
«پائولو کوئیلو» در خاطره ای از یک خبرنگار در رابطه با «ژان کوکتو» -دانشمند فرانسوی- می نویسد :
خبر نگاری برای من تعریف می کرد:
روزی به منزل ژان کوکتو رفتم خانه او در حقیقت کوهی از قاب عکس، نقاشی های هنرمندان مشهور و کتاب بود.
ژان
کوکتو همه چیز را نگه می داشت و علاقه زیادی به هر یک از آن اشیا داشت. در
یک مصاحبه ازژان کوکتو پرسیدم: «اگر مشکلی پیش بیاید چه می کنید؟»
کوکتو پرسید«مثلا چی ؟»
گفتم
: مثلا اگر همین حالا این خانه آتش بگیرد وفقط مجبور باشید که یک چیز را
با خودتان ببرید :کدام یک از این چیزها را انتخاب می کردید؟
ژان کوکتو قدری مکث کرد و گفت:« آتش را انتخاب می کردم!»
ملاحظه کنید! باید مانند ژان کوکتو هنگام حضور مشکل به جای دست پاچه شدن و نگران بودن اول مشکل را تحلیل و بی درنگ آن را حل کرد!
مشکلی نیست که آسان نشود مرد خواهد که هراسان نشود
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ::: ساعت 22:2
مرغیکه با غم دل شد الفتیش حاصل
بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
"حافظ"
- کتاب "مرغان شاخسار طرب " رو خوندم...روزی که از نمایشگاه این کتاب رو خریدم با توضیحاتی که فروشنده این کتاب داد فکر کردم داستان ِیکی از فیلم های مورد علاقه ام هست در نتیجه گرفتم...
ولی خوب با اون فیلم فرق میکرد ولی جالب بود هم نوع نوشتنش هم موضوع داستان...ادامه مطلب قسمتی از تیکه های داستان رو مینویسم...
- امشب با سارا که حرف زدم آروم شدم،تو این اوضاع تولدم یادش بود و تبریک گفت...
-خانوم معلم و سمیرا دیروز و امروز اومد خونمون...برای تبریک تولد......کلی از دوستام با مسیج تولدم رو تبریک گفتن که من جواب هیچ کدوم رو ندادم...چون بیشتر از 1 ماه هستش شارژ ایرانسل نخریدم اون یکی خطمم بخاطر اینکه گوشیم رو یه مدت دادم به داداشم خاموشه
و بازم چند نفر دیگه تلفنی تبریک گفتن...
- شیرینی خاصی داره تبریک تولد شنیدن...هدیه های تولد رو باز کردن و محبت دیگران رو دیدن نسبت به خودت
- روز ٍتولد ٍامسالم با همه سال هایی که گذشت فرق داشت، همراه با غم و سردرگمی بود
- نسبت به گذشته خیلی تغییر کردم و بخاطر این تغییر شاکر خدا هستم همیشه :-*
- قبل از نوشتن احساس میکنم 1 خروار حرف دارم برای زدن اما...
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ::: ساعت 1:45

خرچنگ دریایی لاک ضخیمی بر پشت دارد که اندامش را محافظت می کند. این جانور با داشتن این لاک که جسم او را محبوس کرده است نمی تواند رشد کند. تنها با دور انداختن این لاک است که می تواند رشد کند و بزرگتر شود. وقتی خرچنگ دریایی لاکش را از خودش جدا می کند، در حقیقت سپر بلای خود را از دست می دهد و آسیب پذیر می شود، زیرا تا وقتی که لاک تازه ای بر پشتش نروید پوستی نازک و صورتی اندامش را می پوشاند که قدرت حفظ او در برابر جانوران دیگر و تخته سنگها را ندارد. به عبارت دیگر او به خاطر رشد بیشتر مایل است زندگی خود را به خطر بیاندازد.
نتیجه:
اگر نتوانید ریسک کنید نمیتوانید رشد کنید.اگر نتوانید
رشد کنید نمیتوانید بهترین باشید.اگر نتوانید بهترین
باشید نمی توانید شاد باشید و اگر نتوانید شاد باشید
چه چیز دیگری مهم است؟
"دیوید ویسکات"
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ::: ساعت 2:10

مرد مومنی، به طرزی ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد. چون میدانست خدا او را به نحوی کمک خواهد کرد. دست به دعا برداشت: «پروردگارا! بگذار که من در بخت آزمایی برنده شوم.»
او سال ها و سالها دعا کرد و اما همچنان فقیر ماند.
سرانجام روزی مرد و از آنجا که مرد بسیار با ایمانی بود، بلافاصله به بهشت برده شد.
وقتی به آنجا رسید، از وارد شدن سرباز زد. او گفت که تمام عمرش را مطابق تعالیم مذهبیش زیستهاست، اما خدا هرگز اجازه نداده است که در مسابقه بخت آزمایی برنده شود. با انزجار گفت:«هر چه به من وعده داده بودی، دروغ بود.»
خداوند جواب داد: «من همیشه برای کمک کردن به تو آماده بودم. اما با وجود این که من میخواستم کمکت کنم، تو حتی یک بلیط بخت آزمایی هم نخریدی.»
نتیجه : دعای واقعی آن نیست که از خدا بخواهیم به ما کمک کند بلکه این است که به او اجازه چنین کاری را هم بدهیم
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و یکم دی 1387 ::: ساعت 23:45

میخواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود؛
میخواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید؛
میخواست بنویسد، قلمی نداشت،
میخواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن میکرد
. میخواست بگوید، لبان خشکیدهاش نمیگذاشتند.
میخواست بخندد، تبسم در صورتش محو میشد.
میخواست بپرد، دیگر آسمانش تنگ بود، میخواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمیدادند.
میخواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیری راه تنفسش را بسته بود.
میخواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.
میخواست پنجره کلبهاش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد، اما با این که پنجره با او فاصله ای نداشت، این کار برایش غیر ممکن بود.
میخواست بیپروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت.
میخواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد، دستش جلو نمیرفت.
می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمیشد،
می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که ای کاش روزهای رفته برگردند.
آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت.
میخواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود.
یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت (بگو سیب) از دنیا گله نمیکرد. دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید (سیب)
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 ::: ساعت 0:53
سلام
خوبید همه
۹تا حکایت یعنی درس
میذارم چون طولانی هستن
۲تاش رو اینجا میذارم بقیش
ادامه مطلب...هرکسی دوست داشت بخونه


خوب چیه...گفتم هرکسی دوست داشت بخونه ...
درس اول :
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!
این برای خودم تکراری بودش
بقیه رو میذارم ادامه مطلب
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه هفتم بهمن 1386 ::: ساعت 20:0