تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
باز هم تبریک
وقتي سرت رو روی شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري، بزرگترين آرامش دنيا رو در خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو روی شونه هات ميذاره، احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني.

پی نوشت اول: محدثه عزیزم، عقد ازدواجت رو بهت تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال در کنار همسر محترمت، زندگی توام با شادمانی و خوشبختی رو سپری کنی خانم گل..

پی نوشت دوم: سلام به دوستان عزیز.. من این بار هم به جای محدثه عزیزم وبلاگش رو به روز کردم تا به همه تون اطلاع بدم محدثه عزیزم، امروز عصر، عقد کرده و دیگه گمون نکنم ما بتونیم ازش هفته ای چند دقیقه هم وقت بگیریم.. آخه گمون کنم وقتش کلاً صرف آقاشون بشه.. آره محدثه؟ نکنه دیگه کلاست بره بالا و مجبور بشیم واسه یه دقیقه تلفنی حرف زدن باهات، ازت وقت بگیریم؟!!

پی نوشت سوم: محدثه جانم، میخواستم توی وبلاگ خودم هم بهت تبریک بگم عزیزم. اما خودت میدونی من امروز عصر دو تا حس کاملاً متفاوت رو تجربه کردم و به حرمت اون دوست مشترکمون این کار رو نکردم... میدونم که می فهمی و درک میکنی عزیز دلم..

پی نوشت سوم: شاد زی محدثه.. همیشه شاد زی..
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 ::: ساعت 22:56
::: :::
دیده ی بینا
 

http://mazyar.farhadi.googlepages.com/eye.jpg

در دیده ی دیده ، دیده ای می باید

وز خویش طمع بریده ای می باید

تو دیده نداری که ببینی او را

ور نه همه اوست دیده ای می باید

*

- گوش به زنگ شدم،هر اتفاقی تو زندگیم می افته دنبال نشونه ها میگردم،دنبال ردپاها،دنبال درسی که باید بگیرم...

- دلم سفر میخواد،یه کلبه کوچیک تو دل جنگل،هیچکسی غیر از خودم اونجا نباشه...شاید اونجا بتونم خودم  و هدفم رو پیدا کنم...دلم سفر میخواد

- صداش رو خیلی دوست دارم،وقت هایی که باهاش حرف میزنم پر از آرامش میشم،یکی از آرزوهام اینه که یه روز شاد ٍشاد ببینمش...رهاتر از هر بنده ای

 - + و + این دوتا کارت پستال رو یکی از مخاطب های وبلاگ طراحی کرده ،بنا به قولی که دادم میذارم تو وبلاگ تا شما هم ببینید

 - این سایت جالبیه که یکی از دوستام تو یه سایت آدرسش رو بهم داد،یه خورده طول میکشه باز بشه ولی ارزش دیدنش رو داره...من خودم با دیدنش کلی ذوق کردم و اتفاقا لینکای بعدیش رو هم باز کردم...

- "لوزی هدیه ای به توست" اینجا ،چهارتا اسلاید جالب و پر معنا داره که ارزش دیدن رو داره...

==> این دوتا آدرس آخر که گذاشتم رو حتما سر بزنید ،اگه وقت نمیکنید ببینید هم به علاقمندی هاتون اضاف کنید:-"

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 ::: ساعت 22:54
::: :::
ندای هستی!
 

http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/baby08.jpg

در روز تولدت این
ندای هستیست
که زمزمه می کند
برخیز بادپا شو و پرواز کن.
زیرا تو امروز به دنیای رنگ ها پا گذاشتی.
در روز تولدت این ندای هستیست
که نجوا می کند
شکر کن خدای را که هستی
و شکر کن خدای را که زندگی بسان زیباییت باقیست.
در روز تولد این ندای هستیست
که نغمه می سراید
خوشا به حال تو که امروز برایت
مانند سمفونی اعصار است.
در تولدت این فریاد زندگیست
که میگوید:
تولدت مبارک بسان تولد عشق و زیبایی
به امید زندگی تا ابد
تولدت مبارک.

               مانی میرجلالی

*

==>هستی گلم تولدت مبارکهمیشه دوستت دارم

==>مانی میرجلالی ممنونم بابت سرودن این شعر

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 ::: ساعت 1:49
::: :::
صبر
 

 http://ham10m.persiangig.com/q.jpg

صبر........
صبر لازمه ی پرواز است.
صبر لازمه ی آزادیست.
مگر نه اینکه پرنده ی کوچک صبر کرد.
آنوقت پرواز کرد.
آنوقت ازاد شد.
یادتان باشد صبر لازمه ی
پرواز و آزادی روح بر فراز افق های نیلگون است.
صبر.......

               مانی میرجلالی

*

- این پست رو کوتاه مینویسم چون میخوام تمام توجهتون به شعر بالا باشه

 1 و 2 و 3 ( این سه تا کارت پستال رو خودم درست کردم :-" زیاد خوب نشده ولی با امکانات کمی که سرکار داشتم باعث افتخاره)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیستم مرداد 1388 ::: ساعت 18:41
::: :::
اغتشاش گری
 

http://ham10m.persiangig.com/beemovie11.jpg

- هرکسی میخواد در اداره اشون ، مسئول اغتشاش گری بشه من رو خبر کنهتا بهش آموزش بدم

× از مدیر داخلی و خانوم مشاور  گرفته تا همکارای شورا،سریال کره ای از من میگیرند، جالبتر از اون  بعضی صبحا دیر میان سرکارهمون بعضی صبحا چشماشون حسابی قرمز شده بعدا معلوم میشه که خانوما تا ساعت ۳-۴ بیدار بودن ،بماند که چقدر گریه کردن:-"

× روزای اولی که میرفتم سرکار ،همیشه برای صبحونه یه چیزی میبردم ،الان به نوعی یه عادت شدهنمونه اش امروز من گوجه ،خیار ،پیازو سبزی نشسته ریختم تو پلاستیک با خودم بردم ،خانوم قاسمی هم نون اورده بود ،پنیر هم موسسه داشتیم

ساعت ۱۱ بود خودم تنها تو موسسه بودم ،خانوم مشاور ،مشاوره داشت من برای خودم خیار و ... رو شستم یه لقمه ساندویچی درست کردم داشتم میخوردم که خانوم قاسمی ،مبینا و خانوم مشاور اومدن حواسم نبود بگم خیار و... نشستم، در نتیجه نشسته میل کردن

× هروقت مددجویی میاد،هرچیزی رو میدونم راهنماییش میکنم و البته تاکید میکنم اسم رو به هیچ عنوان نیاره:-"

کلی هم دعا نصیبم میشه

× حاج آقا رو عادت دادم به کتاب خوندن ،هر دقیقه دنبال کتاب میگرده

...

*

- بخاطر بسپار:

موقعی که احساس میکنی دیگه هیچ انرژی برای ادامه دادن نداری ، ناخودآگاه به آرامش دست پیدا میکنی...

- دیروز تا حالا دوتا فیلم رو دارم میبینم یعنی یه مقدار از هردوتاییشون رو دیدم.. در قسمت ادامه مطلب خلاصه فیلم ها رو میذارم...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ::: ساعت 0:39
::: :::
بازی تابستانه
 

این یه بازی جدید هستش که خودم اختراع کردم هنوز تابستون تموم نشده،به نوعی این بازی یه یادآوری هستش برای انجام دادن برنامه ها...

چه برنامه هایی برای تابستون داشتید ودارید؟

- برنامه هایی که برای تابستون ریخته بودم از این قرار بود: کتاب های نخونده رو بخونم،فیلم هایی که ندیدم رو ببینم،خودم رو بشناسم و با خودم کنار بیام،سوریه،اصفهان و شیراز قرار بود برم، وبسایت modish.ir یه خورده درستش کنم،خیاطی ،نقاشی و نوشتنم رو بهتر کنم،آشپزی و خونه داری هم در برنامه هام بود،تصمیم داشتم مجوز یه شرکت رو بگیرم،تکلیف چند نفر رو روشن کنم،گرفتن گواهینامه،

نخندید تا بگم دیگه چه برنامه ای داشتمنخندید خوب، میخواستم یه صفحه جداگانه بسازم،ایده هایی که در نظرم میاد و میتونم همسر آینده ام رو خوشحال کنم اونجا بنویسم که به موقعش انجام بدم

 

کدوم برنامه ها رو انجام دادید؟

- چندتا کتاب خوندم ،چندتا فیلم هم دیدم،تو این مدت شاید 5 یا 6 بار مدیش رو آپ کردم

- کلاس طراحی میرم

- تا حدودی خودم و روحیاتم رو شناختم

- تکلیفشون رو روشن کردم دیگه

کدوم برنامه ها رو انجام ندادید؟

- مسافرت

( سوریه موقعیتش جور شد،قرار بود دوم مرداد بریم با همکارم،ولی من بچه ننه راضی نشدم بدون مامان برم،اصفهان هم چون تور نداشت نرفتم،مشهدم قرار بود15 مرداد بریم حتی بهم زنگ هم زدن که برم ولی بخاطر بعضی دلایل نرفتم:-")

- آشپزی و خونه داری

(وقتی برمیگردم خونه خیلی خسته هستم ،هرچند مدام به خودم میگم باید شروع کنم به یاد گرفتن این جور موارد به هرحال فردا پس فردا که ازدواج کردم مامان که نیستش منم مجبورم بعد از اینکه از سرکار برگشتم خونه تازه آشپزی کنمخدا بخیر بگذرونه)

- خیاطی و نوشتن

(چرخ خیاطیم یکم مشکل داره ،البته این بهونه هستش! نوشتنمم نمیاد خو)

- شرکت

( درمورد اون شرکتی که میخواستم مجوزش رو بگیرم تحقیق کردم،درآمد کافی نداشت و یه خورده کسل آور بودش)

- فیلم و کتاب

( پسرعمه از اهواز 50 تا فیلم و انیمیشن مستند جدید برام اورده،از این ورم بابا هر وقت میره جمعه بازار سریال کره ای و ایرانی میاره ...پس حق دارم هنوز ندیدم

درمورد کتاب هم چون روانشناسیه یه خورده طول میکشه هرکتابی رو بخونم)

چه برنامه هایی خارج از برنامه انجام دادید و میخواید انجام بدید؟

- کلاس تکنسین ms ، طراحی و ssp میرم

- کلاس گزارشگری و تصویربرداری ثبت نام کردم که امیدوارم عصر باشه بتونم برم( کلاس ها صدا و سیمای بوشهر برگزار میشه ،قبل از تشکیل هم از ثبت نام کنندگان مصاحبه میکنن:-")

- امروز اولین بار بود که امتحان شهری رانندگی رو میدادم،فکر کنم تا آخر تابستون گواهینامه رو بگیرم دیگه...6 هفته دیگه مونده

- هفته دیگه قرارهستش برم مسافرت:-"

- با فتوشاپ خیلی بهتر از قبل میتونم کار کنم

- کتاب آفیس ۲۰۰۷ و فتوشاپ (اسم فتوشاپ رو کامل بلد نیستم) دارم میخونم و همزمان تمرینم میکنم

- در مورد ساختن صفحه جداگانه هم حتما میسازم

- دنبال گرفتن مجوز شرکت یا موسسه ای هستم که شهرمون نداشته باشه،امروز همکارم یه چیزی پیشنهاد داد،البته شریکی...قرار شد تحقیق کنیم بعدا...انشالله تا آخر تابستون یه کاری میکنم...

