تو راه ِبرگشت از شیراز،سرم رو گذاشتم رو کیفم ،چشمام رو بستم و سعی میکنم بخوابم و باز سعی میکنم به قبول نشدن تو کنکور،به تنهایی های لیلا فکر نکنم...
در همون حین ، موبایلم زنگ میخوره،به شماره نگاه میکنم که تا برداشتم قطع شده...اسم ٍاختصاری خانوم قاسمی رو صفحه نمایشگر افتاده...
مامان میپرسه کیه....میگم حتمن عطاست دستش خورده به شماره تلفن من...دوباره تلفن رو میذارم تو کیفم و برمیگردم به سرجای قبلم و چشمام رو میبندم...
بعد از چند دقیقه دوباره موبایلم زنگ میخوره و شماره خانوم قاسمی رو میبینم...
:- سلام کجایی؟
من: توراه...
:- هروقت رسیدی خونه زنگ بزن تا بیام خونتون
من: نتیجه کنکور زدن؟
:- آره دیشب زدن...
زود تلفن رو قطع میکنم و شماره عزیزترین دوستی که تو دوران دانشگاه پیدا کردم رو میگیرم...صوفیا خونه نبود...
درهمون حین که مشخصات رو به خواهرش دارم میگم که تو سایت سنجش نگاه کنه قلبم بدجور به تپش میافته ...صدام می لرزه...اولین چیزی بود که از ته دل میخواستم
همزمان بابا جلوی 1 پارک پیاده میشه تا به جمع 2 ماشین دیگه که برای استراحت ایستادند بپیونده...
و من می میرم و زنده میشم تا خواهر صوفیا خبر قبولی من رو تو دانشگاه میده...
از ماشین سریع میام بیرون داد میزنم که قبول شدم...و به اصرار به مامان و دخترداییم میگم دست بذارن رو قلبم...
و بعد وقتی به خانوم قاسمی خبر میدم متوجه میشم که دیشب خبر قبولی خودش رو شنیده و همه مشخصات من رو از حفظ بوده منتها شماره کارتم رو فراموش کرده بوده...
گفت : اگه قبول نمیشدی منم نمیرفتم...
و شیرینی این خبر ،با نبودن ٍصوفیا...از بین رفت،نمیتونم به روزایی فکر کنم که قراره بدون حضور او باید تو این دانشگاه سپری کنم...
==> خداجونم ممنونم...بخاطر همه چیز!به جرات میتونم بگم تمام ٍعمرم مدیون شما هستم ...دوستتون دارم :-*
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ::: ساعت 0:37
مرغیکه با غم دل شد الفتیش حاصل
بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
"حافظ"
- کتاب "مرغان شاخسار طرب " رو خوندم...روزی که از نمایشگاه این کتاب رو خریدم با توضیحاتی که فروشنده این کتاب داد فکر کردم داستان ِیکی از فیلم های مورد علاقه ام هست در نتیجه گرفتم...
ولی خوب با اون فیلم فرق میکرد ولی جالب بود هم نوع نوشتنش هم موضوع داستان...ادامه مطلب قسمتی از تیکه های داستان رو مینویسم...
- امشب با سارا که حرف زدم آروم شدم،تو این اوضاع تولدم یادش بود و تبریک گفت...
-خانوم معلم و سمیرا دیروز و امروز اومد خونمون...برای تبریک تولد......کلی از دوستام با مسیج تولدم رو تبریک گفتن که من جواب هیچ کدوم رو ندادم...چون بیشتر از 1 ماه هستش شارژ ایرانسل نخریدم اون یکی خطمم بخاطر اینکه گوشیم رو یه مدت دادم به داداشم خاموشه
و بازم چند نفر دیگه تلفنی تبریک گفتن...
- شیرینی خاصی داره تبریک تولد شنیدن...هدیه های تولد رو باز کردن و محبت دیگران رو دیدن نسبت به خودت
- روز ٍتولد ٍامسالم با همه سال هایی که گذشت فرق داشت، همراه با غم و سردرگمی بود
- نسبت به گذشته خیلی تغییر کردم و بخاطر این تغییر شاکر خدا هستم همیشه :-*
- قبل از نوشتن احساس میکنم 1 خروار حرف دارم برای زدن اما...
