
هنوز اینجا مخاطب داره؟

هنوز اینجا مخاطب داره؟
پی نوشت اول: محدثه عزیزم، عقد ازدواجت رو بهت تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال در کنار همسر محترمت، زندگی توام با شادمانی و خوشبختی رو سپری کنی خانم گل..
پی نوشت دوم: سلام به دوستان عزیز.. من این بار هم به جای محدثه عزیزم وبلاگش رو به روز کردم تا به همه تون اطلاع بدم محدثه عزیزم، امروز عصر، عقد کرده و دیگه گمون نکنم ما بتونیم ازش هفته ای چند دقیقه هم وقت بگیریم.. آخه گمون کنم وقتش کلاً صرف آقاشون بشه.. آره محدثه؟ نکنه دیگه کلاست بره بالا و مجبور بشیم واسه یه دقیقه تلفنی حرف زدن باهات، ازت وقت بگیریم؟!!
پی نوشت سوم: محدثه جانم، میخواستم توی وبلاگ خودم هم بهت تبریک بگم عزیزم. اما خودت میدونی من امروز عصر دو تا حس کاملاً متفاوت رو تجربه کردم و به حرمت اون دوست مشترکمون این کار رو نکردم... میدونم که می فهمی و درک میکنی عزیز دلم..
پی نوشت سوم: شاد زی محدثه.. همیشه شاد زی..
در دیده ی دیده ، دیده ای می باید
وز خویش طمع بریده ای می باید
تو دیده نداری که ببینی او را
ور نه همه اوست دیده ای می باید
*
- گوش به زنگ شدم،هر اتفاقی تو زندگیم می افته دنبال نشونه ها میگردم،دنبال ردپاها،دنبال درسی که باید بگیرم...
- دلم سفر میخواد،یه کلبه کوچیک تو دل جنگل،هیچکسی غیر از خودم اونجا نباشه...شاید اونجا بتونم خودم و هدفم رو پیدا کنم...دلم سفر میخواد
- صداش رو خیلی دوست دارم،وقت هایی که باهاش حرف میزنم پر از آرامش میشم،یکی از آرزوهام اینه که یه روز شاد ٍشاد ببینمش...رهاتر از هر بنده ای
- + و + این دوتا کارت پستال رو یکی از مخاطب های وبلاگ طراحی کرده ،بنا به قولی که دادم میذارم تو وبلاگ تا شما هم ببینید![]()
- این سایت جالبیه که یکی از دوستام تو یه سایت آدرسش رو بهم داد،یه خورده طول میکشه باز بشه ولی ارزش دیدنش رو داره...
من خودم با دیدنش کلی ذوق کردم و اتفاقا لینکای بعدیش رو هم باز کردم...
- "لوزی هدیه ای به توست" اینجا ،چهارتا اسلاید جالب و پر معنا داره که ارزش دیدن رو داره...![]()
==> این دوتا آدرس آخر که گذاشتم رو حتما سر بزنید ،اگه وقت نمیکنید ببینید هم به علاقمندی هاتون اضاف کنید:-"

- هرکسی میخواد در اداره اشون ، مسئول اغتشاش گری بشه من رو خبر کنه
تا بهش آموزش بدم
× از مدیر داخلی و خانوم مشاور گرفته تا همکارای شورا،سریال کره ای از من میگیرند، جالبتر از اون بعضی صبحا دیر میان سرکار
همون بعضی صبحا چشماشون حسابی قرمز شده بعدا معلوم میشه که خانوما تا ساعت ۳-۴ بیدار بودن ،بماند که چقدر گریه کردن:-"
× روزای اولی که میرفتم سرکار ،همیشه برای صبحونه یه چیزی میبردم ،الان به نوعی یه عادت شده
نمونه اش امروز من گوجه ،خیار ،پیازو سبزی نشسته ریختم تو پلاستیک با خودم بردم ،خانوم قاسمی هم نون اورده بود ،پنیر هم موسسه داشتیم
ساعت ۱۱ بود خودم تنها تو موسسه بودم ،خانوم مشاور ،مشاوره داشت من برای خودم خیار و ... رو شستم یه لقمه ساندویچی درست کردم داشتم میخوردم که خانوم قاسمی ،مبینا و خانوم مشاور اومدن حواسم نبود بگم خیار و... نشستم، در نتیجه نشسته میل کردن![]()
× هروقت مددجویی میاد،هرچیزی رو میدونم راهنماییش میکنم و البته تاکید میکنم اسم رو به هیچ عنوان نیاره:-"
کلی هم دعا نصیبم میشه![]()
× حاج آقا رو عادت دادم به کتاب خوندن ،هر دقیقه دنبال کتاب میگرده![]()
...
*
- بخاطر بسپار:
موقعی که احساس میکنی دیگه هیچ انرژی برای ادامه دادن نداری ، ناخودآگاه به آرامش دست پیدا میکنی...
- دیروز تا حالا دوتا فیلم رو دارم میبینم یعنی یه مقدار از هردوتاییشون رو دیدم.. در قسمت ادامه مطلب خلاصه فیلم ها رو میذارم...
- 14 روزی که قرار بگذره...
دوست دارم سریع بگذره...اونقدر سریع که چشمم رو ببندم و باز کنم تموم شده باشه بفهمم چی میشه،چون 99 درصد میدونم چی میشه دلم نمیخواد بیشتر این سختی بکشم...
دوست دارم کند بگذره خیلی کند،14 سال طول بکشه بخاطر همون 1 درصد امید ،چون نمیدونم بعد از 14 روز باید چجوری خودم رو مجبور کنم،میدونم اون موقع باید حسابی سنگدل باشم و یه تنه از خودم 1 آدم جدید بسازم...
- خودم رو حسابی گم کردم...
- چند روز پیش برای اولین بار بازدید از منزل یکی از مددجوها رفتم،حس جالبی بودش البته کلی هم خجالت کشیدم...
- شب میام آپ میکنم :D
میگه: وقتی نمیتونی کسی رو عوض کنی خودت رو عوض کن ...
میگه: وقتی نمیتونی چیزی رو عوض کنی با محیط کنار بیا ...
میگه: وقتی شکست خوردی باید سریع ازش بگذری ...
میگه: برات فرق نکنه بودن یا نبودن بعضی آدما ...
میگه: دلیلی نداره به مکررات بپردازی ...
میگه: خودت رو بشناس ...
میگه: هدف تعیین کن ...
میگه: انتخاب کن ...
میگه: فرار نکن ...
میگه: کنار بیا ...
میگه: ...
- منم چون دختر خوبی هستم تمام تلاشم اینه تموم این گفته های بالا رو عملی کنم ،زمانم تعیین کردم تا اول ماه رمضون
میپرسه: سودی داره این همه پافشاری؟
- هوم؟
میپرسه: تو که میدونی آخرش چی میشه؟
- اهوم
میپرسه: پس به چه دلیل هی کش میدی ؟
- امید
میپرسه : خسته نشدی؟
- خیلی
میپرسه : صدمه ندیدی؟
- چرا
...با جواب نامفهوم من سوال بعدی رو میپرسه ...نمیدونم خسته نمیشه از این همه پرسیدن؟
مخاطب خاص ==>آقای داداشی دلم میخواست اونقدر قدرت داشتم که میتونستم وبلاگت رو پس بگیرم...
==> درمورد اون پست به وقتش شفاف سازی میکنم،یه خورده دیگه مونده...
==> ادامه مطلب چندتا لینک دانلود برای ابزارای فتوشاپ و آموزش برای اجراشون میذارم
روزای اول پر از دلهره و ترس بودم،با اینکه از خیلی وقت پیش میدونستم دیر یا زود باید چنین کاری رو انجام بدم اما ترس داشتم
هنوز مطمئن نیستم تصمیم درسته یانه
اصلا نمیدونم میتونم دوست داشته باشم میتونم اخت بشم...میتونم تنهایی همه کارا رو انجام بدم؟میتونم خودم رو وفق بدم یانه
اوایل میدونستم باید از این وابستگی عظیم دل بکنم 4-5 سال زمان طولانیه....
چند روز پیش هم فقط بخاطر ناراحتی میخواستم چنین کاری کنم ،فقط بخاطر نادیده گرفته شدن...نمی خواستم اپ کنم تا موقعش...
......
...
خیلی زود سورپرایز میشید شاید کمتر از یک ماه دیگه....30 روز فرصت مناسبیه شاید آخرین فرصت...؟

2- خوشحالم چون هنوز بعضی عادت هام رو با توجه به گذر زمان حفظ کردم.
3- گاهی یه شیطنتایی ازم سر میزنه که هربار یادشون می افتم خنده ام درمیاد...(شیطنت شامل: شیطنت،سوتی دادن،حواس پرتی و...میشه )
4- امروز صبح واسه یه کاری بانک رفتم بعد فیشم رو گذاشتم تو نوبت از مسئولش آقای خ پرسیدم چقدر دیگه نوبتم میشه گفت کاری داری برو برگرد...
با مبینا رفتم 2 تا بانک دیگه کار داشتم :-" بعد که برگشتم،دیدم آقای خ
جاش عوض شده و یه جایی نشسته که کلی تو صف ایستادن...بزور جا باز کردم
میگم آقای خ...دیدم جواب نمیده گفتم شاید آروم گفتم دوباره میگم ببخشید
آقای خ.... سرش رو بلند میکنه میگه آقای خ ...میزش اونجاست
من: خوب شما یه نیم ساعت پیش اونجا بودید.....
میگه من اصلا از سرجام بلند نشدم آقای خ..به من شباهت داره...
کلی خجالت کشیدم :-" هم خنده ام دراومد...این درسی شد واسم دفعه بعد با دقت بیشتر به آدما نگاه کنم :-))
5- این بازی تراوین خیلی باحاله ها:)) مخصوصا من که به هرکی دوست دارم حمله میکنم دیروز به چندتا هم اتحادی های خودم حمله کرده بودم:))
اگه رییس اتحاد هم پیام نداده بود اصلا نمیفهمیدم باز به حمله کردن ادامه میدادم:))
6) خدایا ممنونم ،خدایا اجازه بده همیشه همینجوری باشم شاد شاد...بنده ات اینجوری دوست داشتنی تره:-*

