سر ِکلاس نشستیم و مربی مون داره چند مدل یقه رو آموزش میده و اینکه چه جوری باید برش بزنیم رو پارچه...
بعد برای سجاف،یه خورده پارچه نیاز داشتمن با اصرار از خانوم میخوام از پارچه من استفاده کنه...
خانوم نگاهی به پارچه میکنه و میگه: تاحالا برش نزدی حیفه....
میگم: نه خانوم استفاده کنید...الان خودم میخوام برش بزنمیه قسمتش رو برای سجاف بردارید....
با کلی اصرارِ من،پارچه برش خورده میشه....بعد با خوشحالی و غرور میرم روی صندلیم میشینم که چشمم به پارچه خودم میخوره که روی میزه
نگام به میز ِخانوم کشیده میشه و پارچه ایی که با اصرار ِمن برش خورده
(بماند که چقدر عذرخواهی کردم و چقدر خودم و خانوم قاسمی و صاحب ِاون پارچه (که دوست صمیمی من و خانوم قاسمی شده )خندیدیم...گویا از اول متوجه اصرارای من شده بودولی چیزی نگفته بوده....
***
==>خداجونم خیلی دوستت دارم
==>
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه دوم شهریور 1387 ::: ساعت 22:36
::: :::
عنوان!!!دی:
*
==>امروز کلی روبالشتی و یه تاپ برای مامان دوختم....دیروزم پارچه گرفته که براش مانتو بدوزم،تهدیدم کرده اگه خراب بدوزم دو برابر ِقیمت پارچه رو ازم بگیره
==>تصاویر گلهای زیبا...عکسای قشنگی هست،البته با موضوعات دیگه هم عکس داره فقط باید انتخاب کنید
==>آپ کردن یادم رفته دی:
==>
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه یکم شهریور 1387 ::: ساعت 19:32
::: :::
بدون عنوان دی:
دلم ،هوس ِ اون روزهایی رو کرد که مدام آپ میکردم...
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ::: ساعت 16:54
::: :::
رکورد شکنی
رکورد شکستم 25 روزه که اپ نکردم...
تو این 25 روزم بارها اومدم ،پست مطلب ِجدید رو باز کردم ولی هرکار میکردم نمیتونستم بنویسم...شاید به این دلیل هست که مثل قبل با ،همدم(ham10m) احساس راحتی نمیکنم و شاید چون فکر میکنم که دلیلی نداره که .........!!!
خیلی فکرها تو سرم نقش بسته بود درمورد ِ این وبلاگ
گزینه اول:فقط شعر و داستان بنویسم...!!!
گزینه دوم: تعطیلش کنم برای همیشه...!!!
گزینه سوم: یادم رفت.... کلی فکرای شوم تو سرم بود..............
***
==>چند روز پیش تولد ِآجی دوست داشتنی خودم نگار بود که من اون موقع دسترسی به نت نداشتم بهش تبریک بگم...گلم تولدت مبارک
==>زهرای عزیزم تولد ِتوهم مبارک...امروز تولد ِتو هستش گلم،دوستت دارم..همیشه در دسترس باش لطفاً
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ::: ساعت 0:46
::: :::
راه رفتن دی:
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی میخواهم
درباره ی راه، رفتن ِکسی قضاوت کنم ،کمی با کفشِ او راه بروم
"دکتر علی شریعتی"
*
ازاون لحظه هایی هستش که دوست دارم کلی حرف بزنم از همه چیز،از کلاس ِامروزمون تا بیرون رفتن و خرید کردن با خانوم قاسمی....
اما اونقدر پراکنده هستش که تصمیم گرفتم ننویسم
*
==>فقط اینو بدونید که:کلاس خیاطی بیشتر از دانشگاه خوش میگذره
==> بانوی عزیزم تولدت مبارک
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ::: ساعت 22:52
::: :::
فالگیر دی:
چندشبه تا صبح بیدار میمونم فیلم نگاه میکنم،تموم هم نمیشه
جالبتر از اون رضا ۲۲ قسمت از من جلو هست
*
فال و طالع بینی ،اینم یه لینک جالب...خوب مرجع فال و طالع بینی هستش ،جالبه!!!
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ::: ساعت 5:35
::: :::
چی بذارم آخه؟
من خیلی تنبل شدم!!!