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ::: ساعت 1:45
اغلب مواقع از خودم میپرسم چرا من باید چنین خصوصیتی داشته باشم؟
وقتی خبر بدی میشنوم ،احساس میکنم خونسرد تر از من وجود نداره جوری رفتار میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و رفته رفته از عمق ماجرا با خبر میشم
۳ روز پیش ،وقتی این خبر رو شنیدم فکر کردم یه شوخی مسخره است،آخه چه جوری ممکنه یه آقای ۲۷ ساله که هیچ ناراحتی نداره سرنماز سکته قلبی کنه؟
وقتی یکی از دختردایی هام پشت تلفن توضیح میداد چجوری من فقط تو فکر بودم که آبان که ما رفتیم خونشون چقدر خوش گذشت و خوب بودند...
از اون روز تاحالا پریشونم ،نگران ِلیلا هستم...هنوز ۷ ماه از ازدواجشون نگذشته بود که اینجوری شد،تنها چیزی که میخوام اینه که الان کنارش بودم ...
دیروز وقتی صدای ِلیلا رو شنیدم ،بغضم ترکید...
کاش میتونستم پیشش باشم...
*
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ::: ساعت 20:33
بغض کردم
با لیلا حرف زدم
خدایا چرا باید اینجوری میشد
چرا چرا؟
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ::: ساعت 19:52
لبخند زدي و آسمان آبـــــي شد
شبهاي قشنگ، با تو مهتابـي شد
پـــروانه پس از تولــــد زيـيايت
تا آخر عمر غرق بـــي تابي شد
سلام به همه ی بینندگان و شنوندگان!!!! گرامی.
احوالتون چه طوره؟
احتمالاْ خیلی هاتون منو میشناسید. من سالی یه روز این وبلاگ رو کنترات میگیرم و بعدش هم کار رو که تکمیل کردم تحویل صاحب کار میدم!
امسال هم مثل سال گذشته اومدم تا تولد محدثه ی نازنینم
رو بهش تبریک بگم. البته امسال با پارسال یه فرق اساسی داره.
امسال محدثه جانم
به خاطر فوت یکی از اقوامشون عزادارند و ما هم تولد رو بدون دامبال و دیمبول می گیریم و از کیک و موزیک و جشن و پارتی و این چیزا خبری نیست.
محدثه جانم، تولدت مبارک باشه
. امیدوارم سالیان سال در کنار خانواده ی عزیز و مهربونت روزگار رو به خوشی بگذرونی و همیشه سعادتمند و خوشبخت باشی عزیز دلم.
تولدت مبارک
خوش اومدی ستاره
اگر چه از راه دور
هیچ فایده ای نداره..
شمعا رو روشن کن و
به جام دو تا رو فوت کن
نمی شه پیشت باشم
فقط برام سکوت کن
به امید روزهای سراسر خوشی و خوشبختی و شادمانی برای تو عزیز دلم
.
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ::: ساعت 3:56
...
باور کردن بعضی چیزا خیلی سخته
نمیدونم لیلا چیکار داره میکنه...طفلی لیلا
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 ::: ساعت 13:57
تو خواب و بیداری بودم که دیدم صفحه موبایلم روشن خاموش میشه...
سریع نگاه کردم دیدم ساراست زود برداشتم براش توضیح بدم چیکار کردم که گفت دیشب یه اتفاقی افتاده...
گفت شوهر لیلا سکته قلبی کرده...
باورم نمیشه...
26 تا 27 سال سن نداشت...همین چندماه پیش من رفتم خونشون
هنوز باورم نمیشه تو شوکم...
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 ::: ساعت 13:53
امشب به اصرار مامان ،خودم رو مجبور کردم لباس بپوشم از خونه برم بیرون
دیدن 2 تا دوستام رفتم نسرین و نسترن
خوش
گذشت، وقتی بچه هاشون مبینا و یاس باهم دعوا میکردند به این فکر میکردم
اگه منم ازدواج کرده بودم الان یه دخترکوچولو به همین سن داشتم
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387 ::: ساعت 23:57
وقتی ۳ تا قرص باهم بخوری نتیجه اش باید معده دردم بشه ، دور از چشم ِمامان که الان خوابه اومدم مثلن زرنگی کنم ۲ تا قرص سرماخوردگی و آموکسی سیلین خوردم...در نتیجه الان تو معده ام یه خبراییه...