-  باید تا آخر تابستون خودم رو به خدا حسابی نزدیک کنم...تمام امیدم به ماه رمضونه...

- خوب همین دیگه ...

کسایی که دعوت میکنم به بازی:

داداش سهیل،آقا هادی،عماد،محمد،داداش امیر علی، ایمان

نگار،هستی،خانوم تی تاب،لیلا، زهرا،الهه،سوسن

==> دوستانی که وبلاگ ندارن در همین کامنت دونی شرکت کنند

==> هرکسی خواست شرکت کنه بگه اسمش رو بنویسم...

 بعد نوشت: نگار عزیزم تولدت مبارک،خودت میدونی چقدر برام مهمی،خیلی دوستت دارم امیدوارم به تموم آرزوهای قشنگت برسیهمیشه خندون باش

سحرم عزیزم تولدت مبارک خانوم،امیدوارم روز به روز در نوشتن پیشرفت کنی  همیشه موفق باشی

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 ::: ساعت 21:52
::: :::
محو

- 14 روزی که قرار بگذره...

دوست دارم سریع بگذره...اونقدر سریع که چشمم رو ببندم و باز کنم تموم شده باشه بفهمم چی میشه،چون 99 درصد میدونم چی میشه دلم نمیخواد بیشتر این سختی بکشم...

دوست دارم کند بگذره خیلی کند،14 سال طول بکشه بخاطر همون 1 درصد امید ،چون نمیدونم بعد از 14 روز باید چجوری خودم رو مجبور کنم،میدونم اون موقع باید حسابی سنگدل باشم و یه تنه از خودم 1 آدم جدید بسازم...

- خودم رو حسابی گم کردم...

- چند روز پیش برای اولین بار بازدید از منزل یکی از مددجوها رفتم،حس جالبی بودش البته کلی هم خجالت کشیدم...

- شب میام آپ میکنم :D

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 ::: ساعت 14:13
::: :::
گپ

http://www.sharemation.com/nafis/2554675-md.JPG

میگه: وقتی نمیتونی کسی رو عوض کنی خودت رو عوض کن ...

میگه: وقتی نمیتونی چیزی رو عوض کنی با محیط کنار بیا ...

میگه: وقتی شکست خوردی باید سریع ازش بگذری ...

میگه: برات فرق نکنه بودن یا نبودن بعضی آدما ...

میگه: دلیلی نداره به مکررات بپردازی ...

میگه: خودت رو بشناس ...

میگه: هدف تعیین کن ...

میگه: انتخاب کن ...

میگه: فرار نکن ...

میگه: کنار بیا ...

میگه: ...


- منم چون دختر خوبی هستم تمام تلاشم اینه تموم این گفته های بالا رو عملی کنم ،زمانم تعیین کردم تا اول ماه رمضون

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ::: ساعت 13:50
::: :::
آموزشی
 

http://www.iranclubs.org/forums/attachment.php?attachmentid=15519&d=1246427759

میپرسه: سودی داره این همه پافشاری؟

- هوم؟

میپرسه: تو که میدونی آخرش چی میشه؟

- اهوم

میپرسه: پس به چه دلیل هی کش میدی ؟

- امید

میپرسه : خسته نشدی؟

- خیلی

میپرسه : صدمه ندیدی؟

- چرا

...با جواب نامفهوم من سوال بعدی رو میپرسه ...نمیدونم خسته نمیشه از این همه پرسیدن؟


مخاطب خاص ==>آقای داداشی دلم میخواست اونقدر قدرت داشتم که میتونستم وبلاگت رو پس بگیرم...

==> درمورد اون پست به وقتش شفاف سازی میکنم،یه خورده دیگه مونده...

==> ادامه مطلب چندتا لینک دانلود برای ابزارای فتوشاپ و آموزش برای اجراشون میذارم

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ::: ساعت 0:6
::: :::
اممم

http://static.cloob.com//public/user_data/user_photo/45/367986-b.jpg?1427261

روزای اول پر از دلهره و ترس بودم،با اینکه از خیلی وقت پیش میدونستم دیر یا زود باید چنین کاری رو انجام بدم اما ترس داشتم

هنوز مطمئن نیستم تصمیم درسته یانه

اصلا نمیدونم میتونم دوست داشته باشم میتونم اخت بشم...میتونم تنهایی همه کارا رو انجام بدم؟میتونم خودم رو وفق بدم یانه

اوایل میدونستم باید از این وابستگی عظیم دل بکنم 4-5 سال زمان طولانیه....

چند روز پیش هم فقط بخاطر ناراحتی میخواستم چنین کاری کنم ،فقط بخاطر نادیده گرفته شدن...نمی خواستم اپ کنم تا موقعش...

......

...


خیلی زود سورپرایز میشید شاید کمتر از یک ماه دیگه....30 روز فرصت مناسبیه شاید آخرین فرصت...؟



لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه نهم مرداد 1388 ::: ساعت 23:12
::: :::
شادم!

http://www.jinkyart.com.au/i3/7.jpg

1- خیلی شادم ،یه جور خوشحالی همراه با آرامش...کاش میشد این وضعیت روحی الانم همیشگی میشد...

2- خوشحالم چون هنوز بعضی عادت هام رو با توجه به گذر زمان حفظ کردم.

3- گاهی یه شیطنتایی ازم سر میزنه که هربار یادشون می افتم خنده ام درمیاد...(شیطنت شامل: شیطنت،سوتی دادن،حواس پرتی و...میشه )

4- امروز صبح واسه یه کاری بانک رفتم بعد فیشم رو گذاشتم تو نوبت از مسئولش آقای خ پرسیدم چقدر دیگه نوبتم میشه گفت کاری داری برو برگرد...

با مبینا رفتم 2 تا بانک دیگه کار داشتم :-" بعد که برگشتم،دیدم آقای خ جاش عوض شده و یه جایی نشسته که کلی تو صف ایستادن...بزور جا باز کردم میگم آقای خ...دیدم جواب نمیده گفتم شاید آروم گفتم دوباره میگم ببخشید آقای خ.... سرش رو بلند میکنه میگه آقای خ ...میزش اونجاست

من: خوب شما یه نیم ساعت پیش اونجا بودید.....

میگه من اصلا از سرجام بلند نشدم آقای خ..به من شباهت داره...

کلی خجالت کشیدم :-" هم خنده ام دراومد...این درسی شد واسم دفعه بعد با دقت بیشتر به آدما نگاه کنم :-))

5- این بازی تراوین خیلی باحاله ها:)) مخصوصا من که به هرکی دوست دارم حمله میکنم دیروز به چندتا هم اتحادی های خودم حمله کرده بودم:))

اگه رییس اتحاد هم پیام نداده بود اصلا نمیفهمیدم باز به حمله کردن ادامه میدادم:))

6) خدایا ممنونم ،خدایا اجازه بده همیشه همینجوری باشم شاد شاد...بنده ات اینجوری دوست داشتنی تره:-*



لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 ::: ساعت 21:22
::: :::
حرمت عشق

http://blog.papermonkey.org/index/images/2008/08/16/apicture_127.jpg

چرا

همیشه عاشقان ِآهو

                شکارگرترند

مگر

    حرمت عشق

         به رهایی نیست؟

  "نغمه رضائی"         


   

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 ::: ساعت 18:41
::: :::
دزیره کجاست؟


http://i18.tinypic.com/4tfpe6b.jpg

از خداوند خواستم: 

                         " به من صبر عطا کند "

خداوند پاسخ داد:

   " صبر حاصل سختی هاست ...عطا کردنی نیست ... آموختنی ست..... "

*

- متنفرم از این که در وضعیتی قرار بگیرم که خودم به حال خودم دلسوزی کنم...نمیدونم از کی این حس رو پیدا کردم...نمیدونم خوبه یا بد...

- هربار که سعی میکنم بیشتر مواظب خودم باشم بدترین صدمه ها رو میبینم از نظر جسمی...آدم این همه حواس پرت ندیده بودم والله...نیم ساعت پیش دیدم گوشیم زنگ میخوره هول شدم بردارم محکم زدم به استخون چشمم :))

چشمم استخون داره دیگه :-"

- از وقتی که بیدار شدم دراز کشیدم پای کام سریال کره ای (ملکه برفی) میبینم...همزمانم صفحه تراوین باز بوده ،یه نیم ساعت یه بارم به کلوب سر میزدم :))

- بچه ها ،از دزیره خبری دارید ؟ نگرانشم



لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه دوم مرداد 1388 ::: ساعت 19:46
::: :::
عاشقم باش

 

 http://gallery.photo.net/photo/2106276-md.jpg

بیا با من که من عاشق ترینم من همینم
بدون تو درخت بی زمینم من همینم
بیا با من که پابند تو باشم با تو باشم
دچار قهر و لبخند تو باشم با تو باشم
بیا با من بیا تا من به آغوشم به روت بازه
دلم با من بدون تو نمی سازه نمی سازه
دارم آهسته آهسته من از عشق تو می سوزم
به یادم باش به یادم باش تو ای یاد شب و روزم
به یادم باش به یادم باش
همیشه همصدایم باش
هوایم باش صدایم باش
رفیق لحظه هایم باش
همیشه همصدایم باش
مثل من باش عاشقم باش

 

==>لینک دانلود موزیک (این ترانه رو خیلی دوست دارم میخواستم شما رو هم در دوست داشتنی هام شریک کنم :-" خواهش میکنم)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ::: ساعت 21:22
::: :::
دیر یافته!

http://i4.tinypic.com/10i88qd.jpg

دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد
 

زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من

با صداي ِ تو آشناست.

" احمد شاملو"

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ::: ساعت 21:49
::: :::
چروک
 

ناخودآگاه وقتی مکالمه خودم و خانوم کارشناس اجتماعی از ذهنم رد میشه خنده ام در میاد،ایشون ۱شنبه یه فایلی داده بود به من و خانوم مشاور انجام بدیم...

۲شنبه من مریض بودم موسسه نرفتم...