از خداوند خواستم:
" به من صبر عطا کند "
خداوند پاسخ داد:
" صبر حاصل سختی هاست ...عطا کردنی نیست ... آموختنی ست..... "
*
- متنفرم از این که در وضعیتی قرار بگیرم که خودم به حال خودم دلسوزی کنم...نمیدونم از کی این حس رو پیدا کردم...نمیدونم خوبه یا بد...
- هربار که سعی میکنم بیشتر مواظب خودم باشم بدترین صدمه ها رو میبینم از نظر جسمی...آدم این همه حواس پرت ندیده بودم والله...نیم ساعت پیش دیدم گوشیم زنگ میخوره هول شدم بردارم محکم زدم به استخون چشمم :))
چشمم استخون داره دیگه :-"
- از وقتی که بیدار شدم دراز کشیدم پای کام سریال کره ای (ملکه برفی) میبینم...همزمانم صفحه تراوین باز بوده ،یه نیم ساعت یه بارم به کلوب سر میزدم :))
- بچه ها ،از دزیره خبری دارید ؟ نگرانشم
ناخودآگاه وقتی مکالمه خودم و خانوم کارشناس اجتماعی از ذهنم رد میشه خنده ام در میاد،ایشون ۱شنبه یه فایلی داده بود به من و خانوم مشاور انجام بدیم...
۲شنبه من مریض بودم موسسه نرفتم...
۳شنبه فراموش کردم انجام بدم وقتی رفتم بهزیستی پیش خانوم آمار سریع اومد گفت انجام دادی ؟ من در جواب گفتم کمرم درد میکرده نتونستم بشینم پای کام
و یه روز وقت گرفتم انجام بدم...
۴شنبه هوا غبار آالود بود تعطیلی عمومی اعلام شد :- "
۵ شنبه خانوم مشاور نیومد،تلفن های خانوم کارشناس رو یکی از همکارام جواب میداد و میگفت خانوم باران هنوز نیومده...
تا امروز که زنگ زد حسابی توپش پر بود کلی سر خانوم مشاور غر زد بعد دوباره زنگ زد اینبار من شجاعت به خرج دادم گوشی رو جواب دادم تا شروع کرد به غر زدن بهش گفتم : اینقدر حرص نخورید صورتتون زود چروک میخوره ![]()
۱- چند حکایت کوتاه فوق العاده جالب
۴-خوشبختی
۶-ترس را از زندگیتان بیرون کنید
۷- چرا فرهاد دلدادهی شیرین شد؟!
==> لینک شماره ۱رو خودم خیلی دوست دارم :-"

وقتایی هست که ناخودآگاه می پرسی :
اگه اتفاقی براش بیفته که از ظاهر براش چیزی نمونه حاضری باهاش بمونی؟
اگه 1درصد امید به داشتنش داشته باشی تمام عمرت رو صبر میکنی؟
اگه بهت خیانت کنه متوجه اشتباهش بشه برگرده می بخشیش؟
اگه از نظر مالی زیر خط فقر باشه باهاش می سازی؟
اگه همه مردم طردش کنن تو بازم قبولش داری؟
اگه...
بعد از جواب این پرسش به خودتون ، زمانی که این راز رو با کسی که دچارش هستید در میون میذارید وقتی این جواب ها رو بهتون میده این معانی رو داره
اگه گفت برای آینده ام نمیتونم هیچ برنامه ای بریزم یعنی شما،هیچ قسمتی از آینده اش رو تشکیل نمیدید و شما در زندگی اون رهگذرید
اگه گفت آمادگی ازدواج رو الان نداره یعنی اینکه هم نمیخواد شما رو از دست بده هم امید داره یه فرد بهتر از شما تو زندگیش پیدا بشه
اگه گفت مشکل از منه یعنی اینکه هرکاری میکنه نمیتونه به شما علاقمند بشه
اگه گفت...
این بازی همیشه در جریانه ، شما از کسی این حرفا رو می شنوی که دچارشی...شما این حرفا رو به کسی میزنی که دچارتون هست و...
میشه شما هم اگه هایی که میدونید وجود داره و حقیقت هست رو اضاف کنید؟

چند نمونه از مزاحم های تلفنی من:
(- چند وقت پیش یکیشون که زنگ زده بود تلفن رو به آقای داداشی دادم تا چند دقیقه با داداشی حرف میزد بعد که قطع کرد گفتم چی میگفت؟ گفت طفلی ازم شماره دخترا رو میخواست:))
(- چندشب پیش با بچه ها پارک بودیم بعد همزمان که تلفن من زنگ خورد عطا ( پسر رزی ) هم شروع به حرف زدن کرد من تلفن رو جواب دادم و همون موقع هم رو به عطا کردم گفتم مامان ساکت باش ببینم تلفن کیه؟...این رو که گفتم تلفن قطع شد
(- دوشب پیش ساعت 01:31 شب بود که یه شماره زنگ زد ،گوشی رو جواب دادم دوبار الو گفتم وقتی دیدم حرف نمیزنه قطع کردم بعد از اون 5 بار دیگه زنگ زد،وقتی دید جواب نمیدم مسیج زد که: رزی هستم
:-" بهش زنگ زدم گفتم تا تو باشی دیگه مزاحم نشی...طفلی میگفت فرصت ندادی الو بگم...
*
روش دفع مزاحم....
1- تلفن جواب ندادن
2 - در صورت سیریش بودن گوشی رو به یه آقا بدید تا الو بگه :-"
3- خودت جواب بده بگو نامزد داری...
4- با یه لهجه خیلی خشن و دهاتی فقط الو بگو
5 - گوشی رو جواب بده بذار یه گوشه تا پولش مصرف بشه :-"
==> غیر از شماره 4 بقیه راه ها رو خودم امتحان کردم اتفاقاً خیلی جواب داده
اگه شماهم راهی میشناسید معرفی کنید؟
*
بهاری باشید
بعد نوشت: نمیدونستم عنوان مزاحم تلفنی نوشتن اینقدر هوادار داره :d هنوز چند ساعت از پستم نگذشته با سرچ مزاحم تلفنی اومدن تو وبلاگم...امان از آدم های بیکار :-))

اصلا انگار نه انگار صبح ساعت 7 باید موسسه باشم ،حدود یک ساعتی هست پست مطلب جدید رو باز کردم هر دو خط که مینویسم پاک میکنم ،دخترم یادش رفته چجوری مینویسه :-"
1- قبل از امتحانا با رزی کلی برنامه ریزی کردیم و چندتا شهر رو هم برای مسافرت انتخاب کردیم با تور که صحبت کردم از قیمتای نجومی که گفتن سرم سوت کشید D: برای 1 سفر 4روزه 250 تومن پول میگرفتن :-" تازه با هتل 3 ستاره :->
به قول رزی چون خدماتشون هتل 5 ستاره نداره قید رفتن با تور رو زدیم :))
- هرچی مینویسم هی پاک میکنم خودم خسته شدم :)) هم دوست دارم بنویسم هم نمیدونم از چی باید بنویسم (آدمک خجالت )در نتیجه بهتره برم استراحت کنم....:->ببخشید با این آپ کردنم :D
حالا که زحمت کشیدید این همه راه رو اومدید میشه این سوالمم جواب بدید؟مرسی
- سنی که در آن هستی ،بزرگترین حسنش چیست؟
1- از هفته پیش سر بچه هایی که دوره کاردانی با من بودن غر زدم که هفته دیگه میخوام صفورا رو سورپرایز کنم باید کادو بگیرید...
امروز صفورا اومده بود دانشگاه ،بهش گفتم 2شنبه بیاد دانشگاه تا باهم جایی بریم اونم دراومد گفتش: میخوای سورپرایزم کنی برای تولدم جشن بگیری؟
من :-O
==>کلی برنامه ریخته بودم نفهمه حالا که فهمید بهش گفتم خودت به پگاه و حنانه خبر بده D:
2- خانوم معلم و خانوم قاسمی بحثشون سر این بود که من خیی طلا رو دوست دارم نمونه اش انگشتری که دیشب خریدم
منم بهشون گفتم : چیه خوب،واسه شوهرم دارم پس انداز میکنم
هردوتایی گفتن : خوش به حال شوهرت
من: البته به شرطی که شوهرم رو دوست داشته باشم وگرنه باید 2 برابر اینی که الان هست رو برام بخره.
3- 3 شنبه که داشتم آیپی ها رو چک میکردم دیدم یکی از شهر خودمون به آرشیومم سر زده برای همین برگشتم عقب چندتا ثبتام رو موقت کردم...
==>حالا امروز فهمیدم صاحب اون آیپی ناشناس کسی جز خانوم معلم نبوده D:
4- دیروز دکتر برام مرخصی مطلق نوشته بود برای همین نه سرکار رفتم نه دانشگاه،فقط مجبور شدم کلاس تعلیم رانندگی برم که...D:
من همیشه با فرمون مشکل داشتم با افتخار باید بگم که مدرسم هم کلی حرص خورد D:
5- بابا قول داده که گواهینامه رو که گرفتم برام پراید بخره...میترسه ماشینش رو درب و داغون کنم D:
6- سر زنگ استاد ک میخواستم برم واسه مامان کادوی تولد بگیرم تا استاد نشست کیفم رو برداشتم گفتم استاد ببخشید من وقت دکتر دارم D:
==> خانوم قاسمی میگه من خیلی خوش شانسم...چون تو این مدت هروقت غیبت داشتم بعضی کلاسا تشکیل نمیشدن یا حضور و غیاب نمیشده...D:
7- می دانی ؟!!!
همه چیز تازه اش خوب است ...
جز تازه فهمیدن
_ که گاه دیر است و گاه بسیار دیر
_ گاه گران تمام می شود و گاه بسیار گران ..........
گاهی حتی به قیمت:
" بفهم و بمیر
8- دلم میخواد مدام یه کلمه رو تکرار کنم که هربار با اینکه از نظر معنایی هیچ معنایی نداره اما برای من هر بار نوشتنش یه معنا رو میده...شاید یه نوع پوزخند به این همه ریاضت کشیدن و اخرش این شدن باشه
9- هه D:
1- عصر با خانوم قاسمی رفتیم بازار،1 النگو به النگوهام اضاف کردم،کلی راه قدم زدیم و حرف زدیم درباره همه چیز ،خیلی چیزا در مورد من نمیدونست که من 5شنبه ،تو راه برگشت بهش گفتم
بعد از کلی پیاده روی ،زنگ زدیم آژانس و اومدیم خونه،یه خورده پای کام نشستیم میخواست عکس 1 نفر رو ببینه که درموردش بعضی وقتا یه چیزی از من شنیده بود و البته 5شنبه همه چیز رو شنید...یه جورایی کنجکاو بود منم عکسش رو نشونش دادم،چه اون عکسایی که 4 سال پیش برای اولین بار نشون داده بود چه جدیدترین عکسش...
و البته اون نوشته ای که درموردش بهش گفته بودم...
بعد از اون تو وبلاگایی که تاحدودی اسمشون رو از من شنیده بود سرک کشیدیم مثل: نگار.بانو . موسیو گلابی.آنی ...
در همون حین که آمار رو چک میکردم،آیپی صفورا رو دیدم برای همین مدیریت رو باز کردم دیدم نوشته که نتایج تکمیل ظرفیت رو زدن، از همون موقع بیشتر از 10 بار مشخصاتش رو چک کردم ولی اطلاعات میگه غلطه...
به کلوب هم سر زدیم ...بحثا رو نشونش دادم ،پروفایلم و اطلاعاتم...
D: اگه بخوام توضیح بدم دیگه چیکار کردیم کلی طول میکشه........
2- سوتی هایی که این روزا دادم حسابی دیدنی و شنیدنیه...
3- کلی کتاب نخونده دارم ولی وقتش رو نمیکنم بخونم، از این ور امتحانای میان ترم ،از اونور کار
4- غیر از توزیع کوپن ،باید سهام عدالت هم توزیع میکردیم که من یکی از زیر کار در رفتم و 1 کار سختتر رو دارم انجام میدم...
باید تا امروز کل لیست حقوقی مددجوها رو چک میکردم برای همین یا بهزیستی هستم یا موسسه...امروز تا 3 مجبور شدم بهزیستی بمونم بماند مامانینا چقدر نگران شدن...
اون لیستی که مربوط به مددجوهای قدیمی بود تکمیل شد ولی اون لیست مددجوهای جدید قرار بود یکی از همکارام که با پرونده ها اشنایی داره تکمیل کنه که چون مریض بوده نرفته قرار شده دوباره فردا بهزیستی برم...
5- علاقه شدیدی به پوشیدن چادر پیدا کردم ، اوایلم چادر میپوشیدم ولی 2 خط درمیون... اما حالا نه ،دوست ندارم بدون چادر جایی برم D:
6- مدام این روزا با خودم تو جنگم،راه رو پیدا کردم میدونم باید چه کارایی انجام بدم و باز هم شک دارم به درستیشون
7- قرار بود با خانوم قاسمی و خواهرش بریم شیراز ...یعنی یه سفر 2 روزه،چون من لیست ها رو باید تکمیل میکردم ،سفر کنسل شد...
برای تابستون برنامه ریزی کردیم بریم اصفهان،البته زمانش بعد از امتحان هامون هستش...
8- وبلاگ های دوستان رو هر وقت میام نت میخونم،اما کامنت نمیدم،مثل همیشه بی سر و صدا و بیشتر شبیه 1 تماشاگر...
9- داشتم فکر میکردم اگه بعضی از صفات رو نداشتم چیکار میکردم؟مثلا اگه زود ناامید میشدم و میگفتم شدنی نیست ...باید چیکار میکردم؟بعد از هربار شکست خوردن چجوری با کدوم امید میتونستم بلند شم؟با کدوم رو هروقت که قول میدم بهت ،عملی نمیکنم بازم میام طرفت دوباره قول میدم باز...
اما من میدونم شدنیه...درجا میزنم ولی میتونم
خدایا نمیخوام اصلا به این فکر کنم که نمیتونم ،چون اگه باور کنم که نمیتونم یه جورایی در کل نابود میشم...پس کمکم کن که بتونم ...

