تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
چه کسی ؟

 

راز آفرینش

به دنيا پا نهاده‌‌ اي

درست مانند:

كتابي باز، ساده و نانوشته ،

بايد سرنوشت خود را رقم بزني ،

خود، و نه، كس ديگر

چه كسي مي‌تواند چنين كند؟

چگونه؟

چرا؟

به دنيا آمده‌اي!

هم چون يك بذر زاده شده‌اي،

مي‌تواني همان بذر بماني و بميري ،

اما، مي‌تواني گل باشي و بشكفي،

مي‌تواني ؛

درخت باشي و ببالي!

                                  "اوشو"

***

==> من که دوست دارم درخت باشمیعنی میشه؟

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ::: ساعت 15:29
::: :::
·▪•●ღ نداریم ღ●•▪·
 

هر چيزي حدي داره، حتي خوبي!!!
فقط يه نصيحت براتون دارم:
.
پاک باش ولي نه آن چنان که با تو استحمام کنند.
بذله گو باش ولي نه آن طور که چوپان دروغگويي بر جديّت خود سازي.
و سرانجام آن قدر خوب نباش تا راه برگشت نداشته باشي.
"بدي هم نعمتي است از سوي خداوند که همه آن را با ديد حقارت مي نگرند."

*

متن ِبالا رو نمیدونم از کدوم وبلاگ برداشتم

 

==>دوست داشتم آپ کنم...

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ::: ساعت 16:10
::: :::
تمام زندگی من

 

 

 

تمام زندگی من

 

 

دخترک به روبه رویش خیره شد...چیزی را که میدید باور نمیکرد چشمانش رو بست دوباره باز کرد ,پسرک  را دید کسی که هر روز هر ثانیه در رویاهایش شریک بود,کسی که روزی قرار بود شریک تک تک لحظه هایش شود

و با یک اتفاق تمام قول و قرارهایشان به دست فراموشی سپرده شد,دوباره با دیدن پسرک تمام رنجش هایی را که از او به دل گرفته بود فراموش کرد,پسرک نزدیک ترشد با هرگامی که برمیداشت دخترک رویایش رو بیشتر باور میکرد...

نگاهش در نگاه پسرک جا ماند، تمام روزهای دلتنگی و حسرت را با نگاه پسرک فراموش کرد ,دوباره دقیق تر نگاهش کرد پسرک پخته تر از قبل شده بود و چقدر خوب بود که هنوز دخترک را فراموش نکرده بود...چقدر خوب بود که هنوز هم در چشمان پسرک شیدایی دیده میشد...

پسرک با لبخندی دسته گل رو به دخترک داد  و به آرومی گفت سلام...امیدوارم حالتون خوب باشه

دخترک نگاهش کرد و متوجه شیطنت نگاه پسرک شد و با اخمی گفت من حالم خوبه...امری باشه ؟بعد از این همه مدت اومدی که فقط بپرسی حالم خوبه؟

پسرک چشمانش رو تنگ کرد خیره تره نگاهش کرد آنقدر که از نگاه دخترک سیراب شود ,حق را به دخترک میداد بعد از این مدت طولانی بی خبری, باز هم گذرش به پارک خورده بود ,بعد از این همه مدت کلنجار رفتن با خودش ,تصمیم گرفته بود دوباره شانسش را برای داشتن دخترک امتحان کند و حال با دیدن دوباره دخترک,تموم روزهای باهم بودنشان در خاطرش یک به یک رد میشد , تمام قول هایی که به هم داده بودند ,تموم روزهایی که روی نیمکت کنار درختی که به آن درخت عشق می گفتند مینشستند و از فرداهایشان صحبت میکردند در ذهنش رد شد...سرش را زیر انداخت چون نه پسرک سر قولش مانده بود  نه دخترک...

