تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
ندای هستی!
 

http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/baby08.jpg

در روز تولدت این
ندای هستیست
که زمزمه می کند
برخیز بادپا شو و پرواز کن.
زیرا تو امروز به دنیای رنگ ها پا گذاشتی.
در روز تولدت این ندای هستیست
که نجوا می کند
شکر کن خدای را که هستی
و شکر کن خدای را که زندگی بسان زیباییت باقیست.
در روز تولد این ندای هستیست
که نغمه می سراید
خوشا به حال تو که امروز برایت
مانند سمفونی اعصار است.
در تولدت این فریاد زندگیست
که میگوید:
تولدت مبارک بسان تولد عشق و زیبایی
به امید زندگی تا ابد
تولدت مبارک.

               مانی میرجلالی

*

==>هستی گلم تولدت مبارکهمیشه دوستت دارم

==>مانی میرجلالی ممنونم بابت سرودن این شعر

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 ::: ساعت 1:49
::: :::
بازی تابستانه
 

این یه بازی جدید هستش که خودم اختراع کردم هنوز تابستون تموم نشده،به نوعی این بازی یه یادآوری هستش برای انجام دادن برنامه ها...

چه برنامه هایی برای تابستون داشتید ودارید؟

- برنامه هایی که برای تابستون ریخته بودم از این قرار بود: کتاب های نخونده رو بخونم،فیلم هایی که ندیدم رو ببینم،خودم رو بشناسم و با خودم کنار بیام،سوریه،اصفهان و شیراز قرار بود برم، وبسایت modish.ir یه خورده درستش کنم،خیاطی ،نقاشی و نوشتنم رو بهتر کنم،آشپزی و خونه داری هم در برنامه هام بود،تصمیم داشتم مجوز یه شرکت رو بگیرم،تکلیف چند نفر رو روشن کنم،گرفتن گواهینامه،

نخندید تا بگم دیگه چه برنامه ای داشتمنخندید خوب، میخواستم یه صفحه جداگانه بسازم،ایده هایی که در نظرم میاد و میتونم همسر آینده ام رو خوشحال کنم اونجا بنویسم که به موقعش انجام بدم

 

کدوم برنامه ها رو انجام دادید؟

- چندتا کتاب خوندم ،چندتا فیلم هم دیدم،تو این مدت شاید 5 یا 6 بار مدیش رو آپ کردم

- کلاس طراحی میرم

- تا حدودی خودم و روحیاتم رو شناختم

- تکلیفشون رو روشن کردم دیگه

کدوم برنامه ها رو انجام ندادید؟

- مسافرت

( سوریه موقعیتش جور شد،قرار بود دوم مرداد بریم با همکارم،ولی من بچه ننه راضی نشدم بدون مامان برم،اصفهان هم چون تور نداشت نرفتم،مشهدم قرار بود15 مرداد بریم حتی بهم زنگ هم زدن که برم ولی بخاطر بعضی دلایل نرفتم:-")

- آشپزی و خونه داری

(وقتی برمیگردم خونه خیلی خسته هستم ،هرچند مدام به خودم میگم باید شروع کنم به یاد گرفتن این جور موارد به هرحال فردا پس فردا که ازدواج کردم مامان که نیستش منم مجبورم بعد از اینکه از سرکار برگشتم خونه تازه آشپزی کنمخدا بخیر بگذرونه)

- خیاطی و نوشتن

(چرخ خیاطیم یکم مشکل داره ،البته این بهونه هستش! نوشتنمم نمیاد خو)

- شرکت

( درمورد اون شرکتی که میخواستم مجوزش رو بگیرم تحقیق کردم،درآمد کافی نداشت و یه خورده کسل آور بودش)

- فیلم و کتاب

( پسرعمه از اهواز 50 تا فیلم و انیمیشن مستند جدید برام اورده،از این ورم بابا هر وقت میره جمعه بازار سریال کره ای و ایرانی میاره ...پس حق دارم هنوز ندیدم

درمورد کتاب هم چون روانشناسیه یه خورده طول میکشه هرکتابی رو بخونم)

چه برنامه هایی خارج از برنامه انجام دادید و میخواید انجام بدید؟

- کلاس تکنسین ms ، طراحی و ssp میرم

- کلاس گزارشگری و تصویربرداری ثبت نام کردم که امیدوارم عصر باشه بتونم برم( کلاس ها صدا و سیمای بوشهر برگزار میشه ،قبل از تشکیل هم از ثبت نام کنندگان مصاحبه میکنن:-")

- امروز اولین بار بود که امتحان شهری رانندگی رو میدادم،فکر کنم تا آخر تابستون گواهینامه رو بگیرم دیگه...6 هفته دیگه مونده

- هفته دیگه قرارهستش برم مسافرت:-"

- با فتوشاپ خیلی بهتر از قبل میتونم کار کنم

- کتاب آفیس ۲۰۰۷ و فتوشاپ (اسم فتوشاپ رو کامل بلد نیستم) دارم میخونم و همزمان تمرینم میکنم

- در مورد ساختن صفحه جداگانه هم حتما میسازم

- دنبال گرفتن مجوز شرکت یا موسسه ای هستم که شهرمون نداشته باشه،امروز همکارم یه چیزی پیشنهاد داد،البته شریکی...قرار شد تحقیق کنیم بعدا...انشالله تا آخر تابستون یه کاری میکنم...