روزای هفته:
اولای هفته احساس میکنم رو دور تند افتادم و روزا خیلی سریع میگذرن...
از 3 شنبه به بعد احساس میکنم کلی کار دارم ،باید انجام بدم وقت نمیکنم و بی صبرانه منتظر جمعه میشم..
5 شنبه ها ،به خودم یادآوری میکنم شب که برمیگردم خونه ،بیام نت و به بچه ها سر بزنم...
شب میرسه میبینم اونقدر خسته ام که نمیتونم 1 کامنت هم بذارم برای همین میگیرم میخوابم...
جمعه هادوست دارم هم زود بگذره هم دیر
دیر بگذره ،چون فقط جمعه ها کامل تعطیلم...
زود،چون هوای دلگیری داره....هرچیزی رو که فراموش کردی به یادت میاره...
*
امروز از وقتی که بیدار شدم باید به کلی کارا میرسیدم و برسم :
1- دوختن بعضی لباس ها،اتو کردن،لباس شستن،مرتب کردن میز کامپیوتر و کمد،جارو کردن اتاقم
2- عکسای همکار بابا رو باید درست کنم،دیروز یه نامه طولانی دوباره فرستاد ،شاید تو پست بعدی عکس متن نامه رو بذارم...
3- یه سریال کره ای به اسم " عروسی" هفته پیش از جمعه بازار خریدم،12 قسمتش رو دیدم میخواستم امروز چند قسمت ببینم که هنوز وقت نکردم...
4- باید دیدن سمیرا ت برم ...چندروزی میشه از شیراز برگشته ...
*
از فردا تو موسسه کلی کار رو سرم ریخته،4 شنبه کوپن مدد جوها رو دادن دست من و رسید ازم گرفتن...و فردا توزیع اون شروع میشه...
منم این 322 تا کوپن رو اوردم خونه که معادل 9 میلیون و 660 هزارتومنه...خداکنه درست توزیع بشه...
*
هفته پیش:
4تا کتاب خریدم به اسم: باورم کن،از آن سوی آیینه،عقاید یک دلقک و در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند.
همسترم رو بعد از 12 روز تو باغچه پیدا کردم،طفلی کلی زجر کشیده بود و فرداش مرد...:(
امتحان آیین نامه کلاسی رو بدون غلط دادم D: (شیرین ترین خاطره واسم محسوب میشه )
سمینار رو خوب دادم...
امتحان دیروز رو افتضاح دادم البته فکر کنم D:
و
...
*
بهونه آهنگ جالبی هستش واسه دانلود و گوش گرفتن!
*
==>نارنجدونه ،همین مونده بود فقط تو این لقب رو بهم بدی![]()
==>ادامه مطلب اضافه شد،چندتا عکس و توضیحات![]()
1- دیروز ، یه اتفاق عجیب غریب افتاد که خودم از تعجب داشتم شاخ در می اوردم...به یکی از آرزوهام رسیدم...(حالا فکر میکنید چی بوده....D:)
اون اتفاق این بود که تو دوران دانشجویی برای اولین بار موبایلم رو فراموش کردم با خودم ببرم و اتفاقا برام مهم نبود خونه جا گذاشتم...
این خانوم قاسمی هم دیروز همش پز موبایلش رو میداد میگفت تو موبایل نداری من دارم..
2- سر زنگ تاریخ دیگه پیش خانوم قاسمی نمی شینم میترسم دوباره استاد بهم گیر بده...
3- دیشب ساعت 22:30 برگشتم خونه،به محضی که رسیدم طبق معمول اومدم به همسترم سر بزنم که میبینم تو آکواریوم نیست...از دیشب تا حالا 1 همستر تو خونمون گم شده...هرجایی سرک میکشم پیداش نمیکنم طفلی بچم گم شده D:
تو خونه هی جیغ و داد میکنم که بچم گم شده...مامان بزرگم میگه آروم باش
درجوابش میگم که: من که خیلی آرومم ،مادرای دیگه رو ندیدی بچشون رو که گم میکنند گریه زاری میکنند هوار میکشند و...
طفلی بچم D: نمیدونم از دستم کجا فرار کردش...
4-امروز سرکلاس زبان برای روخونی درس داوطلب شدم (البته اگه اجازه میداد گرامر و معنی درس هم توضیح میدادم )و سر زنگ متون اسلامی هم داوطلب شدم که هفته بعد کنفرانس بدم...به این میگن خود شیرینی دیگه ؟ D:
5- نزدیک یک ماهی میشه تو یه موسسه کار میکنم و اتفاقا ً تو این مدتی که من بودم خیلی ها به حاج آقا ( مدیر عاملمون )زنگ زدند سمتی که من دارم رو خواستن...
چندتا مزیتی که داره اینه که
-همکارای دیگه ام خانوم هستن...
- حاج آقا از اقواممون هستش...
- تا اردیبهشت بیمه میشم...
- روزایی که دانشگاه دارم 1 ساعت زودتر میام خونه D:
6- تصورش رو کنید 6 روز تو هفته صبحها سرکارم...3 روز تو هفته هم بعد از ظهرا تا شب دانشگاه.......درکمال تعجب دوتا کلاسای فنی حرفه ای (رایانه - تدوین فیلم و صدا) هم ثبت نام کردم که بعد که زمان بندیش مشخص شد یکیش رو برم...
از این ورم هنوز نرفتم امتحان آیین نامه بدم تا تکلیف دوره های کلاسم مشخص بشه D:
7- خدا جونم خیلی دوستت دارم...بیشتر از خیلی...دارم سعی میکنم همون بنده بشم که میخوای...خیلی راه مونده ولی شدنیه...
8-مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم میریزند و از آن غولی میسازند كه نامش «تقدیر» است. (جان اولیویه)
9- سرفرصت به همه سر میزنم...
1-گوش شیطون کر میخوام آپ کنم،هرچند نوشتن یادم رفته
2- حسابی خسته ام...کمرم حسابی درد میکنه
عوارض پیری هستش...
3- خدایا این روزا آسمون شهرمون حسابی خوشگل شده،پر از ابرایی هست که من عاشقشونم...با تموم خستگی ها و روز مرگی ها وقتی به آسمون نگاه میکنم از شوق لبریز میشم...
ممنونم بخاطر لطفتون...همیشه دوستتون دارم![]()
4- چند وقت پیش عکسای خانوادگی یکی از همکارای بابا رو درست کردم حالا عادت کرده...الان بابا یه مموری بهم داد یه کاغذ که گفت آقای همکارش داده...این متن کاغذه هستش :

۵- دیروز رفتم واسه مامان هدیه روز معلم خریدم
البته با کلی ترس ولرز ، آخه تهدید کرده بود که براش چیزی نخرم و پولم رو بذارم تو بانک...منم حرف گوش کن![]()
استقبال روز معلم رفتم اینم عکس هدیه ای که براش خریدم :

