تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
سوختن و ساختن دی:

 

پروانه و سوختن

شادم که در خیال تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست

                                                          "فروع فرخزاد"

*

پی سی دانلود (قدرتمندترین سایت دانلود برای فارسی زبانان دی:)

خانه هایی ساخته شده در کوه (عکس)

 

0 تا 9 (عکس)  (عنوان ِمناسبی رو براش انتخاب نکردم ولی خیلی جالبه دی: )

 

به رنگ خدا (۴ تا داستان درمورد ِباورها و اعتقادات)

شغل پسرم (داستان بازم... راوی داستان یه کشیش هست دی:)

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 ::: ساعت 22:34
::: :::
پیش بینی آینده
 

تاس آینده

ش.ت دیشب پرسید : تو ۵ سال بعدِخودت رو چجوری پیش بینی میکنی؟یعنی دوست داری ۵ سال بعد به چه چیزایی برسی؟

۵ سال دیگه...

مامان و بابا حتما ًبازنشست شدن،داداش بزرگه ازدواج کرده و داداش کوچیکه دانشگاهش رو تموم کرده...مامان بزرگمم شاهد ِخوشبختیمون هست

و من لیسانسم رو گرفتم و دانشجوی کارشناسی ِارشد هستم...

تا اون موقع حتماً ازدواجم کردم،چون یکی از آرزوهای ِمامان و بابا ازدواج ِمن ِ....(خوب هر دختری دوست داره که....حالا جدا از شوخی ،۵ سال دیگه من ۲۷ سالمهپس حتمن ازدواج کردم دیگه)

۱ دختر کوچولو هم دارم....کوچولو هستش خوبه...هنوز ۱ سالش نشده...

اسم ِدخترمم زینب هستشاز همین الان دارم براش ذوق میکنم

نمیدونم سرکار میرم یانه،ولی هنوز تفریحاتم رو دارم خوندن ِکتاب،نوشتن ِوبلاگ،تماشای ِفیلم

هنوز ارتباطم رو با دوستام حفظ کردم و تجربه هام خیلی بیشتر از قبل شده

 ولی خصوصیات ِباطنیم : پاکی ،صداقت ،سادگی،مهربونی رو هنوز دارم...

از نظر ظاهر یه خورده مسن تر شدم،پخته تر شدم،ولی هنوز تو نگاهم شیطنت وجود دارههنوز خودم رو خیلی دوست دارم(خود شیفتگی فراموش شدنی نیست)

امیدوارم سرماخوردگی دست از سرم برداشته باشه از نظر جسمی یه خورده قوی تر شده باشم

...و شاید خیلی چیزای ِدیگه که...!!!

*

فهرست وب سایت های ایرانی (نمیدونم تاحالا از این سایت استفاده کردید یانه...ولی یه مرجع کامل از سایتای ِدیگه هست...)

سوتی های جالب و خنده دار( عکس) (پیشنهاد میکنم حتماً ببینید)

عکس های دیدنی از شیر دادن به یک بچه زرافه! (خوب مشخصه دیگه چی هست دی:)

10 عکس برتر جهان ( این ۱۰ عکسی که انتخاب شده بیشتر سلیقه ای هستش...ممکنه ۱ نفر دیگه ۱۰ تا عکس ِدیگه رو انتخاب کنه)

نشانه خیانت در مردان 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 ::: ساعت 1:36
::: :::
آب روان
 

دیشب تا حالا ۱ لحظه موبایل رو از خودم دور نکردمآخه  کتاب هری پاتر و تالار اسرار رو فقط تو موبایل داشتم...دیشب تاحالا ۶۴۶ صفحه خوندم...

فکر کنم همین تعداد صفحه هم مونده که تموم کنم

*

- قرارِ ۳ روز دیگه تصمیم ِ نهایی رو بگیرم برای مجوز و راه انداختن یه کار...

- ۴ آذر دفترچه کنکور میاد...(علمی به کاربردی)

*

هرکی دوست داشت میتونه ببینه

کمبود دختر ( تا بوده همین بوده ....عکس و طنز نوشت)

دوران کودکی (عکس)

حركات عاشقانه ی 2 مار در ایالت تگزاس امریكا ! (عکس)

دختر 19ساله ایرانی، معروف‌ترین دختر امریکا! (من نمیدونستم...برام جالب بودش دی:)

تفاوت عشق و دوست داشتن(دكتر شريعتي)

خاطرات مردی که زنش به مسافرت رفته بود! (طنز)

*

==>ادامه مطلب دی:

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ::: ساعت 22:31
::: :::
 

میشینم درس ِسوم رو خوب میخونم که سر ِکلاس آماده بشم...