-  باید تا آخر تابستون خودم رو به خدا حسابی نزدیک کنم...تمام امیدم به ماه رمضونه...

- خوب همین دیگه ...

کسایی که دعوت میکنم به بازی:

داداش سهیل،آقا هادی،عماد،محمد،داداش امیر علی، ایمان

نگار،هستی،خانوم تی تاب،لیلا، زهرا،الهه،سوسن

==> دوستانی که وبلاگ ندارن در همین کامنت دونی شرکت کنند

==> هرکسی خواست شرکت کنه بگه اسمش رو بنویسم...

 بعد نوشت: نگار عزیزم تولدت مبارک،خودت میدونی چقدر برام مهمی،خیلی دوستت دارم امیدوارم به تموم آرزوهای قشنگت برسیهمیشه خندون باش

سحرم عزیزم تولدت مبارک خانوم،امیدوارم روز به روز در نوشتن پیشرفت کنی  همیشه موفق باشی

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 ::: ساعت 21:52
::: :::
بانوی من

http://www.gigaimage.com/images/kmdvubvgsq6n1dq9h.jpg

24 تیر تو دنیا اومدی نمیدونی چقدر از خدا شاکرم که تو رو همینجوری که الان هستی آفرید..

همیشه به خودم افتخار کردم که تو در کنارمی ،من دوستت هستم و میتونم باهات حرف بزنم،هرچند هنوز سعادت نداشتم تو رو از نزدیک ببینم 

تو سختترین شرایط کنارم بودی و با حرفات موجی از انرژی مثبت بهم انتقال دادی...

هروقت نیاز داشتم به مشورت ،وقتی بهت زنگ زدم بهترین ایده ها رو بهم دادی...


تن صدات رو خیلی دوست دارم،یه آرامش خاص تو صدات نهفته است

بعد از صحبت کردن با تو یه نیروی خاص میگیرم برای به انجام رسوندن اهدافم

ممنونم بخاطر اینکه باهمه گرفتاریت ،همیشه برای من وقت گذاشتی

ممنونم بخاطر بودنت....همیشه باش

دوستت دارم


امیدوارم:

زندگی شادی رو در پیش داشته باشی

همیشه در برابر سختی ها چنین روحیه قوی داشته باشی

موفق باشی.......

تولدت مبارک آجی من


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ::: ساعت 20:16
::: :::
نیم خیز شدن!
 

هر چی از ارادتی که این جناب سرماخوردگی به من داره بگم کم گفتم...دیروز موقع سال تحویل دراز کشیده بودم  مامان گفت قبل از سال تحویل بشین تا لااقل تو رختخواب سال رو شروع نکنی

منم تا گفت الان سال تحویل میشه نیم خیز که شدم سال تحویل شدفکر کنم امسال مدام باید نیم خیز بشم  در برابر ارباب رجوع و استادا و کسایی که گذرشون به من می افته

==>دیروز یه آمپول ابریزش و امروزم یه آمپول پنی سیلین زدم صورتم حسابی زخم شده از بس دستمال کشیدم...

==>چشمم خوب ِخوب شد باور نمیکردم به این زودی خوب شم میوه بعدی رو خدا بخیر کنه

 *

==> تو این ماه تولد چندتا از داداش ها و آجی های مهربونم هست که به ترتیب با ذکر اسم تولدشون رو تبریک میگم با آرزوی بهترین ها برای همه شون

- داداش خودم :-*

-- آقای داداشی(1): تاریخ تولد بهانه ایست تافراموش نکنی آمدنت را.تولدت مبارک ==> +

--- داداش ایمان (1):تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر، تولدت مبارک ==> +

---- شاگرد تنبل سابق (1۶): جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند! داداشی خوبم:  تولدت مبارک ==> +

----- نازنین گلم  (1۷):بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت! تولدت مبارک نازنینم ==> +

------ سمیرای نازم (1۸) : عزیزم به اندازه تمام کسانی که نمیشناسم دوستت دارم و سبدی از گلهای یاس و پونه با یه آسمون ستاره تقدیم تو به خاطر تولد زیبایت،تولدت مبارک بهترینم ==> +

------- عسل نازم (۱۸) :لبخند مهمان همیشگی لب هات باشه ، شادی مستاجر دائمی دلت باشه ، بهترین ها تقدیم به تو به خاطر این که امروز بهترین روز توست عزیزم روز میلات مبارک ==>+

--------- کوثر عزیزم (۲۲) : چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! روز میلادت مبارک ==> ==

ببخشید اگه اسم کسی رو جا انداختم. رو علامت های قرمز کلیلک کنید.