۶- حسابی خودم رو مشغول کردم گاهی وقت کم میارم.
۷- روزا خیلی سریع میگذره، سریعتر از اونی که فکرش رو کنم، کلی کار ناتموم دارم که باید انجام بدم و خیلی چیزاهست که باید حسشون کنم...
۸-بقیه رو ادامه مطلب میذارم... یه پست طولانی هستش ،چون معلوم نیست دوباره کی وقت کنم بیام بنویسم
خنده دار ترین چیزی که تو سال 87 می تونست برای من اتفاق بیافته امروز افتاد
اونم اینه که یه پرتقال محکم خورد تو چشم راستم
،
نتیجه این شد که فهمیدم علاوه بر در و دیوار و ویروس ها ، میوه جات هم به من علاقه خاصی دارن
==>درنتیجه امروز من 1 معجزه به چشم خودم دیدم، البته با چشم سمت چپیم چنین معجزه ای رو مشاهده کردم ، چون چشم راستم در راستای شهید شدن بودش ![]()
==>چشم راستم یه جور خاص شده هم سنگین شده هم بی حس
خودمم نمیدونم اینی که نوشتم چه معنی میده
*
خوب اینم یه نگاه خیلی کوچولو به سالی که گذشت ![]()
87 فروردین : تطیلات رفتیم آبادان...تصمیم خوندن کتاب های کنکور برای دانشگاه دولتی...باور این اعتقاد که مهمترین مسئله برای ازدواج وجود عشق تو زندگی هست
87 اردیبهشت: مدام در حال درس خوندن و ثبت کردن ،
87 خرداد :فارغ التحصیل شدن ، طراحی کردن قالب، برتر شدن وبلاگ ، نارضایتی ، نخوندن کتاب های کنکور، زنگ زدن و مسیج فرستادن آقاهه به گوشیم و بار صدم جواب منفی دادن به اون ،فوت پدربزرگ 1 دوست
87 تیر : رفتن به کلاس خیاطی، فرستادن 1 بسته ، اومدن دختردایی هام خونه مون
87 مرداد : رفتن به آبادان و ماهشهرو گناوه، قطع ارتباط و دوباره شروع کردن این ارتباط مسخره،خریدن دوربین دیجیتالی، اصرار کردن به ازدواج
87 .شهریور : از نظر روحی یه جور خاص شده بودم که مهم نبود برام زندگی کردن، بعد از کلی همفکری رای صادر شد قرار شد 30 روز بی خبر باشم
87. مهر : امتحان جامع، شاغل شدن در اداره کاریابی ،تحت فشار قرار گرفتنم تو خونه برای ازدواج، قطع ارتباط ،زنگ زدن خواهر آقاهه، اومدن مامان آقاهه خونه مون
87. آبان : خودم رو مجبور کردم دوباره از نو خودم رو بسازم،سرکار نرفتن،مسافرت دوستانه به شیراز،تولد عطا،قبولی تو امتحان جامع، رفتن به کلاس زبان، شروع خوندن کتاب هری پاتر،
87.آذر : امتحان کتبی خیاطی،پیشنهاد جدید برای ازدواج و دوباره تحت فشار قرار گرفتن، سفر به ابادان و گناوه ، حواس پرتی ،خرید دفتر "دزم"
87. دی : روزای اول حسابی دلتنگ و خسته و نا امید بودم، قبول شدن امتحان کتبی خیاطی و دادن امتحان عملی خیاطی،پیشنهاد ازدواج ،اتاقم با درست شدن کمد حسابی مرتب شد،17 تا کتاب خریدم،کنکور کارشناسی ناپیوسته رو دادن،درست کردن وب سایت ــــــــ،
87. بهمن : 1هفته دوری ازنت،تولدم،فوت همسر لیلا،رفتن به شیراز پیش لیلا،شنیدن خبر قبولیم تو کنکور،نرفتن به زبانسرا،به دنیا اومدن پسر سمیرا ت
87.اسفند : دوری کردن از نت به مدت 10 روز،شکستن نذرم (که باید دوباره سال بعد ادا کنم)، مسافرت به آبادان و ماهشهر همراه خانوم قاسمی و پسرش و خواهرش،رسیدن به ثبات نسبی ،تشکیل کلاس های دانشگاه ،خرید میز کامپیوتر،خریدن همستر،درخواست وام دادن،پیشنهاد شاغل شدن تو 1 موسسه ، ثبت نام کردن در آموزشگاه رانندگی،فوت کردن پدر سمیرا ب، پیشنهاد ازدواج،
*
==> از هستی گلم ممنونم بخاطر آپ کردن این وبلاگ ،مرسی عزیزم
==>سوسن نازم دوباره تولدت رو تبریک میگم امیدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشی،همیشه دوستت دارم خانوم
*
==>بهار یک نقطه دارد
نقطه آغاز
بهار زندگی تان بی انتها باد!
محدثه خانم یه مدت تشریف نیاوردن و اینطور که بوش میاد حالا حالاها هم تشریف نمیارن. دلیلش هم زیاد روشن نیست. اما از چند حالت خارج نیست. یا رفته عزلت نشینی گزیده و از کل عالم و مافیها دست کشیده. یا رفته یه دهکوره ای چیزی رو جسته و فارغ از علم و تکنولوژی مشغول گوسفند چرونی یا همون چوپونیه. یا.. خوب بسه دیگه! هی که نمیشه من از مغزم کار بکشم. یه ذره هم شماها از مغزاتون کار بکشید و فکر کنید ببینید واسه چی نمیاد نت. نترسید، جای دوری نمیره اگه از مغزاتون استفاده کنید. در راه رفیقه دیگه..
حالا اینا رو بی خیال. من اومدم شاهکارهای اخیرش رو که تلفنی ازشون باخبر شدم براتون تعریف کنم.
دیروز بهش زنگ زدم و میگم راهبه خانوم ما چه طوره؟ چیکارا میکنی؟
نشسته برام از شاهکارش تعریف کرده. البته اینم بگما من مثل محدثه کامل و دقیق تعریف نمیکنم. خیلی به جزئیاتش گیر نمیدم.
میگفت: رفته بانک پول بریزه حالا واسه چی پول بریزه و اینا رو ولش کنید. بعد یه صف طولانی هم پشت سرش بوده. همین که نوبتش شده به فکر موبایلش افتاده! به جای اینکه بذاره اول کارش تموم شه، بعد بگرده دنبال گوشیش، شروع کرده توی کیفش دنبال گوشیش گشتن. کل محتویات کیفش رو هم خالی کرده ،اما این موبایل رو نجسته. همون وسط فیشها رو هم پر میکرده. یکی از فیشا رو اشتباهی پر کرده که یکی از بندگان خدایی که احتمالاْ از بس منتظر بوده زیر پاش علف سبز شده و میخواسته که محدثه زودتر کارش تموم بشه لطف کرده و تلفنی اون فیش رو براش جور کرده که بیارن. خلاصه آخرش کار واریز فیشا درست نشده و کارش راه نیافتاده. همون جا یکی از همکارای باباش می بیندش و میاد باهاش احوالپرسی کردن و محدثه هم تلفن اون بنده خدا رو میگیره و به باباش زنگ میزنه که بابا جون برس به دادم!! موبایل جونم رو گم کردم. این بابای بنده ی خدا هم که گمون کنم توی دنیا از هیچ کس اندازه ی این دختر یکی یه دونه ش نمیترسه زودی میگه الان میام بابا جون. میریم میگردیم و همه ی مغازه هایی که رفتی رو میگردیم ببینیم کجا جا گذاشتی!! البته خیلی بیشتر از اینا طول و تفسیر داره. من دارم خلاصه می کنم خیر سرم. با موبایل همکار باباش به موبایلش زنگ میزنه که ببینه کجا گذاشته این موبایل رو و بره بیاردش. اما شانسش میگه و موبایله اصلاْ زنگ نمیخوره. میره دنبال کارای بانکیش که هنوز نصف کاره بوده یهویی موبایل جونش از توی کیفش شروع میکنه به نالیدن!!! من موندم این طفل معصوم حواسش کجاست. الهی بمیرم براش که این دختر فکر کنم حواسش رو بدجور از دست داده. البته اینم بدونید که اینا از عوارض دانشگاه قبول شدن و استفاده ی زیادی از مغزه ها..!!
و اما شاهکار امشبش. امشب بهش زنگ زدم باهاش حرف بزنم. اگه گفتید میگفت چی میخواد بخره.. به جون خودم عمراْ اگه به فکرتونم برسه... میگفت میخوام موش بخرم!!! باور نمیکنید؟ از خودش بپرسید!! دختره خل شده. البته حالا موش موش نه هاااا.. یه چیزی از موش یه ذره بزرگتر به اسم.. وایسین ببینم اسم وامونده ش چی بود.. ها یادم افتاد. اسمش «همستر» بود!! این دختره کم مرغ و جوجه و مرغ عشق و قناری و خرگوش و.. داشت کلکسیونش فقط واسه خاطر این همستر یا همون موش خودمون ناقص بود. حالا میخواد کلکسیونش رو کامل کنه....
البته ایشون فرمودند میخواستن خوکچه ی هندی هم سفارش بدن!!! اما حیف که گاز میگیره!!!!! وگرنه حتماْ سفارش میدادن.
خوشمزه اینه که میگفت یه جا هم هست گربه میفروشن!!! سعی کردم خیال خریدن گربه رو از ذهنش بندازم. امیدوارم موفق شده باشم و پا نشه بره گربه بخره.
چه باحاله ها.. زنگ میزنه جونور سفارش میده، بعد میره بانک پول حیوونه رو میریزه به حساب! بعد هم میارن دم در خونه و جانور مورد نظر رو بهش تحویل میدن!!! به این میگن تکنولوژی.. عجب این تکنولوژی وامونده پیشرفت کرده ها!!!
هر چی من از جک و جونور بدم میاد این عاشقشونه..
بسه دیگه. اومدم فقط بهتون بگم که خیلی نگرانش نباشید. زنده ست و داره کلکسیون حیواناتشو تکمیل می کنه.
فقط یه تقاضا دارم. هر کی سراغ داشت که کجا تمساح و کروکودیل و از این چیزا میفروشن بهش آدرس بده. نمیخواد کلکسیونش ناقص بمونه..!! فقط دقت کنید که حیواناتی که گاز میگیرن رو انتخاب نکنید!! سعی کنید حیوونی باشه که نیش بزنه، لگد بزنه، جاشو خیس کنه و خلاصه هر غلطی دلش میخواد بکنه، ولی گاز نگیره!!
تو راه ِبرگشت از شیراز،سرم رو گذاشتم رو کیفم ،چشمام رو بستم و سعی میکنم بخوابم و باز سعی میکنم به قبول نشدن تو کنکور،به تنهایی های لیلا فکر نکنم...
در همون حین ، موبایلم زنگ میخوره،به شماره نگاه میکنم که تا برداشتم قطع شده...اسم ٍاختصاری خانوم قاسمی رو صفحه نمایشگر افتاده...
مامان میپرسه کیه....میگم حتمن عطاست دستش خورده به شماره تلفن من...دوباره تلفن رو میذارم تو کیفم و برمیگردم به سرجای قبلم و چشمام رو میبندم...
بعد از چند دقیقه دوباره موبایلم زنگ میخوره و شماره خانوم قاسمی رو میبینم...
:- سلام کجایی؟
من: توراه...
:- هروقت رسیدی خونه زنگ بزن تا بیام خونتون
من: نتیجه کنکور زدن؟
:- آره دیشب زدن...
زود تلفن رو قطع میکنم و شماره عزیزترین دوستی که تو دوران دانشگاه پیدا کردم رو میگیرم...صوفیا خونه نبود...
درهمون حین که مشخصات رو به خواهرش دارم میگم که تو سایت سنجش نگاه کنه قلبم بدجور به تپش میافته ...صدام می لرزه...اولین چیزی بود که از ته دل میخواستم
همزمان بابا جلوی 1 پارک پیاده میشه تا به جمع 2 ماشین دیگه که برای استراحت ایستادند بپیونده...
و من می میرم و زنده میشم تا خواهر صوفیا خبر قبولی من رو تو دانشگاه میده...
از ماشین سریع میام بیرون داد میزنم که قبول شدم...و به اصرار به مامان و دخترداییم میگم دست بذارن رو قلبم...
و بعد وقتی به خانوم قاسمی خبر میدم متوجه میشم که دیشب خبر قبولی خودش رو شنیده و همه مشخصات من رو از حفظ بوده منتها شماره کارتم رو فراموش کرده بوده...
گفت : اگه قبول نمیشدی منم نمیرفتم...
و شیرینی این خبر ،با نبودن ٍصوفیا...از بین رفت،نمیتونم به روزایی فکر کنم که قراره بدون حضور او باید تو این دانشگاه سپری کنم...
==> خداجونم ممنونم...بخاطر همه چیز!به جرات میتونم بگم تمام ٍعمرم مدیون شما هستم ...دوستتون دارم :-*
وقتی ۳ تا قرص باهم بخوری نتیجه اش باید معده دردم بشه ، دور از چشم ِمامان که الان خوابه اومدم مثلن زرنگی کنم ۲ تا قرص سرماخوردگی و آموکسی سیلین خوردم...در نتیجه الان تو معده ام یه خبراییه...![]()
دیروز تا حالا ۲ تا بسته دستمال کاغذی تموم کردم![]()
*
آذر ماه ، یه دفتر خریدم ، همون موقع براش اسم هم انتخاب کردم( بیشتر از ۳ سال بود خاطره هام رو تو نت مینوشتم اما اونقدر ش.ت درمورد دفترایی که داشت حرف زد که منم وسوسه شدم...
) گاهی چند روزی میگذره سراغش نمیرم ...اما خوب این مدتی که نت نبودم با این دفتر رابطه نزدیکی پیدا کردم و هروقت هوس نوشتن میکنم میرم اونجا مینویسم...
شاید بعضی روزای اون دفتر ( آذر ،دی ، بهمن ) رو منتقل کنم اینجا...
البته چیزایی که امشب نوشتم تو دفتر رو تو قسمت ادامه مطلب میذارم ببینید ...![]()