*
دو هفته هستش که کلاسای خیاطی شروع شده روزای زوج کلاس داریم،روزای اول پر از استرس بودم همش فکر میکردم هیچی یاد نمیگیرم،آخه من حتی با چرخ خیاطی هم کار نکرده بودم ،خیلی تنبلم دیگه دی:
ولی الان یه خورده بهتر شدم ،دوسه مدل دامن و دامن شلواری یاد گرفتم
*
من و داداشم از نت دو تا سریال سفارش دادیم ،من ،سودانگ رو سفارش دادم و رضا هم جومانگسودانگ ۳۸ قسمته که هنوز ندیدیم ولی جومانگ ۸۱ قسمته که رضا ۳۹ قسمتش رو دیده ،منم ۲۶بماند که همش همدیگرو تهدید میکنیم که آخرش رو تعریف میکنیم،ولی خیلی فیلم قشنگیه ،من و رضا که خواب دیگه نداریم ۲۴ ساعت پشت کامپیوترامون نشستیم داریم نگاه میکنیم
سریال جومانگ تقریباً مثل جواهری در قصر و امپراطور دریاست و یه خورده جذاب تر از اونا
*
قبل از امتحان ِکنکور یکی از داستانام رو به استاد ِادبیات نشون دادم و ازشون خواستم بخونه و نظرشون رو بهم بگه،ایشونم بعد از ۳ هفته نظرشون رو درمورد داستان گفتن،کلی تعریف و انتقاد کردندو خواستن که تا مهرماه داستان رو تموم کنم،منم قول دادم که آماده میکنم تا اون موقع ،ولی الان دوهفته هست من امتحان کنکورم رو دادم ولی اصلن طرف ِداستان نرفتم،شاید چون میترسم نتونم به اون خوبی که قبلن مینوشتم بنویسم
هر روز صبح به خودم میگم امروز و باز نمیرم طرفش،مدام به خودم میگم یادت باشه اون موقع هایی که مدرسه میرفتی همه از نوشتنت تعریف میکردند اما باز فایده نداره...
گاهی ترس مانع رسیدن به موفقیت میشه!!!(خوبه من اینا رو میدونم بازم)
خاطرات آدم و حوا اینم لینک ِدوم،این دومی نیازی به دانلود کردن نداره ،داستان کامل به صورت تایپ شده هستش
من خودم کتابش رو دارم ،ارزش خوندن رو داره،خیلی جالبه!!!
==>سلام به همگی
==>ترمه گلم پست ِبعد بازی میکنم باشه
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه پانزدهم تیر 1387 ::: ساعت 3:56
::: :::
امممم
وقتی دوست داشته باشی آپ کنی و هیچی نداشته باشی بگی نتیجه اش این میشه که
این مدلی ثبت شه!!!
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه دهم تیر 1387 ::: ساعت 4:18
::: :::
خیاطی
دیروز اولین جلسه خیاطی بود(اصولاً بهترین کلاس برای ما خانوما همین خیاطی هستش هیچم خنده نداره،تازشم با کلی باج ،خانوم قاسمی رو راضی کردم که اونم بیاد)
البته برای من و ــــ (خسته شدم از بس نوشتم خانوم قاسمی ،یه اسم شیک لازم دارم که اینجا جایگزین کنم و از اونجایی که من فامیل اصلیش رو گفتم پس در نتیجه باید یه اسم ِدیگه براش انتخاب کنیم دی:)
آخه کلاسا از خرداد شروع شده و ما دیروز تازه رفتیم ،
دیروز:
تو کلاس به خانوم قاسمی میگم ۱۰۰ رحمت به درسای دانشگاه
بعد از کلاس قرار شد با خانوم قاسمی بریم خرازی و قیمت ِوسایل خیاطی رو بپرسیم که فردا بخریم...درهمون حین که وسط خیابون حرف میزنیم دستم محکم خورده به آیینه بغل یه پراید
خانوم قاسمی جیغ کشیدراننده ایستاد وقتی دید من حالم خوبه رفتش ،ولی خوب از دیروز تاحالا هرجا که میخوایم بریم این خانوم قاسمی دست ِمن رو میگیره و خودش رو سپر ِبلای من میکنه
امروز:
مامان کلی سفارش کرد که مواظب خودت باشی و به هیچ جا نخوری وقتی از پله ها میخوای بری بالا ،چادرت رو دربیار(اصولاً من وقتی چادر میپوشم زمین رو جارو میکشم )
