نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه اینكه من نخوام برم ، نذاشت گلها رو ببینم
نشد همه دعا كنن همیشه اون باشه پیشم
یكی میگفت خواب دیده كه اون گفته عاشقش میشم
اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم ... بیا ... بازم منو بكش
نشد كه نشكنه بازم این چینیه شكستنی
هیچ جای دنیا ندیدم ، عجب چشای روشنی
باور نكرد یه موجشو به صد تا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم ، نداد ، گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه ، من كجا و دیوونگی؟
چه جور به حرفش گوش كنم ، اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه كه آخر نشد ما گل سرخ رو بو كنیم
نشد یه بار هم برسم به آرزو های محال
یه خاطرهمونده برام با یه سبد میوه كال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته كار از كارمون ، دیر شده به خدا قسم
نشد دوستت دارم بگه ، به من كه نه ، به دیگری
نشد یه بار هم رد نشه از روی شعرام سر سری
نشد برم
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
*
دوست داشتم اونقدر خودم رو خسته کنم که وقتی میخوابم هیچ چیزی به خوابم نیاد،اونقدر خسته که به هیچ چیزی فکر نکنم...
برای همین تا صبح ،پای کام نشسته بودم و کتاب میخوندم،۴۰۰ صفحه...تا ساعت ِ۸ صبح....
برای اولین بار ،از اینکه از نظر ِجسمی ضعیف هستم خوشحال بودم،دیشب و امروز تمام بدنم درد میکرد،کوفتگی سرماخوردگی،گیجی و ضعف...
خواب های پریشون میدیدم،اما خوب همش مربوط به دنیای کتابی بود که خونده بودم...
فکر میکردم فراموش میکنم ولی ظهر ،کورمال کورمال...نیم خیز شدم کامپیوتر رو روشن کردم،حتی صبر نکردم رو صندلی بشینم...سریع آمار وبگذر رو چک میکنم،۱ بازدید بیشتر...
آماربعدی و بعدی...همه رو نخونده...!
و بعد صفحه...و خوندن پیام...
...گیج میشم ،بارها میخونم...بارها و بارها،...
شاید چون سرماخوردم متوجه نمیشم،شایدم درست فکر میکنم با همه این چیزا هنوز طلبکاره...هنوزم حق به خودش میده...
دوباره کام رو خاموش میکنم و دراز میکشم و قبل از خوابیدن به مامان میگمبیرون که رفتن بره محصولات فرهنگی کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ رو برام بگیره...
دوباره شروع کردم به خوندن...۱۸۵ صفحه خوندم...
*
امشب دلتنگم...کلافه ام...
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه دهم دی 1387 ::: ساعت 0:24