روزی که تصمیم گرفتم خودم رو از نت برای 1 هفته محروم کنم هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم چنین تصمیمی رو عملی کنم
ولی خوب عملی شدش
اینجانب از همین جا اعلام میکنم هیچم من معتاد نبوده و نیستم ![]()
*
دیروز بعد از کلاس زبان رفتم مجله و خودکار گرفتم و به آقای فروشنده گفتم زنگ بزنه آژانس برام...
حالا رسیدم به مقصد میخواستم کرایه بدم هرچی تو کیفم میگردم میبینم از پول خبری نیست ،دیگه به آقای راننده توضیح دادم پول هام تو راه افتاده...و بهش گفتم چند لحظه صبر کنه تا برم داخل خونه کرایه بیارم دیگه مامان رفت کرایه رو داد...
پیری و هزار درد ![]()
هرچی به روز تولدم نزدیکتر میشم احساس پیری بیشتری میکنم همزمان کمردرد و پادرد و ضعیفی چشم و...![]()
پیر شدم دیگه دی:
*
==> اولین وبلاگ هایی رو که بعد از ۱ هفته دوری باز کردم وبلاگ بانو و نگار بود![]()
بعد نوشت: وبلاگ های دوستان رو خوندم ولی فقط به 2 نفر کامنت دادم...ببخشید دی:

۴شنبه ،۴ کتاب از شهر کتاب خریدم : بوی خوش عشق از آرش خسرو پناهی* برای همیشه از جودیت گلد*عروسی سکوت از فرنگیس آریانپور *بخت سپید زمستان از مهناز صیدی
- جمعه کنکور داشتم ،دقیقا ً نمیدونم چیکار کردم ،چون کوتاهی کردم و نخوندم!
- لباس ِخانوم همسایه تقریبا ً آماده شده فقط مونده پایینش رو بدوزم !
- دیروز به یکی از دوستام که زنگ زدم درمورد ۱موضوعی حرف زد ،البته حرف ِجدیدی نبود ولی خوب برام ۱ لباس دوختند هی دارند پیش میرند منم از ترس مامان فقط سکوت کردم
- امروز رفتم نمایشگاه بین المللی کتاب بوشهر،این کتاب ها رو خریدم :
عشقه * الی * به دنبال دل خود باشید * جین ایر * الهه عشق * به راستی دوستت دارم * هیچ چیز جاودانه نیست * مرغان شاخسار طرب * دروغ های صمیمانه * دردل شب *رازها * یاد بود عشق * وسوسه های خطرناک
- دارم ۱ کارایی میکنم، ۱ ریسک هستش نمیخوام به بعدش زیاد فکر کنم ،فقط چون در این زمان فکر میکنم درست ترین کار همینه میخوام انجام بدم![]()
*
-
جمعه که رفتیم دانشگاه واسه کنکور کلی سوتی دادم،هنوز وقتی با خانوم قاسمی درموردشون حرف میزنیم کلی میخندیم...![]()
یه چشمه اش اینه: بابا پرسید کنکور رو چیکار کردی....؟
من زودتر از خانوم قاسمی گفتم: خیلی آسون بود اگه ما خونده بودیم خیلی قبول میشدیم![]()
*
عصر که با خانوم قاسمی ،نمایشگاه رفتیم قبل از داخل شدن کلی سربه سر هم گذاشتیم
بعد از کتاب خریدن کتاب ها رو دادم اون بگیره...البته بعدش تعداد کتاب ها اونقدر زیاد شد که مجبور شدیم ۳ قسمتش کنیم( خواهر خانوم قاسمی هم اومدش)...
کلی کتاب بود ،دنیای ِمنم کتاب هستش...کلی ذوق میکردم غرفه ها رو میچرخیدم...اولین غرفه ای که دنبالش بودم غرفه انتشارات شادان بود که آخرین غرفه ای هم بود که دیدم![]()
برای برگشتن به خونه خانوم قاسمی کلی سرم غر زد که من هروقت با تو میام مجبور میشم خرید کنم...این دفعه تصمیم نداشتم چیزی بخرم ...
*
هیچم...اصلنم لحن ِنوشتن ِ من جدی نبود
یه جوری هم نبودش
...
==> خداجونم شکرت،ممنونم بخاطر ِهمه چیز،بخاطر ِلحظه های شادی که میگذرونم ازت تشکر میکنم،همیشه همیشه دوستت دارم خداجونم![]()
در ِحیاط رو باز میکنم،به محضی که نور خورشید به چشمام میخوره ،چشمام واکنش نشون میدن...
۱۰روزی میشد که از خونه بیرون نرفته بودم،چندبار چشمام رو باز و بسته کردم که به نور ِبیرون عادت کنه و منتظر ِآژانس شدم!
میرسم کلاس ،با عجله از پله ها بالا میام با هر قدم صدای ِتق بلندی تو راهرو می پیچه،با خودم فکر میکنم: کفشم خیلی صدا میکنه...باید برم یکی دیگه بخرم بعد دوباره با خودم ادامه میدم که مشکل اینه اون کفشی که میخوام پیدا نمیشه و قضیه کفش خریدن رو به یه فرصت دیگه می اندازم و در ِآموزشگاه رو میزنم مربی میاد دم ِدر
به محضی که من رو میبینه لبخند میزنه میگه: چون قبول شدی دیگه سراغم نمیای؟دوره دامن ها تموم شده بهش میگم حدود ۲ هفته است از خونه بیرون نیومدم ،بخاطر سرماخوردگی،اثراتش رو صورتم مونده دیگه...
میگه اره ضعیف شدی...رنگتم پریده ،لاغر ترم شدی
و من با لبخند جوابش رو میدم بهش میگم هنوز پارچه خانوم همسایه پیشمه قرار بوده بدون الگو یادم بده برش بزنم،
میگه : ۲ شنبه بیا...الان حسابی سرم شلوغه...ولی خودت بیا دوباره سر کلاس تا مرور بشه برات...
چشم بهش میگم از آموزشگاه میام بیرون...تا پاساژ قدم میزنم میرم مخابرات ،زنگ میزنم به مامان ،بهش توضیح میدم مربی چی گفته بعد به یکی از دوستام زنگ میزنم گوشیش خاموشه خونشون هم جواب نمیده...
به دخترخاله زنگ میزنم،بهش میگم میخوام بیام خونتون،دوباره سوار تاکسی میشم میرم یه سر تاپ سیستم،۲ تا سی دی میخوام فتوشاپ و آنتی ویروس
و بعد مغازه،باید برای طه کیک و شیرین عسل بگیرم...بچه ها این چیزا رو دوست دارن دیگه؟
دوباره تاکسی...چند دقیقه بعد تو خونه روبه روی دخترخاله نشستم،درمورد ِخیلی چیزا حرف میزنیم ....
و حالا تو خونه ام،قبلش زنگ میزنم به خانوم معلم قرار بود باهم بریم مهدیه،ولی خوب سرماخورده!
*
نتیجه ای نداشت این گزارش روزانه
فقط نوشتم تا ثبت بشه![]()
مامان امروز گفت یکی از همکاراش که اتفاقن خانوم ِ۴شونه هیکلی هم هستش قراره پارچه بگیره بده تو براش بدوزی ...بعد پرسید میدوزی دیگه آره؟
-
اهوم...
خیاطی کردن رو دوست دارم ولی خیلی حوصله میخواد ،من که بعد از امتحان دست نزدم به چرخ خیاطی ،طفلی داره خاک میخوره
باید فکری بخاطرش کنم ،داشتم فکر میکردم دوره بچه گانه (دوزی ) هم برم
نمیدونم
*
یکسالی بود به این سایت نمیرفتم ،حالا چند روز ِمیخوام بازی کنم بدشانسی من خرابه![]()
*
امشب فیلم فیلم ِهزار توی پهن( Pan’s Labyrinth ) رو دیدم
کلی سرچ کردم تا بتونم داستان فیلم و چندتا عکس از فیلم بذارم
خسته شدم...
مرسی
فیلم ِهزار توی پهن( Pan’s Labyrinth )
اینم هم خلاصه هم عکس های فیلم
خواهش میکنم
*
خداجونم دوستت دارم![]()
-دوشب پیش مثلا ً رفتم سایت آدینه بوک کتاب سفارش بدم،یهویی چشم باز کردم دیدم نوشتم مجموع ِقیمت ۱۰۸ هزارتومن![]()
هرچی لیست کتابایی رو که انتخاب کرده بودم سبک سنگین کردم که چندتاشون رو حذف کنم دیدم فایده نداره...درنتیجه گفتم یه خورده صبر کنم بعد سفارش بدم
-دیشب،۸۹۷ تا عکس از وبلاگ آقای داداشی سیو کردم،یعنی ۱۸۰ پارت ،رو نشستم سیو کردم...!
- باز دیشب بعد از دیدن ِ۲ تا فیلم
تصمیم گرفتم دوباره چندتا فیلم سفارش بدم اینجا ،خوب ده هزارتومن سفارش دادم ثبتم کردم ولی مونده برم به حساب واریز کنم...
*
دیشب مامان و مادربزرگم داشتن حرف میزدن درمورد فوت ِمادر یکی از همسایه ها
مامان: فلانی لباس سیاه پوشیده بود؟
مامان بزرگ: نه لباس مشکی پوشیده بود
من و مامان:![]()
*
سوالهای زیر را از بچههای 5 تا 10 ساله پرسیدهاند...جواب های جالبی دادن دی:
عکسایی که امروز عصر گرفتم ...۳ تا عکس هست...![]()
مژده...
مهمترین خبر
بشتابید![]()
بگم؟![]()
خوب همین الان هری پاتر تموم کردم،۸۶۲ تا صفحه پشت سرهم خوندن چه بلایی سر چشمام میاره
نمیدونستم اینقدر داستانش جذابه،قبلنا وقتی اسم کتاب یا فیلم هری پاتر رو می شنیدم یه جوری میشدم....
۴ تا فیلماش رو دیدم...۵و۶و۷ هم ساختن دیگه؟
کلی ذوق کردم،
(من امشب باید همش از این آدمک استفاده کنم خوب)![]()
فعلا ً همین...شاید بیام دوباره آپ کنم...![]()