با اتفاقی که قبلن افتاده بود هیچ وقت فکر نمیکرد دوباره قدرت رویارویی با هم را داشته باشند..ولی دوباره روبه روی هم قرار گرفته بودند و دوباره چشم در چشم هم ,تنها تفاوتی که با گذشته کرده بودند این بود که بزرگتر شده بودند و برای زندگی بعدشان درست تر می توانستند تصمیم بگیریند اینبار دخترک وقتی به چشمان پسرک نگاه کرد متوجه شد احساس پسرک هم فرقی با قبل نکرده...جسورانه به پسرک گفت: به نظرت باید چیکار کنیم که دلای همدیگرو پس بدیم بریم به کارو زندگیمون برسیم؟

پسرک لبخند زد دوباره همان دخترک دوست داشتنی قبلی شده بود,دوباره همان دخترکی شده بود که دلش در گرو پسرک بود و با شیطنت گفت: والله من تو این مدت خیلی فکر میکردم ولی راه به جایی نبردم تازه مگه چه عیب داره دل یه نفر دیگه بجای دل خودت تو سینه ات باشه اینجوری همیشه دل خودت سالم میمونه...

دخترک طلبکارانه بهش خیره شد: به این شرط که دلی که پیشت امانت گرفتی صبح تا شب تو نگرانی و انتظار نذاری و قراری که گذاشته میشه پا برجا بمونه

پسرک :اگه قول بدم این دفعه اجازه ندم هیچ اتفاقی باعث جداییمون بشه چی؟

دخترک خیره شد,میدونست که نمیتونه پسرک رو فراموش کنه,به خودش گفت بیشتر از اینی که وابسته هستم که نمیشم,بهتره یه فرصت دیگه به خودم و خودش بدم...

و

لبخندش را به صورت پسرک پاشید

 

نویسنده : محدثه دی:

 

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ::: ساعت 1:45
::: :::
می شود پل زد ...

==>از احساس خدا تا دل خویش 

به همان سایه , همان وهم و همان تصویری  

ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم

به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه , همان وهم و همان تصویری
که سراغم ز غزل های خودم می گیری

به تبسم , به تکلم , به دل آرای تو
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو

به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ي ديدار من است

یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه هر شب , تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو وآیینه اینقدر یکی است

حتم دارم که تويي آن شبح آيينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه روز ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آيينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبحه شاد شبانگاه تویی

*

==>با اینکه شعر طولانیه ولی ارزش خوندن رو داره

==>خانومچه گلم بابت شعر مرسی

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ::: ساعت 19:10
::: :::
کنفرانس.عکس.دعا
 

 از هفته گذشته دعا ،دعا میکردم که یکشنبه دیرتر برسه...

به این دلیل که:

-باید کنفرانس ارائه میدادم(از کنفرانسایی که قبلن داده بودم یه خورده مشکلتر و باید متنش رو آماده میکردم...)

-امتحان 90 صفحه ای از درس روزنامه نگاری داشتم

-از هفته گذشته دوباره تو اداره بابا شاغل شدم مجبور بودم این دفعه منظم سرکار حضور پیدا کنم(این یکی چه قدر رسمی نوشتم من)

-سرماخوردگیم اونقدر شدید بود که به دکتر مراجعه کردم و دکتر بهم پیشنهاد کرده بود تا یکشنبه از حرف زدن زیاد جلوگیری کنم

...

- از جمعه نشستم 14 کتاب رو مطالعه کردم به قول بابا هرکی منو با این وضع میدید فکر میکرد من صبح تا شب دارم درس میخونم ،اینم عکس درس خوندن من :  + 

کنفرانسم رو خوب دادم، 60 دقیقه طول کشید تا ارائه دادم و زیادی کنفرانسم کامل بودالبته اینم بگم دوسه شب بودش که تا 5 صبح بیدار بودم

- دیروز صبح امتحان رو 60 صفحه خوندم...اونم فقط رو خونی...امتحان رو هم دادم...خداروشکر من که زحمت نکشیدم رو جزوه بخونم اخه هیچ کدوم از سولا رو از جزوه در نیاورده بود

- دیروز کار  رو برای خودم تعطیل کردم

- سرماخوردگی هم همچنان ادامه داره...ولی من که از رو نمیرم

 