۳شنبه فراموش کردم انجام بدم وقتی رفتم بهزیستی پیش خانوم آمار سریع اومد گفت انجام دادی ؟ من در جواب گفتم کمرم درد میکرده نتونستم بشینم پای کامو یه روز وقت گرفتم انجام بدم...

۴شنبه هوا غبار آالود بود تعطیلی عمومی اعلام شد :- "

۵ شنبه خانوم مشاور نیومد،تلفن های خانوم کارشناس رو یکی از همکارام جواب میداد و میگفت خانوم باران هنوز نیومده...

تا امروز که زنگ زد حسابی توپش پر بود کلی سر خانوم مشاور غر زد بعد دوباره زنگ زد اینبار من شجاعت به خرج دادم گوشی رو جواب دادم تا شروع کرد به غر زدن بهش گفتم : اینقدر حرص نخورید صورتتون زود چروک میخوره

 

۱- چند حکایت کوتاه فوق العاده جالب

۲- کتاب دستی زندگی

۳- یک استکان چای

۴-خوشبختی

۵- 7اشتباه در مورد خواب

۶-ترس را از زندگیتان بیرون کنید

۷- چرا فرهاد دلداده‌ی شیرین شد؟!

==> لینک شماره ۱رو خودم خیلی دوست دارم :-"

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ::: ساعت 20:45
::: :::
بانوی من

http://www.gigaimage.com/images/kmdvubvgsq6n1dq9h.jpg

24 تیر تو دنیا اومدی نمیدونی چقدر از خدا شاکرم که تو رو همینجوری که الان هستی آفرید..

همیشه به خودم افتخار کردم که تو در کنارمی ،من دوستت هستم و میتونم باهات حرف بزنم،هرچند هنوز سعادت نداشتم تو رو از نزدیک ببینم 

تو سختترین شرایط کنارم بودی و با حرفات موجی از انرژی مثبت بهم انتقال دادی...

هروقت نیاز داشتم به مشورت ،وقتی بهت زنگ زدم بهترین ایده ها رو بهم دادی...


تن صدات رو خیلی دوست دارم،یه آرامش خاص تو صدات نهفته است

بعد از صحبت کردن با تو یه نیروی خاص میگیرم برای به انجام رسوندن اهدافم

ممنونم بخاطر اینکه باهمه گرفتاریت ،همیشه برای من وقت گذاشتی

ممنونم بخاطر بودنت....همیشه باش

دوستت دارم


امیدوارم:

زندگی شادی رو در پیش داشته باشی

همیشه در برابر سختی ها چنین روحیه قوی داشته باشی

موفق باشی.......

تولدت مبارک آجی من


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ::: ساعت 20:16
::: :::
اگر (م) مشکلات را برداریم !

http://www.fizyka.umk.pl/~duch/ref/00/00-phil-neuro/glowa-otwarta.gif

«پائولو کوئیلو» در خاطره ای از یک خبرنگار در رابطه با «ژان کوکتو» -دانشمند فرانسوی- می نویسد :

خبر نگاری برای من تعریف می کرد:

روزی به منزل ژان کوکتو رفتم خانه او در حقیقت کوهی از قاب عکس، نقاشی های هنرمندان مشهور و کتاب بود.

ژان کوکتو همه چیز را نگه می داشت و علاقه زیادی به هر یک از آن اشیا داشت. در یک مصاحبه ازژان کوکتو پرسیدم: «اگر مشکلی پیش بیاید چه می کنید؟»

کوکتو پرسید«مثلا چی ؟»

گفتم : مثلا اگر همین حالا این خانه آتش بگیرد وفقط مجبور باشید که یک چیز را با خودتان ببرید :کدام یک از این چیزها را انتخاب می کردید؟

ژان کوکتو قدری مکث کرد و گفت:« آتش را انتخاب می کردم!»

 

ملاحظه کنید! باید مانند ژان کوکتو هنگام حضور مشکل به جای دست پاچه شدن و نگران بودن اول مشکل را تحلیل و بی درنگ آن را حل کرد!

مشکلی نیست که آسان نشود                   مرد خواهد که هراسان نشود


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ::: ساعت 22:2
::: :::
رهگذر زندگی

http://avayemoj.files.wordpress.com/2007/05/bird_fence.jpg

وقتایی هست که ناخودآگاه می پرسی :

اگه اتفاقی براش بیفته که از ظاهر براش چیزی نمونه حاضری باهاش بمونی؟

اگه 1درصد امید به داشتنش داشته باشی تمام عمرت رو صبر میکنی؟

اگه بهت خیانت کنه متوجه اشتباهش بشه برگرده می بخشیش؟

اگه از نظر مالی زیر خط فقر باشه باهاش می سازی؟

اگه همه مردم طردش کنن تو بازم قبولش داری؟

اگه...

بعد از جواب این پرسش به خودتون ، زمانی که این راز رو با کسی که دچارش هستید در میون میذارید وقتی این جواب ها رو بهتون میده  این معانی رو داره

اگه گفت برای آینده ام نمیتونم هیچ برنامه ای بریزم یعنی شما،هیچ قسمتی از آینده اش رو تشکیل نمیدید و شما  در زندگی اون رهگذرید

اگه گفت آمادگی ازدواج رو الان نداره یعنی اینکه هم نمیخواد شما رو از دست بده هم امید داره یه فرد بهتر از شما تو زندگیش پیدا بشه

اگه گفت مشکل از منه یعنی اینکه هرکاری میکنه نمیتونه به شما علاقمند بشه

اگه گفت...

این بازی همیشه در جریانه ، شما از کسی این حرفا رو می شنوی که دچارشی...شما این حرفا رو به کسی میزنی که دچارتون هست و...


میشه شما هم اگه هایی که میدونید وجود داره و حقیقت هست رو اضاف کنید؟


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیستم تیر 1388 ::: ساعت 14:25
::: :::
مزاحم تلفنی
http://iran-hippop6.persiangig.com/document/Mozahem_Tell_Baxe_Yahoo(www.persianclip-film.sub.ir).jpg

چند نمونه از مزاحم های تلفنی من:

(- چند وقت پیش یکیشون که زنگ زده بود تلفن رو به آقای داداشی دادم تا چند دقیقه با داداشی حرف میزد بعد که قطع کرد گفتم چی میگفت؟  گفت طفلی ازم شماره دخترا رو میخواست:))

(- چندشب پیش با بچه ها پارک بودیم بعد همزمان که تلفن من زنگ خورد عطا ( پسر رزی ) هم شروع به حرف زدن کرد من تلفن رو جواب دادم و همون موقع هم رو به عطا کردم گفتم مامان ساکت باش ببینم تلفن کیه؟...این رو که گفتم تلفن قطع شد

(- دوشب پیش ساعت 01:31 شب بود که یه شماره زنگ زد ،گوشی رو جواب دادم دوبار الو گفتم وقتی دیدم حرف نمیزنه قطع کردم بعد از اون 5 بار دیگه زنگ زد،وقتی دید جواب نمیدم مسیج زد که: رزی هستم

:-" بهش زنگ زدم گفتم تا تو باشی دیگه مزاحم نشی...طفلی میگفت فرصت ندادی الو بگم...

*

روش دفع مزاحم....

1- تلفن جواب ندادن

2 - در صورت سیریش بودن گوشی رو به یه آقا بدید تا الو بگه :-"

3- خودت جواب بده بگو نامزد داری...

4- با یه لهجه خیلی خشن و دهاتی فقط الو بگو 

5 - گوشی رو جواب بده بذار یه گوشه تا پولش مصرف بشه :-"

==> غیر از شماره 4 بقیه راه ها رو خودم امتحان کردم اتفاقاً خیلی جواب داده 

اگه شماهم راهی میشناسید معرفی کنید؟


*

بهاری باشید


بعد نوشت: نمیدونستم عنوان مزاحم تلفنی نوشتن اینقدر هوادار داره :d هنوز چند ساعت از پستم نگذشته با سرچ مزاحم تلفنی اومدن تو وبلاگم...امان از آدم های بیکار :-))

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 ::: ساعت 17:59
::: :::
هتل 5 ستاره

http://ashabs.persiangig.com/image/write.jpg

اصلا انگار نه انگار صبح ساعت 7 باید موسسه باشم ،حدود یک ساعتی هست پست مطلب جدید رو باز کردم هر دو خط که مینویسم پاک میکنم ،دخترم یادش رفته چجوری مینویسه :-"

1- قبل از امتحانا با رزی کلی برنامه ریزی کردیم و  چندتا شهر رو هم برای مسافرت انتخاب کردیم با تور که صحبت کردم از قیمتای نجومی که گفتن سرم سوت کشید D: برای 1 سفر 4روزه 250 تومن پول میگرفتن :-" تازه با هتل 3 ستاره :->

به قول رزی چون خدماتشون هتل 5 ستاره نداره قید رفتن با تور رو زدیم :))

- هرچی مینویسم هی پاک میکنم خودم خسته شدم :)) هم دوست دارم بنویسم هم نمیدونم از چی باید بنویسم (آدمک خجالت )در نتیجه بهتره برم استراحت کنم....:->ببخشید با این آپ کردنم :D

حالا که زحمت کشیدید این همه راه رو اومدید میشه این سوالمم جواب بدید؟مرسی

- سنی که در آن هستی ،بزرگترین حسنش چیست؟


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ::: ساعت 1:40
::: :::
سیب سرخ قصه ها


 

http://kthread.com/apple_pie/red_apple.jpg

مثل سیب سرخ قصه ها

عشق را

از میان

    دونیمه

          می کنیم

نیمه ای از آن برای تو

نیمه دگر برای من

بعد........

نیمه ها هم از میان

                  دوپاره

                      می شوند

پاره ای از آن برای روح

پاره دگر برای تن

"حسین منزوی"


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ::: ساعت 6:44
::: :::
تشکر

خدایا این عکسی که رو پروفایل گذاشتم دقیقن شبیه حالمه...
میدونی رو به قبله ایستادمو دارم نگاهت میکنم باهات حرف میزنم
تسلیمم

خدایا ممنونم
شکرت
شکرت
شکرت
شکرت
شکرت

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 ::: ساعت 9:57
::: :::
هه D:

1- از هفته پیش سر بچه هایی که دوره کاردانی با من بودن غر زدم که هفته دیگه میخوام صفورا رو سورپرایز کنم باید کادو بگیرید...

