تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
پارسال یلدا در چه حالی بودی
 

 

 

یه بحث تو کلوب نظرم رو جلب کرد:

"پارسال یلدا در چه حالی بودی"

ناخوداگاه برگشتم به گذشته،به مدیریت یکی از وبلاگای قبلیم سر زدم و رفتم پستی ِکه ۱ دی نوشته شده بود رو خوندم...

اون روزا حال و هوای ِعجیبی داشتم،دوستی رو درکنار ِخودم داشتم که فکر میکردم تا ابد همراه منه...(احساسی دارم حرف میزنم)

بگذرم بهتره

چندتا لینک درمورد شب ِیلدا میذارم ،اگه براتون باز نشد بگید تا تو صفحات جداگانه بذارم ببینید خوب

*

۱) یلدا با حافظ

۲) شب چله (شب یلدا)

۳)یلدا از نگاهی دیگر

۴) امسال شب دوم دی بلندتر از شب یلداست

۵) یلدا: جشن تولد خورشید، جشن آغاز خلقت

۶) یلدا و سنت های شاد فراموش شده

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه سی ام آذر 1387 ::: ساعت 21:40
::: :::
سفر

 

 

یلدا با حافظ

عیدتون مبارک

۴شنبه ،رفتیم آبادان...امروزم گناوه بودیم...عصرم برگشتیم خونه

وقت نشد با سارا بریم پارک و بازار،ولی یه سردانشگاه با سارا رفتم...سارا بهم کارت ِکتابخونه اش رو داد گفت برو کتاب بخون خودشم رفت سرکلاس نشست

منم ۱ کتاب برداشتم رفتم تو سالن نشستم...بعد ۳۰ دقیقه خوندن،به اطراف نگاه کردم دیدم یه تابلو زده نوشته سالن برادران

دیگه بلند نشدم،نه اینکه کفشمم خیلی صدا میدادگفتم ضایع است بلند شم برم تو سالن ِخواهران ،همونجا سربه زیر نشستم تا دخترداییم اومد دنبالم

*

امروزم گناوه رفته بودیم...چندتا چیز برای خودم خریدم،بعد که اومدیم خونه نشون آقای داداشی دادم...یکیشون رو برداشت گفت: میدونم برای من سوغاتی خریدی ولی خودت خجالت کشیدی بهم بدی

*

فردا امتحان ِزبان دارم

*

اونجا که بودیم مامان فقط مانتوهایی که من براش دوخته بودم رو اورده بود و می پوشیدکلی ذوق میکردن میدیدن من دوختم،یکی ازخاله هام کلی ماشالله گفتش

قرار شد بعدن پارچه هاشون رو بدن به من تا تمرین ِخیاطی کنم

پسرخالمم میگفت اومدم خونتون پارچه شلواری میارم برام شلوار بدوزی...منم گفتم مانتو میدوزم برای خانومت

*

کلی عکس گرفتم ولی تو هیچ کدومشون خودم نیستم

*

اونجا بعد از احوالپرسی همه این سوال رو ازم میپرسیدند:نمیخوای شوهر کنی

منم کلی سربه سرشون میذاشتم

*

هری پاتر و جام آتش رو خوندم،جلد ِپنجم هری پاتر اسمش چی هست؟

*

همینا دیگه

ببخشید خیلی نوشتم...

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1387 ::: ساعت 22:34
::: :::
همه وجودمی :-×

 

تمام زندگی منی!

گفتم:

           خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟

گفت:

          ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:

         پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت:

        ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود.

گفتم:

         آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:

         بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی.

گفتم:

          پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:

         روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چاره‌ای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:

         پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:

         اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.

گفتم:

        ای مهربان ترین، دوستت دارم.

گفت:

        ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت.

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ::: ساعت 3:49
::: :::
عنوان ندارم خو :D
 

ازدواج

تلفن زنگ میخوره،گوشی رو برمیدارم...عمه جون پشت ِخطه...

سلام که میکنم میپرسه: تازه از خواب پاشدی؟

من: نه سرماخوردم دوباره...میپرسم : چه خبر؟پسرعمه خوبه؟

میگه:امروز زنگ زده،فلانی رو براش انتخاب کردم گفته زنگ بزن از محدثه بپرس که خوب هستش یانه...

من:دختر ِخوبی هستش ولی فکر کنم زیاد خجالتی باشه...چون چندباری که ما رفتیم خونشون نیومده تو اتاقهرچند بعد از ازدواج خجالتی بودنش برطرف میشه...

عمه: آره موافقم..میخواستم بعد که با تو حرف زدم زنگ بزنم به خاله  وبهش بگم که من دخترت رو برای پسرم انتخاب کردم،اما باید بذاریم پسرم از دانشگاه بیاد بعد دوتاییشون همدیگرو ببینن بعد

من:عمه باید چندباری بری خونشون پسرعمه هم ببری بعد...

عمه : خوب حالا نظر ِتو چیه...

من:عمه من هیچ دخالتی نمیکنم فردا اگه بد شد میگید محدثه گفته...تازشم به این راحتی که نمیشه زن گرفتخودش باید نظر بده...

و بعد از عمه خدافظی میکنم گوشی رو میدم به مامان...و در همون حین زیرلب زمزمه میکنم : من دراین مورد نباید دخالت کنم

*

یه بار سر کلاس زبان کام مشکل پیدا کرد من درست کردم،حالا هر جلسه استادمون تا به مشکلی برمیخوره میگه خانوم ِمحدثه....

یه چیزی گاهی میگه خانوم مهندس میشه بیاید....

من شدم سرکلاس زبان شاگرد زرنگ،دیروز تکلیفی رو که خواسته بود آماده نکرده بودم البته عذرم موجه بود،گفت تو ایرادی نداره...تو همیشه آماده میکنی

قابل توجه : فقط یه بار من تکلیف برده بودم

تصور کنید میگم تکلیفمثل ِبچه دبستانی ها...ولی درکل استادمون هرجلسه میگه ۵ تا سوال یا جمله توصیفی بنویسید...