*

 

نوروز و بهار

گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب، نه زمستانی باش که بلرزانی، نه تابستانی باش که بسوزانی . بهاری باش تا برویانی.

نوروزتون مبارک

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه یکم فروردین 1388 ::: ساعت 17:14
::: :::
تولدت مبارک

لبخند زدي و آسمان آبـــــي شد

       شبهاي قشنگ، با تو مهتابـي شد

پـــروانه پس از تولــــد زيـيايت

       تا آخر عمر غرق بـــي تابي شد

 

سلام به همه ی بینندگان و شنوندگان!!!! گرامی.

احوالتون چه طوره؟

احتمالاْ خیلی هاتون منو میشناسید. من سالی یه روز این وبلاگ رو کنترات میگیرم و بعدش هم کار رو که تکمیل کردم تحویل صاحب کار میدم!

امسال هم مثل سال گذشته اومدم تا تولد محدثه ی نازنینم رو بهش تبریک بگم. البته امسال با پارسال یه فرق اساسی داره.

امسال محدثه جانم به خاطر فوت یکی از اقوامشون عزادارند و ما هم تولد رو بدون دامبال و دیمبول می گیریم و از کیک و موزیک و جشن و پارتی و این چیزا خبری نیست.

محدثه جانم، تولدت مبارک باشه. امیدوارم سالیان سال در کنار خانواده ی عزیز و مهربونت روزگار رو به خوشی بگذرونی و همیشه سعادتمند و خوشبخت باشی عزیز دلم.

تولدت مبارک

خوش اومدی ستاره

اگر چه از راه دور

هیچ فایده ای نداره..

شمعا رو روشن کن و

به جام دو تا رو فوت کن

نمی شه پیشت باشم

فقط برام سکوت کن

به امید روزهای سراسر خوشی و خوشبختی و شادمانی برای تو عزیز دلم.

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ::: ساعت 3:56
::: :::
فرشته کوچولوی من !
 

anzalii

کام رو الان فقط به ۱ دلیل روشن کردم که بیام نت و تولد فاطمه زهرا را تبریک بگم

سال گذشته  جشن تولد ِتو رو 18 دی گرفتیم اونم به این دلیل که تولد تو با عزاداری توام میشد...

امسال من فراموش کرده بودم تاریخ درست تولد تو ۶ بهمن هستش در نتیجه ۱۸ دی یه پی نوشت به پستم اضاف کردم تولدت رو تبریک گفتم،اما بعد با  صحبتایی که با مینی و سمیرا داشتم یادم اومد که تولد ِتو چه روزیه

حالا جالبتر از اون ،چون18 دی میدیدم از آپ وبلاگ خودتون هیچ خبری نیست میخواستم سورپرایز کنم مامان خانومت رو میخواستم اونجا هم آپ کنم...

اینم از فراموش کاری های خاله تو هستش دیگه

تولد ِ۳ سالگیت مبارک

خوب خیلی چیزا هست تو ذهنم که برات آرزو کردم و امیدوارم برآورده بشه ...

واسه امروز هم آرزو میکنم برات کلی اسباب بازی و عروسک های  جورواجور و خوشگل بهت هدیه بدن( حالا میبینی چه زود دعاهای من مستجاب میشه)

فاطمه زهرا جونــــــــم تولدت مبارک

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 ::: ساعت 1:3
::: :::
چجوری تونست؟
 

تو مهدیه نشسته بودم  همش این سوال از جلوی ذهنم میگذشت : چجوری تونست تحمل کنه؟چجوری تونست سراپا بایسته؟

*

روزگار ، كسی رابه جای دیگری نمی پذیرد .كار به دست خداوند بزرگ است وهرانسان زنده ای ، راه مرگ را طی می كند . (کلیک کنید اگه دوست دارید بخونید بقیه اش رو...)

 *

==>سرم از درد داره تیر میکشه!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1387 ::: ساعت 3:34
::: :::
من پذیرفتم !
 

 

 بعد نوشت  ۳:۰۰==>خدایا شکرت،بخاطر حضورت تو زندگیم!

بیشتر از همیشه دوستت دارم و می پرستمتممنونم بخاطر همه چیز !

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه دهم دی 1387 ::: ساعت 0:31
::: :::
همه وجودمی :-×

 

تمام زندگی منی!

گفتم:

           خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟

گفت:

          ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:

         پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت:

        ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود.