==> اینم عکسایی که هفته قبل از دریا گرفتم:

قایق سواری -- غروب --خورشید.دریا --غروب

==>یادم باشه روزایی که ازشون میترسی،شاید یه روز قشنگ رو با همه خستگی برات بیارن

==> برای خانوم صولتی دعا کنید...لطفن

 ==> تبلیغ اون یکی داداشمممم

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیستم اسفند 1386 ::: ساعت 1:56
::: :::
خدا

 

بهشت

 

اي صاحب اين خانه
   بر ما نظري افكن
كاين عاشق شوريده
محتاج نگاه توست
از لطف و صفاي تو
هر چه بسرايم من
كم گفتم و در گفتم
اي ناجي شيرينم
در ايينه هستي
هر جا نظر افكندم
جز تو كس ديگر را
در ان نديدم من
اي كعبه مقصودم
اي خانه توحيدم
در را به من بگشا
اينك كه تو را ديدم

 

 

 

*

==> از فردا صبح دوباره همکار بابا میشم...

==>بابت دیر سرزدنم ببخشیددد

==> د و س ت ت و ن د ا ر م

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ::: ساعت 21:27
::: :::
شب عروسی من دی:
 

چندماه پیش  بهار به من توصیه کرد کتاب شب عروسی من از شهره وکیلی رو بخونم، به این دلیل این کتاب رو معرفی کرد که یه جورایی من از تصمیمی که گرفتم منصرف بشم و اینکه بدونم ممکنه چه پیامد هایی داشته باشه...

شب عروسی من

دیروز کتابفروشی رفته بودم و چشمم به اسم این کتاب خورد و خریدم... و امروز ۴۲۹ صفحه رو خوندم...

کتاب شب عروسی من یه جورایی به نظر من درسته داستان قوی بودش مخصوصن چون نویسنده اش خانوم وکیلی بود و خانوم سیمین دانشور هم این کتاب رو خونده بودو حمایت کرده

ولی

یه جورایی به نظر من زیادی غلو کرده بود...شاید به این دلیل فکر میکنم که چون وقتی بهار به من پیشنهاد داد این کتاب رو بخونم من رو با شخصیت اصلی داستان مقایسه کرده بود و ممکنه بعدها برای ...

 

 ==> خوندن این کتاب رو توصیه میکنم...دوست داشتید هم به طور خلاصه تعریف میکنم

==> دارم سعی میکنم به دوستای مهربونم سر بزنم...

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ::: ساعت 22:47
::: :::
شب و روزت همه بیدار

 

شاید ای دل 

شب و روزت همه بیدار

که آید شاید،

کور شد دیده بر این

کوره ره شایدها!

شاید- ای دل!-

که مسیحا نفست

آمد و رفت!

باختی هستی خود

بر سر می آیدها...

                                                    "حسین پناهی"

*

سلام...

 

==> لینکایی رو که پست قبل معرفی کرده بودم گذاشته بودم ولی بعضی از دوستان متوجه نشده بودن اینم آدرس دوباره + و +

==>خداجونم شکرت بخاطر داده ها و نداده هایت...خداجونم مرسی بخاطر بودنت...بخاطر تموم لحظه هایی که با منی ممنونم...

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه پنجم اسفند 1386 ::: ساعت 1:56
::: :::
مرداب.تنبلی.نیدونم دی:
 

سردرگم

سردرگم و کلافه

خسته و بلاتکلیف

و هی به خودت تلقین میکنی که نیستی

اما باز...بی حوصله

باز اثرات افسردگی

باز ناخودآگاه غرق گذشته شدن و افسوس

باز تمام تلاشت رو میکنی که در این افکار غرق نشی

و به خودت میگی غرق شدن در این مرداب، مساوی مرگ تموم افکار و آرزوهای زیباست

و  هر روز ساعتی کلنجار میری برای بیرون اومدن از مرداب گذشته...

نمیدونم تا کی این مبارز ه های آینده و گذشته ادامه داره...

