غم نوشت
 

اغلب مواقع از خودم میپرسم چرا من باید چنین خصوصیتی داشته باشم؟

وقتی خبر بدی میشنوم ،احساس میکنم خونسرد تر از من وجود نداره جوری رفتار میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و رفته رفته از عمق ماجرا با خبر میشم

۳ روز پیش ،وقتی این خبر رو شنیدم فکر کردم یه شوخی مسخره است،آخه چه جوری ممکنه یه آقای ۲۷ ساله که هیچ ناراحتی نداره سرنماز سکته قلبی کنه؟

وقتی  یکی از دختردایی هام  پشت تلفن توضیح میداد چجوری من فقط تو فکر بودم که آبان که ما رفتیم خونشون چقدر خوش گذشت و خوب بودند...

از اون روز تاحالا پریشونم ،نگران ِلیلا هستم...هنوز ۷ ماه از ازدواجشون نگذشته بود که اینجوری شد،تنها چیزی که میخوام اینه که الان کنارش بودم ...

دیروز وقتی صدای ِلیلا رو شنیدم ،بغضم ترکید...

کاش میتونستم پیشش باشم...

*

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ::: ساعت 20:33
::: :::



تو خواب و بیداری بودم که دیدم صفحه موبایلم روشن خاموش میشه...
سریع نگاه کردم دیدم ساراست زود برداشتم براش توضیح بدم چیکار کردم که گفت دیشب یه اتفاقی افتاده...
گفت شوهر لیلا سکته قلبی کرده...
باورم نمیشه...
26 تا 27 سال سن نداشت...همین چندماه پیش من رفتم خونشون
هنوز باورم نمیشه تو شوکم...

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 ::: ساعت 13:53
::: :::
24/7/87
 

هنوز دارم با محتویات ِکمدم ور میرم،چشمم به این کاغذ افتاد گفتم بیام ثبتش کنم:

۲۴/۷/۸۷....صبح

فرارکردن+ترسیدن

فرارکردن به این دلیل هست که میترسی از تصمیمی که گرفتی منصرف بشی.

ترس مانع نرسیدن و شکست میشود.

خیلی خوبه==>فرصت برای از بین بردن تمام ِآرزوها

شهامت و جسارت + خواسته نشدن + ترس + آینده مبهم +بی وفایی

نبخشیدن+ تنهایی + اشک + تلخی + حسرت + صبور بودن +حقارت

تحقیر شدن + لغزش+ خدا + اصرار + ضعف + مصمم + برد

تحصیل + موفقیت + سردی + زندگی + تحقیر + لجبازی + غرور

تلافی

*

اونروز من تموم ِاین حس ها رو تجربه کردم...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه ششم دی 1387 ::: ساعت 23:25
::: :::
شوخی و جدی
 

خیلی عجیبه،هیچ چیزی رو جدی نمیبینم...

جالب تر از اون ،این دوتا پیشنهادی که آذر و دی ماه بهم دادن...بیشتر یه شوخی ِبرام ...

عجیبتر از همه اینا،جوابی هست که من حتی قبل از معرفی کردن ِاونا تو ذهنم میچرخه...

حتی تعریفای ِواسطه ها از من و خانواده ام،از شخصیت  و دوست داشتن ِاونا،موجب نمیشه که اون جواب تبدیل به یه جواب ِدیگه بشه...

نمیدونم ، همش به خودم میگم باید صبر کنم...امید به چیزی دارم که هیچ وقت اتفاق نمی افته...

ناخودآگاه با هر پیشنهادی ذهنم پرتاب میشه به سمت ِآقای ه ... جریان من و اون خیلی مسخره شده من نه میگم و مطمئنم نمیخوام با اون ازدواج کنم و اون دست برنمیداره...

از وقتی رفتم با مشاور حرف زدم،مصمم تر شدم ... که نباید با آقای ه....

اممم....نمیدونم...زندگیم عجیب شده،

یه زمانی زندگی رو بازی میدیدم...الانم درسته میدونم بازی نیست ولی درونم هرچیزی رو به شوخی میگیره...

دیروز سرکلاس خیاطی به یکی از دوستام درمورد ِاین پیشنهاد جدید گفتم...گفت حتمن اینم نه میخوای بگی اره...؟

...

نمیدونم دی:

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387 ::: ساعت 15:4
::: :::
دل مشغولی های من
 

دیشب قبل از خواب،(البته میشه گفت صبح قبل از خوابچون ساعت ۳ تازه رفتم دراز کشیدم که بخوابم)خوب داشتم به نیازایی که داشتم فکر میکردم...

و بعد جمله های قشنگی از جلوی نظرم میگذشت...جمله ها رو دوبار مرور کردم با خودم،چشمام رو بستم به خودم گفتم صبح که بلند شدم میام مینویسمشون و بعد میشینم زبان میخونم...

صبح ،منصرف شدم از نوشتنشون ،البته دقیقاً اون متنایی که دیشب از نظرم میگذشت رو فراموش کرده بودم ولی خوب یه خورده اش یادم بود...

*

به بعضی چیزا وقتی فکر میکنم ناخودآگاه قلبم درد میگیره

گذشتن از بعضی خاطره ها با آگاهی کامل هستش،میدونم یادآوریشون باعث میشه اذیت بشم ولی بازم...یه جورایی خودآزاری...

*

امروز وقتی تو آیینه به خودم نگاه کردم دیدم موهام بلند شده،

پارسال ،برای اینکه از سردردای عصبی خلاص بشم و یه جورایی به بقیه و خودم بفهمونم تصمیم ِقطعی گرفتم ،موهام رو خودم کوتاه کردم...امم...حالا بلند شده

۲ روز دیگه ۱ سال میشه از اون اتفاق...

اون دوباره ازدواج کرد،چندماه دیگه پدرم میشه ولی من هنوز همون نقطه ایستادم و با سماجت دوست دارم دوران ِمجردی طولانی تری داشته باشم،دوست ندارم ظاهرم عوض بشه ،کاش میشد صورتم همیشه همینجوری میموند...

دلم میخواد یه تغییر تو زندگیم ایجاد کنم،اما نمیخوام اون تغییر با ازدواج کردن ِمن صورت بگیره،اینبار تا عاشق کسی نشدم تصمیم نمیگیرم ازدواج کنم...

*

گاهی به شدت احساس تنهایی میکنم،احساس میکنم هیچکسی تو این دنیا دوستم نداره و من تنهام....

اما بعد به تفکراتم میخندم...چون پدرو مادرم درکنارم هستند...خدا هست و خیلی کسای دیگه...

*

گاهی با رفتن ۱ چیز فکر میکنی همه چیز عوض شده،بارها به شکست خودت اعتراف میکنی چون بعد از اون اتفاق ،شادی هات گذری هستش...

نسبت به همه چیز بی تفاوت هستی...

و خیلی چیزای دیگه...

*

قلبم حسابی رنجیده است،از دست ِخیلی چیزا شاکیه...از بی عدالتی ها،نامردی ها،خیانت ها

از دست اون آدمایی که فقط به فکر خودشونن

تا وقتی حس میکنن با تو بودن بدردشون میخوره هستن و بعد....

از دست ِآدمای تنوع طلب،با اومدن ِیکی دیگه....

و...!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 ::: ساعت 20:58
::: :::