گفتم:

         آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:

         بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی.

گفتم:

          پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:

         روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چاره‌ای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:

         پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:

         اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.

گفتم:

        ای مهربان ترین، دوستت دارم.

گفت:

        ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت.

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ::: ساعت 3:49
::: :::
سراب
 

 

چقدر دلت می سوزه نمی تونی به دلت  قول ِهیچ آینده ای رو بدی که چیزایی که میخواد براش فراهم  کنی

چقدر شرمنده هستی که راه رو بیراه رفتی

و حالا هیچ چیز برنمیگرده عقب که بخوای عوض کنی...

و فقط باید تلاش کنی که با همه سختی روی ِپای خودت بایستی و نشکنی...

 

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 ::: ساعت 20:58
::: :::
حسرت

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام !

                                 "قیصر امین پور"

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 ::: ساعت 18:21
::: :::
 

میشینم درس ِسوم رو خوب میخونم که سر ِکلاس آماده بشم...

بعدشم کلی زمان میبره که حاضر بشم..

طبق ِمعمول  بابا میرسونم زبانکده خودشم میره...

میرم داخل ،میپرسم کلاسمون شروع شده؟

خانوم منشی با تعجب میگه الان دیگه تموم میشه مگه بهت نگفتن که...

یادم میاد قرار بود از امروز ۱ ساعت زودتر کلاسا شروع بشه...فقط میرم حاضری میزنم و در همون حینم کلاس تموم میشه...

زنگ میزنم به بابا ...

و در همین حین ۱ سوال مدام میاد پیش ِروم...من چرا اینقدر فراموشکار شدم؟

جواب ِسوالم رو میدم...

*

به خیلی ها قول میدی،مسیرایی که میدونی اذیتت میکنه رو نری...

قول میدی گذرت به ۱ جا اصلا نخوره...

اما خوب یه موقع هایی دوست داری خودت رو عذاب بدی...اون موقع ها خود آزاری شروع میشه...

و میری یه مسیر ِتکراری...چیزی رو میخونی که ...

و بعد از خوندن ِاون جملات،خیلی چیزا میاد جلو نظرت...

میدونی یه زمانی ،...

*

مهم نیست این نیز میگذرد...

من این رو باور دارم،که...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ::: ساعت 18:58
::: :::
رهایی
 

 

 

==>برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد.چون بر این باورند كه:یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 ::: ساعت 19:34
::: :::
 

 

یاد آوری ِگذشته همیشه...

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 ::: ساعت 16:45
::: :::
 

وقتی همه چیز داره خوب پیش میره و راضی هستی

یه اتفاقی می افته که........

چرا من نباید روزام بدون استرس و نگرانی بگذره؟؟؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ::: ساعت 12:34
::: :::
·▪•●ღ تولد گروهیღ●•▪·

 

سلام به همگی

خوبید؟ خوش میگذره

طبق معمول کلی تولد بوده و هست که من هنوز تبریک نگفتمبه این دلیل که نمیشه هر دوساعت یه پست بذارم بخاطر همین تولد ها رو همه مینویسم و تبریک میگم

 تولد , تولد تولدتون مبارک , مبارک , مبارک , تولدتون مبارک

 

آجی سورنای عزیزم تولدت مبارکدوستت دارم خیلی زیاد...خوشحالم برگشتی...خوشحالم هستی...تولدت با کلی تاخیر مبارکامیدوارم همیشه شاد ِشاد باشی

خاله فرا تولدتون رو با کلی تاخیر ،تبریک میگم،امیدوارم اون چیزایی که چند روز قبل از خدا خواستید رو بهتون بدهدوستتون دارم

داداش ممدتولدت رو تبریک میگم ،داداشی حالا من چه دعایی کنمآخه دعاهای من گیراست برای همین میگمبا ۴ روز تاخیر تولدت رو هم به تو، هم به مریم عزیزم تبریک میگم

داداش نوید تولدت مبارکامیدوارم هم در درس هم در زندگیت همیشه موفق و شاد باشی

همیشه بهارتولدت رو با ۳ روز تاخیر تبریک میگم،خوب برای تو میدونم چه دعایی کنم ،امیداوارم امتحاناتت رو با موفقیت بدی و بعدطراحی قالب رو از سر بگیری،یا بشینی به آبجیت یاد بدیآها یه چیز دیگه تو خانوم نداری من تبریک به خانومت هم بگم؟؟؟

بهار ٍدوست داشتنی ٍمن ،مهربون ِدوست داشتنی من ،تولدت رو تبریک میگم،آجی گلم نگرانتم!دلم نمیخواد هیچ اتفاقی برات بیفته،از خدا خوشبختیت رو آرزومندم از خودت میخوام که مواظب خودت باشی و سعی کنی همیشه خودت باشی ،همیشه ِهمیشه ...تولدت مبارک فرشته من !