اممم....خوب همینا...

*

یک دوست تغییر پیدا کنید،دوستی که: خودم نشستم تایپ کردم،از همون کتاب پس حتما بخونید باشه؟

کمیک استریپ یه مرجع کامل ...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ::: ساعت 13:51
::: :::
دست یافتنی ها

 

دست یافتنی

برای رسیدن به رویاهای خود باید بیدار شوید.

باید بیدار باشید تا بتوانید به رویاهای خود تحقق ببخشید.

*

چرا ایرانسل اینقدر مزاحم تلفنی داره؟

اون یکی خط ِثابتم کسی زنگ نمیزنه...درعوضش این یکی صبح تا شب زنگ میخوره همش مزاحم

قبلنا گاهی گوشی رو میدادم به مامان گاهی هم به داداشم ولی فایده نداشت ،جدیداً یاد گرفتم وقتی تلفن زنگ میخوره جواب میدم ولی اگه آقا باشه حرف نمیزنم...

اون پشت ِخطی هم خودش رو میکشه با الو گفتن

اول الو رو یواش میگن بعد فکر میکنن صدا نمیرسه شروع میکنن داد کشیدن و الو گفتن...

از وقتی این کار رو کردم مزاحم تلفنی ها کمتر شدنزنگ تفریح هم شده واسم...

*

چندتا لینک...

مرا ببخش و به خاطر بسپار ، این معلم کار ِجالبی کرده بوده...نشون دادن ِعشق و علاقه ای که هر دانش آموز نسبت به دیگری داشته خجالت میکشیده بگه...

نظرات دیگران اغلب برای ما مهمه

راه هایی برای خراب کردن اولین قرار !  

دختری با اراده آهنین ، (عکس و متن ) اممم....قابل ِستایشه چنین شخصیتی با داشتن ِچنین اراده محکمی!

دختر خوب  (عکس) کلی خندیدم ....مخصوصن قسمت ِهری پاتر جلد ۱۵...

مقایسه ایرانی و ژاپنی (عکس)

عکس های طنز

زیباترین و کوچکترین آهوی دنیا...

دل انگیزترین جاده های دنیا خیلی دوست دارم تو بعضی از این جاده ها قدم بزنم...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ::: ساعت 13:4
::: :::
تغیر کنید تا بهترین شوید
 

بهترین شوید

 

هر روز که به آخر می رسد دیگر آن را رها کنید.هر آنچه می توانستید کرده اید .بدون شک بعضی اشتباهات در آن بوقوع پیوسته است.آنها را هرچه سریعتر فراموش کنید.

فردا یک روز دیگر است .خوب و با آسودگی خاطر آن را شروع کنید.بطوری که خود را از اسارت مهملات دست و پاگیر رها کنید . تمام مخیرات در این است .

امروز،با آن امیدها و تشویق هایش،عزیزتر از آن است که یک لحظه از آن را در دیروز تلف کنید !

*

یه کتاب بود از نمایشگاه خریده بودم،امروز چند صفحه ایش رو خوندم خیلی جالب بود اون جملات بالا هم از متن های همون کتاب هست که زحمت کشیدمتایپ کردمپس لطف کنید بخونید حتماً

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و سوم آذر 1387 ::: ساعت 20:16
::: :::
پرحرفی
 

معصومیت

- وقتی ۱ نفر مشکلی داره ،مشکلاتِ خودت یادت میره سعی میکنی با حرف زدن ،ذهنش رو از اون اتفاق دور کنی خوشحالش کنی...

*

پسرعمه امروز رفتش،تا لحظه های آخر داشتم باهاش حرف میزدم ،دوتا کتاب براش یادداشت کردم بهش دادم که حتمن بگیره و بخونه

بابا کلی سربه سرم گذاشت و میگفت خانوم دکتر نسخه هم تجویز کرد

*

اون تصویری که از افکار ِمنفی و خودم در نظرمه اینه

افکار منفی مثل یه موجود ِسیریش و لجباز نمیخواد از ذهنم بره بیرون...

منو تصور کنید آستینام رو بالا زدم و یه طناب برداشتم با طناب دارم میکشمشون بیرون

*

مثل ِبچه ها ذوق میکنم وقتی چیزای جدید پیدا میکنم یا بهم هدیه میدند ...

چندتا از بازی های http://www.gamehouse.com رو خیلی دوست داشتم ،پسرعمه ۲ تا دی وی دی اورد که کلی از بازی های gamehouse داشت...

من یکی از دی وی دی ها رو کامل کپی کردم،تصورش رو کنید شبی که فرداش امتحان ِخیاطی داشتم نشسته بودم مدام بازی میکردم

با کلی موزیک ازش برداشتم...۲تا سی دی به اسم ۵۰ سال موسیقی و موسیقی های آرامش بخش و از این جور چیزا

امروز صبحم بابا برام دوتا دی وی دی فیلم گرفت...هری پاتر ۵ و دزدان دریایی کاراییب (با اینکه قبلن دیده بودم ولی میخواستم داشته باشم)

همچنان دارم هری پاتر میخونم دی:

*

داداشی دفترچه برنامه ریزی ِقلمچی داره ،هرکارش میکنم میگم ۳ هفته از این دفتر رو بده به منخسیس نمیده...

حالا فردا میرم یکی میگیرم...مثل ِ۱ دختر ِخوب برنامه ریزی میکنم ...

*

این پستم خیلی طولانی شده...

گاهی پشت کام که نشستم ناخودآگاه وقتی لبخند میزنم یا میخندم،بابا زود متوجه میشه میگه باید این موقع ها ازت عکس بگیرم خوش اخلاق میشی

*

من خودم خجالت کشیدم از پرحرفیم...