امروز صفورا اومده بود دانشگاه ،بهش گفتم 2شنبه بیاد دانشگاه تا باهم جایی بریم اونم دراومد گفتش: میخوای سورپرایزم کنی برای تولدم جشن بگیری؟

من :-O

==>کلی برنامه ریخته بودم نفهمه حالا که فهمید بهش گفتم خودت به پگاه و حنانه خبر بده D:

2- خانوم معلم و خانوم قاسمی بحثشون سر این بود که من خیی طلا رو دوست دارم نمونه اش انگشتری که دیشب خریدم

منم بهشون گفتم : چیه خوب،واسه شوهرم دارم پس انداز میکنم

هردوتایی گفتن : خوش به حال شوهرت

من: البته به شرطی که شوهرم رو دوست داشته باشم وگرنه باید 2 برابر اینی که الان هست رو برام بخره.

3- 3 شنبه که داشتم آیپی ها رو چک میکردم دیدم یکی از شهر خودمون به آرشیومم سر زده برای همین برگشتم عقب چندتا ثبتام رو موقت کردم...

==>حالا امروز فهمیدم صاحب اون آیپی ناشناس کسی جز خانوم معلم نبوده D:

4- دیروز دکتر برام مرخصی مطلق نوشته بود برای همین نه سرکار رفتم نه دانشگاه،فقط مجبور شدم کلاس تعلیم رانندگی برم که...D:

من همیشه با فرمون مشکل داشتم  با افتخار باید بگم که مدرسم هم کلی حرص خورد D:

5- بابا قول داده که گواهینامه رو که گرفتم برام پراید بخره...میترسه ماشینش رو درب و داغون کنم D:

6- سر زنگ استاد ک میخواستم برم واسه مامان کادوی تولد بگیرم تا استاد نشست کیفم رو برداشتم گفتم استاد ببخشید من وقت دکتر دارم D:

==> خانوم قاسمی میگه من خیلی خوش شانسم...چون تو این مدت هروقت غیبت داشتم بعضی کلاسا تشکیل نمیشدن یا حضور و غیاب نمیشده...D:

7- می دانی ؟!!!

همه چیز تازه اش خوب است ...

جز تازه فهمیدن

_ که گاه دیر است و گاه بسیار دیر

_ گاه گران تمام می شود و گاه بسیار گران ..........

گاهی حتی به قیمت:

" بفهم و بمیر

8- دلم میخواد مدام یه کلمه رو تکرار کنم که هربار با اینکه از نظر معنایی هیچ معنایی نداره اما برای من هر بار نوشتنش یه معنا رو میده...شاید یه نوع پوزخند به این همه ریاضت کشیدن و اخرش این شدن باشه

9- هه D:

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 22:43
::: :::
به چی امید دارم؟
مامان میگه پارسال حرف دخترخاله رو گوش گرفتی اینجوری شد
این دفعه حرف من رو گوش بگیر............
بغض میکنم فریاد می زنم اگه این دفعه هم مث پارسال بشه چی؟

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ::: ساعت 14:2
::: :::
واگویه
15 دقیقه پیش که خانوم قاسمی رفت منم بعد از چک کردن آمار وبگذر کامپیوتر رو خاموش کردم رفتم تو اون یکی اتاق مثلن بخوابم ولی چند مورد مثل نوشتن تو وبلاگ می اومد تو ذهنم برای همین دوباره کام رو روشن کردم و حالا اینجام :

1- عصر با خانوم قاسمی رفتیم بازار،1 النگو به النگوهام اضاف کردم،کلی راه قدم زدیم و حرف زدیم درباره همه چیز ،خیلی چیزا در مورد من نمیدونست که من 5شنبه ،تو راه برگشت بهش گفتم

بعد از کلی پیاده روی ،زنگ زدیم آژانس و اومدیم خونه،یه خورده پای کام نشستیم میخواست عکس 1 نفر رو ببینه که درموردش بعضی وقتا یه چیزی از من شنیده بود و البته 5شنبه همه چیز رو شنید...یه جورایی کنجکاو بود منم عکسش رو نشونش دادم،چه اون عکسایی که 4 سال پیش برای اولین بار نشون داده بود چه جدیدترین عکسش...

و البته اون نوشته ای که درموردش بهش گفته بودم...

بعد از اون تو وبلاگایی که تاحدودی اسمشون رو از من شنیده بود سرک کشیدیم مثل: نگار.بانو . موسیو گلابی.آنی ...

در همون حین که آمار رو چک میکردم،آیپی صفورا رو دیدم برای همین مدیریت رو باز کردم دیدم نوشته که نتایج تکمیل ظرفیت رو زدن، از همون موقع بیشتر از 10 بار مشخصاتش رو چک کردم ولی اطلاعات میگه غلطه...

به کلوب هم سر زدیم ...بحثا رو نشونش دادم ،پروفایلم و اطلاعاتم...

D: اگه بخوام توضیح بدم دیگه چیکار کردیم کلی طول میکشه........

2- سوتی هایی که این روزا دادم حسابی دیدنی و شنیدنیه...

3- کلی کتاب نخونده دارم ولی وقتش رو نمیکنم بخونم، از این ور امتحانای میان ترم ،از اونور کار

4- غیر از توزیع کوپن ،باید سهام عدالت هم توزیع میکردیم که من یکی از زیر کار در رفتم و 1 کار سختتر رو دارم انجام میدم...

باید تا امروز کل لیست حقوقی مددجوها رو چک میکردم برای همین یا بهزیستی هستم یا موسسه...امروز تا 3 مجبور شدم بهزیستی بمونم بماند مامانینا چقدر نگران شدن...

اون لیستی که مربوط به مددجوهای قدیمی بود تکمیل شد ولی اون لیست مددجوهای جدید قرار بود یکی از همکارام که با پرونده ها اشنایی داره تکمیل کنه که چون مریض بوده نرفته قرار شده دوباره فردا بهزیستی برم...

5- علاقه شدیدی به پوشیدن چادر پیدا کردم ، اوایلم چادر میپوشیدم ولی 2 خط درمیون... اما حالا نه ،دوست ندارم بدون چادر جایی برم D:

6- مدام این روزا با خودم تو جنگم،راه رو پیدا کردم میدونم باید چه کارایی انجام بدم و باز هم شک دارم به درستیشون

7- قرار بود با خانوم قاسمی و خواهرش بریم شیراز ...یعنی یه سفر 2 روزه،چون من لیست ها رو باید تکمیل میکردم ،سفر کنسل شد...

برای تابستون برنامه ریزی کردیم بریم اصفهان،البته زمانش بعد از امتحان هامون هستش...

8- وبلاگ های دوستان رو هر وقت میام نت میخونم،اما کامنت نمیدم،مثل همیشه بی سر و صدا و بیشتر شبیه 1 تماشاگر...

9- داشتم فکر میکردم اگه بعضی از صفات رو نداشتم چیکار میکردم؟مثلا اگه زود ناامید میشدم و میگفتم شدنی نیست ...باید چیکار میکردم؟بعد از هربار شکست خوردن چجوری با کدوم امید میتونستم بلند شم؟با کدوم رو هروقت که قول میدم بهت ،عملی نمیکنم بازم میام طرفت دوباره قول میدم باز...

اما من میدونم شدنیه...درجا میزنم ولی میتونم

خدایا نمیخوام اصلا به این فکر کنم که نمیتونم ،چون اگه باور کنم که نمیتونم یه جورایی در کل نابود میشم...پس کمکم کن که بتونم ...



لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 1:47
::: :::
وقتی...!

وقتی به یه چیزی اصلا فکر نمیکنی برات اتفاق می افته
وقتی فکر میکنی اصلا، تو رو نمیبینه بعد متوجه میشی مرکز توجه اش تو بودی...
امروز کلاس فنی داشتم جلسه دوم فردا بود که من تو کلاس گفتم استاد من فردا به هیچ عنوان نمیتونم سرکلاس بیام گفت 5 شنبه بیا که گفتم بازم نمیتونم بیام...
اونم گفت بمون آخر کلاس تا بهت جزوه بدم ...منم نشستم تا سوالا رو پرسید از هنر جوها...
بعد سوالایی پرسید در مورد سن و اینکه من مجردم یا نه...کجایی هستم یانه...
من هرچی صبر کردم برای جزوه چیزی نگفت تا بعدش گفت میشه بیشتر باهم اشنا بشیم؟
گفتم چرا؟
گفت من از شما خوشم اومده و هم شما مجردید خوب بیشتر اشنا بشیم...
گفتم دلیلی نمی بینم ارتباط برقرار کنم با یه پسر...هنوز زوده برام چنین ارتباطایی رو برقرار کنم ...بعدشم با 1 جلسه ادم نمیتونه از کسی خوشش بیاد...
پرسید از قیافه من خوشت نیومده؟
گفتم: بحث سر این نیستش فقط آمادگی برقراری یه ارتباط رو در خودم نمیبینم...
و بعد بلند میشم میرم میپرسم ببخشید استاد جزوه چی شد؟
در جواب میگه شوخی کردم .....جزوه در کار نیست...
میگم آها خوب خدافظ...
میخوام درکلاس رو ببندم که میگه این مسئله پیش خودت باشه...
میگم چشم و میرم پایین......

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 19:5
::: :::
دغدغه این روزا
3 تا کابوس بزرگ این روزا ذهنم رو مشغول کرده
اولی 4 شنبه تموم میشه...
دومی باید جمعه تموم بشه
و اون آخری تا آخر خرداد همرامه
خدایا تو کنارمی دیگه؟دوستت دارم خیلی...کمکم کن 4 شنبه به حضورت احتیاج دارم اونم حسابی...کمکم میکنی؟مثل همیشه که دستم رو گرفتی این دفعه هم....؟
دوستت دارم می بوسمت

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 0:27
::: :::
سوتی های من :))
میخواستم برم بخوابم ولی حیفم اومد امروز رو ثبت نکنم...پیشونیم حسابی درد میکنه ،مثلن میخواستم کفش بخرم ،اومدم برم داخل مغازه فکر کردم در مغازه بازه...سرم محکم خورد به شیشه...کلی با دوستم خندیدیم...
کفشی که میخواستم ،سایز پای من رو نداشت در نتیجه دوستم کفش خرید اونم هولکی تو مینی بوس کفش کهنه اش رو دراورد اون جدیده رو پا کرد...سر همینم کلی خندیدیم...
و سوتی که من دادم راضیه م رو تو  مغازه فتوکپی دیدیم بعد از سلام اینا بیرون که رفتیم مرضی گفت همکلاسیم بوده منم گفتم همکلاسی منم بوده
گفت چجوری میتونه همکلاسی هردوتاییمون باشه...
منم هول شدم که بگم آمادگی باهاش همکلاس بودم در اومدم گفتم من 1 سال آمادگی دفاعی میرفتم واسه همون
امروز تو موسسه از صندلی افتادم البته زیاد ضایع نه ولی سر همینم کلی خندیدم..
باز امروز آقای ابراهیمی زنگ زد واسه سهام مددجوها که من با مددجو اشتباهی گرفتمش........
در کل امروز هم روز پر از دلهره و درد آوری بود هم شادی آور...
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 0:24
::: :::
من پیر شدم ؟