تو کلاس ایستاده بودیم با خانوم قاسمی حرف میزدیم که دیدم خانوم قاسمی دستش خورد به لیوان و افتاد پایین،درهمون لحظه چشم های هردوتاییمون به پایین خیره شد
لیوان افتاد روی ِکفش ِمن...البته خرده های لیوانبا یه بدبختی پام رو از کفشم بیرون اوردم و به خانوم قاسمی گفتم: میشه خرده های شیشه رو از تو کفشم دربیاری؟...هنوز باورم نمیشه خرده های لیوان هیچ کدومش به پام صدمه ای نزده باشه،به خانوم قاسمی گفتم: اگه بلایی سر پام اومده بود هیچ وقت نمیبخشیدمتپام رو از ریخت می انداختی
و اونم گفت: تو ،تو این راه خیاطی یه بلایی سرت میاد ،اون از دیروز این از امروز
درهمون حین مامان زنگ زد و تاکید کرد از پله ها که میای پایین چادر رو دستت میگیری تا اتفاقی نیفته و من با کلی ذوق گفتم : خیالت راحت اتفاق افتاد دیگه بلایی سرم نمیاد امروز
من خودم شدم دوباره؟
*
==>من شنبه امتحان ِکنکور دارم؟؟؟
==>
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه ششم تیر 1387 ::: ساعت 0:44
::: :::
پشت کنکوری
*من یه پشت کنکوری فعلاً محسوب میشم؟
*اولین سالی هست که میدونم یکسال تموم تعطیلمو قراره تو این ۱سال حسابی از خودم کار بکشم...اون کلاسایی رو که دوست داشتم برم و که قبلاً به بهونه درس داشتن نرفته بودم دی:
*دخترداییم چندروز پیش با کلی اصرار زنگ زد و گفت که برم آبادان،میخواستم بگم باشه میام که یادم اومد باید داستان ِنیمه تموم رو تموم کنم دی:
*احساس میکنم سبک نوشتنم عوض شده؟جریانش چیه؟
یکی از بچه ها آموزش طراحی قالب رو خواست،من هنوز اونجوری که بخوام نمیتونم از قالب سردربیارم ولی دوتا لینک رو پیشنهاد میکنم بخونید تا یه جورایی از کدای قالب سر دربیارید:
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ::: ساعت 1:40
::: :::
·▪•●ღ تمام شدღ●•▪·اضافه شد
۱۱ روز هستش ننوشتم اینجا،چقدر دلم تنگ شده بود ولی هر بار پست مطلب جدید رو باز میکردم هیچی نداشتم بنویسم ولی الان اندازه ِیه کتاب درسی ،حرف دارم من
اول از همه ۱۱ خرداد چنین کامنتی برای من از سایت پرشین بلاگ گذاشته شد دی:
شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 9:52
توسط:پرشین بلاگ
با سلام وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید . برای ثبت نام و دریافت اطلاعات بیشتر می توانید از روز یکشنبه یازدهم خرداد بین ساعات 16 تا 20 با تلفن های زیر تماس خاصل فرمایید . تاریخ برگزاری 23 خرداد ماه محل برگزاری دانشکده مدیریت دانشگاه تهران ساعت : 16 الی 19 0935 و 0935
دوستای گلم مرسی که رای بهم دادید البته من زنگ نزدم!چون کی این همه راه رو از بوشهر پامی شد می رفت؟؟؟
*
امروز آخرین امتحان بودش و آخرین روزی که البته برای امتحان دادن به دانشگاه میرفتم،دلم برای دانشگاه و همکلاسی هام تنگ میشه
قرار شده شنبه ،خونه یکی از بچه ها یه جشن فارغ التحصیلی راه بندازیممم
یادش بخیر روز اولی که قرار بود بین ِرشته روابط عمومی و مهندسی کشاورزی یکی رو انتخاب کنم چقدر از باباینا باج گرفتم و آخر همونی رو انتخاب کردم که اونا میخواستن
و چه زود ،روز اول یه گروه ۴ نفره تشکیل دادیم:من ،صوفیا،حنان و بهار
و چه زود گذشت...
تصورش رو نمیتونم کنم که ۱ سال بیکار تو خونه باید بشینم تا کنکور کاردانی به کارشناسی از راه برسه...