دیروز تا حالا ۲ تا بسته دستمال کاغذی تموم کردم
*
آذر ماه ، یه دفتر خریدم ، همون موقع براش اسم هم انتخاب کردم( بیشتر از ۳ سال بود خاطره هام رو تو نت مینوشتم اما اونقدر ش.ت درمورد دفترایی که داشت حرف زد که منم وسوسه شدم...
) گاهی چند روزی میگذره سراغش نمیرم ...اما خوب این مدتی که نت نبودم با این دفتر رابطه نزدیکی پیدا کردم و هروقت هوس نوشتن میکنم میرم اونجا مینویسم...
شاید بعضی روزای اون دفتر ( آذر ،دی ، بهمن ) رو منتقل کنم اینجا...
البته چیزایی که امشب نوشتم تو دفتر رو تو قسمت ادامه مطلب میذارم ببینید ...
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ::: ساعت 5:56
" 01:18
کی فکرش رو میکرد یه روزی تو بشی تنها مونس من ، روزی که تو رو خریدم با فاصله های طولانی مینوشتمت
زمان خیلی کند شده بود دیشب یه خورده مجله خوندم تا زمان بگذره اما طبق معمول این لحظه ها زمان دیرتر میگذشت
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ::: ساعت 4:58

روزی که تصمیم گرفتم خودم رو از نت برای 1 هفته محروم کنم هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم چنین تصمیمی رو عملی کنم
ولی خوب عملی شدش
اینجانب از همین جا اعلام میکنم هیچم من معتاد نبوده و نیستم 
*
دیروز بعد از کلاس زبان رفتم مجله و خودکار گرفتم و به آقای فروشنده گفتم زنگ بزنه آژانس برام...
حالا رسیدم به مقصد میخواستم کرایه بدم هرچی تو کیفم میگردم میبینم از پول خبری نیست ،دیگه به آقای راننده توضیح دادم پول هام تو راه افتاده...و بهش گفتم چند لحظه صبر کنه تا برم داخل خونه کرایه بیارم دیگه مامان رفت کرایه رو داد...
پیری و هزار درد 
هرچی به روز تولدم نزدیکتر میشم احساس پیری بیشتری میکنم همزمان کمردرد و پادرد و ضعیفی چشم و...
پیر شدم دیگه دی:
*
==> اولین وبلاگ هایی رو که بعد از ۱ هفته دوری باز کردم وبلاگ بانو و نگار بود
بعد نوشت: وبلاگ های دوستان رو خوندم ولی فقط به 2 نفر کامنت دادم...ببخشید دی:
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ::: ساعت 0:16
"03:10
از وقتی نت نمیرم مدام اینجا مینویسم کلی خسته ات کردم قربونت برم من دوست داشتنی من
*
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ::: ساعت 18:43
" 22:47
سلام امشب یه خورده دلم گرفته
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387 ::: ساعت 23:4
سلام نازم
امروز تولد خانوم معلم بود ،رفتم براش لباس بگیرم ولی نمیدونم چرا از لباس ها خوشم نیومد
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387 ::: ساعت 22:18
سلام گلم ،عصرت بخیر،فردا تولد خانوم معلم هستش،هنوز دقیق نمیدونم چی میخوام بگیرم
دومین روزیه که مقاومت کردم و نرفتم نت
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه نهم بهمن 1387 ::: ساعت 16:45
میگه : چرا آقاهه رو نمیگیری؟
می خندم در جوابش میگم : خاله من آقاهه رو خوب نمیخوام بگیرم
میپرسم کی بهت گفته میخوام زن آقاهه بشم ؟
میگه : همه میگن آقاهه شوهر خاله محدثه است.
***
میگه : همه دوستات شوهر کردن تو موندی؟
می خندم میگم کی گفته همه دوستای من شوهر کردن ؟فقط سکینه ازدواج کرده...!
***
خدایا تو خودت میدونی، دیشب کار بدی کردم ولی اصلن پشیمون نیستم
کادوی تولد رو قبولی دانشگاه رو بهم بده .................