بعدشم کلی زمان میبره که حاضر بشم..

طبق ِمعمول  بابا میرسونم زبانکده خودشم میره...

میرم داخل ،میپرسم کلاسمون شروع شده؟

خانوم منشی با تعجب میگه الان دیگه تموم میشه مگه بهت نگفتن که...

یادم میاد قرار بود از امروز ۱ ساعت زودتر کلاسا شروع بشه...فقط میرم حاضری میزنم و در همون حینم کلاس تموم میشه...

زنگ میزنم به بابا ...

و در همین حین ۱ سوال مدام میاد پیش ِروم...من چرا اینقدر فراموشکار شدم؟

جواب ِسوالم رو میدم...

*

به خیلی ها قول میدی،مسیرایی که میدونی اذیتت میکنه رو نری...

قول میدی گذرت به ۱ جا اصلا نخوره...

اما خوب یه موقع هایی دوست داری خودت رو عذاب بدی...اون موقع ها خود آزاری شروع میشه...

و میری یه مسیر ِتکراری...چیزی رو میخونی که ...

و بعد از خوندن ِاون جملات،خیلی چیزا میاد جلو نظرت...

میدونی یه زمانی ،...

*

مهم نیست این نیز میگذرد...

من این رو باور دارم،که...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ::: ساعت 18:58
::: :::
آقای کامی بد

آقای کامپیوتر ِمن ویروسی شده( آقاست دیگه...وقتی من خانومم، کامم باید آقا باشه ،تازشم روابط مابینمون حسنه هست دی:)
یه فرضیه جدید ساختم برای ویروسی شدن ِکام  با خودم گفتم شاید ،بخاطر اپدیت کردن ِاینترنت اکسپلوره بوده ،برای همین پاک کردم و دیدم درست نشدش...
الانم دارم با فایرفاکس آپ میکنم،شکلکی وجود نداره که بخوام استفاده کنم
*
این روزا همه دارن به من امید میدن که: تو میتونی ....دی:
نمونه اش:
پسرخاله عصر زنگ زد و پرسید چیکار کردی رفتی مجوز بگیری؟
- نرفتم،آخه 1 نفر دیگه هم مجوز گرفته...
پسرخاله کلی حرف زد،ازم خواهش کرد حتما برم دنبال کارا...میگفت تو میتونی ولی یادت نره درکنارش باید درسم بخونی...نگران نباش اگه به مشکلی بر بخوری خودم کمکت میکنم تازه خانواده اتم هستن...

و

من هنوز دارم فکر میکنم ،شاید مجوز ِ 1 کار دیگه ِرو بگیرم،ولی میخوام وارد ِدنیای ِکار بشم...
خودم میخوام 1 کاری راه بندازم میدونم پر از ریسک هست ولی به خطر کردن می ارزه...
مهمتر از اون به گفته کسایی که بهم انرژی مثبت میدن این هست که من میتونم دی:

*
کتابا رو دارم میخونم،به هرکدوم یه سرکی کشیدم تا مقاله رو خوندم،باید جالب باشند دیگه آره؟
کتاب ِهری پاترم من همون روز جلد ِ یکش رو خوندم ،باید بگردم بقیه جلداش رو پیدا کنم،البته تو موبایل دارم ولی اونجوری یه کیف میده...
با یکی از بچه ها قرار گذاشتیم باهم کتابا رو بخونیم...هرچند اون همه جلدای کتاب هری پاتر رو پیدا کرده(دلم آب شدش دوباره دی:)
*
==>فایرفاکس اشکم رو دراورد...شکلک نداشت... لینکم نتونستم بذارم دی: هرچند اشک ِمن به این راحتی ها دی:

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ::: ساعت 20:52
::: :::
تکامل
 

شادی.شور زندگی

*

هیچ وقت زندگی رو این رنگی ندیده بودم ، دیدگاهم خیلی عوض شده ،

برمیگردم به گذشته هیچ وقت اینجوری به زندگی نگاه نکرده بودم ،هیچ وقت از اینکه اینجا هستم اینقدر شاد نبودم

مدام به خودم میگم همه به چنین موهبتی دست پیدا میکنند؟چند نفر تو این سن ؟،دوست داشتم زودتر زودتر میتونستم درک کنم لذت ببرم ،

وای خدایا من خیلی شاکرم ،بخاطر اینکه دارم حس میکنم این تغییر تحولات رو

*

من خیلی زمان ندارم که همه چیز رو تجربه کنم،پس باید بین ِهمه هدفام تمرکزم رو یکیشون باشه برای رسیدن به اون تلاش کنم،میتونم از تجربه های مشترکم استفاده کنم

من خیلی خوشحالم ،خیلی ...