 صفواری ٍنازنینم تولدت مبارکنمیدونی چقدر به دوستی با تو ،افتخار میکنم. چقدر به بودنت عشق می ورزم،دوستت دارم ،خوشبختیت و شاد بودنت رو همیشه از خدا خواستارم

صفورا گزارشای دانشگاه رو نوشتی یانه یادت باشه فردا بیاری دانشگاه

تولدت مبارک!!!

مامان جونم تولدت رو تبریک میگمهنوز از کادو خبری نیست

*

==>یکی از بچه ها ،اونروز پیشنهاد داد اسم وبلاگم رو از آن سوی خیال به ولادت تغییر بدمطفلی هروقت اومده اینجا تبریک تولد دیده،

==>این روزا ،از درس خوندن فاصله گرفتم

==>از این هفته امتحاناتمون شروع میشه

==>دوستایی که تقاضای قالب کردن به ترتیب براشون میسازم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه سوم خرداد 1387 ::: ساعت 17:2
::: :::
تولد و امتحان.سقوط دی:

 

تولدت مبارک

لبخنــــد زدی و آسمان آبی شــد
 شبهای قشنگ مهر مهتابی شد
 پروانه پس از تولــــــــــــد ِزیبایت 
      تا آخــر عمر غرق بی تابی شــد

طاهره عزیزم  ،تولدت مبارک

آجی ِدوست داشتنی ِمنخیلی دوستت دارم

امیدوارم از امروز...تنبلی رو کنار بذاری و حدااقل در هفته ،دوبار رو اختصاص بدی به آپ کردن وبلاگ فاطمه زهرا.............و ثبت کردن خاطرات شیرین

امیدوارم سال ِ بعد یه وبلاگم برای پسرت درست کنی و اونجا بنویسی

تولدت مبارک طاهره جان

*

سلام به همگی

یکشنبه امتحانم رو عالی دادم...۲۰ میشمخیلی خونده بودما ولی بیست شدنم اصلن ربطی به خوندن من نداره...

چندتا نمونه سوال از این درس همه بچه ها داشتن،منم نشستم اونا رو خوندم،جالبتر از اون، همه سوالا، از یکی از برگه سوالات بودشدرنتیجه تموم کسایی که اون سوالا رو خونده بودن بیست میشن

بهترین امتحانی بودش که دادم

*

کلی تولد در راهه که من باید حتمن کادو رو بخرمتولد ِشبنم ،بهار،صفورا،مامان، سمیرا، خانوم قاسمی

دیشب به مامان میگم کادو برات چی بخرم؟

مامان:  ...

من:مامان نمیشه حالا یه چیز سبکتر انتخاب کنیپول ندارم...غیر از طلا هرچیز دیگه ای بگی میخرم

مامان:من دیگه گفتم چی میخوام حالا با خودته

من:

*

==>وبلاگم از لیست برترین وبلاگ ها سقوط کرده...از نفر سوم پریدم ردیف سی

یکی منو بیاره بالا.........

==>خوش بگذره به همگی

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ::: ساعت 17:13
::: :::
تولد.استاد.دی:
 

تولدت مبارک فرشته من!

با ذره ای خوبی

و 

ذره ای بدی

 و 

سرشتی پاک

و

مشتی گل

و

نور 

با رویشی از غرور 

و حوضچه ای از 

سبزینه های خیال 

به دنیا آمد

گندم عزیزم تولدت مبارک

خیلی دوستت دارم...........به تک تک آرزوهات امیدوارم  برسی...

به خودت و مامانت و خانواده و دوستای گلت ،به دنیا اومدنت رو با یک روز تاخیر تبریک میگم

*

استاد امروز، تمام  ِنمره های ِ امتحان ِ کامپیوتر رو زده رو وبلاگبا اسم....اونم تو بلاگفا...نمره من افتضاح شده...بچه ها ،اگه وبلاگی به چشمتون خورد که لیست نمرات رو زده...ببندید لطفن خوب

-

استاد سرجلسه میان ترم (امتحانی که هفته قبل برگزار شدش)هرکسی سوال میکرد توضیحاتی میداد که به حواب برسه

تا من ازش سوال پرسیدم گفت :نوبت تو تموم شده...

منم از اونروز تاحالا اینجوریآخه اولین سوال بود پرسیدم...این هفته که بهش گفتم :...میگه احتمالن با کسی دیگه اشتباهی گرفته بودمتاینم از خوش شانسی زیاده منه...