بیشتر ِبیشتر خجالت دارم میکشم که هنوزم حرف دارم واسه گفتن دی:

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387 ::: ساعت 15:39
::: :::
پاك كردن آی دی خود از لیست دیگران
 

امتحانم رو نمیدونم چطور دادم

۴۰ تا سوال بود اولین سوال هم درمورد مسمومیت بود ،خیاطی چه ربطی به مسمومیت داره؟

یکی نیست بگه من که نمیخوام پیژامه مردونه بدوزم که باید بدونم کادر اصلی الگو یک دوم باسن باشه یا ۱ چهارم باسن

چندتا سوال درمورد دامن دراپه بود من حتی نمیدونم دامن ِدراپه چه شکلیه آخه دوره دامن ها رو تازه دارم میرم

اسم ِیه سوزن رو اورده بودند و گفته بودند چه شکلیه...من تاحالا عمرمم چنین اسمی رو نشنیده بودم حتی تلفظشم نمیتونم کنم از بس سخت بود

من زدم این سوزن پایینش ضخیمه...خانوم قاسمی زده بود پایینش باریکه...و بچه های دیگه زده بودن پایینش گرده...

نمیدونم والله

سوال های ِجالبی بودش...امیدوارم مجبور نشم دوباره دی ماه سر ِجلسه این امتحان بشینم

کارتمم سر جلسه فراموش کردم بردارم...البته فکر نکنم دیگه کارت رو لازم داشته باشم...

*

دارم تمرین میکنم به نوشتن تو دفتر،امروز یه متن ِداستان نوشتم البته شروع ِیه داستان...بعد برای دخترعمه ام خوندن خیلی خوشش اومد

*

سفرمم جور شدش هفته دیگه میریم آبادان یا بندرعباس...

از الان ذوق ِسفر رو دارم،امیدوارم برنامه های جوری پیش بره که این برنامه ریزی که شده عملی بشه...همه بگید انشالله

*

پاك كردن آی دی خود از لیست دیگران ....(با استفاده از این برنامه جالب میتوانید آی دی خودتان را از لیست دیگران حذف کنید ، به طور مثال شخصی آی دی شما را Add کرده است و شما به آن اجازه داده اید (Accept زده اید) ، بعد از مدتی اگر پشیمان شدید میتوانید با این برنامه ساده آی دی خود را از لیست آن شخص پاک کنید..)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ::: ساعت 21:6
::: :::
تولدی دوباره

 

باران

۸۴ ،وقتی وارد دنیای ِوبلاگ نویسی شدم اسم ِمستعاری که پایین ِنوشته هام با اون امضا میشد رو برای نویسنده وبلاگ گذاشتم

خیلی وقت بود تصمیم داشتم تو وبلاگ ،اسم نویسنده رو عوض کنم به خیلی اسم ها فکر کردم ولی برگشتم به اون اسمی که هنوز وقتی نوشته ای رو مینویسم با اون اسم امضا میکنم...:

 ِباران 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ::: ساعت 4:57
::: :::
ترس و اضطراب
 

عصر:

آماده میشم باید برم یه سر آموزشکده خیاطی...کارت ِورود به جلسه رو بگیرم،این هفته چنان بی خبر بودم که فراموش کرده بودم ۵شنبه امتحان ِخیاطی تو فنی حرفه ای دارم...!

به این فکر میکنم خیلی وقته هیچ عکسی از خودم نگرفتم...امم

قبل از اینکه سوار ِماشین بشیم ،دوربین رو میدم به بابا و با اصرار میگم ازم عکس بگیر...

بعد از گرفتن ِدوتا عکس دوربین رو ازش میگیرم با گفتن ِاینکه تو خوب نمیگیری میدم به مامان...

و بعد سوار ِماشین میشم ...

اولش یه سر با مامان میریم جایی که قبلاً کار میکردم...برای اینکه بدونم چه طرحی رو برای کارآفرینی آماده کنم...آقای "ج"لطف میکنه همون موقع از یه طرح آماده درمورد ِاون چیزی که دوست دارم پرینت میگیره بهم میده...میگه فقط مرتبش کن فردا برام بیار...!

و بعد شکایت میکنه که چرا تو این چندماه بهمون سر نزدی...!

بهش میگم زیادی خودم رو مشغول کردم و در همون حین به هیچی نمیرسم...

و بعد تو ماشین دوباره بحث ِازدواج ِمن کشیده شد

و من با سماجت گفتم نمیخوام...زور که نیست؟

مامان برای اینکه بین ِمن و بابا درگیری پیش نیاد گفت: هرجور خودش دوست داره تا وقتی ما زنده ایم ما خرجش میدیم بعدشم حقوق ِ....!

میرسیم آموزشکده...مربیمون با اصرار میخواد یه امتحان آزمایشی ازم بگیره ببینه چقدر برای فردا آماده ام...

به بهونه اینکه باباینا بیرون منتظرن فرار میکنم...

دوباره حرکت...بابا میره اون فرم هایی که برای پروژه کارآفرینی نیاز دارم رو کپی بگیره...

و من در سکوتم غرق ِترانه هایی که از موبایلم خونده میشه  میشم و به روح ِناآرومم فکر میکنم،خودم رو گم کردم،خواسته هایی که از خودم داشتم...

آذر ِپارسال هم تعداد پستام زیاد بودش...

مسیر ِذهنم رو عوض میکنم...به جایی میرسم که یه عده برام خیلی مهم هستند و خیلی دوستشون دارم و همیشه حضورشون برام مهم بوده ِقابل ِاحترام،من نباید اونا رو از خودم نا امید کنم و اون برداشتی رو که از من دارن رو با ضعفی که نشون میدم درهم بشکنم...!

باید سعیم رو کنم همه تلاشم رو....چون این افراد رو نمیخوام تو زندگیم از دست بدم...!

با بستن ِچشمام ،خیسی ِ اشکی که سرازیر میشه رو حس میکنم

و

بعد...مامان پیشنهاد میکنه خونه عمه بریم!