- از 24 فرودین گوشیم رو شارژ نکرده بودم،با ایرانسل قهر بودم D: آخه 24 فرودین مسیج زده که تا امروز 22500 مصرف کردید اگه 10 هزارتومن دیگه مصرف کنید 100 تومن اعتبار هدیه به شما تعلق میگیره...منم حرص خوردم لج کردم شارژ نکردم تا امروز که چون باید با گندم قرار میذاشتم آشتی کردم با جناب ایرانسل D:

- دوشنبه تولد گندم بود قرار بود همون روز ببینمش که چون 2شنبه نرفتم دانشگاه...دیروزم نرفتم افتاد واسه امروز...کلی خوش گذشت،سرزنگ متون اسلامی گندمم بود،چون استاد مدام نگاه میکرد نامه نگاری میکردیم و گندم ازم قول گرفت که عکس نامه رو نگیرم واسه وبلاگ D:
اولش که تو راهرو نشسته بودیم بهم گفت میشه خانوم قاسمی رو ببینم...منم هرچی زنگ زدم به خانوم قاسمی گوشیش رو سایلنت بود متوجه نمیشد برای همین مثلن اومدم از راه پله ها برم بالا که یه چند پله ....D: تابلو هست چی شدش
حالا بعدش نگاه میکنم میبینم یه لنگ کفشم افتاده پایین ،تموم پله هایی که اومده بودم بالا رو دوباره با یه لنگ کفش میام پایین کفشم رو پا میکنمD:

- حواس پرتی های من تمومی نداره ، فراموش کاری هام و بی دقتی هام نمیدونم تا کی ادامه داره...
سوتی پشت سوتی...از گم کردن موبایل تا شماره اشتباهی زدن...

- ازت خیلی دور شدم،خیلی خیلی،دستم رو بگیر لطفا...کمکم کن،مثل امروز و روزای دیگه ،نذار انرژیم تموم بشه نذار خسته بشم نذار وسط راه جا بزنم...کمکم کن لطفا
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 22:12
::: :::
نیاز
داشتم فکر میکردم من باید چیکار کنم
چجوری میشه خودم رو بشناسم؟
هنوزم کاهل نمازم و نمازم رو زود نمیخونم...
هنوزم دلبستم به چیزای دنیوی...
و هنوزم دارم گناه میکنم نیاز دارم به راهنما خدایا
یه نفر که بتونه هدایتم کنه...بتونم کمکم کنه تا خودم رو بشناسم

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 17:26
::: :::
حواس پرتی
امروز صبح ،بعد از رفتن به سرکار میبینم دوباره موبایلم رو جا گذاشتم...
ظهر که برمیگردم خونه هرچی تو اتاقا میگردم از موبایلم خبری نبود...
حدس میزنم تو ماشین بابا جا گذاشتم...
زنگ میزنم میپرسم موبایلم پیشته...
میگه پیش من چیکار میکنه...
برمیگرده خونه میگه همه جا رو گشتی.....
بی توجه به همه چیز میگم اره نبود...
بعد لو میده که تو ماشین اون جا گذاشتم

یا دیروز که وقتی میخواستم برم خونه ،کوپن ها رو گذاشتم تو کشو...به نظرم اومد قفل کردم کشو...
امروز که رسیدم موسسه،تو کشو نگاه میکنم میبینم قفل نبوده...اصلن فراموش کرده بودم کوپن ها رو داخلش گذاشتم...البته از کوپنم خبری نبود...
تا بعد خانوم مشاور که میاد میگه دیدم در کشوت بازه...کوپن ها روبرداشتم گذاشتم پیش خودم.......

خدا به خیر بگذرونه

علائم پیری زودگذر داره سراغ من یکی هم میاد

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 14:1
::: :::
من رسیدم رو به __
 

روزای هفته:

اولای هفته احساس میکنم رو دور تند افتادم و روزا خیلی سریع میگذرن...

از 3 شنبه به بعد احساس میکنم کلی کار دارم ،باید انجام بدم وقت نمیکنم و بی صبرانه منتظر جمعه میشم..

5 شنبه ها ،به خودم یادآوری میکنم شب که برمیگردم خونه ،بیام نت و به بچه ها سر بزنم...

شب میرسه میبینم اونقدر خسته ام که نمیتونم 1 کامنت هم بذارم برای همین میگیرم میخوابم...

جمعه هادوست دارم هم زود بگذره هم دیر

دیر بگذره ،چون فقط جمعه ها کامل تعطیلم...

زود،چون هوای دلگیری داره....هرچیزی رو که فراموش کردی به یادت میاره...

*

امروز از وقتی که بیدار شدم باید به کلی کارا میرسیدم و برسم :

1- دوختن بعضی لباس ها،اتو کردن،لباس شستن،مرتب کردن میز کامپیوتر و کمد،جارو کردن اتاقم

2- عکسای همکار بابا رو باید درست کنم،دیروز یه نامه طولانی دوباره فرستاد ،شاید تو پست بعدی عکس متن نامه رو بذارم...

3- یه سریال کره ای به اسم " عروسی" هفته پیش از جمعه بازار خریدم،12 قسمتش رو دیدم میخواستم امروز چند قسمت ببینم که هنوز وقت نکردم...

4- باید دیدن سمیرا ت برم ...چندروزی میشه از شیراز برگشته ...

*

از فردا تو موسسه کلی کار رو سرم ریخته،4 شنبه کوپن مدد جوها رو دادن دست من و رسید ازم گرفتن...و فردا توزیع اون شروع میشه...

منم این 322 تا کوپن رو اوردم خونه که معادل 9 میلیون و 660 هزارتومنه...خداکنه درست توزیع بشه...

*

هفته پیش:

4تا کتاب خریدم به اسم: باورم کن،از آن سوی آیینه،عقاید یک دلقک و در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند.

همسترم رو بعد از 12 روز تو باغچه پیدا کردم،طفلی کلی زجر کشیده بود و فرداش مرد...:(

امتحان آیین نامه کلاسی رو بدون غلط دادم D: (شیرین ترین خاطره واسم محسوب میشه )

سمینار رو خوب دادم...

امتحان دیروز رو افتضاح دادم البته فکر کنم D:

و

...

*

بهونه آهنگ جالبی هستش واسه دانلود و گوش گرفتن!

*

==>نارنجدونه ،همین مونده بود فقط تو این لقب رو بهم بدی

==>ادامه مطلب اضافه شد،چندتا عکس و توضیحات

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ::: ساعت 16:56
::: :::
آلزایمر D:

1- دیروز ، یه اتفاق عجیب غریب افتاد که خودم از تعجب داشتم شاخ در می اوردم...به یکی از آرزوهام رسیدم...(حالا فکر میکنید چی بوده....D:)

 اون اتفاق این بود که تو دوران دانشجویی برای اولین بار موبایلم رو فراموش کردم با خودم ببرم و اتفاقا برام مهم نبود خونه جا گذاشتم...

این خانوم قاسمی هم دیروز همش پز موبایلش رو میداد میگفت تو موبایل نداری من دارم..

2- سر زنگ تاریخ دیگه پیش خانوم قاسمی نمی شینم میترسم دوباره استاد بهم گیر بده...

3- دیشب ساعت 22:30 برگشتم خونه،به محضی که رسیدم طبق معمول اومدم به همسترم سر بزنم که میبینم تو آکواریوم نیست...از دیشب تا حالا 1 همستر تو خونمون گم شده...هرجایی سرک میکشم پیداش نمیکنم طفلی بچم گم شده D:

تو خونه هی جیغ و داد میکنم که بچم گم شده...مامان بزرگم میگه آروم باش

درجوابش میگم که: من که خیلی آرومم ،مادرای دیگه رو ندیدی بچشون رو که گم میکنند گریه زاری میکنند هوار میکشند و...

طفلی بچم D: نمیدونم از دستم کجا فرار کردش...

4-امروز سرکلاس زبان برای روخونی درس داوطلب شدم (البته اگه اجازه میداد گرامر و معنی درس هم توضیح میدادم )و سر زنگ متون اسلامی هم داوطلب شدم که هفته بعد کنفرانس بدم...به این میگن خود شیرینی دیگه ؟ D:

5- نزدیک یک ماهی میشه تو یه موسسه کار میکنم و اتفاقا ً تو این مدتی که من بودم خیلی ها به حاج آقا ( مدیر عاملمون )زنگ زدند سمتی که من دارم رو خواستن...

چندتا مزیتی که داره اینه که

-همکارای دیگه ام خانوم هستن...

- حاج آقا از اقواممون هستش...

- تا اردیبهشت بیمه میشم...

- روزایی که دانشگاه دارم 1 ساعت زودتر میام خونه D:

6- تصورش رو کنید 6 روز تو هفته صبحها سرکارم...3 روز تو هفته هم بعد از ظهرا تا شب دانشگاه.......درکمال تعجب دوتا کلاسای فنی حرفه ای (رایانه - تدوین فیلم و صدا) هم ثبت نام کردم که بعد که زمان بندیش مشخص شد یکیش رو برم...

از این ورم هنوز نرفتم امتحان آیین نامه بدم تا تکلیف دوره های کلاسم مشخص بشه D:

7- خدا جونم خیلی دوستت دارم...بیشتر از خیلی...دارم سعی میکنم همون بنده بشم که میخوای...خیلی راه مونده ولی شدنیه...

8-مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می‏ریزند و از آن غولی می‏سازند كه نامش «تقدیر» است. (جان اولیویه)

9- سرفرصت به همه سر میزنم...


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ::: ساعت 23:48
::: :::
کور و کر D:
 

1-گوش شیطون کر میخوام آپ کنم،هرچند نوشتن یادم رفته

2- حسابی خسته ام...کمرم حسابی درد میکنه عوارض پیری هستش...

3- خدایا این روزا آسمون شهرمون حسابی خوشگل شده،پر از ابرایی هست که من عاشقشونم...با تموم خستگی ها و روز مرگی ها وقتی به آسمون نگاه میکنم از شوق لبریز میشم...

ممنونم بخاطر لطفتون...همیشه دوستتون دارم

کلیلک کنید

4- چند وقت پیش عکسای خانوادگی یکی از همکارای بابا رو درست کردم حالا عادت کرده...الان بابا یه مموری بهم داد یه کاغذ که گفت آقای همکارش داده...این متن کاغذه هستش :

میکس اسلامی از کجا بیارم براش :))

۵- دیروز رفتم واسه مامان هدیه روز معلم خریدم البته با کلی ترس ولرز ، آخه تهدید کرده بود که براش چیزی نخرم و پولم رو بذارم تو بانک...منم حرف گوش کن

 استقبال روز معلم رفتم اینم عکس هدیه ای که براش خریدم :

۶- حسابی خودم رو مشغول کردم گاهی وقت کم میارم.