اولین بار هستش که من ۱ سال تعطیل ِتعطیلم،کلی برنامه ریختم که امیدوارم انجام بدم
*
تا امروز ،۷ تا قالب طراحی کردمخودخواهی نباشه خودم کاملاً از کارایی که طراحی میکنم خوشم میاد و روزی ۱۰ بار وبلاگایی که طراحی کردم رو باز میکنمنه اینکه اوج استعداد و نبوغ من برخوردارم برای همون
البته هر روز که میگذره بهتر یاد میگیرم و امید هست که روزی قالبایی که طراحی میکنم بهتر بشهدست من نیستش که
عادت دارم هرکاری رو دارم انجام میدم جار بزنم تو وبلاگالبته هنوز مونده درست ِدرست بتونم طراحی کنم پس سوالای اینجوری رو لطفاً نپرسید که من شدیداً کم میارم...!
*
انگشت کوچیکه ِدست ِراستم(عجب اسم طولانی...یکی بگه اسم این انگشت چی میشه) نمیدونم شکسته یانه
علائمی که داره:باد کرده...بی حس هستش...منو که میشناسید همیشه درحال ِ فرضیه سازی و آزمایش کردنم وقتی باهاش بازی میکنم به شدت درد میکنه
فعلاً بی حرکت ِ به نظرتون شکسته؟رگ به رگ شده؟مریض شده؟باید برم دکتر؟همه موارد؟
*
چقدر نوشتم هرچند هنوزممم حرف هست ولی میذارم برای فردا شب،شما تا فرداشب استراحت کنید و منت سر ِمن بذارید و پست رو کامل بخونید و همین دیگه
*
==>دوست ِعزیزم درگذشت ِپدر بزرگت رو تسلیت میگم،امیدوارم آخرین غم تو و خانواده ات باشه!!!
بعد نوشت==> این بلا ،سر انگشت بیچاره من دراومدش
دستم داره با شما سلام میکنه...تا اطلاع ثانوی من نمیتونم درست تایپ کنم...البته دکتر این بلا رو سرش در اورد
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ::: ساعت 1:38
::: :::
·▪•●ღ ترک ِعادتღ●•▪·
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود
مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود
مراقب رفتارت باش که عادتت میشود
مراقب عادتت باش که شخصیتت میشود
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود
*
هفته قبل استاد سر ِکلاس این متن رو خوند،کاش میشد بعضی رفتاراعادت نشه،یکی از دوستای ِمن (اسمش رو نمیگمتا فقط خودش متوجه بشه) رفتاری داره که من رو به شدت عاصی کردهطوری که هر بار به ناراحتی و بحث منجر میشه بعد رفع و دلخوری(هیچم لوس نیستیم)
حالا یه چیزی اون با اینکه میدونه این رفتار ،رفتار خوبی نیست،ولی به من و بقیه میگه شما که منو میشناسید...سعی کنید عادت کنید
منم خیلی با خودم کلنجار رفتم میبینم که فکر نکنم کسی بتونه به رفتار ِبد عادت کنه...چون دلیل نمیشه ،وقتی یه نفر میدونه این رفتار باعث اذیت شدن خودش و بقیه میشه چه دلیلی داره که دوباره انجام میده؟
*چیه خوب ؟باید توضیح بدم چه رفتاری؟تا شما نظرتون رو بگید؟یکم به فکر منم باشید ،به محضی که این پست منو ببینه ،منو میکشه
حالا که اصرار میکنید میگم:مثلن به من قول میده فلان کار رو انجام میده(منم یه اخلاقی دارم اینه که هر وقت یه چیزی رو خواستم فقط همون یه بار میگم اگه انجام ندن برام ،بماند که چقدر دلخور میشم ولی اصلن به روی خودم نمیارم ،دیگه از اون به بعدم سعی میکنم چیزی نخوام )روزای اولم هی قول میده که انجام میده ها...ولی بعدش اصلن انگار نه انگار
من که هیچی از قایق نفهمیمدم فقط سردرد رو فهمیدم..کوفتگی فعلی
بعد از پیاده شدن...رفتیم بستنی خوردیم،پارکم رفتیمکلی خوش گذشت....مخصوصن قایق سواری که من هر وقت یادش می افتم کلی میخندم...........البته خنده همراه با درد...