با رفتن به اونجا ،مجبورم بشینم کلی پسرعمه رو نصحیت کنم،نصحیت که نه ،دورنمایی از آینده با تصمیمی که میخواد بگیره...خوب با صحبتای من دلسرد شدش

یه لحظه تو ذهنم میگذره من همیشه نیمه ی خالی ِلیوان رو در نظر میگیرم...

....

شب:

و الان پشت ِکامی نشستم و همچنان بدون ِمیزم و هنوز ذهنم پر از ترس،آشفنگی ،وهم و انتظار!

مسیر ِ بدی رو برای ِخودم انتخاب کردم...مسیر ِبد ِگذشتن ِاز خاطرات،سرزنش کردن و کنجکاوی درمورد ِآینده...

رو کلمه ی "زود گذشتن ِزمان" زوم کردم و با زوم شدن ِاین کلمه پر از اضطراب میشم...!

باید برنامه ریزی کنم،تصمیم بگیرم ،انتخاب کنم تا دیر نشده...!

تا ...!

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1387 ::: ساعت 23:28
::: :::
تولد
 

سلام

چند دقیقه پیش مینی و آفتاب بهم گفتند ۱ نفر با این آی پی  (  http://www.persianstat.com/Whois.aspx?ip=80.191.157.134 ) به اسم ِ۳ نقطه با آدرس ِوبلاگ من رفته براشون کامنت داده...

طبق ِمعمول...

بازم عذرمیخوام که مجبور شدین این حرفا رو بخونید...امان از دست ِبعضی از ....

باید تو بلاگفا ۱ تیمارستانم راه بندازیم به خدا...

 

*

امروز تولد ِیکی از دوستای خوبم هست،وبلاگ نویسای قدیمی حتمن میشناسن جوجه (لیدا) وبلاگ نویس...

تولدت مبارک...لیدای عزیزمامیدوارم به تموم ِخواسته هات برسی...!

*

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ::: ساعت 20:32
::: :::
روح متلاطم من
 

سفر

هوس ِمسافرت کردم،یه سفر ِطولانی...

خیلی نا آرومم...آشفته ام

یه جا بند نیستم،نه خودم نه فکر و حواسم...

به تغییر ِهمه چیز فکر میکنم که شاید حالم بهتر بشه...به همه چیز حتی حذف ِوبلاگ...!

حتی به اینم فکر کردم که شاید افسرده شده باشم...نمیدونم...۱ هفته بیشترهستش که ناخودآگاه اشکام سرازیر میشه...

به خودم میگم: شاید رفتن به کنار دریا حالم بهتر کنه...

شاید رفتن خونه دایی،

بعد یادم میاد مجبورم خونه بمونم،امتحان ِزبان ،خیاطی،کنکور....

با این اوضاعی که دارم بعید میدونم هیچ کدومش رو قبول شم...

ناآرومی ِروحم ،مانع ِتمرکزم میشه...نمیدونم تا کی این حالم ادامه داره...

فکرای ِدرد آور مدام میاد تو ذهنم...!

باید جمع و جور کنم خودم رو...!

زود ِزود!

فرضیه هایی که ساختم رو باید امتحان کنم شاید حالم بهتر شه...!

باز به اینجا میرسم...دلم مسافرت میخواد...سفر به ۱ نقطه دور...آرامش میخوام...!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ::: ساعت 19:40
::: :::
عیدتون مبارک

 

زبان نگاه یک زمینی

کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

دوست دارم

کاش می دانستی....

*

عید ِهمگی مبارک

امیدوارم فردا روز ِخوبی رو سپری کنید

 

اعمال شب و روز عید قربان <==گفتم شاید لازم باشه...

برای اینکه بازدید وبلاگتان را افزایش دهید چه باید کنید؟ (عنوانش چه طولانی شدش)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ::: ساعت 1:13
::: :::
برای اینکه بازدیدتان رو افزایش دهید
 

جدیدا تو یه سایت عضو شدم ...البته سایت ِجدیدی نیستش فکر کنم بیشتر ِشما باهاش آشنایی داشته باشید

بالاترین....این آدرس برای کسایی که خارج از کشور هستند و سایت براشون ف*ی*ل*ت*ر نیست

بالاترین...اینم برای کسایی که تو ایران هستن

برای عضو شدن تو این سایت نیاز به دعوت نامه دارید،من خودم دعوت نامه ندارم ولی میتونید افرادی که اعتبارشون زیاد هست رو پیدا کنید و ازشون بخواید دعوت نامه براتون بفرستند

اگه به مشکلم برخوردید ،آیدی من رو اد کنید تا براتون دعوت نامه پیدا کنم خوب؟

سایت ِبالاترین اینجوری کار میکنه...با توجه به فعالیت ِهر کاربر بهش انرژی میده روزانه و هرچند روز یه بار انرژیش بیشتر از قبل میشه

اعتبار ِپایه ۱۰۰ هستش...کاربر میتونه به لینکایی که فرستادند بقیه کاربرا رای و نظر بده...و خودشم میتونه لینک بذاره...

با گذاشتن ِلینک بازدید روزانه وبلاگشم زیاد میشه،اما باید حواسش باشه که لینکش تبلیغی محسوب نشه...یعنی همیشه از لینکای وبلاگ ِخودش استفاده نکنه میتونه از لینکای جالب از سایتای دیگه هم استفاده کنه...

*

دنباله هم مثل ِبالاترین کار میکنه با این فرق که نیاز به دعوت نامه نداره و بازدید کننده های کمتری رو به وبلاگتون میفرسته...!

*

==>الان هم بالاترین و هم دنباله برای ِمن باز نمیشن... و با ۱ نرم افزار ف*ی*ل*ت*ر ش*ک*ن باز میکنم...