هنوز خیلی زمان مونده ،راه ِطولانی در پیش هست برای رسیدن به کمال ولی میشه...

*

اگه هر سختی و مشکلی پاداشش اینجوری باشه،من راضیم ،من  خودم رو در اختیارت میذارم خدایا،من حاضرم همه سختی ها رو بکشم ولی آخر آخر ِهمه سختی ها شادی باشه،موفقیت باشه

*

==>با چشمای بسته تایپ کردم،تا بتونم اون چیزی که تو ذهنم میگذره رو درست بنویسم...

==>اگه کسی می تونست ذهن ِمن رو بخونه و یادداشت برداری کنه حتماً نویسنده مشهوری میشد...

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ::: ساعت 10:27
::: :::
دروغ جاودانه
 

بابا وقتی از سرکار برگشت بهم گفت : خبر داری ۳ روز هست نمایشگاه ِکتاب باز شده،البته قرار گذاشته بودیم بهت نگیم که هست...

- راست میگی؟خوب عصر بریم

...

دیگه عصر با بابا ،نمایشگاه رفتیم کتاباش کم بودن و اون چیزایی که میخواستم رو نتونستم تهیه کنم

+ کتابایی که خریدم 

*

گاهی ۱ اتفاقاتی میافته...اونقدر عجیب که فکر میکنی خواب می دیدی و حالا بیدار شدی...

*

چند تا لینک ِجالب:

طرح های زیبا برای تبریک تولد ( من معمولن تو جشن تولد وبلاگی،وقتی میخواستم کامنت ِتبریک بدم این طرح ها رو تو ورد داشتم ،بعد دیگه گفتم تو ۱ جا بریزم که بقیه هم استفاده کنند)

200 روش عاشقانه ( من که دیگه پیر شدم ،ازمنم گذشت این چیزا رو یاد بگیرمولی خوبه شما یاد بگیرید)

فقط برای همین امشب، تصور كنیم كه زن و شوهر هستیم. ( یه داستان ِطنز هستش...من که خوندم اینجوری شدم:)

تست با عملکرد شما در بازی قایم موشک (تست ِجالبیه،البته برای کسایی که هنوز مجردند و از پدر و مادرشون جدا نشدند)

==> میدونم که عنوان ،هیچ ربطی به محتوای پست نداشت

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ::: ساعت 20:53
::: :::
خواسته ها و نبردها
 

 

ابتدا تو را نادیده می گیرند. سپس مسخره ات می کنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست.(گاندی)

*

من کتاب ِهری پاتر رو تاحالا نخونده بودم،۳ هفته ای هم میشد از کتابخونه گرفته بودم بخونم ولی حتی لای ِکتابم باز نکرده بودم،تا دیشب مثلاً گفتم زود بخوابم...

ساعت ِ۳۰/۱۲ پاشدم برم بخوابم ولی دراز کشیدم شروع کردم به خوندن ِداستان...تا ساعت ۳ داشتم میخوندم

بعدم که خوابیدم خواب میدیدم منم یه جادوگرم

*

سرماخوردگیم هنوز خوب نشده،هر روزم مامان کلی دعوام میکنه که چرا تو همش مریض میشیهرچی هم بهش میگم دست ِمن نیست فایده نداره...

 *

==> تست روانشناسی شخصیت زیگموند فروید

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ::: ساعت 12:9
::: :::
تبسم زندگی
 

تو مجله راه زندگی ۱ داستان خوندم ،خیلی به دلم نشست

خود ِداستان نه،بلکه حرف ِیکی از شخصیت های داستان،وقتی برادرش پرسید: تو که عاشقش نیستی پس چرا ازدواج می خوای کنی؟

گفت: ما فقط ۱ بار زندگی می کنیم ،می دونم دیگه دوباره عاشق ِکسی نمی شم ولی نمی خوام لذت و تجربه همسر و مادربودنم از دست بدم...!

:- تا جایی که یادم میاد نوشتم،یعنی خود ِمفهوم ِحرفای اون شخصیت،اسم ِداستان رو فراموش کردم، ولی من موافقم با حرفای این خانوم درمورد ِ۱ بار زندگی کردن و...