چندوقت پیش ،خانوم ِهمسایه یه پارچه اورد تا من براش پیرهن بدوزم
از اون پیرهنای زنونه ...این خانوم ِهمسایه هم هروقت پارچه میبره خیاطی بعد از اینکه لباس اماده بشه کلی ایراد میگیره...
منم روم نشد بگم تاحالا این مدل رو ندوختم برداشتم،گفتم میبرم پیش مربی برش میزنم که ایرادی نگیره...
دو ،سه بار بردم پیش خانوم مربی که ایشون وقت نداشتند...منم بدون الگو بلد نیستم اونم گفته این نوع لباسا رو باید بدون الگو برش بزنی...دیگه برای همین دیر شد
تو همین هیری ویری...مریض شدم،بعدشم رفتیم ابادان...
چند روز پیش اومد خونمون گفت پارچه رو بده ببرم خیاطی ...قربونت برم من میدونم تو روت نشده بگی این مدلی ندوختی بده خودم میبرم خیاط...
هرکار کرد پارچه رو بهش ندادم
گفتم برات میدوزمش...
بعد از اونم سرماخوردم افتادم تو خونه...درنتیجه هنوز پارچه اش برش نخورده...ولی خوب امروز خیلی بهترم...فردا صبح میبرم پارچه رو کلاس خیاطی ![]()
==>تصورش رو کنید پارچه رو زورکی نگه داشتم...![]()
==>مامان از این پارچه های ریون خریده برای مانتو...باید اونم برش بزنم...یه پارچه هم از قبل خریده اونم واسه مانتو...
برای خودمم باید یه لباس مشکی درست کنم...![]()
==> دو جلسه از کلاس زبان رو نتونستم برم بخاطر ِسرماخوردگی...![]()
==>
باید چندتا بسته رو پست کنم که هنوز...دیروز داشتم فکر میکردم بزرگ بنویسم رو دیوار چسب بزنم که باید اینکارو کنم که تنبلی نکنم...
==>![]()
==> بچه ها هرکسی دعوت نامه بالاترین میخواد ایمیلش رو بذاره![]()
صبح با صدای بابا بیدار میشم که میگه: چرا اینجا خوابیدی؟چرا پتو رو خودت ننداختی..
وسط ِاتاق ِبهم ریختم دراز کشیدم،بخاری و کام روشن هستش،با صدای گرفته میگم: زده بودم یه فایل دانلود بشه بعد دراز کشیدم تا دانلود بشه...خوابم برد...
گلوم به شدت درد میکنه،با خواب آلودگی وضو میگیرم ،نماز میخونم ،قرص میخورم میرم تو اون یکی اتاق میخوابم...
ساعت ِ۱۰ ،بدون ِاینکه چشمام رو باز کنم به بابا میگم قرص برام بیاره بخورم...
مامان اجازه نمیده فقط آب میارن،بی توجه به حرف ِبابا که میگه بلند شو ببریمت دکتر ،دراز میکشم...
۱ساعت بعد بلند میشم میبینم بله...آقای پدر رفته تو اتاقم و مثلاً مرتب کنه،هرچی کاغذ از نظر اون الکیه دو نصف کرده انداخته اونور...
بزور بلندش کردم ، دوسه تا قاب کتابام رو پاره کرده بود
چندتا تستایی که لازم داشتم،الگوی مانکنم و...
بعدش رفتیم جمعه بازار ۶ تا دی وی دی فیلم گرفتم
از اون راه هم بردنم دکتر...۲ تا آمپول زدم![]()
*
۲۷ آذر تا الان چند روز میشه؟
برای اثبات کردن ِخیلی چیزا به دلم این زمان به نظرتون کافی نیست؟
خوب یکی بیاد به دلم ثابت کنه که....!
*
==>هرکسی دعوت نامه بالاترین میخواد،ایمیلش رو بنویسه تا براش بفرستم...!
تا الان داشتم کلنجار میرفتم با کتاب دفترا...تمومی هم نداره
کمرمم درد میکنه،اخه از ظهر داشتم اتاق رو مثلن تمیز میکردم،آخرشم این شکلی شدش

میدونم خیلی تمیز شده،بقیه اش رو گذاشتم واسه فردا
==>از صبح گلوم درد میکنه...
دیگه برام عادی شده!
==> همه عمر برندارم سر از این خمار مستی*که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!
دیشب تا صبح ،یعنی تا ساعت ۶ داشتم آرشیو وبلاگم رو میخوندم...
از بعضی خاطره ها زود میگذشتم و بعضی خاطره ها اونقدر شیرین بودن که می ایستادم و آرزو میکردم برمیگشتم به عقب...
شاید میشد از یه مسیر دیگه عبور میکردم و اون چیزایی که خاطره شده ،بازم داشته باشم ولی...!
*
تا چنددقیقه پیش هم داشتم کمدم رو مرتب میکردم،بعضی خاطره هایی که تو دفتر نوشتم برمیگرده سال ۷۹،یعنی ۱۳ سالگی من
چقدر دوست دارم اون دورانم رو...
البته فکر کنم از قبل تر از ۷۹ خاطره مینوشتم ،هنوز تاریخ های قبلی رو کشف نکردم![]()
با هر خاطره ای که میخونم کلی قربون صدقه دختر اون دورانم میرم![]()
کلی داستان نیمه تموم تو دفتر های ریاضی و شیمی و انشا و... پیدا کردم...
دست نوشته های بچه ها که تو کتاب هام نوشتن...![]()
*
برم دوباره جست و جو کنم![]()
مامان بعضی وسایلم رو اورد که صف بدم تو کمد...
دفترچه خاطراتی توجهم رو جلب کرد وقتی برداشتم تموم ِتاریخ سال ۸۰ رو نشون میداد...
مثلا:
۸/۱۲/۸۰
"چقدر برای اینکه در نظر دیگران خوب جلوه کنم شخصیت واقعی خود را عوض کرده و نقش کسی را بازی کرده که هیچ دوست نداشتم
گاه پس از تاملی فکری صدایی نابهنجار از گلویم خارج میشود و با خود میگویم این صدای زشت مال من است؟و دوباره سکوت ،سکوتی نافرجام آری سکوت !گاه دوست دارم سکوت کنم ولی چرا نمیکنم ؟ چرا پرجنب و جوشم؟چرا همه فکر میکنند در قلب کوچک من هیچ غمی نیست
اما نمیدانند این قلب کوچک من چرا پر از غم است،نمیدانند غمهای من ناراحتی های من چیست ،به همین دلیل میگویند همیشه شادم،من هیچ غمی ندارم اما مگر ممکن است که انسان غم نداشته باشد ممکن است به گفته مهدی سهیلی
آدمی که غم ندارد گاو است علوفه کم ندارد
اینها همه اشتباه میکنند شخصیت من پیچیده است هیچ گاه چیزی که دردل دارم به روی خودم نمیارم هیچگاه!
...
باد ملایم عصر صورتم را نوازش میکند و از رویا بیرون آمده و به دنیای واقعیت ها مینگرم..."
دخترم از بچگی غم داشته...![]()
سرم درد میکنه،به سختی چشمام رو میبندم که مامان که میاد تو اتاق ،متوجه نشه که دارم گریه میکنم...
موبایلم زنگ میخوره...شماره خانوم واسطه رو میبینم...جواب میدم بهش میگم زنگ بزنه خونه...
بعد از سلام و احوالپرسی میگه: گفت ۲۳ سالشه...خونه داره،مدرک تحصیلیش دیپلمه،مغازه مال خودش نیست ...گفته خوب فکراشو کنه بعد جواب بده... میتونه از مغازه های اطرافم تحقیق کنه ...
با دودلی به خانوم واسطه میگم: من الان قصد ِازدواج ندارم،اما میخوام یه دلیل ِمنطقی پیدا کنم بعد جواب بدم...
و با تردید بهش میگم اجازه هست ۲ مین دیگه زنگ بزنم؟
بعد از خداحافظی زنگ میزنم به خانوم معلم(یکی از دوستام)باهاش مشورت میکنم و در همون حال بارها اشکم سرازیر میشه...
و بعد از ۱۴ مین قطع میکنم و به خانوم ِواسطه زنگ میزنم و میگم: بهشون بگید من قصد ازدواج ندارم...حداقل حالا ندارم...
...و بعد از چند مین تلفن رو قطع میکنم به مامان میگم چه جوابی دادم و سعی میکنم دلایل ِمنطقی برای مامان بیارم...
بعد نوشت: "خانوم ِواسطه دوباره زنگ زد،گفت ایشون نمیخواد حتماً همین الان جواب بهش بدید چندماه فکر کنید بعد...
ناخودآگاه خندم دراومد: آقای ه هم همیشه به واسطه ها همین حرف رو میزد و من مصمم همون لحظه جواب رو میدادم...
به خانوم ِواسطه گفتم نه،نمیخوام کسی رو امیدوارم کنم...
خانوم ِواسطه گفت : پس اجازه بدید یه بار بهتون زنگ بزنه خودتون بهش جواب بدید
امم قبول نکردم..."
دیشب:
۰۰:۳۵ : حدود ِ۲۰۰ صفحه دیگه بخونم این کتابم تموم میشه
تا میخوام بزنم صفحه بعد،خانوم قاسمی زنگ میزنه...
هرچی میگم نمیام میگه باید بیای...شرط میکنم باهاش اگه صبح زنگ زد میرم...
*
۱:۳۵ : با شور و شوق به صفحات ِآخر کتاب رسیدم...و درکمال تعجب و بدشانسی میبینم که کتاب نصفه و نیمه هستش
و اوج داستان کتابم تموم میشه![]()
با کلی حرص و جوش و استرس ،آلارم گوشی رو تنظیم میکنم رو ساعت ِ۶ و میخوابم...تا خوابم ببره میشه ۲...
*
صبح...
۶:۰۰ با صدای گوشی بیدار میشم،احساس میکنم اصلن نخوابیدم،همش تو ذهنم هری پاتر،هاگوارتز، امتحان ِعملی خیاطی،دوختن ِلباس میچرخه...
باز چشمام رو روهم میذارم...
۶:۲۵ دوباره گوشی زنگ میخوره...بی توجه به اون چشمام رو میبندم...
۶:۳۰...خانوم قاسمی زنگ میزنه میپرسه بیداری...خودم رو براش لوس میکنم میگم خوابم...
۶:۴۰ دقیقه با چشمای ِبسته بلند میشم،با گیجی نماز قضا رو میخونم...
تا ۷:۳۰ سعی میکنم از زیر امتحان دادن در برم،مثلاً: مامان چون کاربنم نیستش نمیرم یا پارچم خوب نیستش،آمادگی ندارم،یقه ها رو مشکل دارم و...
و۱۰۰۰ تا بهونه دیگه که با شوخی مسخره رد میکرد مامان
(قربونش برم من)
بماند بابا برای اینکه خودش دیرش میشد هی میگفت برو بخواب نمیخواد بری امتحان بدی...
*
7:30 تو راه،کلی از خدا
خواهش کردم که باشه کمکم کنه
۷:۴۰ بابا چرخ خیاطی رو برد طبقه بالا...تو آموزشگاه گذاشت رفت...
مسئولِ جلسه ساعت ۸:۰۰ گفت یه بلوز با دکوپ (دکپ)از سرشانه... یقه شکاری با یقه دلبری
...تا ساعت ۳ وقت دارید آماده کنید و لباس ها رو بپوشید
من تاحالا یقه دلبری کار نکرده بودم.کادر الگوم هم اماده نبود...دیگه همون موقع سریع کادر رو کشیدم
یکی از مربی ها،قبلن دانش آموز مامانم بود...
خیلی کمکم کرد
البته تا ساعت ۱۰:۰۰ بعد رفتش...
خیلی دوست داشتم عکس بگیرم ،ولی وقت نداشتم...
این لباسی هستش که دوختم،تو عکس زیاد جالب نشده،
یعنی خودش قشنگه ها...