۷- روزا خیلی سریع میگذره، سریعتر از اونی که فکرش رو کنم، کلی کار ناتموم دارم که باید انجام بدم و خیلی چیزاهست که باید حسشون کنم...

۸-بقیه رو ادامه مطلب میذارم... یه پست طولانی هستش ،چون معلوم نیست دوباره کی وقت کنم بیام بنویسم


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ::: ساعت 0:0
::: :::
خودخواهی انسانها


ما انسان ها خودخواهیم
من همسترم رو خیلی دوست دارم ،میدونم چون تنهاست عذاب میکشه،میدونمم باید یا یکی دیگه براش بیارم یا ببرم ولی هی به تاخیر می اندازم این لحظه جدایی رو
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ::: ساعت 23:30
::: :::
قوانین زندگی درهم من !
 چند روز پیش یه بازی جدید رو تو وبلاگ خانوم تی تاب دیدم خیلی دوست داشتم بازی کنم که نگار عزیزم لطف کرد من رو به این بازی دعوت کرد

تو این بازی باید 10 تا قوانینی که تو زندگیت وجود داره رو بنویسی...

تو زندگی من بیشتر از 10 تا قانون وجود داره اما خوب به قوانین بازی احترام میذارم و فقط 10 تا از اونا رو مینویسم و البته گاهی این قوانین رو دور میزنم :-d

اینم 10 تا قانون زندگی من :

۱) شکر گذاری از خداوند بخاطر حضورش

۲)  تا کسی کمک نخواسته بهش کمک نکن ( هر چند هنوز مونده تا بتونم این کار رو انجام بدم)

۳) تغییر پذیر باش و  با محیط اطراف خودت رو وفق بده

۴) یک اشتباه رو چندبار تکرار نکن

۵) سادگی رو کنار بذار

۶) در طی هر 24 ساعت 1 کار مفید انجام بده که خودت از انجام دادنش خوشحال و راضی باشی

۷) خوش قول باش

۸) به خودت دروغ نگو هیچ وقت

۹) به زندگی دیگران کاری نداشته باش

۱۰) ملاک دوستی با دیگران ظاهرشون نباشه

دعوتی های این بازی:

عالیه،گندم،عماد،هستی،سیندختی،نارنجدونه،مینی،داداش عبدی،دختر فروردینی ، محمد و هرکس دیگه ای دوست داره میتونه تو این بازی شرکت کنه

==>قابل توجه دوستایی که به بازی دعوتشون کردم : اگه تو بازی شرکت نکنید دیگه به بازی دعوتتون نمیکنم :-D

بعد نوشت: الان رفتم وبلاگ عالیه که به بازی دعوتش کنم در کمال تعجب دیدم اونم این بازی رو تو وبلاگش نوشته و منم دعوت کرده :))

خوب بجای عالیه ،مهیار رو به بازی دعوت میکنم




لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ::: ساعت 1:22
::: :::
نیم خیز شدن!
 

هر چی از ارادتی که این جناب سرماخوردگی به من داره بگم کم گفتم...دیروز موقع سال تحویل دراز کشیده بودم  مامان گفت قبل از سال تحویل بشین تا لااقل تو رختخواب سال رو شروع نکنی

منم تا گفت الان سال تحویل میشه نیم خیز که شدم سال تحویل شدفکر کنم امسال مدام باید نیم خیز بشم  در برابر ارباب رجوع و استادا و کسایی که گذرشون به من می افته

==>دیروز یه آمپول ابریزش و امروزم یه آمپول پنی سیلین زدم صورتم حسابی زخم شده از بس دستمال کشیدم...

==>چشمم خوب ِخوب شد باور نمیکردم به این زودی خوب شم میوه بعدی رو خدا بخیر کنه

 *

==> تو این ماه تولد چندتا از داداش ها و آجی های مهربونم هست که به ترتیب با ذکر اسم تولدشون رو تبریک میگم با آرزوی بهترین ها برای همه شون

- داداش خودم :-*

-- آقای داداشی(1): تاریخ تولد بهانه ایست تافراموش نکنی آمدنت را.تولدت مبارک ==> +

--- داداش ایمان (1):تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر، تولدت مبارک ==> +

---- شاگرد تنبل سابق (1۶): جای هیچکس را هیچکس دیگر نمیتواند پر کند! داداشی خوبم:  تولدت مبارک ==> +

----- نازنین گلم  (1۷):بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت! تولدت مبارک نازنینم ==> +

------ سمیرای نازم (1۸) : عزیزم به اندازه تمام کسانی که نمیشناسم دوستت دارم و سبدی از گلهای یاس و پونه با یه آسمون ستاره تقدیم تو به خاطر تولد زیبایت،تولدت مبارک بهترینم ==> +

------- عسل نازم (۱۸) :لبخند مهمان همیشگی لب هات باشه ، شادی مستاجر دائمی دلت باشه ، بهترین ها تقدیم به تو به خاطر این که امروز بهترین روز توست عزیزم روز میلات مبارک ==>+

--------- کوثر عزیزم (۲۲) : چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! روز میلادت مبارک ==> ==

ببخشید اگه اسم کسی رو جا انداختم. رو علامت های قرمز کلیلک کنید.

*

 

نوروز و بهار

گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب، نه زمستانی باش که بلرزانی، نه تابستانی باش که بسوزانی . بهاری باش تا برویانی.

نوروزتون مبارک

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه یکم فروردین 1388 ::: ساعت 17:14
::: :::
آخرین پست 87

 

خنده دار ترین چیزی  که تو سال 87 می تونست برای من اتفاق بیافته امروز افتاد

اونم اینه که یه پرتقال محکم  خورد تو چشم راستم ،

نتیجه این شد که فهمیدم علاوه بر در و دیوار و ویروس ها ، میوه جات هم به من علاقه خاصی دارن

==>درنتیجه امروز من  1 معجزه به چشم خودم دیدم، البته با چشم سمت چپیم چنین معجزه ای رو مشاهده کردم ، چون چشم راستم در راستای شهید شدن بودش

==>چشم راستم یه جور خاص شده هم سنگین شده هم بی حسخودمم نمیدونم اینی که نوشتم چه معنی میده

*

خوب اینم یه نگاه خیلی کوچولو به سالی که گذشت

87 فروردین : تطیلات رفتیم آبادان...تصمیم خوندن کتاب های کنکور برای دانشگاه دولتی...باور این اعتقاد که مهمترین مسئله برای ازدواج وجود عشق تو زندگی هست

87 اردیبهشت:  مدام در حال درس خوندن و ثبت کردن  ،

87 خرداد :فارغ التحصیل شدن ، طراحی کردن قالب، برتر شدن وبلاگ ، نارضایتی ، نخوندن کتاب های کنکور، زنگ زدن و مسیج فرستادن آقاهه به گوشیم و بار صدم جواب منفی دادن به اون ،فوت پدربزرگ 1 دوست

87 تیر : رفتن به کلاس خیاطی، فرستادن 1 بسته ، اومدن دختردایی هام خونه مون

87 مرداد : رفتن به آبادان و ماهشهرو گناوه، قطع ارتباط و دوباره شروع کردن این ارتباط مسخره،خریدن دوربین دیجیتالی، اصرار کردن به ازدواج

87 .شهریور : از نظر روحی یه جور خاص شده بودم که مهم نبود برام زندگی کردن، بعد از کلی همفکری رای صادر شد قرار شد 30 روز بی خبر باشم

87. مهر :  امتحان جامع، شاغل شدن در اداره کاریابی ،تحت فشار قرار گرفتنم تو خونه برای ازدواج، قطع ارتباط ،زنگ زدن خواهر آقاهه، اومدن مامان آقاهه خونه مون

87.  آبان : خودم رو مجبور کردم دوباره از نو خودم رو بسازم،سرکار نرفتن،مسافرت دوستانه به شیراز،تولد عطا،قبولی تو امتحان جامع، رفتن به کلاس زبان، شروع خوندن کتاب هری پاتر،

87.آذر : امتحان کتبی خیاطی،پیشنهاد جدید برای ازدواج و دوباره تحت فشار قرار گرفتن، سفر به ابادان و گناوه ، حواس پرتی ،خرید دفتر "دزم"

87. دی : روزای اول حسابی دلتنگ و خسته و نا امید بودم، قبول شدن امتحان کتبی خیاطی و دادن امتحان عملی خیاطی،پیشنهاد ازدواج ،اتاقم با درست شدن کمد حسابی مرتب شد،17 تا کتاب خریدم،کنکور کارشناسی ناپیوسته رو دادن،درست کردن وب سایت ــــــــ،

87. بهمن : 1هفته دوری ازنت،تولدم،فوت همسر لیلا،رفتن به شیراز پیش لیلا،شنیدن خبر قبولیم تو کنکور،نرفتن به زبانسرا،به دنیا اومدن پسر سمیرا ت

87.اسفند : دوری کردن از نت به مدت 10 روز،شکستن نذرم (که باید دوباره سال بعد ادا کنم)، مسافرت به آبادان و ماهشهر همراه خانوم قاسمی و پسرش و خواهرش،رسیدن به ثبات نسبی ،تشکیل کلاس های دانشگاه ،خرید میز کامپیوتر،خریدن همستر،درخواست وام دادن،پیشنهاد شاغل شدن تو 1 موسسه ، ثبت نام کردن در آموزشگاه رانندگی،فوت کردن پدر سمیرا ب، پیشنهاد ازدواج،

*

==> از هستی گلم ممنونم بخاطر آپ کردن این وبلاگ ،مرسی عزیزم

==>سوسن نازم دوباره تولدت رو تبریک میگم امیدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشی،همیشه دوستت دارم خانوم

*

==>بهار یک نقطه دارد

         نقطه آغاز

        بهار زندگی تان بی انتها باد!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ::: ساعت 1:5
::: :::
نویسنده ی وبلاگ عزلت گزین شده
خوب، طبق معمول همینکه محدثه خانوم تشریف می برن مرخصی من باید جورشو بکشم. من نمیدونم رفیقشم یا حمالش!! مثل خر براش کار میکنم اما دریغ از دوزار حقوق..!!

محدثه خانم یه مدت تشریف نیاوردن و اینطور که بوش میاد حالا حالاها هم تشریف نمیارن. دلیلش هم زیاد روشن نیست. اما از چند حالت خارج نیست. یا رفته عزلت نشینی گزیده و از کل عالم و مافیها دست کشیده. یا رفته یه دهکوره ای چیزی رو جسته و فارغ از علم و تکنولوژی مشغول گوسفند چرونی یا همون چوپونیه. یا.. خوب بسه دیگه! هی که نمیشه من از مغزم کار بکشم. یه ذره هم شماها از مغزاتون کار بکشید و فکر کنید ببینید واسه چی نمیاد نت. نترسید، جای دوری نمیره اگه از مغزاتون استفاده کنید. در راه رفیقه دیگه..