اگه اون نرم افزار رو خواستید بگید تا اپلود کنم بذارم خوب؟

بعد نوشت:==>جواب سوال: من تا حالا ۳ بار لینکای خودم رو گذاشتم...فکر کنم از سایت ِبالاترین ۲۵۰ تا ۳۰۰ کلیک رو لینکایی که گذاشتم شده...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 ::: ساعت 20:25
::: :::
مرگ من نزدیک است

 

رفتنم نزدیک است
مرگ من نزدیک است
مرگ من سایه وار
               از پس من زمین را می کاود
مرگ من هم آغوشم
               در بستر بیداری می خندد
مرگ من در پشت پنجره
               در انتظار رسیدن می گرید
مرگ من ساده است
مرگ من سرخ است
مرگ من سرد است
مرگ من سرمست از من
               آواز رسیدن می خواند
مرگ من در میخانه قلبم
               شراب حسرت می نوشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من دست در دستم
 کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست
تا آخر زمین گردش می کند
مرگ من آواز چکاوک است
                         در کوچ زمستانی
مرگ من دشتی است
                        به وسعت ابدیت
مرگ من سراسر خون است
                از فرق شکافته فرهاد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از غروب خورشید سرخ است
مرگ من حسرت رسیدن است
مرگ من ابتدای ازل نیست
                     و انتهای ابدیت هم نخواهد بود
مرگ من تنفس ماهی است
                           در خفگی حوض
مرگ من ستاره ای است
                          در آسمان هفتم
مرگ من بر روی شانه ام
آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است
مرگ من آغازی بر رسیدن بهار
                       در تمام اعصار تاریخ است

مرگ من کوچ پرستو نیست

مرگ من گریه شمع نیست
مرگ من بال پروانه نیست
              که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد
مرگ من بید مجنون نیست
              که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد
مرگ من شیون ندارد
مرگ من شیرین است
             اما هیچ فرهادی عاشق ندارد
مرگ من لیلی است
            اما هیچ آواره مجنونی ندارد
مرگ من نزدیک است
مرگ من از پشت صبح پیداست
مرگ من در طلوع آسمان پیداست
مرگ من از پشت بال پروانه پیداست
مرگ من در آیینه چشمانم پیداست
در صدای جویبار پیداست
در صدای دریا پیداست
در سکوت کوه پیداست
در هاله ماه پیداست
مرگ من نزدیک است
مرگ من فرداست
فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد

فردایی که گلهایش همه ستاره
ستارگانش همه خورشید
خورشیدش همه دریا
دریاهایش همه صحرا
صحراهایش همه سراب
سرابهایش همه حقیقت
حقیقتش همه فردا
و فردایش خواهد رسید
مرگ من نزدیک است
مرگ من با طلوع خورشید می رسد
با صدای پای نسیم می رسد
مرگ من زمانی خواهد رسید
         که همه چشمان عاشق باشند
                  و همه کویرها پر از شقایق باشد
مرگ من آنگاه می رسد
          که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد
                  و هیچ هجرانی در یاد نباشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من بی صدا می رسد
اما من صدای نفسهایش را
در دستانم می فهمم
رنگ آنرا می فهمم
سرمایش را می فهمم
من مرگ را می فهمم
می فهمم که آمدنش نزدیک است
می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است
می فهمم که با طلوع فردا
مرگ من نزدیک است

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 ::: ساعت 20:13
خواب های آشفته

 

باران و پریشانی

باران که آمد، لب‌هایم باریدند

چشمانم

و دستهایم.

باران که آمد، کوچه باغ‌ من و تو تب کرد

کلاغ‌ها خواندند

گنجشک‌ها زیر چتر هم بال گشادند

باران که آمد،

من ماندم و یک جفت پا در میانه‌ی کوچه‌ای بی‌عابر...

*

دیشب تا صبح خواب های پریشون میدیدم...کلی داد هم زدم مامانینا رو از خواب بیدار کردمبیدارم کردند میگفتند چی شده؟منم میگفتم داداشی و آقا داداش دارند اذیتم میکنند....در حالی که هر دوتایی خواب بودند

صبحم دوباره هی داد میزدم،مامان بیدارم کرد میگه چی شده؟میگم داداشی داره اذیتم میکنه...

مامانم گفتش :داداشی مدرسه است

از خواب های ِجادوگری که دیشب دیدم بگذریم (خوب دیشبم قبل از خواب هری پاتر خونده بودم)

یه خواب ِخیلی عجیب دیدم برای مامان که تعریف کردم نمیدونست چی بگه...امیدوارم هر چی باشه خیر باشه

*

اینجا هوا خیلی سرد شده ولی هنوز بخاری ها رو نیوردیم روی کار

*

دختری که دو چشمش را از دست داد!....چرا بعضی ما آدما اینقدر خود خواهیم که بخاطر ِشنیدن ِیه جواب دست به چنین کارایی میزنیم؟

==>ممکنه بعضی ها با دیدن این لینک یه جورایی حالشون بد بشه هرکسی حالش بد میشه نره لطفن...

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 ::: ساعت 10:55
::: :::
Hi
 

 

سلام...4شنبه سیم های کام رو دراوردم ،5شنبه شب،خیلی کلافه بودم بعد بابا گفت خوب بیا سیم های کام رو وصل کن چه کاریه اینا...

منم با تشویق خانواده دلگرم شدم که کام رو جمع نکنم ولی نتم رو کم کنم،یعنی تو روز به کارام برسم و شب یه خورده بیام نت

من حالا این شکلیم ==>

*

این دوربین خریدن ِمنم دردسر شده...۴شنبه شب دوستم زنگ زد میگه محدثه فردا شب برای عروسی دخترداییم بیا عکس بگیر

منم روم نشد بهش بگم تو اون جمع غریبه ام و خجالت میکشم بیام...بهش گفتم هنوز با دوربین خوب بلد نیستم کار کنم عکساشون خراب میشه اینا...