-

آدرس وبلاگ رو به استاد دادماز این پس، درس ِکامپیوتر، دوست داشتنی ترین درسیه که من دارم میخونمو امتحانشم عالی بودش

ولی خوب بازم این دلیل نمیشد که من امتحانم رو افتضاح بدمانشالله امتحان پایان ترم دی:

*

==>

==>اگه دوست داشتين بهم راي بدين

آدرس http://ham10m.com/ رو در كادر ها وارد كنين و روي ثبت كليك كنين البته اونایی که هنوز رای ندادن....آخه فقط یک بار میشه رای داد

زورکی رای دادن رو ندیده بودیم که دیدیم

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ::: ساعت 0:6
::: :::
تارمیتا
 

چند وقت پیش به طور اتفاقی با وبلاگ تارمیتا باورد (سارا صولتی) آشنا شدم ، من خانوم صولتی رو با پستای خودش شناختم،ایشون شروع کرده به نوشتن یک رمان ۱۸ هزار صفحه ای که ۹ هزار صفحه اش رو نوشته...

دیروز بعد از دوسه هفته  به وبلاگشون سر زدم خبری رو خوندم  که هنوز از بهت بیرون نیومدم...

سارای مهربون دوستی داشتنی ما،کارگردان جوان سینمای ایران ،از بس غرق نوشتن شده به خودش استراحت نداده و به کما رفته،

 

من که میدونم سارای بلاگفا به زودی خوب میشه

بچه ها میشه خواهش کنم بعد از نمازاتون براش دعا کنید...که زود زود خوب شه

براش دعا کنید...که زود زود بیدار بشه ...بشینه رمان نیمه تمومش رو تموم کنه...

 

 

==>سارا جان منتظر خوب شدنت هستیم

==>ممنونم...

==> سارا بر اثر یک تصادف به کما رفته....

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386 ::: ساعت 1:5
::: :::
ت و ل د

اواخر بهمن ماه ۲۲ سال قبل،

چند روزی مانده بود به اسفند شصت و چهار

کودکی پا به این دنیای خاکی نهاد

مهربان ،صادق ، پاک و بی ریا

این کودک بزرگ شد

با بزرگ شدن ،تمام خصوصیات فرشته گونه اش نیز رشد یافته و تبدیل به بهترین همراه و دوست شد

در همین روزهای آتی

این روزهای سرشار از نور و زیبایی

تو

پای بر عرصه هستی نهادی

تولدت مبارک

تولدت مبارک

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ::: ساعت 1:14
::: :::
تولد نویسنده وبلاگ

 

آنكه ميگفت به يك گل نشود فصل بهار

چه خبر داشت كه همچون تو گلي مي رويد

 

سلام به همه دوستان نازنين.

به جشن ما خوش اومديد.

من هستي ام. يكي از هزاران دوست محدثه نازنين و مهربان.

با اجازه اش اومدم و وبلاگش رو به روز كردم تا به اين شكل بهش بگم كه همه مون به يادش هستيم و تولدش رو فراموش نميكنيم.

 

حدود چهار پنج ماه پيش من وبلاگ زدم. اصلاً نمي دونستم وبلاگ چيه( نه كه حالا خيلي مي دونم!). محدثه جانم از اولين بازديد كننده هام بود و كلي كمكم كرد. من حتي بلد نبودم يه دونه عكس آپلود كنم و توي وبلاگم بذارم. اما محدثه عزيزم خيلي بهم كمك كرد. از اون به بعد دوستي ما كم كم شكل گرفت و الان مي تونم بدون اغراق بگم دو سه تا دوست خيلي صميمي دارم كه اوليش محدثه عزيزمه. در واقع همه دوستان مشتركمون مي دونن كه صميمي ترين و عزيزترين دوستم محدثه است و اين صميميت و وابستگي به حديه كه هنوز نشده ما يك شب بدون اينكه با همديگه چند دقيقه تلفني صحبت كنيم بخوابيم. فقط ديشب من صداي محدثه عزيزمو نتونستم بشنوم. اونم واسه اينكه بيمار بودم و نتونستم باهاش صحبت كنم. البته بعد از ظهرش با هم صحبت كرده بوديمااااا.

البته اينم بگم كه درسته محدثه صميمي ترين دوست منه. ولي اين دختر اينقدر مهربون و پاك و دوست داشتنيه كه همه دوستش دارند. نمونه اش خود شماها. اون دوست صميمي زياد داره. ولي من دوست صميمي زياد ندارم. اينو گفتم كه خيال نكنيد صميمي ترين دوست محدثه هم منم!

به عنوان كادو اول يك حكايت كوتاه و زيبا از گلستان سعدي تقديم محدثه عزيز و همه دوستان ميكنم:

 

چنان شنودم که پیری صد ساله ,گوژپشت، سخت دوتا گشته و بر عکازه ای تکیه کرده همی رفت. جوانی به ریشخند وی را گفت: ای شیخ، این کمانک به چند خریده ای تا من نیز یکی بخرم. پیر گفت: اگر صبر کنی و عمر یابی، خود رایگان به تو بخشند، هر چند بپرهیزی!

