:

میشه خواهش کنم دوستایی که دوست دارن کامنت زیاد بدن تو وبلاگ من سعی کنن جلوی شیطنت خودشون رو بگیرن و همون یدونه یا حداکثر ۲ تا کامنت بدن

ممنونم

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هشتم بهمن 1386 ::: ساعت 16:0
::: :::
کدبانو ،تست خود شناسی
 

چندین بار قسمت مدیریت رو باز کردم وارد پست مطلب جدید شدم و صفحه رو

 بستم...دلم میخواست بنویسم

از طرفی دیشب نوشتم،

از طرفی به خودم میگم مخاطبان که هر روزنباید حالات روحی تورو بخونن،

از طرفی به خودم امید دادم بنویسم و به خودم گفتم این صفحه خصوصیه تو هستش

  بنویس ...

و مینویسم...

دیشب به مامان قول دادم زود بخوابم تا امروز صبح زود بیدار شم تو کارای خونه

کمکش کنمچقدم زود خوابیدم...آخه مامان تا ساعت ۱۲ تو خونه نیست بعد که میاد

 بدو بدو غذا میپزه از اونورم مجبوره خونه رو مرتب کنه...اون موقع من خواب هستم

مامانم چه دختر کدبانویی برای خودش داره هاالانم مجبورم بیدار بمونم تا اذون

 بگن نماز بخونم ...آخه بخوابم دیگه بیدار نمیشم

*

لینک ۷ تست خودشناسی میذارم دوست داشتید تستا رو انجام بدید فقط به منم

 خبر بدید

 

۱)) آيا شما به‌ راحتي‌ دوست‌ پيدا مي‌كنيد؟ 

 

 ۲))  آيا اعتماد به نفس داريد؟ 

 

۳)) شما چگونه فردي هستيد؟  

 

۴)) همسر ايده‌آل‌ شما متولد چه‌ ماهي‌ است‌؟!

 

۵)) آيا براي‌ يكديگر ساخته‌ شده‌ايد؟! 

 

۶)) هاله‌ شما به‌ حال‌ شما بستگي‌ دارد!

 

۷))كمي‌ فضول‌ يا كنجكاو، كدام‌ يك‌ هستيد؟ 

 

==>  رو اسم تست ها کلیلک کنید تست مربوطه براتون باز میشه

==> خودم جواب ۷ تا تست رو دادم اگه دوست داشتید جوابای من رو بخونید به ادامه

مطلب مراجعه کنید

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ::: ساعت 4:30
::: :::
فال حافظ

 

 

==> کلیلک کنید فال بگیرید...واسه من که درست در میاد

==> مرسی فرزانه جون

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه چهاردهم دی 1386 ::: ساعت 20:30
::: :::
پرنده فقط یک پرنده بود از فروغ فرخزاد

 

 

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی


آه بهار آمده است


و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

 
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت


پرنده کوچک


پرنده فکر نمی کرد


پرنده روزنامه نمی خواند


پرنده قرض نداشت


پرنده آدمها را نمیشناخت


پرنده روی هوا


و بر فراز چراغهای خطر


 در ارتفاع بی خبری می پرید


و لحظه های آبی را


دیوانه وار تجربه می کرد


پرنده آه فقط یک پرنده بود

    

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ::: ساعت 21:0
::: :::
خواب.رویا.عکس
 

کلی حرف واسه گفتن دارم...

 

...

 

گاهی خوابیدن دوست داشتنی ترین کار ممکنه...اینکه تو عالم بی خبری باشی...

و امتحانت رو هم نخونی

==>ببخشید که سر نمیزنم انشالله امتحانم تموم شد به دوستای خوبم سر میزنم

==>چند تا لینک عکس میذارم قشنگ هستن (البته به نظر من)دوست داشتید نگاه کنید

1     -  کیبورد من قشنگتره ها   -  3    - یه خانوم هستش(نامحرم نبینه)-   5     ـ   ـگل خاکستری     -    7    ـ  اسم این گل چیه؟  

==> ۸ تا گذاشتم امیدوارم خوشتون بیادنگید من بدسلیقه هستما...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه دهم دی 1386 ::: ساعت 18:30
::: :::
سنگسار...حقیقت تلخ
 

سرم درد میکرد،چشمام می سوخت طوری که وقتی دیدم سمند آماده حرکته ، رفتم

 سوار شدم به دوستم زنگ زدم که نمیتونم منتظرت بمونم...

 

مسافرای سمند

من بودم با اون صورت پریشون و ناراحتی که سعی می کردم پنهان کنم ناراحتیم رو ...