به مامان میگم کمرم و پاهام درد میکنه......میگه خود کرده را تدبیر نیست
*
امشب عروسی دختر ِهمکار بابا بود...به اصرار باباینا منم رفتم....عروس ۵ سال از من کوچیکتر بودش..یعنی ۱۶ سالش بودخیلی هم خوشگل شده بود ...فقط با آقا داماد کلی اختلاف سنی داشتند چیزی حدود ۱۶ یا ۱۸.....نیدونم.......انشالله خوشبخت بشه
*
==>من بازم میرم سوار قایق میشم...چون هیچی نفهمیدم از این سوار شدن
==>سلام.....................
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ::: ساعت 0:33
::: :::
اتوبوس شب.شعر
امروز فیلم اتوبوس شب رو نگاه کردم...اولش که فیلم شروع شد ،چون سیاه سفید بود فکر کردم که زیاد جالب نیستولی با شروع شدن فیلم ،متوجه شد تعریفایی که از این فیلم میشد درست بوده
و جوایزی که گرفته حقشه.............(من تایید کردم دی:)
*
استاد برگه های افکار عمومی رو گم کردهالبته فکر میکنم...چون گفت برگه ها رو نمیارهو تایید کرد که همه نمره ها خوب شده
امیدوارم پیدا نشه
*
دیر تش باد وبلاگی هستش که با معرفی استادمون ،امشب دیدم خیلی برام جالب بودش که
هم استانی من...سرباز معلمی هست که از خیلی شبکه های خبری به دیدنش اومده بودندوست داشتید سر بزنید...
*
==>به آب می زنم آخر با قایق بی بادبان رویاها که از سر شب تا به صبح می سازم اما اگر که ساحر باران خالکوب بر تمام سینه این دشت انتظار نقشی ز بستر دریای زنده بکوبد
"عبدی بوشهری"
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ::: ساعت 22:53
::: :::
از همه جا هیچ جا دی:
دلم گرفته شد...نه گرفته است...گرفته خواهد بود؟
نه فکر نکنم چنین اجازه ای دیگه بهش بدم که روزای بعد رو تلخ کنه...
جمله های : دلم گرفته شد.کاش میشد به گذشته برگشت.احساس افسردگی میکنم و صدها جمله ای که در روز به ذهنم میاد...حالم رو تغییر میده و چنین حسی رو که الان دارم ارمغان میاره...
میخوام دفن کنم...
سختترین کار هست: کاش هایی وجود نداشته باشه ،اینکه برای فرصت هایی که رفت افسوس نخورم ،اینکه سعی کنم دلم گرفته نشه و اینکه دلتنگ نشم ،
ولی هیچ کاری نشد نداره...موافقید؟
میخوام حس هایی که تو این ۳ تا ۴ سال سرکوب کردم دوباره اجازه رشد بهشون بدم ،بهشون اجازه رویا پردازی بدم و اجازه بدم درسته احتمالن باید دوباره از نو خوندن و نوشتن رو یادشون بدم...ولی ارزشش رو داره.
ساده دلی.لجبازی.زودباوری.احساسی بودن زیاد
*
سلام
خوبید همه؟
چندروزه که به طور مداوم دارم میخونممداوم یعنی روزی ده ساعت باید بخونم روزی ۶ یا ۷ ساعت میخونم...داره کم کم از منطق خوشم میاد
این رشته انسانی چقدر ادبیات داره
بعد از ۳ سال دوری از دوره دبیرستان ، با خوندن کتابای اون زمان حسی فراتر از آرامش بهم دست میده حسی خوشایند.
هنوز عادت قبلم رو ترک نکردم گوشه های کتاب(کتابای دوستام)جمله های ادبی رو یادداشت میکنم ،دیروز بعد از ۱ سال به لطیفه(همکلاسی سال اول دبیرستانم زنگ زدم،اخه کتابای پیش دانشگاهی رو از اون گرفتم)بعد از سلام احوال پرسی...بهش میگم اجازه هست کتابات رو خط خطی کنم ؟
-به شرطی که کتابام رو تبدیل به رمان نکنی
اتفاقاً میخوام همین کار رو کنم...فقط برای احترام گفتم زنگ بزنم اجازه بگیرم
*
مامان دیروز میگه اگه برفرض کنکور قبول نشی چیکار میکنی؟
اولش دلخور شدم...ولی بعد به خودم گفتم برفرض قبول نشم چیکار میکنم؟
به خودم گفتم: احتمالن تا هفته بعد بازیگوشی هات کمتر میشه و بیشتر درس میخونی...پس برای قبولی تمام سعیت رو کردی...اگه برفرض قبول نشی...تیرماه میشینی اون داستانایی که باید ۳ سال پیش تموم میکردی الان تموم میکنیو اولین کاری که بعد از تموم کردن اولین رمان میکنی اینه که با همون انتشاراتی که دوست داری قرار داد میبندی ،حتی اگه امتیاز فروش هم مجبور بشی به اونا بدی....