بعد صبح ۵ شنبه هم یکی دیگه از دوستام زنگ زد و گفت: محدثه شب تولد ِیاس هستش بیا...دوربینم با خودت بیار

من:امشب قول دادم برم جای دیگه...

دوستم:دوربین برام مهم نیست بیاری یانه...چون یاس رو اول میبرم عکاسی عکس میگیرم بعد میارم خونه ولی خودت حتمن باید بیای...

در نتیجه رفتم خونه این دوستم...چون بودن ِمن براش بیشتر مهم بود تا دوربین...

*

دیروز ،بابا به داداشی گفت:آدرس وبلاگت رو بده تا به همکارام بدم میخوان ببینن

داداشی هم نامردی نکرد آدرس ِوبلاگ ِمن رو داد...از بدشانسی من بابا هم حفظ کرددیشب کلی خواهش التماس که فردا نری آدرس من رو بدی به همکارا...بعد از اونم به داداشی کلی غر زدم تا آخرش داداشی لطف کرد آدرس ِسایتِ خودش رو برای بابا نوشت ...تا از خیر ِآدرس ِمن گذشت...حالا جالبتر از اون بابا گفته خودم میرم ببینم چی نوشتی تو وبلاگت....

*

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1387 ::: ساعت 18:14
::: :::
Bye

 

گاهی ۱ تصمیم میگیریم ولی جسارت ِعملی کردنش رو نداریم...!

یکی از اون تصمیم ها رو امشب عملی می کنم...!

...!

*

امشب قبل از ساعت ِ۱۲ کامیپوترم رو جمع میکنم...تا ۲۷ دی ماه...

دلم براتون تنگ میشه ...اینم لینک های جدید

لینک های جالب (لینکای عکس و مطلب و سایتای مفید) 

عکس کودکان

آبدارچی یا میلیونر 

مرا ببخش و به خاطر بسپار (حتماً بخونید...خیلی جالبه)

 

==>

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ::: ساعت 20:16
::: :::
انتخاب
 

از خدا چیزی نخواستم جز 

چند هفته پیش ،۱دوست آلبوم سعید شهروز ،رو برام اپلود کرد...بعضی شعرایی که خونده رو خیلی دوست دارم و کامل معنی هاشون رو متوجه میشم و درک میکنم

پیشنهاد میکنم حتماً یا از نت دانلود کنید یا Cd این البوم رو تهیه کنید

*

دیشب مثلا ًرفتم دراز کشیدم که بخوابم ولی همش داشتم فکر میکردم به زندگیم به حرفای ِبقیه ، به خواهشای مامان به نگاه ِخندون ِبابا وقتی که از آقای ه حرف میزنه...و به بحثایی که میکنم ...

دیروز بهار میگفت محدثه بین این 3 نفری که الان هست 1 نفر رو انتخاب کن

3تا آدم با شخصیتای مختلف و خوب...

اولی کارمند...دومی شغلش آزاد...سومی دانشجوی مهندسی برق...

اولی و دومی دو تا سه سال ازم بزرگترن و سومی چند ماهی....

هر 3 تاییشون با واسطه هایی که فرستادند گفتند از خیلی وقت پیش به من علاقه داشتند...

اولی و دومی بارها اومدند جلو...اولی ،اولین بار 83 ،داداشم رو به عنوان ِواسطه فرستاد...

و دومی ،85 ....

و سومی ...تازه واسطه فرستاده...!!!

اولی و سومی تا حدودی از نظر ِاخلاق شبیه هم هستند و دومی کمی متفاوت...(البته از نظر ِمن)

و من هنوز گیجم...!هیچ کدومشون بد نیستند...نمیدونم باید چیکار کنم،کاش خدا همون روز ِاول که دنیا می اومدیم بهمون میگفت شریک ِزندگیمون کی هست...

کاش ما رو معاف میکرد از تصمیم گیری...

 

==<صدای سعید شهروز تو گوشمه..."تو باید جای من باشی"

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ::: ساعت 12:41
::: :::
آرامش درونی
 

آرامش


کاش میشد که در اعماق فضا

ماُمنی پیدا کرد

گرم و نرم و راحت

رفت و یک گوشه نشست

درب آن را هم بست

بی خیال از گذر ثانیه ها

لحظه ای را آسود

بی خبر از همه ی عالم بود

*

رفتن به کلاس زبان رو خیلی دوست دارم،یاد ِدبیرستان می افتم و اینکه چقدر زبان رو دوست داشتمطبق معمول داوطلب شدم و Reading رو از حفظ گفتم

فردا هم امتحان ِخیاطی دارم ولی هنوز هیچی نخوندم...

*

امروز مامان اصرار میکرد به یه چیز خوب فکر کنم میگه با سرنوشتت نباید بازی کنیو من بخاطر ِاون اتفاقاتی که افتاد یه جورایی مسئولم و باید حتمن ِحتمن انتخابی که میکنم باعث ِخوشبختیم و رضایت ِخانواده ام باشه...

نمیدونم ، بگذریم...ظهر چندتا لینک آماده کردم ،برای خودم جالب بودش...دوست داشتید ببینید دیگه

*

تصاویر ازدواج دکتر شریعتی 

روش‌های جلوگیری از عاشق شدن!(عکس) 

همه جا به نوبت!:)) 

آرزوهای 1پدر برای پسرش (عکس)

*

خواستگاری در دوره‌های مختلف 

معمای شرلوک هلمز :)) 

*

بازیهای عاشقانه :-X 

جنجالی ترین طلاق های بازیگران سینمای ایران 

30 سال تجاوز پدر به دو دخترش  

عشق به سرباز انگليسي جان دختر جوان عراقي را گرفت

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ::: ساعت 22:25
::: :::
لینک
 

این پست فقط لینک میذارم امیدوارم خوشتون بیاد...

