دیشب قبل از خواب،
(البته میشه گفت صبح قبل از خواب
چون ساعت ۳ تازه رفتم دراز کشیدم که بخوابم)خوب
داشتم به نیازایی که داشتم فکر میکردم...
و بعد جمله های قشنگی از جلوی نظرم میگذشت...جمله ها رو دوبار مرور کردم با خودم،چشمام رو بستم به خودم گفتم صبح که بلند شدم میام مینویسمشون و بعد میشینم زبان میخونم...
صبح ،منصرف شدم از نوشتنشون ،البته دقیقاً اون متنایی که دیشب از نظرم میگذشت رو فراموش کرده بودم ولی خوب یه خورده اش یادم بود...
*
به بعضی چیزا وقتی فکر میکنم ناخودآگاه قلبم درد میگیره
گذشتن از بعضی خاطره ها با آگاهی کامل هستش،میدونم یادآوریشون باعث میشه اذیت بشم ولی بازم...یه جورایی خودآزاری...
*
امروز وقتی تو آیینه به خودم نگاه کردم دیدم موهام بلند شده،
پارسال ،برای اینکه از سردردای عصبی خلاص بشم و یه جورایی به بقیه و خودم بفهمونم تصمیم ِقطعی گرفتم ،موهام رو خودم کوتاه کردم...امم...حالا بلند شده
۲ روز دیگه ۱ سال میشه از اون اتفاق...
اون دوباره ازدواج کرد،چندماه دیگه پدرم میشه ولی من هنوز همون نقطه ایستادم و با سماجت دوست دارم دوران ِمجردی طولانی تری داشته باشم،دوست ندارم ظاهرم عوض بشه ،کاش میشد صورتم همیشه همینجوری میموند...
دلم میخواد یه تغییر تو زندگیم ایجاد کنم،اما نمیخوام اون تغییر با ازدواج کردن ِمن صورت بگیره،اینبار تا عاشق کسی نشدم تصمیم نمیگیرم ازدواج کنم...
*
گاهی به شدت احساس تنهایی میکنم،احساس میکنم هیچکسی تو این دنیا دوستم نداره و من تنهام....
اما بعد به تفکراتم میخندم...چون پدرو مادرم درکنارم هستند...خدا هست و خیلی کسای دیگه...
*
گاهی با رفتن ۱ چیز فکر میکنی همه چیز عوض شده،بارها به شکست خودت اعتراف میکنی چون بعد از اون اتفاق ،شادی هات گذری هستش...
نسبت به همه چیز بی تفاوت هستی...
و خیلی چیزای دیگه...
*
قلبم حسابی رنجیده است،
از دست ِخیلی چیزا شاکیه...از بی عدالتی ها،نامردی ها،خیانت ها
از دست اون آدمایی که فقط به فکر خودشونن
تا وقتی حس میکنن با تو بودن بدردشون میخوره هستن و بعد....
از دست ِآدمای تنوع طلب،با اومدن ِیکی دیگه....
و...!
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 ::: ساعت 20:58