*
امشب دوباره اون واسطه زنگ زد...دقیقاً میدونم چه جوابی میخوام بهش بدم،اما عقل حکم میکنه که یه دلیل ِمنطقی هم پیدا کنم...
صبح از خانوم قاسمی پرسیدم لوازم کادویی_____رو میشناسه؟
گفت آره کلی مشخصات هم داد...
(من دوبار با مامان رفتم مغازه اش ولی هیچ تصویری تو ذهنم نیستش...)به هرحال چندتا سوال از واسطه پرسیدم اینکه این آقا مدرک تحصیلش چیه؟و به ادامه تحصیل علاقه داره یانه
چند سالش هست؟ و .......!
نمیدونم چرا ،به ازدواج آلرژی پیدا کردم،
طفلی مامانینا که باید کلی منو تحمل کنند...!
*
امشب خیلی خسته بودم جوری که کلاس زبان رو تعطیل کردم...آخه از صبح اونجا بودم تا ساعت 5...![]()
مثلاً خسته بودم در حالیکه نشستم قفسه های کتابخونه ام رو مرتب کردم تو یه قفسه ام فقط 123 تا کتاب بودش![]()
*
چقدر نوشتم
ببخشید...
امروز یه لحظه موبایل رو از خودم دور نکردم،مدام داشتم میخوندم...
حتی متوجه نشدم کی رسیدیم بوشهر،اون مسیری که قرار بود پیاده برم تا خونه پسرخاله ،بازم همش سرم پایین بود و داشتم میخوندم...
جوری که متوجه نشدم دیر کردم ،پسرخالم گفت گفتیم دوباره راه رو گم کردی
(دوره دانشجوییم گاهی میرفتم خونه همین پسرخالم میموندم اغلب خونشون رو گم میکردم
)
باز اونجا هم یه لحظه نگاهم رو از موبایل نگرفتم،فقط وقتی حرف میزدند تند تند یه جوابی فقط برای رفع تکلیف بهشون میدادم که این باعث شدش کلی سوتی بدم...
میخواستم بگم فلانی که من عکسش رو گرفتم مانتو پوشیده بوده گفتم: فلانی مانتو سرش بوده![]()
یکی از پسرخاله هام پرسید دوستت ازدواج کرد؟گفتم: خودش نه ولی برادرش شوهر کرد![]()
مامان و پسرخاله داشتند حرف میزدند ،مامان میگفت تو مطب از آسانسور استفاده نکرده...هول شدم میخواستم بگم با پله رفتی؟ پرسیدم پیاده رفتی![]()
![]()
*
فقط موقع ِشام خوردن موبایل رو زدم تو شارژ که دخترخالم صدام زد گفت محدثه این شماره رو میشناسی ۴ بار زنگ زده...
رفتم دیدم شماره شهر خودمونه...زنگ زدم ببینم کی هستش![]()
گوشی رو که برداشت گفت سلام خانوم....
من:سلام ببخشید شما؟
- خوبید؟ببخشید من امشب مزاحمتون شدم،شما منو نمیشناسید خوب...برای یه امر خیر زنگ زدم...
من:ببخشید من شارژ ندارم میشه خودتون بهم زنگ بزنید![]()
شارژم حیف بود که مصرف بشه خوب...
...![]()
من که نمیشناختمش...نه اون واسطه رو نه اون آقا رو...
به مامان گفتم...نمیدونم...دی:
*
دیروز امتحان ِزبان داشتم،بعد از امتحان رفتم مجله خریدم،خیلی هم اخمو بودم ،بعدشم رفتم بستنی دایتی خانواده گرفتم،دیشب ساعت ۲ اومدم باز کردم بخورم که...
فکر کنم فاسد شده...البته ۱ماه وقت داره...اما مزه اش یه جوریه![]()
*
همش احساس میکنم تو راهم...
یه خورده دیگه مونده هری پاتر و محفل ققنوس رو تموم کنم، قسمت بعدیش رو تو موبایل ندارم باید بشینم با کام بخونم![]()
همینا دیگه....
*
به خیلی ها سر نزدم ،آخه هنوز کامم رو زمینه...![]()
بعد نوشت : خانوم قاسمی الان زنگ زد گفت امتحان ِکتبی خیاطی قبول شدی و فردا ساعت هفت و نیم امتحان عملی خیاطیه...
بهش گفتم من میخوام دی ماه امتحان بدم الان آمادگیش رو ندارم ولی اصرار داشت که منم برم...
قول دادم برم...از الان استرس دارم...
عیدتون مبارک![]()
۴شنبه ،رفتیم آبادان...امروزم گناوه بودیم...عصرم برگشتیم خونه![]()
وقت نشد با سارا بریم پارک و بازار،ولی یه سردانشگاه با سارا رفتم...سارا بهم کارت ِکتابخونه اش رو داد گفت برو کتاب بخون خودشم رفت سرکلاس نشست
منم ۱ کتاب برداشتم رفتم تو سالن نشستم...
بعد ۳۰ دقیقه خوندن،به اطراف نگاه کردم دیدم یه تابلو زده نوشته سالن برادران![]()
دیگه بلند نشدم،نه اینکه کفشمم خیلی صدا میداد
گفتم ضایع است بلند شم برم تو سالن ِخواهران ،همونجا سربه زیر نشستم تا دخترداییم اومد دنبالم![]()
*
امروزم گناوه رفته بودیم...چندتا چیز برای خودم خریدم،بعد که اومدیم خونه نشون آقای داداشی دادم...یکیشون رو برداشت گفت: میدونم برای من سوغاتی خریدی ولی خودت خجالت کشیدی بهم بدی![]()
*
فردا امتحان ِزبان دارم![]()
*
اونجا که بودیم مامان فقط مانتوهایی که من براش دوخته بودم رو اورده بود و می پوشید
کلی ذوق میکردن میدیدن من دوختم،یکی ازخاله هام کلی ماشالله گفتش![]()
قرار شد بعدن پارچه هاشون رو بدن به من تا تمرین ِخیاطی کنم![]()
پسرخالمم میگفت اومدم خونتون پارچه شلواری میارم برام شلوار بدوزی...منم گفتم مانتو میدوزم برای خانومت![]()
*
کلی عکس گرفتم ولی تو هیچ کدومشون خودم نیستم![]()
*
اونجا بعد از احوالپرسی همه این سوال رو ازم میپرسیدند:نمیخوای شوهر کنی![]()
منم کلی سربه سرشون میذاشتم
*
هری پاتر و جام آتش رو خوندم،جلد ِپنجم هری پاتر اسمش چی هست؟
*
همینا دیگه
ببخشید خیلی نوشتم...![]()

تلفن زنگ میخوره،گوشی رو برمیدارم...عمه جون پشت ِخطه...
سلام که میکنم میپرسه: تازه از خواب پاشدی؟
من: نه سرماخوردم دوباره...میپرسم : چه خبر؟پسرعمه خوبه؟
میگه:امروز زنگ زده،فلانی رو براش انتخاب کردم گفته زنگ بزن از محدثه بپرس که خوب هستش یانه...
من:
دختر ِخوبی هستش ولی فکر کنم زیاد خجالتی باشه...چون چندباری که ما رفتیم خونشون نیومده تو اتاق
هرچند بعد از ازدواج خجالتی بودنش برطرف میشه...
عمه: آره موافقم..میخواستم بعد که با تو حرف زدم زنگ بزنم به خاله وبهش بگم که من دخترت رو برای پسرم انتخاب کردم،اما باید بذاریم پسرم از دانشگاه بیاد بعد دوتاییشون همدیگرو ببینن بعد
من:
عمه باید چندباری بری خونشون پسرعمه هم ببری بعد...
عمه : خوب حالا نظر ِتو چیه...
من:عمه من هیچ دخالتی نمیکنم فردا اگه بد شد میگید محدثه گفته...تازشم به این راحتی که نمیشه زن گرفت
خودش باید نظر بده...
و بعد از عمه خدافظی میکنم گوشی رو میدم به مامان...و در همون حین زیرلب زمزمه میکنم : من دراین مورد نباید دخالت کنم![]()
*
یه بار سر کلاس زبان کام مشکل پیدا کرد من درست کردم،حالا هر جلسه استادمون تا به مشکلی برمیخوره میگه خانوم ِمحدثه....![]()
یه چیزی گاهی میگه خانوم مهندس میشه بیاید....
![]()
من شدم سرکلاس زبان شاگرد زرنگ،دیروز تکلیفی رو که خواسته بود آماده نکرده بودم البته عذرم موجه بود،گفت تو ایرادی نداره...
تو همیشه آماده میکنی
قابل توجه : فقط یه بار من تکلیف برده بودم![]()
تصور کنید میگم تکلیف
مثل ِبچه دبستانی ها...ولی درکل استادمون هرجلسه میگه ۵ تا سوال یا جمله توصیفی بنویسید...
اممم....خوب همینا...
*
یک دوست تغییر پیدا کنید،دوستی که: خودم نشستم تایپ کردم،از همون کتاب پس حتما بخونید باشه؟
![]()
![]()
کمیک استریپ یه مرجع کامل ...![]()