 

حالا نوبت عكس بچگي محدثه جونمه.

ببخشيد محدثه، ولي ديگه نميشه عكس بچگيتم نذارم. ببينيدش:

 

واي محدثه خودمونيما، تو اين شكلي بودي؟ چه قدر زشت بودي ها!!

 

حالا اين آقا ميزنه:

 

منم مي رقصم:

 

اينم فكر كنم داداشته كه داره ميرقصه و اينقدر خودشو ميكشه:

 

اين ني نيه هم دست ميزنه:

 

بذار صورت ماهتم ببوسم:

 

وايسا اين كم بود. بذار يه عالمه ببوسمت:

 

كيك تولد تقديم به همه دوستان نازنين:

 

 

بيست و يكم بهمن بهانه اي شد تا بهار بيست و يكم زندگي تو دوست نازنين رو بهت تبريك بگيم و از خداوند برات موفقيت در زندگي و شادكامي رو آرزو كنيم.

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386 ::: ساعت 12:11
::: :::
اعتراف،توضیح،حقیقت
 

این پست صرفن هیچ جنبه طنزی نداره فقط توضیح دادنه (توضیح چی حالا متوجه میشید)

لطفن همه

نخندید خوببذارید منم جدی بشم و توضیح دادن رو شروع کنم

مرسی

 

*

جدا از شوخی ،بعضی از دوستان براشون جای سوال هست که چرا من بعد از اون

اتفاق بدون هیچ توضیحی ،نوشته هام فقط لبخند رو لبشون می اورد و چرا پست

غمگینی تو وبلاگ نمی نوشتم...

اعتراف اول و توضیح

من وقتی غمگینم مدام آپ میکنم،اگه یادتون باشه آذر ماه شاید روزی ۳ بار آپ میکردم،

این نشون از وضع روحی بدی که داشتم میداد ولی سعی میکردم نوشته هام همراه با

طنز باشه...اونم به سه دلیل ۱. کسی که میاد تو وبلاگ من هیچ جرمی مرتکب نشده

که بشینه ناراحتی های من رو بخونه...۲.وقتی نوشته طنزی مینویسم یا شوخی میکنم

 و از این آدمکها استفاده میکنمناخودآگاه حال خودمم بهتر میشه .۳.آخرین

 دلیل اینه که من خودمم آرشیو رو گاهی میخونم دلم نمیخواد با نوشته های گذشته

شادی رو از خودم بگیرم

اگه دقت کرده باشید گاهی تیکه هایی رو پروندم که پشتش کلی ناراحتی بوده پر از

حرف ولی خوب به صورت طنز نوشتم یعنی جوری نوشتم که کسی از خوندنش ناراحت

 نشه...

اعتراف دوم و توضیح

۵ تا پست هست که به تعداد کمی سر زدم یعنی شاید توروز به دوسه نفر...اونم به این

 دلیل که وقتی ناراحتم دلم نمیخواد کسی با حرفام ناراحت بشه و بخاطر همین تو اون

 روزا ترجیح میدم مدام آپ کنم این آپ کردن به من آرامش میده...

اعتراف سوم و توضیح

هر وقت ناراحت باشم ادامه مطلب مینویسم اونم فقط یک نوشته اختصاصی برای

خودم،خوشحال میشم دوستان مهربونم ادامه مطلب رو هم بخونن و نظرشون رو بگن

فقط دلم نمیخواد هیچ کسی ناراحت بشه،این تنها چیزیه که میخوام...

 

یک حقیقت : تو زندگی هر انسانی ،حتی آدمهای مجازی شهر بلاگفا و دیگر شهرهای

 این کشور مجازی غم و غصه هایی است ، پس نباید محدثه یک دختر ۲۱ ساله همه جا

 جار بزنه و از مشکلاتش بگه از ناراحتی هاش...چون این عقیده رو داره که اگه بنویسه

از ناراحتی هاش،یک نوع تلقین کرده به خودش 

درسته بعضی از خونه های این کشور از ناراحتی هاشون مینویسن از مشکلاتشون

  و من با جان و دل میخونم چون میدونم وقتی از ناراحتی هاشون بنویسن سبک میشن

*

اینم یک توضیححالا میتونید از حالت جدی بودن بیرون بیاین تموم شداز منبر اومدم

 پایین

==>  دوستان مهربونم ازتون ممنونمممنونم منو همیشه همراهی میکنید با اینکه من دو،سه روز درست بهتون سرنزدم،ولی باز هم...

به بودن همگیتون افتخار میکنم...