حالا اینا رو بی خیال. من اومدم شاهکارهای اخیرش رو که تلفنی ازشون باخبر شدم براتون تعریف کنم.

دیروز بهش زنگ زدم و میگم راهبه خانوم ما چه طوره؟ چیکارا میکنی؟

نشسته برام از شاهکارش تعریف کرده. البته اینم بگما من مثل محدثه کامل و دقیق تعریف نمیکنم. خیلی به جزئیاتش گیر نمیدم.

میگفت: رفته بانک پول بریزه حالا واسه چی پول بریزه و اینا رو ولش کنید. بعد یه صف طولانی هم پشت سرش بوده. همین که نوبتش شده به فکر موبایلش افتاده! به جای اینکه بذاره اول کارش تموم شه، بعد بگرده دنبال گوشیش، شروع کرده توی کیفش دنبال گوشیش گشتن. کل محتویات کیفش رو هم خالی کرده ،اما این موبایل رو نجسته. همون وسط فیشها رو هم پر میکرده. یکی از فیشا رو اشتباهی پر کرده که یکی از بندگان خدایی که احتمالاْ از بس منتظر بوده زیر پاش علف سبز شده و میخواسته که محدثه زودتر کارش تموم بشه لطف کرده و تلفنی اون فیش رو براش جور کرده که بیارن. خلاصه آخرش کار واریز فیشا درست نشده و کارش راه نیافتاده. همون جا یکی از همکارای باباش می بیندش و میاد باهاش احوالپرسی کردن و محدثه هم تلفن اون بنده خدا رو میگیره و به باباش زنگ میزنه که بابا جون برس به دادم!! موبایل جونم رو گم کردم. این بابای بنده ی خدا هم که گمون کنم توی دنیا از هیچ کس اندازه ی این دختر یکی یه دونه ش نمیترسه زودی میگه الان میام بابا جون. میریم میگردیم و همه ی مغازه هایی که رفتی رو میگردیم ببینیم کجا جا گذاشتی!! البته خیلی بیشتر از اینا طول و تفسیر داره. من دارم خلاصه می کنم خیر سرم. با موبایل همکار باباش به موبایلش زنگ میزنه که ببینه کجا گذاشته این موبایل رو و بره بیاردش. اما شانسش میگه و موبایله اصلاْ زنگ نمیخوره. میره دنبال کارای بانکیش که هنوز نصف کاره بوده یهویی موبایل جونش از توی کیفش شروع میکنه به نالیدن!!! من موندم این طفل معصوم حواسش کجاست. الهی بمیرم براش که این دختر فکر کنم حواسش رو بدجور از دست داده. البته اینم بدونید که اینا از عوارض دانشگاه قبول شدن و استفاده ی زیادی از مغزه ها..!!

و اما شاهکار امشبش. امشب بهش زنگ زدم باهاش حرف بزنم. اگه گفتید میگفت چی میخواد بخره.. به جون خودم عمراْ اگه به فکرتونم برسه... میگفت میخوام موش بخرم!!! باور نمیکنید؟ از خودش بپرسید!! دختره خل شده. البته حالا موش موش نه هاااا.. یه چیزی از موش یه ذره بزرگتر به اسم.. وایسین ببینم اسم وامونده ش چی بود.. ها یادم افتاد. اسمش «همستر» بود!! این دختره کم مرغ و جوجه و مرغ عشق و قناری و خرگوش و.. داشت کلکسیونش فقط واسه خاطر این همستر یا همون موش خودمون ناقص بود. حالا میخواد کلکسیونش رو کامل کنه....

البته ایشون فرمودند میخواستن خوکچه ی هندی هم سفارش بدن!!! اما حیف که گاز میگیره!!!!! وگرنه حتماْ سفارش میدادن.

خوشمزه اینه که میگفت یه جا هم هست گربه میفروشن!!! سعی کردم خیال خریدن گربه رو از ذهنش بندازم. امیدوارم موفق شده باشم و پا نشه بره گربه بخره.

چه باحاله ها.. زنگ میزنه جونور سفارش میده، بعد میره بانک پول حیوونه رو میریزه به حساب! بعد هم میارن دم در خونه و جانور مورد نظر رو بهش تحویل میدن!!! به این میگن تکنولوژی.. عجب این تکنولوژی وامونده پیشرفت کرده ها!!!

هر چی من از جک و جونور بدم میاد این عاشقشونه..

بسه دیگه. اومدم فقط بهتون بگم که خیلی نگرانش نباشید. زنده ست و داره کلکسیون حیواناتشو تکمیل می کنه.

فقط یه تقاضا دارم. هر کی سراغ داشت که کجا تمساح و کروکودیل و از این چیزا میفروشن بهش آدرس بده. نمیخواد کلکسیونش ناقص بمونه..!! فقط دقت کنید که حیواناتی که گاز میگیرن رو انتخاب نکنید!! سعی کنید حیوونی باشه که نیش بزنه، لگد بزنه، جاشو خیس کنه و خلاصه هر غلطی دلش میخواد بکنه، ولی گاز نگیره!!

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه نهم اسفند 1387 ::: ساعت 3:30
::: :::
حضور خدا

تو راه ِبرگشت از شیراز،سرم رو گذاشتم رو کیفم ،چشمام رو بستم و سعی میکنم بخوابم و باز سعی میکنم به قبول نشدن تو کنکور،به تنهایی های لیلا  فکر نکنم...

در همون حین ، موبایلم زنگ میخوره،به شماره نگاه میکنم که تا برداشتم قطع شده...اسم ٍاختصاری خانوم قاسمی رو صفحه نمایشگر افتاده...

مامان میپرسه کیه....میگم حتمن عطاست دستش خورده به شماره تلفن من...دوباره تلفن رو میذارم تو کیفم و برمیگردم به سرجای قبلم و چشمام رو میبندم...

بعد از چند دقیقه دوباره موبایلم زنگ میخوره و شماره خانوم قاسمی رو میبینم...

:- سلام کجایی؟

من: توراه...

:- هروقت رسیدی خونه زنگ بزن تا بیام خونتون

من: نتیجه کنکور زدن؟

:- آره دیشب زدن...

زود تلفن رو قطع میکنم و شماره عزیزترین دوستی که تو دوران دانشگاه پیدا کردم رو میگیرم...صوفیا خونه نبود...

درهمون حین که مشخصات رو به خواهرش دارم میگم که تو سایت سنجش نگاه کنه قلبم بدجور به تپش میافته ...صدام می لرزه...اولین چیزی بود که از ته دل میخواستم

همزمان بابا جلوی 1 پارک پیاده میشه تا به جمع 2 ماشین دیگه که برای استراحت ایستادند بپیونده...

و من می میرم و زنده میشم تا خواهر صوفیا خبر قبولی من رو تو دانشگاه میده...

از ماشین سریع میام بیرون داد میزنم که قبول شدم...و به اصرار به مامان و دخترداییم میگم دست بذارن رو قلبم...

و بعد وقتی به خانوم قاسمی خبر میدم متوجه میشم که دیشب خبر قبولی خودش رو شنیده  و همه مشخصات من رو از حفظ بوده منتها شماره کارتم رو فراموش کرده بوده...

گفت : اگه  قبول نمیشدی منم نمیرفتم...

و شیرینی این خبر ،با نبودن ٍصوفیا...از بین رفت،نمیتونم به روزایی فکر کنم که قراره بدون حضور او باید تو این دانشگاه سپری کنم...


==> خداجونم ممنونم...بخاطر همه چیز!به جرات میتونم بگم تمام ٍعمرم مدیون شما هستم ...دوستتون دارم :-*

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ::: ساعت 0:37
::: :::
The Thorn Birds - مرغان شاخسار طرب (پرنده خارزار)
مرغیکه با غم دل شد الفتیش حاصل

بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد

                                                           "حافظ"

- کتاب "مرغان شاخسار طرب " رو خوندم...روزی که از نمایشگاه این کتاب رو خریدم با توضیحاتی که فروشنده این کتاب داد فکر کردم داستان ِیکی از فیلم های مورد علاقه ام هست در نتیجه گرفتم...

ولی خوب با اون فیلم فرق میکرد ولی جالب بود هم نوع نوشتنش هم موضوع داستان...ادامه مطلب قسمتی از تیکه های داستان رو مینویسم...

- امشب با سارا که حرف زدم آروم شدم،تو این اوضاع تولدم یادش بود و تبریک گفت...

-خانوم معلم و سمیرا دیروز و امروز اومد خونمون...برای تبریک تولد......کلی از دوستام با مسیج تولدم رو تبریک گفتن که من جواب هیچ کدوم رو ندادم...چون بیشتر از 1 ماه هستش شارژ ایرانسل نخریدم اون یکی خطمم بخاطر اینکه گوشیم رو یه مدت دادم به داداشم خاموشه

و بازم چند نفر دیگه تلفنی تبریک گفتن...

- شیرینی خاصی داره تبریک تولد شنیدن...هدیه های تولد رو باز کردن و محبت دیگران رو دیدن نسبت به خودت

- روز ٍتولد ٍامسالم با همه سال هایی که گذشت فرق داشت، همراه با غم و سردرگمی بود

- نسبت به گذشته خیلی تغییر کردم و بخاطر این تغییر شاکر خدا هستم همیشه :-*

- قبل از نوشتن احساس میکنم 1 خروار حرف دارم برای زدن اما...

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ::: ساعت 1:45
::: :::
غم نوشت
 

اغلب مواقع از خودم میپرسم چرا من باید چنین خصوصیتی داشته باشم؟

وقتی خبر بدی میشنوم ،احساس میکنم خونسرد تر از من وجود نداره جوری رفتار میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و رفته رفته از عمق ماجرا با خبر میشم

۳ روز پیش ،وقتی این خبر رو شنیدم فکر کردم یه شوخی مسخره است،آخه چه جوری ممکنه یه آقای ۲۷ ساله که هیچ ناراحتی نداره سرنماز سکته قلبی کنه؟

وقتی  یکی از دختردایی هام  پشت تلفن توضیح میداد چجوری من فقط تو فکر بودم که آبان که ما رفتیم خونشون چقدر خوش گذشت و خوب بودند...

از اون روز تاحالا پریشونم ،نگران ِلیلا هستم...هنوز ۷ ماه از ازدواجشون نگذشته بود که اینجوری شد،تنها چیزی که میخوام اینه که الان کنارش بودم ...