نمیدونم کی از غرق شدن در گذشته، عذاب دادن خودش دست برمیداره...

به نظر شما چند وقت طول میکشه؟

 

==>به دوستان مهربونم هنوز  سر نزدم تنبل شدم خوبسعی میکنم زود زود به همه سر بزنم

==>نیدونم

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 ::: ساعت 20:40
::: :::
تنبلی و سردی هوا.دوستم نداشته باش
 

هوس کردم بنویسم

ولی نمیدونم از چی

این روزا چون همش تو خونه هستم چیز جالبی برای نوشتن پیدا نمیکنم ،تنبل شدم از بس هوا سرده این هفته حتی دانشگاه هم نرفتم

حالا نمیدونم تنبل بودنم چه ربطی به سردی هوا داره؟

یه شعر هست تیرماه ۸۴ در وبلاگ باران گذاشتم...دوست داشتم دوباره این شعر رو بذارم

با اجازه

دلقک

 

برای اینکه دوستم داشته باشی

 

هر کاری بگویی میکنم

 

قیافه ام راعوض می کنم

 

همان شکلی می شوم که تو می خواهی

 

اخلاقم را عوض می کنم

 

همان طوری می شوم که تو می خواهی

 

حتی صدایم را عوض می کنم

 

همان حرف ها یی را می زنم که تو می خواهی

 

اصلاً اسمم را هم عوض می کنم

 

هر اسمی می خواهی روی من بگذار

 

خب حالا دوستم داری؟

 

نه  صبر کن

 

دوستم نداشته باش

 

چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی خودم دیگر خودم را دوست ندارم

 

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ::: ساعت 3:15
::: :::
عشق.ازدواج مجازی.محضر.مشاور نتی

 

کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستتر بداری
حتی اگریک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند…
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

*

کلی نوشتم پرید...

حرف برایم نمیاد دیگهدرباره ازدواج مجازی داشتم مینوشتمکه فکر کنم صفحه ام

 ترسید فیلتر بشه همه رو پروند

داشتم میگفتم شهر بلاگفا فروشگاه داره که ،دعوا بحث اینا هم هست همیشه

 ،غیبت کردنم که جای خود داره...شده یه شهر کامل  ،تازه کلی بانی خیرم شده

خیلی ها رو باهم آشنا کرده

خوب حالا این شهر چه کمبودایی داره

نیاز به فرماندار و شهردار داره...

مهمتر از اون یه محضر میخوادنمیشه این همه آدم غریبه باهم آشنا بشن و محرم نشن

مشاور نتی هم میخواد

بقیه چیزایی که میخواد شما اضاف کنید تا بریم به آقای شیرازی بگیم ایشون که بلاگفا

 رو شهر کرده پس اینارو هم اضاف کنه

 

==>شمیم جان بابت شعر مرسی

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ::: ساعت 21:34
::: :::
طراحی قالب.گوگل.گالری عکس
 

به داداشم میگم بیا طراحی قالب رو یادم بده(آخه اون بلدهبا اینکه ۵ سال از من کوچیکتره)

-نمیدم

من :چرا ...بیا یادم بده دیگه(البته اینا رو همه با ملایمت و معصومانه میگم دلش بسوزه)...

-نمیدم ، چون اگه یادت بدم برای همه قالب مجانی درست میکنی ،کسب و کار بقیه رو خراب میکنی

من :تو یادم بده ...کار نداشته باش برای چی میخوام یاد بگیرم

-نمیدم ،چون تورو میشناسم به محضی که یاد گرفتی میشینی برای همه میسازی

 

*

دیشب داشتم تو سایت گوگل سرچ میکردم اتفاقی یه ادرس پیداکردم که کلی

 عکس داشت...جالبتر از اون داداشی اولتیماتوم داده آدرسش رو به کسی ندیابعد

 دراومد گفت حالا منم بگم تو میذاری خوب

همون دیشب نشستم نزدیک ۴۰۰ تا عکس سیو کردم(نه دقیقن ۶۰۷ تا عکس تا الان

 سیو کردم از این سایت)

: خوب چیه از عکس خوشم میاد حالا هم تا عکسای این سایت رو تموم سیو نکنم

نمیتونم راحت بخوابم

 

       Hearty Lemons

 

اینم آدرس سایت  

 

Uma Turman         

*

یکی به رفیقش می گه : شنیدم تو ظرف شستن به  زنت کمک  می کنی؟ زن ذلیل ! 