*

عکس

چت از نوع دیگر (عکس:)) 

تصاویری که همه را به گریستن واداشت 

غار بسیار عجیب (عکس) 

زمستان و عکسهای فوق العاده دیدنی (کم نظیر) 

*

طنز

راننده ايراني در فرانسه - طنز واقعي و جذاب 

تمثيل بسيار زيباي بازاريابي و gf 

جواب غیر قابل انتظار 

بیچاره خانوم ها 

مادر زن ,و تيز هوشي داماد آخر 

زندگی زناشویی و ایام هفته 

نکاتی جالب در مورد زن و شوهر 

*

با یك سؤال‌، زندگی خود را تغییر دهید 

مُد مناسب ماه تولد شما

*

خبر

دسته کلیدی در مغز (خبر-جالب) 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387 ::: ساعت 20:49
::: :::
خلوت راز

 

نگاه آخر

گفتمش سیر ببینم شاید از دل برود

آنچنان جای گرفته است که مشکل برود

*

دیروز سر ِکلاس استاد گفت خودتون یه جریمه برای کسایی که درس رو آماده نمی کنند یا دیر میان تعیین کنید

من پیشنهاد دادم هرکسی درس رو آماده نکرد ۲بار رو اون درس بنویسه تا زبانش بهتر بشه...

ولی استاد گفت اینجوری قبول نیست هیچی گیر ِمن نمیاد...بعد خودش پیشنهاد داد گفت هرکسی دیر بیاد یا درس رو آماده نکرده باید ۵۰۰ تومن به من بده

تا حالا چنین جریمه ای ندیده بودم و نشنیده بودم...

*

کامم درست شده ،اما خوب چون اتاقم رو مامان همه وسایلش بهم ریخته و قالی ها رو فرستاده قالیشویی...

بدون ِمیز و صندلی هستم

*

 اینجا ، وبلاگ ِ تَوَکَّلتُ عَلَی الله فَهوَ حَسبی هفتم شده...از دوستایی که رای دادن ممنونم

و به دوستایی که وبلاگشون جز ِوبلاگای ِبرتر شده تبریک میگم...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387 ::: ساعت 12:16
::: :::
فیلم و خلاصه فیلم
 

دیروز ۴ تا فیلم دیدم...

۳ تا کارتون: شهر پریان، قلم موی جادویی و اسب بالدار

و فیلم she is the man

عکس و خلاصه  فیلما رو گذاشتم تو ادامه مطلب

*

هنوز کامم درست نشده...فکر کنم ۴ روز بیشتر به کسی سر نزدم...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387 ::: ساعت 13:54
::: :::
مزاحم
 

سلام،مجبور شدم بیام نت...الانم با کامِ داداشی انلاین شدم چون کامم ویندوزش بالا نمیاد،آخه هنوز فرمتش نکردم ویروس هم یه بلایی سرش اورده که دیگه بالا هم نمیاد...

 الانم چون یکی از دوستام گفت ۱ نفر دوره افتاده تو وبلاگا هرچی دوست داره درمورد ِمن مینویسه پاشدم اومدم نت...ازتون عذرخواهی میکنم بخاطر ِاینکه کامنتینگتون رو خراب کرده...

من بعضی کامنتایی که ایشون بهم داده رو تو قسمت ادامه مطلب میذارم ، ببینید...

*

امتحان ِخیاطی رو ۴ شنبه دادم،بد نبود ولی خوب قرار شد ۴ شنبه دوباره امتحان بگیره...دیروزم دوختِ مانتوی مامان تموم شدش،بردم خیاطی واسه سردوزامروز عصرم باید برم جا دکمه ای بذارم...چرخ خیاطی من آخه از اون ساده هاست...

صبحم با بابا رفتم جمعه بازار کلی فیلم خریدم...۵ تا کارتون..الانم داریم شاهزاده و گدا می بینیم

کلی چیزای دیگه هم هست...حالا وقتی کامم درست شد ،تعریف میکنم...

من برم....روز ِهمگی خوش....

 ==>ادامه مطلب

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه هشتم آذر 1387 ::: ساعت 12:32
::: :::
شما خیلی خوشبخت هستید

 

دلم تنگ است

گرچه این جا نیستی

هر جا می روم

یا هر كار می كنم

صورت تو را در خیال می بینم

و دلم برایت تنگ می شود

دلم برای همه چیز گفتن با تنگ می شود

دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود

دلم برای چشم هایمان تنگ می شود كه

پنهانی به هم دل می دادند

دلم برای نوازشت تنگ می شود

دلم برای هیجانی كه با هم داشتیم تنگ می شود

دلم برای همه چیزهایی كه با هم سهیم بودیم تنگ می شود

دلتنگی برای تو را دوست ندارم

احساس سرد و تنهایی است

كاش می توانستم با تو باشم

همین حالا

تا گرمای عشق ما

برف های زمستان را آب كند

اما چون نمی توانم

همین حالا با تو باشم

ناچارم به رؤیای زمانی كه

دوباره با هم خواهیم بود

قانع باشم

*

شما خیلی خوشبخت هستید! (حتماً بخونید،خیلی جالب بود،ارزش ِدوباره خونی هم داره،اگه تکراری باشه)

قیمت مغز شما چنده؟ (خانوما بخونند،)

درسی از دکتر شریعتی (اینم خیلی جالب بود،حتما ً بخونید )

طفلی (عکس ) (دلم سوخت برای بچه...)

پیرزنی با پاهای عجیب (عکس) (فکر کنم قدیم رسم بوده تو ۱ کشور که پاهای دختراشون رو ببندن تا پاهاشون کوچیک باشه....)

ماشین های عروس  (عکس انواع ِماشینای عروسی هست...جالب بودش...)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387 ::: ساعت 22:40
::: :::
ترس و دودلی
 

فردا امتحان ِکتبی خیاطی دارم،البته امتحان آزمایشی هست ،امتحان ِنهایی ۲۱ آذر هستش...