دیروز وقتی صدای ِلیلا رو شنیدم ،بغضم ترکید...

کاش میتونستم پیشش باشم...

*

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ::: ساعت 20:33
::: :::
مرگ و مرگ
بغض کردم

با لیلا حرف زدم

خدایا چرا باید اینجوری میشد

چرا چرا؟

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ::: ساعت 19:52
::: :::
تولدت مبارک

لبخند زدي و آسمان آبـــــي شد

       شبهاي قشنگ، با تو مهتابـي شد

پـــروانه پس از تولــــد زيـيايت

       تا آخر عمر غرق بـــي تابي شد

 

سلام به همه ی بینندگان و شنوندگان!!!! گرامی.

احوالتون چه طوره؟

احتمالاْ خیلی هاتون منو میشناسید. من سالی یه روز این وبلاگ رو کنترات میگیرم و بعدش هم کار رو که تکمیل کردم تحویل صاحب کار میدم!

امسال هم مثل سال گذشته اومدم تا تولد محدثه ی نازنینم رو بهش تبریک بگم. البته امسال با پارسال یه فرق اساسی داره.

امسال محدثه جانم به خاطر فوت یکی از اقوامشون عزادارند و ما هم تولد رو بدون دامبال و دیمبول می گیریم و از کیک و موزیک و جشن و پارتی و این چیزا خبری نیست.

محدثه جانم، تولدت مبارک باشه. امیدوارم سالیان سال در کنار خانواده ی عزیز و مهربونت روزگار رو به خوشی بگذرونی و همیشه سعادتمند و خوشبخت باشی عزیز دلم.

تولدت مبارک

خوش اومدی ستاره

اگر چه از راه دور

هیچ فایده ای نداره..

شمعا رو روشن کن و

به جام دو تا رو فوت کن

نمی شه پیشت باشم

فقط برام سکوت کن

به امید روزهای سراسر خوشی و خوشبختی و شادمانی برای تو عزیز دلم.

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ::: ساعت 3:56
::: :::
...

باور کردن بعضی چیزا خیلی سخته
نمیدونم لیلا چیکار داره میکنه...طفلی لیلا
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 ::: ساعت 13:57
::: :::



تو خواب و بیداری بودم که دیدم صفحه موبایلم روشن خاموش میشه...
سریع نگاه کردم دیدم ساراست زود برداشتم براش توضیح بدم چیکار کردم که گفت دیشب یه اتفاقی افتاده...
گفت شوهر لیلا سکته قلبی کرده...
باورم نمیشه...
26 تا 27 سال سن نداشت...همین چندماه پیش من رفتم خونشون
هنوز باورم نمیشه تو شوکم...

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 ::: ساعت 13:53
::: :::
هواخوری


امشب به اصرار مامان ،خودم رو مجبور کردم لباس بپوشم از خونه برم بیرون
دیدن 2 تا دوستام رفتم نسرین و نسترن
خوش گذشت، وقتی بچه هاشون مبینا و یاس باهم دعوا میکردند به این فکر میکردم اگه منم ازدواج کرده بودم الان یه دخترکوچولو به همین سن داشتم

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387 ::: ساعت 23:57
::: :::
" د ز م "
 

وقتی ۳ تا قرص باهم بخوری نتیجه اش باید معده دردم بشه ، دور از چشم ِمامان که الان خوابه اومدم مثلن زرنگی کنم ۲ تا قرص سرماخوردگی و آموکسی سیلین خوردم...در نتیجه الان تو معده ام یه خبراییه...

دیروز تا حالا ۲ تا بسته دستمال کاغذی تموم کردم

*

آذر ماه ، یه دفتر خریدم ، همون موقع براش اسم هم انتخاب کردم( بیشتر از ۳ سال بود خاطره هام رو تو نت مینوشتم اما اونقدر ش.ت درمورد دفترایی که داشت حرف زد که منم وسوسه شدم...) گاهی چند روزی میگذره سراغش نمیرم ...اما خوب این مدتی که نت نبودم با این دفتر رابطه نزدیکی پیدا کردم و هروقت هوس نوشتن میکنم میرم اونجا مینویسم...

شاید بعضی روزای اون دفتر ( آذر ،دی ، بهمن ) رو منتقل کنم اینجا...

البته چیزایی که امشب نوشتم تو دفتر رو تو قسمت ادامه مطلب میذارم ببینید ...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ::: ساعت 5:56
::: :::
15 / 11 / 87
" 01:18

کی فکرش رو میکرد یه روزی تو بشی تنها مونس من ، روزی که تو رو خریدم با فاصله های طولانی مینوشتمت

زمان خیلی کند شده بود دیشب یه خورده مجله خوندم تا زمان بگذره اما طبق معمول این لحظه ها زمان دیرتر میگذشت

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ::: ساعت 4:58
::: :::
دوری و دوستی D:

 

روزی که تصمیم گرفتم خودم رو از نت برای 1 هفته محروم کنم هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم چنین تصمیمی رو عملی کنم

ولی خوب عملی شدش

اینجانب از همین جا اعلام میکنم هیچم من معتاد نبوده و نیستم

*

دیروز بعد از کلاس زبان رفتم مجله و خودکار گرفتم و به آقای فروشنده گفتم زنگ بزنه آژانس برام...

حالا رسیدم به مقصد میخواستم کرایه بدم هرچی تو کیفم میگردم میبینم از پول خبری نیست ،دیگه به آقای راننده توضیح دادم پول هام تو راه افتاده...و بهش گفتم چند لحظه صبر کنه تا برم داخل خونه  کرایه بیارم دیگه مامان رفت کرایه رو داد...

پیری و هزار درد

هرچی به روز تولدم نزدیکتر میشم احساس پیری بیشتری میکنم همزمان کمردرد و پادرد و ضعیفی چشم و...

پیر شدم دیگه دی:

*

==> اولین وبلاگ هایی رو که بعد از ۱ هفته دوری باز کردم وبلاگ بانو و نگار بود

بعد نوشت: وبلاگ های دوستان رو خوندم ولی فقط به 2 نفر کامنت دادم...ببخشید دی:

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ::: ساعت 0:16
::: :::
14 / 11 / 87
"03:10

از وقتی نت نمیرم مدام اینجا مینویسم کلی خسته ات کردم قربونت برم من دوست داشتنی من

*


لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ::: ساعت 18:43
::: :::
11/ 11/ 87
" 22:47

سلام امشب یه خورده دلم گرفته

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387 ::: ساعت 23:4
::: :::
10 / 11/ 87
 

سلام نازم

امروز تولد خانوم معلم بود ،رفتم براش لباس بگیرم ولی نمیدونم چرا از لباس ها خوشم نیومد

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387 ::: ساعت 22:18
::: :::
9/11/87
 

سلام گلم ،عصرت بخیر،فردا تولد خانوم معلم هستش،هنوز دقیق نمیدونم چی میخوام بگیرم

دومین روزیه که مقاومت کردم و نرفتم نت

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه نهم بهمن 1387 ::: ساعت 16:45
::: :::
8 / 11/ 87
 

میگه : چرا آقاهه رو نمیگیری؟

می خندم در جوابش میگم : خاله من آقاهه رو خوب نمیخوام بگیرم

میپرسم کی بهت گفته میخوام زن آقاهه بشم ؟

میگه : همه میگن آقاهه شوهر خاله محدثه است.

***

میگه : همه دوستات شوهر کردن تو موندی؟

می خندم میگم کی گفته همه دوستای من شوهر کردن ؟فقط سکینه ازدواج کرده...!

***

خدایا تو خودت میدونی، دیشب کار بدی کردم ولی اصلن پشیمون نیستم



کادوی تولد رو قبولی دانشگاه رو بهم بده .................

خدایا ۱ هفته خودم رو تنبیه کردم شبیه به یه معلم بد اخلاق شدم وجدانم با ۱ خط کش بدست ایستاده بالای سرم

***

۱ هفته دوری از نت فایده داره؟

این همه سگ دو کردن فایده داره؟

من هدف انتخاب میکنم اما وسط راه هدفم تغییر میکنه حتی خواستنم خدایا من دانشگاه رو میخوام

خواهش میکنم

***

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387 ::: ساعت 22:45
::: :::
BUFFOON 5

 

هول کردم مثلا میام جمله ای که گفتم رو با 1 فعل مناسب به اتمام برسونم میگم: مطمئنا بعدها هم آینده موفقیت آمیز رو پشت سر میذاره...

خودم خنده ام درمیاد،عجب واسطه خوبی شدم واسه خواستگاری!

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 ::: ساعت 23:0
::: :::
BUFFOON 4
 

سر جلسه امتحان:

از خودم خجالت کشیدم با این درس خوندنم...!

دلم برای استاد سوخت که رو من بیشتر از همه حساب باز کرده...!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 ::: ساعت 1:45
::: :::
BUFFOON 3
 

بعد از کلی تفکر به نتیجه ی خودخواهانه ای رسیدم درمورد خودم:

من خیلی خوبم...بیشتر از خیلی

 صداقت کودکی رو با خودم یدک میکشم و با سادگی تموم همه رو دوست دارم...

با خوندن 1 متن از 1 کتاب تصمیم گرفتم ببخشم و بخشیدم تموم ناحقی هایی که در حقم کردند...

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 ::: ساعت 2:51
::: :::
فرشته کوچولوی من !
 

anzalii

کام رو الان فقط به ۱ دلیل روشن کردم که بیام نت و تولد فاطمه زهرا را تبریک بگم

سال گذشته  جشن تولد ِتو رو 18 دی گرفتیم اونم به این دلیل که تولد تو با عزاداری توام میشد...

امسال من فراموش کرده بودم تاریخ درست تولد تو ۶ بهمن هستش در نتیجه ۱۸ دی یه پی نوشت به پستم اضاف کردم تولدت رو تبریک گفتم،اما بعد با  صحبتایی که با مینی و سمیرا داشتم یادم اومد که تولد ِتو چه روزیه

حالا جالبتر از اون ،چون18 دی میدیدم از آپ وبلاگ خودتون هیچ خبری نیست میخواستم سورپرایز کنم مامان خانومت رو میخواستم اونجا هم آپ کنم...

اینم از فراموش کاری های خاله تو هستش دیگه

تولد ِ۳ سالگیت مبارک

خوب خیلی چیزا هست تو ذهنم که برات آرزو کردم و امیدوارم برآورده بشه ...

واسه امروز هم آرزو میکنم برات کلی اسباب بازی و عروسک های  جورواجور و خوشگل بهت هدیه بدن( حالا میبینی چه زود دعاهای من مستجاب میشه)

فاطمه زهرا جونــــــــم تولدت مبارک

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 ::: ساعت 1:3
::: :::