خدایا ۱ هفته خودم رو تنبیه کردم شبیه به یه معلم بد اخلاق شدم وجدانم با ۱ خط کش بدست ایستاده بالای سرم
***
۱ هفته دوری از نت فایده داره؟
این همه سگ دو کردن فایده داره؟
من هدف انتخاب میکنم اما وسط راه هدفم تغییر میکنه حتی خواستنم خدایا من دانشگاه رو میخوام
خواهش میکنم
***
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387 ::: ساعت 22:45
هول کردم مثلا میام جمله ای که گفتم رو با 1 فعل مناسب به اتمام برسونم میگم: مطمئنا بعدها هم آینده موفقیت آمیز رو پشت سر میذاره...
خودم خنده ام درمیاد،عجب واسطه خوبی شدم واسه خواستگاری!
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 ::: ساعت 23:0
سر جلسه امتحان:
از خودم خجالت کشیدم با این درس خوندنم...!
دلم برای استاد سوخت که رو من بیشتر از همه حساب باز کرده...!
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 ::: ساعت 1:45
بعد از کلی تفکر به نتیجه ی خودخواهانه ای رسیدم درمورد خودم:
من خیلی خوبم...بیشتر از خیلی
صداقت کودکی رو با خودم یدک میکشم و با سادگی تموم همه رو دوست دارم...
با خوندن 1 متن از 1 کتاب تصمیم گرفتم ببخشم و بخشیدم تموم ناحقی هایی که در حقم کردند...
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 ::: ساعت 2:51

کام رو الان فقط به ۱ دلیل روشن کردم که بیام نت و تولد فاطمه زهرا را تبریک بگم
سال گذشته جشن تولد ِتو رو 18 دی گرفتیم اونم به این دلیل که تولد تو با عزاداری توام میشد...
امسال من فراموش کرده بودم تاریخ درست تولد تو ۶ بهمن هستش در نتیجه ۱۸ دی یه پی نوشت به پستم اضاف کردم تولدت رو تبریک گفتم،اما بعد با صحبتایی که با مینی و سمیرا داشتم یادم اومد که تولد ِتو چه روزیه
حالا جالبتر از اون ،چون18 دی میدیدم از آپ وبلاگ خودتون هیچ خبری نیست میخواستم سورپرایز کنم مامان خانومت رو
میخواستم اونجا هم آپ کنم...
اینم از فراموش کاری های خاله تو هستش دیگه
تولد ِ۳ سالگیت مبارک
خوب خیلی چیزا هست تو ذهنم که برات آرزو کردم و امیدوارم برآورده بشه ...
واسه امروز هم آرزو میکنم برات کلی اسباب بازی و عروسک های جورواجور و خوشگل بهت هدیه بدن( حالا میبینی چه زود دعاهای من مستجاب میشه
)
فاطمه زهرا جونــــــــم تولدت مبارک
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 ::: ساعت 1:3
وارد بهمن شدم ، خوشحالم تو در کنارمی
15 روز میشه که کلوب رو چک نکردم...زمان نسبتن خوبیه هرچند دخترم این روزا یه خورده عجول شده
این چند مدت همش داشتم کتاب میخوندم فرداشب امتحان زبان دارم
نمیدونم میخوام چیکار کنم دی:
دوستت دارم خیلی :
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 ::: ساعت 0:0
اصولاً لازمه من این همه به دلم سختی بدم؟
این همه سختی اثری هم داره؟
فقط 1 لحظه ممکنه به 1 وسوسه ام جواب بدم همه ریاضت کشیدنا از بین بره
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه پنجم بهمن 1387 ::: ساعت 2:54
wo0ow
حسابی خسته شدم...
همزمان که داشتم کار مامان رو آماده میکردم فیلم زن ها فرشته اند رو هم گذاشتم که صداش رو بشنوم بیشتر از 10 بار زدم از اول دوباره وسط کار گاهی سرم رو بالا می اوردم یه قسمتاییش رو نگاه میکردم به این فکر میکردم اگه دست خودم باشه هیچ وقت ازدواج نمیکنم...
زندگی راحتی دارم...
و در همون حین هر 10 دقیقه یه بار می اومدم پای کام لینک های کتاب رو میزدم دانلود بشه...
الانم منتظرم اذون بگن نماز بخونم بخوابم
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه چهارم بهمن 1387 ::: ساعت 5:37