عصر:
آماده میشم باید برم یه سر آموزشکده خیاطی...کارت ِورود به جلسه رو بگیرم،این هفته چنان بی خبر بودم که فراموش کرده بودم ۵شنبه امتحان ِخیاطی تو فنی حرفه ای دارم...!
به این فکر میکنم خیلی وقته هیچ عکسی از خودم نگرفتم...امم
قبل از اینکه سوار ِماشین بشیم ،دوربین رو میدم به بابا و با اصرار میگم ازم عکس بگیر...
بعد از گرفتن ِدوتا عکس دوربین رو ازش میگیرم با گفتن ِاینکه تو خوب نمیگیری میدم به مامان...
و بعد سوار ِماشین میشم ...
اولش یه سر با مامان میریم جایی که قبلاً کار میکردم...برای اینکه بدونم چه طرحی رو برای کارآفرینی آماده کنم...آقای "ج"لطف میکنه همون موقع از یه طرح آماده درمورد ِاون چیزی که دوست دارم پرینت میگیره بهم میده...میگه فقط مرتبش کن فردا برام بیار...!
و بعد شکایت میکنه که چرا تو این چندماه بهمون سر نزدی...!
بهش میگم زیادی خودم رو مشغول کردم و در همون حین به هیچی نمیرسم...
و بعد تو ماشین دوباره بحث ِازدواج ِمن کشیده شد
و من با سماجت گفتم نمیخوام...زور که نیست؟
مامان برای اینکه بین ِمن و بابا درگیری پیش نیاد گفت: هرجور خودش دوست داره تا وقتی ما زنده ایم ما خرجش میدیم بعدشم حقوق ِ....!
میرسیم آموزشکده...مربیمون با اصرار میخواد یه امتحان آزمایشی ازم بگیره ببینه چقدر برای فردا آماده ام...
به بهونه اینکه باباینا بیرون منتظرن فرار میکنم...
دوباره حرکت...بابا میره اون فرم هایی که برای پروژه کارآفرینی نیاز دارم رو کپی بگیره...
و من در سکوتم غرق ِترانه هایی که از موبایلم خونده میشه میشم و به روح ِناآرومم فکر میکنم،خودم رو گم کردم،خواسته هایی که از خودم داشتم...
آذر ِپارسال هم تعداد پستام زیاد بودش...
مسیر ِذهنم رو عوض میکنم...به جایی میرسم که یه عده برام خیلی مهم هستند و خیلی دوستشون دارم و همیشه حضورشون برام مهم بوده ِقابل ِاحترام،من نباید اونا رو از خودم نا امید کنم و اون برداشتی رو که از من دارن رو با ضعفی که نشون میدم درهم بشکنم...!
باید سعیم رو کنم همه تلاشم رو....چون این افراد رو نمیخوام تو زندگیم از دست بدم...!
با بستن ِچشمام ،خیسی ِ اشکی که سرازیر میشه رو حس میکنم
و
بعد...مامان پیشنهاد میکنه خونه عمه بریم!
با رفتن به اونجا ،مجبورم بشینم کلی پسرعمه رو نصحیت کنم،نصحیت که نه ،دورنمایی از آینده با تصمیمی که میخواد بگیره...خوب با صحبتای من دلسرد شدش
یه لحظه تو ذهنم میگذره من همیشه نیمه ی خالی ِلیوان رو در نظر میگیرم...
....
شب:
و الان پشت ِکامی نشستم و همچنان بدون ِمیزم و هنوز ذهنم پر از ترس،آشفنگی ،وهم و انتظار!
مسیر ِ بدی رو برای ِخودم انتخاب کردم...مسیر ِبد ِگذشتن ِاز خاطرات،سرزنش کردن و کنجکاوی درمورد ِآینده...
رو کلمه ی "زود گذشتن ِزمان" زوم کردم و با زوم شدن ِاین کلمه پر از اضطراب میشم...!
باید برنامه ریزی کنم،تصمیم بگیرم ،انتخاب کنم تا دیر نشده...!
تا ...!
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387 ::: ساعت 23:28