و بعد برای سال بعد میشینی درسای کنکور کاردانی به کارشناسی رو میخونی...و حتمن سال بعد دانشگاه دولتی ،کنکور کاردانی به کارشناسی قبول میشی
اما اینم میدونم : قطعاً برام سخته قبول نشدنهرچند برای دوربین دیجیتالی(پاداشم )قبول میشم
*
==>کلی کتاب رمان نخونده تو خونه دارم ولی میدونم تا قبل از تیرماه بهشون دست نمیزنم...
==>حس خوبیه که برای بعد از تیرماه هم برنامه ریزی کردی میدونی اینکار رو انجام میدی...
==>حس خوبیه که میدونی خوشحالی...حتی وقتی هم دلت گرفته
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ::: ساعت 12:39
::: :::
اصلاح طلب...
==>اصلاح طلب.پیکچر مسیج.اسفند.خود شناسی.سود و منفعت.آرمان گرا.کتاب.پرحرفی.سلاااااااام...خوبید؟چه خبر ؟
۴روز دیگه انتخاباته...هنوز دلخورم که خیلی از کاندیدا رو فقط به این دلیل که اصلاح طلب بودن رد صلاحیت کردن...روزای اول نمیخواستم برم رای بدم(خوب چیه تازه شناسنامه جدید دار شدم...حیفه از الان مرکبیش کنم)...ولی خوب میرم رای میدم
تشخیص دادن اینکه کدوم هدف آرمانی داره با کسی که فقط به فکر سود و منفعت شخصی خودشه ،خیلی سخته
من حاضرم رای خودم رو بفروشم...به اون کسی که تعداد کتابای بیشتری برام بخره...ولی نه...اصرار نکنید نمیفروشم...آخه همین یه رای خیلی مهمه
==> امشب میخوام کلی حرف بزنم برای همین دوباره ادامه مطلب گذاشتم که دوستای خوبم اذیت نشن...
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیستم اسفند 1386 ::: ساعت 21:45
::: :::
سوال.دریا.سنتوری
امروز استاد از یکی از آقایون پرسید : Dvdرو تعریف کن ؟
--Dvd یه دستگاهست مث بقیه دستگاه ها
*
بعد از کلاس با دوستم ،کنار دریا رفتیم...قرار گذاشته بودیم بریم قایق سواری،ولی حیف شدش چون چندتا پسر همینجوری ایستاده بودن اونجا ؛منم ترسیدم بیافتم برای همین از خیر سوار شدن گذشتم...
*
دوباره این سرماخوردگی عزیز سراغم اومده ، طفلی نگرانمه چون عادت کردم شبا دیر میخوابم میاد سراغم که گیج بشم ساعت 12 بیافتم دیگه
3 تا اهنگ از فیلم سنتوری رو برای دانلود میذارم... منبع : رز سفید
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ::: ساعت 0:5
::: :::
ترمینال.بازار.سپندار مذگان دی:
(یکشنبه دیروز میشه دیگه)ساعت۱۶تا۱۷.۳۰ کلاس داشتیم...منم ساعت ۱۴ تازه یادم اومده تحقیق رو چاپ کنم...دوساعت باهاش ور میرم میبینم داداشی هنوز چاپگر رو نصب نکرده(طفلی مریض بود مدرسه هم نرفته بود خوابیده بود)رفتم صداش زدم ،تحقیقم رو چاپ کردم...
ساعت ۱۵.۲۴ رسیدم ترمینال
یکی از راننده های سمند تا منو دید گفت خانوم ط... بفرمایید برید تو ماشین بشینید....