می گه خب مگه چیه . اونم تو رخت شستن به من کمک می کنه

==>همچنان من به کسی سر نزدم...

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه سیزدهم بهمن 1386 ::: ساعت 18:23
::: :::
سادیسم.سربازی.دی:
 

خوب چیه دلم میخواست آپ کنم

حس نوشتن نداشتم

فقط تعداد کامنتام زیاد شده بود گفتم بیام یه پست جدید بدم که برای باز شدن

 صفحه دچار مشکل نشید

اینم یه دلیل دیگه که به خودم ثابت شد من سادیسم دارم

حالا که زحمت کشیدید تا اینجا اومدید نظرتون درمورد این تصویر  چیه ؟

((:

==>  دوستان عزیزی که در بازی شرکت کردید...مرسی زیاد(من چقدر این جمله رو کتابی نوشتم)

==> اینم تبلیغبرای داداش خودم

 

 

 ==>اگه عکس باز نشد این آدرس رو باز کنید

 

بعد نوشت:

میشه خواهش کنم دوستایی که دوست دارن کامنت زیاد بدن تو وبلاگ من سعی کنن جلوی شیطنت خودشون رو بگیرن و همون یدونه یا حداکثر ۲ تا کامنت بدن

ممنونم

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه هشتم بهمن 1386 ::: ساعت 16:0
::: :::
درسهای من
 

سلام

خوبید همه

۹تا حکایت یعنی درسمیذارم چون طولانی هستن ۲تاش رو اینجا میذارم بقیش

 

 ادامه مطلب...هرکسی دوست داشت بخونه

 

خوب چیه...گفتم هرکسی دوست داشت بخونه ...

 

 درس اول :

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

 

 

این برای خودم تکراری بودش

 

 

بقیه رو میذارم ادامه مطلب

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه هفتم بهمن 1386 ::: ساعت 20:0
::: :::
کدبانو ،تست خود شناسی
 

چندین بار قسمت مدیریت رو باز کردم وارد پست مطلب جدید شدم و صفحه رو

 بستم...دلم میخواست بنویسم

از طرفی دیشب نوشتم،

از طرفی به خودم میگم مخاطبان که هر روزنباید حالات روحی تورو بخونن،

از طرفی به خودم امید دادم بنویسم و به خودم گفتم این صفحه خصوصیه تو هستش

  بنویس ...

و مینویسم...

دیشب به مامان قول دادم زود بخوابم تا امروز صبح زود بیدار شم تو کارای خونه

کمکش کنمچقدم زود خوابیدم...آخه مامان تا ساعت ۱۲ تو خونه نیست بعد که میاد

 بدو بدو غذا میپزه از اونورم مجبوره خونه رو مرتب کنه...اون موقع من خواب هستم

مامانم چه دختر کدبانویی برای خودش داره هاالانم مجبورم بیدار بمونم تا اذون

 بگن نماز بخونم ...آخه بخوابم دیگه بیدار نمیشم

*

لینک ۷ تست خودشناسی میذارم دوست داشتید تستا رو انجام بدید فقط به منم

 خبر بدید

 

۱)) آيا شما به‌ راحتي‌ دوست‌ پيدا مي‌كنيد؟ 

 

 ۲))  آيا اعتماد به نفس داريد؟ 

 

۳)) شما چگونه فردي هستيد؟  

 

۴)) همسر ايده‌آل‌ شما متولد چه‌ ماهي‌ است‌؟!

 

۵)) آيا براي‌ يكديگر ساخته‌ شده‌ايد؟! 