(یعنی خیلی بد بودم مثلن)

یه دختری بود (بعدن فهمیدم ۱۸ سالشه)که در نگاه اول با اون صورت آرایش کرده ها

ابروهای تاتو کرده بهش میاد ۲۵ رو رد کرده باشه و جلو نشست

یه خانوم(بهش می اومد ۲۷.۲۸ سال داشته باشه) با پسر دوساله که نگاه با نمک و

شوخی داشت از اولی هم که سوار شد به این دخترجلویی گیرداد

توراه به راننده گیر داد که جایی وایسه تا بتونه بره سیگار واسه باباش بخره وقتی

 برگشت واسه من آدامس تعارف کرد واسه دختر جلویی سیگار

نمونه ای از حرفاش :

خانومی بهت نمیاد همشهری ما باشی آخه .....ها خیلی بانمکن خوشگل ولی تو

 این شکلی نیستی

-خانومی من شیرازی هستم

آها مال ...(اسم یه روستای شهرمون رو اورد) هستی

- گفتم که من شیرازی هستم

*

امروز دوتا اعدامی رو اوردن، شستم یه خانوم ۳۰ ساله و یه خانوم ۲۸ ساله....البته

 چون اززندان اورده بودن اجازه ندادن درست اونا رو بشوریم...سنگسارشدنیکی

 ازاین خانوما بچه هم داشت وضع مالیشون خیلی خوب بود...و اون یکی رو هیچ کسی

 بدرقه اش نکردم به سرای ابدی ...

دیروزم یه نفر رو شستیم که سوخته بود نمیشد درست شست جوون بودش...

تو ازمن نمیترسی؟خیلی ها هستند تامنو می بینن میترسن(و بعد خنده بلندی کرد)

ماهی ۵۰۰ هزارتومن میگیرم...

*

بوی عجیبی میداد چون خودم چندین بار غسالخونه رفتم ...بوی اونجا رو تو ماشین حس

میکردم ...واسم عجیب بود زیادی خندون بود و زیادی شوخی میکرد...هرچیزی رو

میگفت کلی به اون دختر جلویی گیر داد طفلی

==>برام دعا کنید که فردا همه چیز درست شه ...

==> از قانون بدم میاد اون موقعی که این قانون ها رو حفظ میکردم تا درسم رو پاس

کنم ازشون بدم میامد الانم متنفر شدم ازاین همه تبعیض

==> یه زن باید سنگسار شه درحالیکه یه مرد اعدامتا این حد تبعیض

==> ناسلامتی ما جنس ضعیفیم اسمن ولی در عمل فکر کنم از قویترین هم گذشتیم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه چهارم دی 1386 ::: ساعت 20:0
::: :::
15
 

  

 

خوب چیه مگه؟

اومدم داستان رو تعریف کنم

پیش به ســــــــــــوی خواندن  داستان از طرف مهناز(کمی هم به زبان محدثه (راوی مهربون))در ادامه مطلب

 

==> من وقتی داستان رو خوندم یه سوال تو ذهنم نقش بست ؟ یه سوال مسخره و احمقانه

اینکه اگه جای مهناز و امیر بر عکس می شد چی؟

آقا روم نمیشه بگم...خودتون بگیرید با خوندن داستان چی میخوام بگم...قرمز شدم شدید(هر وقت خجالت میشم این شکلی میشم )الانم حس میکنم همینجوری شدم

==> ادامه مطلب  ،داستان رو خوندید حتمن حتمن جواب سوالم رو بدید

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه پنجم آذر 1386 ::: ساعت 3:0
::: :::
·▪•●ღ 13ღ●•▪·

 

تنها نيستم آنگاه كه همه محكوم به نفرينم كردند


تنها نيستم آنگاه كه در جسم خويش مي گريم


نيستم آنگاه كه بي محابا بر سرم فرياد مي كشند


تنها نيستم آنگاه كه مردمان سعي در باور تنهاييم دارند


اما تنهايم آنگاه كه حضور تو را حس نمي كنم ...

 

این روزا میل شدیدی به آپ کردن در خودم احساس میکنم

شاید چون ...

امروز رفتم یه جایی که فال قهوه میزد،از بدشانسی خانومه نبودشما چقدر به اینجور چیزا اعتقاد دارید؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 ::: ساعت 11:0
::: :::
·▪•●ღ حقیقت وجودی ادواردو ღ●•▪·
 

اسم یه کتاب تو نمایشگاه من رو  ذوق زده کرد...

 

دیروز وقت کردم که کتاب رو بخونم به یاد قدیم...آخه چندسال پیش یکی از تحقیقام درمورد شخصیت

 آقای انیلی بود ولی تو این کتاب مطلب قابل توجهی ننوشته بود که بتونم بهتر بشناسمش...

دیروز تو گوگل گشتم یه عکس واضح از آقای آنیلی بردارم متاسفانه هیچ عکسی از ایشون نبود

 

چرا؟

ادواردو آنیلی وقتی به دیدن رهبرمون اومد

 

هنوز واسم گنگه...دلم میخواد بیشتر بشناسمش

کسی هست که بتونه کمکم کنه؟

 ==> بیوگرافی آقای ادواردو انیلی در ادامه مطلب

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه سوم آذر 1386 ::: ساعت 15:0
::: :::