تا ساعت ۱۵.۵۰ نشستم دیدم خبری از مسافر نشد، گفتم با مینی بوس برم بهتره...مینی بوسم پرشده بود...دوباره رفتم نشستم
۱۵.۵۵ شد دیدم خبری نیست ،با خودم حساب کردم من فقط تنها مسافرش بودم باید منتظر میشدم ۳ تا دیگه هم میاومدن،بعدشم برای ده مین هم نمیرسیدم سرکلاس...خوب برم چیکار...از آقای راننده خداحافظی کردم رفتم بازار
اول از همه آجیل فروشی رفتم کلی چیز گرفتم...بعدشم رفتم ویدئوکلوب ۴ تا فیلم گرفتم
*
روز سپندار مذگان امروزه ها...چی برام میخریدالبته فقط خانوما بخرن....راضی نیستم آقایون زحمت بکشن...خوب حالا که اصرار داریدبخرید خوب شماهم...
بهتون تبریک میگم....حالا این روز یعنی چه؟
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ::: ساعت 1:30
::: :::
چند چشمه از سوتی های دیروز دی:
چرا من وقتی سرما می خورم حواس پرتی هم پیدا میکنم؟
امروز کشف کردم این جدیدترین و پیشرفته ترین نوع سرماخوردگی هست که روی من امتحان میشه ،که اگه جواب داد فراگیر بشه
*
مثلن میخواستم (شنبه دیروز میشه دیگه؟)زرنگی کنم و تحقیقم رو اولین نفر به استاد تحویل بدم،بدشانسی برنامه چاپگر رو کامِ داداشی نصب نبودش...اونم قبل از اینکه بره مدرسه نگفت نصب نکردم...منم با عجله تحقیق رو از کام خودم ، برای کام داداشی Share کردم...چاپگر رو روشن کردم 1 ساعت بیشتر باهاش ور رفتمچاپ نکرد،بعدشم بابا از سرکار اومد کلی ور رفت نشد که نشد...و من از خیر خودشیرینی پیش استاد گذشتم ...آماده شدم که برم کلاس(یک ساعتی با دانشگاهم فاصله دارم،یعنی دانشگاهم یه شهر دیگه است)ساعت 3.30 کلاس شروع میشد من ساعت 3 ترمینال بودم
دانشگاه کلی سوتی دادم که باعث خنده بچه ها شدثواب کردم
برای برگشتن ساعت 7 از بس گیج بودم وقتی ترمینال رسیدم گفتم برم یه رانی پرتقال بگیرم که نداشت مجبور شدم ساندیس پرتقال بگیرم...رفتم تو سمند نشستم میخواست حرکت کنه ،احساس کردم موبایلم رو جا گذاشتم،تو کیفم نگاه کردم موبایلم بود ، کیف پولم نبودشمحتویات کیفم رو خالی کردم...نبود،به راننده گفتم چند مین صبر کنه ،اومدم برم همون سوپرمارکته دیدم توراه انداختمبا این حواس جمع...بعد که ماشین راه افتاد،کلی گشتم دیدم موبایلم نیست،بعد از کلی گشتن به یکی از مسافرا گفتم رو گوشیم زنگ بزنه(همشون خانوم بودن)زنگ زد انتن نداد...نیم خیز شدم دیدم رو گوشیم نشستم
*
==> این یه چشمه حواس پرتی های منه موقع خوردن این بیماری (من چقدر خوش خوراکم)
==> تبلیغ گروه داداشی
بعد نوشت
==> اعتراف دی: برای اولین بار هوس کردم تو کامنتام بازی کنم ۶۱ کامنتش رو خودم دادم
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ::: ساعت 1:20
::: :::
صحبت های کودکانه دی:
از سرماخوردن متنفرم...دلمم براش تنگ نمیشه،پس یکی از طرف من بهش بگه دیگه طرفم نیاد...منم به خودم تلقین میکنم که الان فقط حساسیت اومده سراغم
*
چند وقت پیش دوتا پسر عمه هام که تو یه دبستان هستن ،چیزایی رو تعریف کردن که واسه یکیشون خندیدم برای یکیشون دوشاخ خوشگل رو سرم سبز شد
علیرضا (اونی که کلاس پنجمه با آب و تاب برام تعریف کرد): امروز تو کلاسمون ،معلم به یکی از دانش آموزا گفت : بره از دفتر شلنگ بیاره تا بچه هایی که مشقشون رو ننوشته بزنه
این پسره هم رفته کلی تو حیاط گشته شلنگ پیدا نکرده رفت شلنگ توالت رو دراورده
محمدکاظم(اونی که کلاس دوم یا سوم دبستانه شروع کرد به گفتن):بچه هامون خیلی حرفای بدی میزنن،
میشنن کارایی که با دوست دختراشون میکنن ، تعریف میکننبگم چی میگن؟
من و عمه در حالیکه قهقهه میزدیم گذشتیم از توضیح دادنچون معلوم نبود چه چیزایی گفته میشد...