 عصر کلاس زبان دارم،فردا هم کلاس خیاطی،دوره دامن ها...

دفترچه کاردانی به کارشناسی اومده،۲۷ دی امتحان کنکور هستش...باید ۱ برنامه ریزی کنم شروع کنم به خوندن...

از طرفی باید برای امتحان ِعملی خیاطی خودم رو آماده کنم،هنوز تو یقه ها مشکل دارم،بعضی یقه ها رو ندوختم...دیروز به مربیمون گفتم میترسم از امتحان عملی میگفت: کارت خوبه،من دیدم تمیز میدوزی... بهش گفتم بعضی یقه ها مشکل دارم گفت تا اون موقع تمرین میکنی یاد میگیری

امتحان ِعملیش اینجوریه که باید چرخ خیاطی و اطو و چیزای ِدیگه ای که لازم داری ببری فنی حرفه و درعرض ِ۶ ساعت ، مدل لباسایی که میخوان رو بدوزی...

باز میگردم به کنکور،هنوز مرددم ، میترسم قبول نشم،۲ ماه بیشتر وقت ندارم ،خود ِبوشهر ۷۵ دانشجو میخواد،امیدوارم من یکی از اون ۷۵ نفر باشم...

*

 من میتونم

خیلی حواس پرت و بی حوصله شدم.دارم سعی میکنم خودم بشم،هفته پیش سرکلاس ِزبان داوطلب شدم برای اینکه ریدینگ رو از حفظ بگم...

جای ِهمگی خالیبعضی اصطلاحات رو که یادم میرفت به فارسی میگفتم

*

دیروزم بعد از کلاس با خانوم قاسمی رفتیم کتاب ِگنجینه سوال های خیاطی رو گرفتیم۱۶۰۰ تا سوال ِتستی،نمیدونم تا فردا وقت میکنم همش رو بخونم

بعدشم رفتیم بستنی خوردیم...تو سرما بستنی خوردن اتفاقن خیلی میچسبه...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387 ::: ساعت 13:32
::: :::
عشق اول
 

عشق اول

یکی از بچه ها تو کامنت خصوصی چنین سوالی پرسیده:

"...این عشق اول چیه؟ چه حکمتی داره؟ ..........که یادش و خاطرش تا آخرین روز زندگی باهامونه؟
محدثه فقط برای پسرها اینطوریه؟ یا دخترها هم واسشون مهمه؟..."

اون از من پرسید و من از شما میپرسم این سوال رو...اصلن میشه فراموش کرد؟

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1387 ::: ساعت 0:19
::: :::
پایان شب
 

 کابوس تنهایی

*

روش عاشق کردن 

چهره خوانی 

سگ دانا (داستان)

تا اوج نا امیدی (داستان)

تصاویر 3بعدی و روش دیدن آن (عکس)

تست آلزایمر (Alzheimers Test) (تست ِجالبیه،من انجام دادم دی:)

==>ادامه مطلب

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه سوم آذر 1387 ::: ساعت 17:34
::: :::
چشمان منتظر

 

دوستت ندارم

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی
غمینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه دوم آذر 1387 ::: ساعت 12:32
::: :::
عرش خدا
 

هری پاتر و تالار اسرار رو تموم کردم،این کتابای موبایل خیلی خوبن،کلی کتاب هست  تو موبایلم که هنوز نخوندم...بعد از اینکه کتابای هری پاتر رو همش خوندم

میخوام کتاب الهه کمدی رو بخونم

سومین کتاب رو شروع کردم ولی فکر کنم یه خورده دیرتر تموم میشه چون پی دی اف هستش...

فردا صبحم کلاس دارم...از ساعت ِ۷ صبح ...خیلی وقته عقب افتادم از کارای ِخیاطیم که باید خودم رو برسونم به کلاس...

من و خانوم قاسمی دوره دامن ها رو نرفتم برای همین فردا جلسه ِاخر کلاسمون هست و من دامن ها رو با یه گروه دیگه باید برم...یعنی ۱ماه دیگه کلاسم کامل تموم میشه

همچنان با خودم درگیرم

*

درمورد ِکار دنبال ۱ شریک میگردم که بعدا ً شروع کنم حالا شاید این شغل نه،چون این شغل جسارت میخواد با اینکه درآمدش عالیه

*

اینم لینکایی که امشب  آماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد

راز شاد زیستن (داستان) ( پیشنهاد میکنم بخونید،خودم امشب خوندمش،برام جالب بودش)

الفبای زندگی (حروف الفبا با معنیشون هستش...میتونید بریزید تو تکست داکیومنت هر وقت ،حوصله داشتید بخونید)

يه تست استرس واقعي! (اول متن رو بخونید بعد به تست جواب بدید باشه؟)

تست شناخت شخصيت عشقي شما  (خودم هنوز جواب ندادم ولی بعدن جواب میدم بدونم شخصیت عشقی من چجوریه دی:)

چگونه در مهماني و میزبانی فرشته وار باشید...! (طنز،راه و روش مهمانی رفتن و مهمانداری کردن رو یاد میده )

طریقه نمره گرفتن (عکس) (برای من یکی که خیلی جالب بود،یاد ِدوران مدرسه و دانشگاه افتادمنمیدونم شاید منم یکی از همینا رو برای استادامون نوشتم شما چی؟)

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 ::: ساعت 23:0
::: :::
سراب
 

 

چقدر دلت می سوزه نمی تونی به دلت  قول ِهیچ آینده ای رو بدی که چیزایی که میخواد براش فراهم  کنی

چقدر شرمنده هستی که راه رو بیراه رفتی

و حالا هیچ چیز برنمیگرده عقب که بخوای عوض کنی...

و فقط باید تلاش کنی که با همه سختی روی ِپای خودت بایستی و نشکنی...

 

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 ::: ساعت 20:58
::: :::
حسرت

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام !

                                 "قیصر امین پور"

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 ::: ساعت 18:21
::: :::