 

۶)) هاله‌ شما به‌ حال‌ شما بستگي‌ دارد!

 

۷))كمي‌ فضول‌ يا كنجكاو، كدام‌ يك‌ هستيد؟ 

 

==>  رو اسم تست ها کلیلک کنید تست مربوطه براتون باز میشه

==> خودم جواب ۷ تا تست رو دادم اگه دوست داشتید جوابای من رو بخونید به ادامه

مطلب مراجعه کنید

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ::: ساعت 4:30
::: :::
فال حافظ

 

 

==> کلیلک کنید فال بگیرید...واسه من که درست در میاد

==> مرسی فرزانه جون

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه چهاردهم دی 1386 ::: ساعت 20:30
::: :::
پرنده فقط یک پرنده بود از فروغ فرخزاد

 

 

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی


آه بهار آمده است


و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

 
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت


پرنده کوچک


پرنده فکر نمی کرد


پرنده روزنامه نمی خواند


پرنده قرض نداشت


پرنده آدمها را نمیشناخت


پرنده روی هوا


و بر فراز چراغهای خطر


 در ارتفاع بی خبری می پرید


و لحظه های آبی را


دیوانه وار تجربه می کرد


پرنده آه فقط یک پرنده بود

    

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ::: ساعت 21:0
::: :::
خواب.رویا.عکس
 

کلی حرف واسه گفتن دارم...

 

...

 

گاهی خوابیدن دوست داشتنی ترین کار ممکنه...اینکه تو عالم بی خبری باشی...

و امتحانت رو هم نخونی

==>ببخشید که سر نمیزنم انشالله امتحانم تموم شد به دوستای خوبم سر میزنم

==>چند تا لینک عکس میذارم قشنگ هستن (البته به نظر من)دوست داشتید نگاه کنید

1     -  کیبورد من قشنگتره ها   -  3    - یه خانوم هستش(نامحرم نبینه)-   5     ـ   ـگل خاکستری     -    7    ـ  اسم این گل چیه؟  

==> ۸ تا گذاشتم امیدوارم خوشتون بیادنگید من بدسلیقه هستما...

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه دهم دی 1386 ::: ساعت 18:30
::: :::
سنگسار...حقیقت تلخ
 

سرم درد میکرد،چشمام می سوخت طوری که وقتی دیدم سمند آماده حرکته ، رفتم

 سوار شدم به دوستم زنگ زدم که نمیتونم منتظرت بمونم...

 

مسافرای سمند

من بودم با اون صورت پریشون و ناراحتی که سعی می کردم پنهان کنم ناراحتیم رو ...

(یعنی خیلی بد بودم مثلن)

یه دختری بود (بعدن فهمیدم ۱۸ سالشه)که در نگاه اول با اون صورت آرایش کرده ها

ابروهای تاتو کرده بهش میاد ۲۵ رو رد کرده باشه و جلو نشست

یه خانوم(بهش می اومد ۲۷.۲۸ سال داشته باشه) با پسر دوساله که نگاه با نمک و

شوخی داشت از اولی هم که سوار شد به این دخترجلویی گیرداد

توراه به راننده گیر داد که جایی وایسه تا بتونه بره سیگار واسه باباش بخره وقتی

 برگشت واسه من آدامس تعارف کرد واسه دختر جلویی سیگار

نمونه ای از حرفاش :

خانومی بهت نمیاد همشهری ما باشی آخه .....ها خیلی بانمکن خوشگل ولی تو

 این شکلی نیستی

-خانومی من شیرازی هستم

آها مال ...(اسم یه روستای شهرمون رو اورد) هستی

- گفتم که من شیرازی هستم

*

امروز دوتا اعدامی رو اوردن، شستم یه خانوم ۳۰ ساله و یه خانوم ۲۸ ساله....البته

 چون اززندان اورده بودن اجازه ندادن درست اونا رو بشوریم...سنگسارشدنیکی

 ازاین خانوما بچه هم داشت وضع مالیشون خیلی خوب بود...و اون یکی رو هیچ کسی

 بدرقه اش نکردم به سرای ابدی ...