بعد نوشت: من سبک نوشتنم رو دوست دارم اینکه به زبون طنز اشاره کوچولویی درباره ناراحتیم کنم کافیه،آروم میشم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه دوازدهم بهمن 1386 ::: ساعت 0:0
::: :::
فرشته کوچولوی من تولدت مبارک
 

امروز تولد یه فرشته کوچولو دوست داشتنیه

فرشته مهربونی  که ۲ سال پیش  از آسمون یهویی فرود اومد تو خونه طاهره خانوم

و آقا رسول

فرشته مهربون و دوست داشتنی  ۵ ماه هست افتخار داده که ما رو هم تو شادیهاش

 شریک کنه...تو شیطنت های بچگیش...

 

 

page003

 

 

فاطمه زهرا جان تولدت رو با آرزوی بهترین آرزوها تبریک میگم هم به خودت هم به

مامان ، بابات

امیدوارم یه روزی برسه که من و بقیه بچه های وبلاگ نویس بتونیم نوشته های خودت

رو تو وبلاگ عزیز دل مامان بابا  بخونیم (فقط خاله ای از الان بگم زود بزرگ شوبعدش

 من پیر میشم نمیتونم بیام سر بزنم بهت خیلی دوستت دارم فرشته کوچولو 

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه هجدهم دی 1386 ::: ساعت 13:0
::: :::
 

 

آقای ...دلم میخواد هرچی فحشه بهت بدم

وقتی دوست من بهت میگه : نه...دلم نمیخواد نه دوست دخترت باشم نه معشوقه تو نه ابجی تو

تو اونقدر لجنی که منطق حالیت نمیشه میشینی تهدید میکنی که چون کاری کرده از عشق اون وبلاگم رو ببندم

منم ابروی اون رو میبرم

چجوری میخوای ابروش ببری؟به این دلیل که اون گفته حالم ازت بهم میخوره بهم پی ام نده؟

تویی که ادعا میکردی مومنی...دم از ایمان میزدی

اون اعتقادو باوری که داشتم دیگه ازت ندارم....

تو حق چنین کاری رو نداشتی...فکر نکن به این راحتی اجازه میدیم صاف صاف راه بری و هرچی دلت خواست درمورد دوستم بگی...

فکر نکن...

خیلی ها شاهد این ماجرا هستن و قول دادن کمک کنن...

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ::: ساعت 0:10
تولد
 

 

امروز چندمه؟

مگه امروز ۲۳ آذر نیست؟

یعنی چی ؟

کی گفته ۲۴ آذره

نخیر اصلن قبول نیست...همونی که من میگم ۲۳ آذر امروزه...

 

خوبه چیه؟100 رو گذاشنم که 100 سال عمر کنی تولدت رو ببینم

 

امروز تولد یکی از بهترین نقطه چین های مهربونه،تولدت مبارک

 

اینم کادو تولد ما داداشی :دی

 

==> امروز واسه من ۲۳ آذرهپیر شدم فراموش کار شدم...

 

==> بهترینا رو همیشه برات آرزومندم ...

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ::: ساعت 4:30
::: :::

 

اومدم فقط بگم خدا جون شکرت

 

نـــــــــگار عزیزم خوب شد

 

خدایا شکرت

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه هفتم آذر 1386 ::: ساعت 12:29
·▪•●ღخدای منღ●•▪·˙
 

قبل از اینکه بیام مدیریت بلاگ ، تو فهرست وبلاگهای به روز شده به چنین اسمی

 برخوردم :

به خدا می آید مهدی فاطـــــــــــمه به دلم نشست یه سر به وبلاگ زدم حال و هوای

 معنوی این وبلاگ من رو در برگرفت و یاد وبلاگ توکلت علی الله فهو حسبه افتادم که

چنین حال و هوایی برام داشت و مقدس بود

 

نظرتون چیه عکاس بشم؟

 

عکاس بشم ؟

 

هرچند الانم مقدسه فقط منتطر بودم قالب مناسبی پیدا کنم که هنوز

در مورد حسی که داشتم نوشتم وقتی می رفتم تو اون وبلاگ ، احساس می کردم

 اون خداست که میگه من چی بذارم ، جایی که ریا در اون نبود و  مثل این بود  که من

 واسه خدا sms یا pm میزنم یا خیلی مستقیم حرفم رو بهش میگم

اونجا جایی بود که من وقتی کامنت میدادم به خدا جونم خیلی راحت میگفتم دوستش

 دارم ،البته هر شب به خدا میگم چقدر بهش احتیاج دارم و چقدر دوست دارم بهش

نزدیک باشم ولی اونجا می نوشتم و اون نوشتن باقی می موند

دوست دارم دوباره

       توکلت علی الله فهو حسبه   رو آپ کنم

  به توکلت علی الله فهو حسبه سر بزنید و تموم

نگرانی هاتون تموم ناراحتی هاتون رو برای اون بالایی بنویسید و من میدونم اون

بالایی به اونجا سر میزنه...

    

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه چهارم مهر 1386 ::: ساعت 0:17
::: :::