- وقتی ۱ نفر مشکلی داره ،مشکلاتِ خودت یادت میره سعی میکنی با حرف زدن ،ذهنش رو از اون اتفاق دور کنی خوشحالش کنی...
*
پسرعمه امروز رفتش،تا لحظه های آخر داشتم باهاش حرف میزدم ،دوتا کتاب براش یادداشت کردم بهش دادم که حتمن بگیره و بخونه
بابا کلی سربه سرم گذاشت و میگفت خانوم دکتر نسخه هم تجویز کرد ![]()
*
اون تصویری که از افکار ِمنفی و خودم در نظرمه اینه![]()
افکار منفی مثل یه موجود ِسیریش و لجباز نمیخواد از ذهنم بره بیرون...
منو تصور کنید آستینام رو بالا زدم و یه طناب برداشتم با طناب دارم میکشمشون بیرون![]()
![]()
![]()
*
مثل ِبچه ها ذوق میکنم وقتی چیزای جدید پیدا میکنم یا بهم هدیه میدند ...
چندتا از بازی های http://www.gamehouse.com رو خیلی دوست داشتم ،پسرعمه ۲ تا دی وی دی اورد که کلی از بازی های gamehouse داشت...
من یکی از دی وی دی ها رو کامل کپی کردم،
تصورش رو کنید شبی که فرداش امتحان ِخیاطی داشتم نشسته بودم مدام بازی میکردم![]()
با کلی موزیک ازش برداشتم...۲تا سی دی به اسم ۵۰ سال موسیقی
و موسیقی های آرامش بخش و از این جور چیزا
امروز صبحم بابا برام دوتا دی وی دی فیلم گرفت...هری پاتر ۵ و دزدان دریایی کاراییب (با اینکه قبلن دیده بودم ولی میخواستم داشته باشم)
همچنان دارم هری پاتر میخونم دی:
*
داداشی دفترچه برنامه ریزی ِقلمچی داره ،هرکارش میکنم میگم ۳ هفته از این دفتر رو بده به من
خسیس نمیده...
حالا فردا میرم یکی میگیرم...مثل ِ۱ دختر ِخوب برنامه ریزی میکنم ...
*
این پستم خیلی طولانی شده...
گاهی پشت کام که نشستم ناخودآگاه وقتی لبخند میزنم یا میخندم،بابا زود متوجه میشه میگه باید این موقع ها ازت عکس بگیرم خوش اخلاق میشی![]()
*
من خودم خجالت کشیدم از پرحرفیم...
بیشتر ِبیشتر خجالت دارم میکشم که هنوزم حرف دارم واسه گفتن دی:
عصر:
آماده میشم باید برم یه سر آموزشکده خیاطی...کارت ِورود به جلسه رو بگیرم،این هفته چنان بی خبر بودم که فراموش کرده بودم ۵شنبه امتحان ِخیاطی تو فنی حرفه ای دارم...!
به این فکر میکنم خیلی وقته هیچ عکسی از خودم نگرفتم...امم
قبل از اینکه سوار ِماشین بشیم ،دوربین رو میدم به بابا و با اصرار میگم ازم عکس بگیر...
بعد از گرفتن ِدوتا عکس دوربین رو ازش میگیرم با گفتن ِاینکه تو خوب نمیگیری میدم به مامان...
و بعد سوار ِماشین میشم ...
اولش یه سر با مامان میریم جایی که قبلاً کار میکردم...برای اینکه بدونم چه طرحی رو برای کارآفرینی آماده کنم...آقای "ج"لطف میکنه همون موقع از یه طرح آماده درمورد ِاون چیزی که دوست دارم پرینت میگیره بهم میده...میگه فقط مرتبش کن فردا برام بیار...!
و بعد شکایت میکنه که چرا تو این چندماه بهمون سر نزدی...!
بهش میگم زیادی خودم رو مشغول کردم و در همون حین به هیچی نمیرسم...
و بعد تو ماشین دوباره بحث ِازدواج ِمن کشیده شد
و من با سماجت گفتم نمیخوام...زور که نیست؟
مامان برای اینکه بین ِمن و بابا درگیری پیش نیاد گفت: هرجور خودش دوست داره تا وقتی ما زنده ایم ما خرجش میدیم بعدشم حقوق ِ....!
میرسیم آموزشکده...مربیمون با اصرار میخواد یه امتحان آزمایشی ازم بگیره ببینه چقدر برای فردا آماده ام...
به بهونه اینکه باباینا بیرون منتظرن فرار میکنم...
دوباره حرکت...بابا میره اون فرم هایی که برای پروژه کارآفرینی نیاز دارم رو کپی بگیره...
و من در سکوتم غرق ِترانه هایی که از موبایلم خونده میشه میشم و به روح ِناآرومم فکر میکنم،خودم رو گم کردم،خواسته هایی که از خودم داشتم...
آذر ِپارسال هم تعداد پستام زیاد بودش...
مسیر ِذهنم رو عوض میکنم...به جایی میرسم که یه عده برام خیلی مهم هستند و خیلی دوستشون دارم و همیشه حضورشون برام مهم بوده ِقابل ِاحترام،من نباید اونا رو از خودم نا امید کنم و اون برداشتی رو که از من دارن رو با ضعفی که نشون میدم درهم بشکنم...!
باید سعیم رو کنم همه تلاشم رو....چون این افراد رو نمیخوام تو زندگیم از دست بدم...!
با بستن ِچشمام ،خیسی ِ اشکی که سرازیر میشه رو حس میکنم
و
بعد...مامان پیشنهاد میکنه خونه عمه بریم!
با رفتن به اونجا ،مجبورم بشینم کلی پسرعمه رو نصحیت کنم،نصحیت که نه ،دورنمایی از آینده با تصمیمی که میخواد بگیره...خوب با صحبتای من دلسرد شدش
یه لحظه تو ذهنم میگذره من همیشه نیمه ی خالی ِلیوان رو در نظر میگیرم...
....
شب:
و الان پشت ِکامی نشستم و همچنان بدون ِمیزم و هنوز ذهنم پر از ترس،آشفنگی ،وهم و انتظار!
مسیر ِ بدی رو برای ِخودم انتخاب کردم...مسیر ِبد ِگذشتن ِاز خاطرات،سرزنش کردن و کنجکاوی درمورد ِآینده...
رو کلمه ی "زود گذشتن ِزمان" زوم کردم و با زوم شدن ِاین کلمه پر از اضطراب میشم...!
باید برنامه ریزی کنم،تصمیم بگیرم ،انتخاب کنم تا دیر نشده...!
تا ...!
سلام![]()
چند دقیقه پیش مینی و آفتاب بهم گفتند ۱ نفر با این آی پی ( http://www.persianstat.com/Whois.aspx?ip=80.191.157.134 ) به اسم ِ۳ نقطه با آدرس ِوبلاگ من رفته براشون کامنت داده...
طبق ِمعمول...![]()
بازم عذرمیخوام که مجبور شدین این حرفا رو بخونید
...امان از دست ِبعضی از ....
باید تو بلاگفا ۱ تیمارستانم راه بندازیم به خدا...![]()
*
امروز تولد ِیکی از دوستای خوبم هست،وبلاگ نویسای قدیمی حتمن میشناسن جوجه (لیدا) وبلاگ نویس...
تولدت مبارک...لیدای عزیزم
امیدوارم به تموم ِخواسته هات برسی...!
*
![]()

باران که آمد، لبهایم باریدند
چشمانم
و دستهایم.
باران که آمد، کوچه باغ من و تو تب کرد
کلاغها خواندند
گنجشکها زیر چتر هم بال گشادند
باران که آمد،
من ماندم و یک جفت پا در میانهی کوچهای بیعابر...
*
دیشب تا صبح خواب های پریشون میدیدم...کلی داد هم زدم مامانینا رو از خواب بیدار کردم
بیدارم کردند میگفتند چی شده؟منم میگفتم داداشی و آقا داداش دارند اذیتم میکنند....در حالی که هر دوتایی خواب بودند![]()
صبحم دوباره هی داد میزدم،مامان بیدارم کرد میگه چی شده؟میگم داداشی داره اذیتم میکنه...
مامانم گفتش :داداشی مدرسه است![]()
از خواب های ِجادوگری که دیشب دیدم بگذریم (خوب دیشبم قبل از خواب هری پاتر خونده بودم
)
یه خواب ِخیلی عجیب دیدم برای مامان که تعریف کردم نمیدونست چی بگه...امیدوارم هر چی باشه خیر باشه![]()
*
اینجا هوا خیلی سرد شده ولی هنوز بخاری ها رو نیوردیم روی کار![]()
![]()
*
دختری که دو چشمش را از دست داد!....چرا بعضی ما آدما اینقدر خود خواهیم که بخاطر ِشنیدن ِیه جواب دست به چنین کارایی میزنیم؟
==>ممکنه بعضی ها با دیدن این لینک یه جورایی حالشون بد بشه هرکسی حالش بد میشه نره لطفن...
سلام...
4شنبه سیم های کام رو دراوردم ،5شنبه شب،خیلی کلافه بودم بعد بابا گفت خوب بیا سیم های کام رو وصل کن چه کاریه اینا...
منم با تشویق خانواده دلگرم شدم که کام رو جمع نکنم ولی نتم رو کم کنم،یعنی تو روز به کارام برسم و شب یه خورده بیام نت ![]()
من حالا این شکلیم ==>![]()
*
این دوربین خریدن ِمنم دردسر شده...۴شنبه شب دوستم زنگ زد میگه محدثه فردا شب برای عروسی دخترداییم بیا عکس بگیر![]()
![]()
منم روم نشد بهش بگم تو اون جمع غریبه ام و خجالت میکشم بیام...بهش گفتم هنوز با دوربین خوب بلد نیستم کار کنم عکساشون خراب میشه اینا...
بعد صبح ۵ شنبه هم یکی دیگه از دوستام زنگ زد و گفت: محدثه شب تولد ِیاس هستش بیا...دوربینم با خودت بیار
من:
امشب قول دادم برم جای دیگه...
دوستم:دوربین برام مهم نیست بیاری یانه...چون یاس رو اول میبرم عکاسی عکس میگیرم بعد میارم خونه ولی خودت حتمن باید بیای...
در نتیجه رفتم خونه این دوستم...
چون بودن ِمن براش بیشتر مهم بود تا دوربین...
*
دیروز ،بابا به داداشی گفت:آدرس وبلاگت رو بده تا به همکارام بدم میخوان ببینن
داداشی هم نامردی نکرد آدرس ِوبلاگ ِمن رو داد...از بدشانسی من بابا هم حفظ کرد
دیشب کلی خواهش التماس که فردا نری آدرس من رو بدی به همکارا...بعد از اونم به داداشی کلی غر زدم تا آخرش داداشی لطف کرد آدرس ِسایتِ خودش رو برای بابا نوشت ...تا از خیر ِآدرس ِمن گذشت...
حالا جالبتر از اون بابا گفته خودم میرم ببینم چی نوشتی تو وبلاگت....
![]()
*

گاهی ۱ تصمیم میگیریم ولی جسارت ِعملی کردنش رو نداریم...!
یکی از اون تصمیم ها رو امشب عملی می کنم...!
...!
*
امشب قبل از ساعت ِ۱۲ کامیپوترم رو جمع میکنم...تا ۲۷ دی ماه...
دلم براتون تنگ میشه ...
اینم لینک های جدید
لینک های جالب (لینکای عکس و مطلب و سایتای مفید) ![]()
![]()
مرا ببخش و به خاطر بسپار (حتماً بخونید...خیلی جالبه
)
==>![]()
چند هفته پیش ،۱دوست آلبوم سعید شهروز ،رو برام اپلود کرد...بعضی شعرایی که خونده رو خیلی دوست دارم و کامل معنی هاشون رو متوجه میشم و درک میکنم![]()
پیشنهاد میکنم حتماً یا از نت دانلود کنید یا Cd این البوم رو تهیه کنید![]()
*
دیشب مثلا ًرفتم دراز کشیدم که بخوابم ولی همش داشتم فکر میکردم به زندگیم به حرفای ِبقیه ، به خواهشای مامان به نگاه ِخندون ِبابا وقتی که از آقای ه حرف میزنه...و به بحثایی که میکنم ...
دیروز بهار میگفت محدثه بین این 3 نفری که الان هست 1 نفر رو انتخاب کن
3تا آدم با شخصیتای مختلف و خوب...
اولی کارمند...دومی شغلش آزاد...سومی دانشجوی مهندسی برق...
اولی و دومی دو تا سه سال ازم بزرگترن و سومی چند ماهی....
هر 3 تاییشون با واسطه هایی که فرستادند گفتند از خیلی وقت پیش به من علاقه داشتند...
اولی و دومی بارها اومدند جلو...اولی ،اولین بار 83 ،داداشم رو به عنوان ِواسطه فرستاد...
و دومی ،85 ....
و سومی ...تازه واسطه فرستاده...!!!
اولی و سومی تا حدودی از نظر ِاخلاق شبیه هم هستند و دومی کمی متفاوت...(البته از نظر ِمن)
و من هنوز گیجم...!هیچ کدومشون بد نیستند...نمیدونم باید چیکار کنم،کاش خدا همون روز ِاول که دنیا می اومدیم بهمون میگفت شریک ِزندگیمون کی هست...
کاش ما رو معاف میکرد از تصمیم گیری...
==<صدای سعید شهروز تو گوشمه..."تو باید جای من باشی"

گفتمش سیر ببینم شاید از دل برود
آنچنان جای گرفته است که مشکل برود
*
دیروز سر ِکلاس استاد گفت خودتون یه جریمه برای کسایی که درس رو آماده نمی کنند یا دیر میان تعیین کنید![]()
من پیشنهاد دادم هرکسی درس رو آماده نکرد ۲بار رو اون درس بنویسه تا زبانش بهتر بشه...
ولی استاد گفت اینجوری قبول نیست هیچی گیر ِمن نمیاد...بعد خودش پیشنهاد داد گفت هرکسی دیر بیاد یا درس رو آماده نکرده باید ۵۰۰ تومن به من بده![]()
تا حالا چنین جریمه ای ندیده بودم و نشنیده بودم...![]()
*
کامم درست شده ،اما خوب چون اتاقم رو مامان همه وسایلش بهم ریخته و قالی ها رو فرستاده قالیشویی...
بدون ِمیز و صندلی هستم![]()
*
اینجا ، وبلاگ ِ تَوَکَّلتُ عَلَی الله فَهوَ حَسبی هفتم شده...از دوستایی که رای دادن ممنونم
و به دوستایی که وبلاگشون جز ِوبلاگای ِبرتر شده تبریک میگم...
دیروز ۴ تا فیلم دیدم...
۳ تا کارتون: شهر پریان، قلم موی جادویی و اسب بالدار
و فیلم she is the man
عکس و خلاصه فیلما رو گذاشتم تو ادامه مطلب
*
هنوز کامم درست نشده...فکر کنم ۴ روز بیشتر به کسی سر نزدم...![]()