*
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ::: ساعت 11:39
::: :::
روزایی که گذشت...و میگذره
دیروز ۲۱ سالم تموم شد وارد ۲۲ سالگی شدم
۲۱ سال گذشت...
۲۵۲ ماه گذشت
۷۵۶۰روز گذشت
۱۸۱۴۴۰ساعت گذشت
۱۰۸۸۶۴۰۰دقیقه گذشت
۶۵۳۱۸۴۰۰۰ثانیه گذشت...چه زود گذشتند
وقتی فکر میکنم به وقتی که دبستان بودم...دوست داشتم معلم باشم...
راهنمایی که رسیدم دیوونه نوشتن شدم...از کوچکترین فرصت ها استفاده میکردم واجازه میدادم هرچیزی تو ذهنم نوشته میشه رو روی کاغذ بیارم و چنین کاری میکردم یادش بخیر زنگای تفریح بچه ها همه دورم جمع میشدن که داستانام رو تعریف کنم براشون
و بعد سال اول دبیرستان تموم شد و میخواستم انتخاب رشته کنم...اونقدر همکارای مامان،دبیرام تو گوش مامان خوندن که انسانی مال تنبلاست باید محدثه بره ریاضی...درسته مامان زیاد سخت نمیگرفت ولی فقط به این دلیل گفتم نه حرف خودم باشه و نه مامان رفتم تجربی
۲ سال تجربی هم با داستانایی که مینوشتم گذشت...و آرزوهایی که داشتم...با اینکه هیچ وقت تنها نبودم همه بچه ها دوستم داشتند ولی باز اون اعتماد به نفس رو نداشتم از درس فاصله گرفتم و بیشتر در پی خوندن کتاب رمان و کشف کردن شخصیت های داستانم بودم...تا اینکه همون سال ازم خواستند یکی از داستانام رو چاپ کنم و من اون موقع به این دلیل که حس میکردم نوشته هام بچه گونه هست از چاپ کردنش خودداری کردم
و بعد پیش دانشگاهی با بد و خوبش گذشت موقع امتحان کنکور شد من بدون اینکه خونده باشم امتحان دادم...سراسری قبول نشدم...آزاد مهندسی کشاورزی.....و علمی کاربردی روابط عمومی و من دومی رو انتخاب کردم به دلیل علاقه و نازک نارنجی بودنمو به خودم قول دادم بازم بنویسم...ولی از نوشتن فاصله گرفتم...
۲سال و ۶ ماه گذشت ...و خرداد مدرک کاردانی رو میگیرم...
دوست دارم به خودم قول بدم شیطونی و تنبلی رو کنار بذارم بشینم یکی از داستانایی که نیمه تموم مونده رو تموم کنم...
*
تشکر
هستی عزیزم مرسی زیاد...به بودنت به دوستی که باهام داری افتخار میکنم ...خیلی دوستت دارم
نارنجدونه عزیزم مرسی زیاد...خیلی خوشحال شدم خیلی دوستت دارم...امیدوارم بتونم یه روز جبران کنم
==> خانومچه عزیزم تولدت رو با ۳ روز تاخیر تبریک میگمالان یهویی یادم اومد ۲۰ بهمن تولدت بود و من کلی در نظر داشتم تورو سورپرایز کنم ولی امیدوارم دعایی که ۳ روز پیش زمزمه کردی تو روز تولدت برآورده بشه...تو زندگی همیشه موفق باشی...آجی جونم خیلی دوستت دارم...تولدت مبارک
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ::: ساعت 0:30
::: :::
چقدر آروم شدم...
خالی کردم...سعی کردم خالی بشه....امیدوارم شده باشه
الآن آروم آرومم
من پول میخوامچه ربطی به پست من داره
به خودم افتخار میکنم دوستای خوبی دارم دوستای خوبی که هر روز بخاطر داشتنشون خدا رو شکر میکنم...دوستتون دارم..........آقایون رو به چشم برادری