دیروزم یه نفر رو شستیم که سوخته بود نمیشد درست شست جوون بودش...

تو ازمن نمیترسی؟خیلی ها هستند تامنو می بینن میترسن(و بعد خنده بلندی کرد)

ماهی ۵۰۰ هزارتومن میگیرم...

*

بوی عجیبی میداد چون خودم چندین بار غسالخونه رفتم ...بوی اونجا رو تو ماشین حس

میکردم ...واسم عجیب بود زیادی خندون بود و زیادی شوخی میکرد...هرچیزی رو

میگفت کلی به اون دختر جلویی گیر داد طفلی

==>برام دعا کنید که فردا همه چیز درست شه ...

==> از قانون بدم میاد اون موقعی که این قانون ها رو حفظ میکردم تا درسم رو پاس

کنم ازشون بدم میامد الانم متنفر شدم ازاین همه تبعیض

==> یه زن باید سنگسار شه درحالیکه یه مرد اعدامتا این حد تبعیض

==> ناسلامتی ما جنس ضعیفیم اسمن ولی در عمل فکر کنم از قویترین هم گذشتیم

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه چهارم دی 1386 ::: ساعت 20:0
::: :::
15
 

  

 

خوب چیه مگه؟

اومدم داستان رو تعریف کنم

پیش به ســــــــــــوی خواندن  داستان از طرف مهناز(کمی هم به زبان محدثه (راوی مهربون))در ادامه مطلب

 

==> من وقتی داستان رو خوندم یه سوال تو ذهنم نقش بست ؟ یه سوال مسخره و احمقانه

اینکه اگه جای مهناز و امیر بر عکس می شد چی؟

آقا روم نمیشه بگم...خودتون بگیرید با خوندن داستان چی میخوام بگم...قرمز شدم شدید(هر وقت خجالت میشم این شکلی میشم )الانم حس میکنم همینجوری شدم

==> ادامه مطلب  ،داستان رو خوندید حتمن حتمن جواب سوالم رو بدید

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه پنجم آذر 1386 ::: ساعت 3:0
::: :::
·▪•●ღ 13ღ●•▪·

 

تنها نيستم آنگاه كه همه محكوم به نفرينم كردند


تنها نيستم آنگاه كه در جسم خويش مي گريم


نيستم آنگاه كه بي محابا بر سرم فرياد مي كشند


تنها نيستم آنگاه كه مردمان سعي در باور تنهاييم دارند


اما تنهايم آنگاه كه حضور تو را حس نمي كنم ...

 

این روزا میل شدیدی به آپ کردن در خودم احساس میکنم

شاید چون ...

امروز رفتم یه جایی که فال قهوه میزد،از بدشانسی خانومه نبودشما چقدر به اینجور چیزا اعتقاد دارید؟

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه چهارم آذر 1386 ::: ساعت 11:0
::: :::
·▪•●ღ حقیقت وجودی ادواردو ღ●•▪·
 

اسم یه کتاب تو نمایشگاه من رو  ذوق زده کرد...

 

دیروز وقت کردم که کتاب رو بخونم به یاد قدیم...آخه چندسال پیش یکی از تحقیقام درمورد شخصیت

 آقای انیلی بود ولی تو این کتاب مطلب قابل توجهی ننوشته بود که بتونم بهتر بشناسمش...

دیروز تو گوگل گشتم یه عکس واضح از آقای آنیلی بردارم متاسفانه هیچ عکسی از ایشون نبود

 

چرا؟

ادواردو آنیلی وقتی به دیدن رهبرمون اومد

 

هنوز واسم گنگه...دلم میخواد بیشتر بشناسمش

کسی هست که بتونه کمکم کنه؟

 ==> بیوگرافی آقای ادواردو انیلی در ادامه مطلب

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه سوم آذر 1386 ::: ساعت 15:0
::: :::