شما چطور؟

*

گاهی با تغییر ۱ نقش ،مجبوریم دوباره اولویت بندی کنیم خواسته هامون رو

*

کامنتینگ بلاگفا برای من خراب شده،۳ روز هست به کسی سر نزدمیعنی با اینترنت ایکسپلور و اپرا 

کد تصویر رو اینجوری نشون میده

مجبور شدم دوباره فایرفاکس دانلود و نصب کنم،با فایر فاکس درست هستش،امشب سرمیزنم

 

*

==>روز حیات وحش ، عکسای جالبی هست از حیوانات،اسم بعضی از حیوونا رو من که بلد نبودم

==>تست های روانشناسی ،چند تا تست ِروانشناسی گذاشتم که به نظر خودم جالب هستن ،ولی به قول ِلیلا همش قدیمی

 ==> ادامه مطلب

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ::: ساعت 17:0
::: :::
دستیابی به آرزوها
 

تو رویاهام،چقدر نزدیکم به چیزایی که دوست دارم بهشون دست پیدا کنم

*

 در مورد ِیه پیشنهاد ِکاری فکر میکنم،یه پیشنهاد ،که همه مسئولیتش با خودمه ،باید خودم برم دنبال ِمجوز،هرچند نمیدونم هنوز تو شهرمون کسی این امتیاز رو گرفته یانه

به این فکر میکنم ،داشتن ِاین شغل من رو راضی میکنه؟چند درصدش ممکنه ریسک باشه؟باید ۱ مرد پشت ِمن باشه،تجربه باید باشه

و از طرفی دانشگاه،اگه بخوام چنین کاری رو راه بندازم دیگه نمیدونم ۱ شهر ِدور و بزرگ رو انتخاب کنم برای تحصیل

باید بوشهر و دانشگاه علمی کاربردی انتخاب کنم

خیلی باید تلاش کنم...خیلی

و من هنوز رو اون تصمیم ِقبلی سر ازدواج ،استپ کردم و هنوز دارم فکر میکنم ...!

حالا ۱ چیز دیگه هم اضاف شده ،آینده کاری و خواسته هام...!

*

دقت کردید؟

۱ وقتایی هست که بیش از اندازه خودتون رو دوست دارید؟

من حالا،خودم رو خیلی دوست دارم خیلی

غرق ِشادیم،پر از حس های ِناب

خدایا شکرت بخاطر ِهمه چیز

*

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ::: ساعت 13:40
::: :::
سایه های رنگی
 

 

 

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضوری رازی را برای کمال ما پنهان کرده است ، خوشا به حال ما اگر آن راز را در یابیم!!!!

 

==>کتابای روانشناسی ...کتابای جالبی داره برای دانلود

==>ادامه مطلب

بعد نوشت: مموری و سیم کارتم پیدا شد

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ::: ساعت 13:17
::: :::
حواس پرتی
 

لباس میپوشم،به بابا میگم بلند شه منو ببره کلاس خیاطی...بابا اونجا پیاده ام میکنه خودش میره...

با تعجب میبینم در ِکلاس خیاطی بسته است

شاخ درمیارم،به خودم شک میکنم میگم شاید امروز روز ِفرد هستش...بعد که حساب میکنم مطمئن میشم امروز ۲ شنبه است

گوشی رو درمیارم که زنگ بزنم به یکی از بچه ها بپرسم چرا کلاس تعطیله...ولی خوب گوشیم شارژ نداره و خاموشه...(خودمونیم تو ۲۴ ساعت ،فکر کنم فقط گوشی ِمن ۱ ساعت روشنه ،خیلی در دسترسم من)

دیگه همینجوری راه میرم تا برسم به یه مخابرات..زنگ میزنم

-سلام منصوره چرا کلاس بسته است؟

با خنده میگه : حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت

-خوب چرا تعطیله؟

میگه: چون صبح کلاس تشکیل شده

-چرا کسی به من خبر نداده

...

*

اینم از کلاس رفتن ِامروز ِمن...

==>البته به نفعم شد: چون هم سرم گیج بودش ،هم گلوم درد میکرد...هم فشارم فکر کنم افتادهمهمتر از همه اینا حوصله کلاسم نداشتم

==>لینک فکر کنم تکراری باشه ولی گذاشتم دیگه دی:

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387 ::: ساعت 15:35
::: :::
طولانی ترین پست همدم دی:
 

شیراز که بودم دادم موبایلم رو درست کنند،بعد برای اینکه سیم کارت و مموریم گم نشه گذاشتم تو پاکت ِجواهریو بعد گذاشتم تو کوله پشتی...آخه قرار شد موبایلم که درست شد با ماشینا بفرستند برام...

(۳ تا از اون پاکتا داشتم...آخه ۲ تا انگشتر خریده بودم یکی برای خودم یکی برای رضا...با ۱ گردنبند...) 

خونه که رسیدم ،تو حال ،زود کوله پشتیم رو باز کردم سوغاتی ها رو پخش دادم یادم رفت بگم یکی از پاکتا چیزِ مهمی داخلشه...

بعد از چند روز،سمیرا ،موبایلم رو میفرستهحالا من تازه یادم اومده برم سیم کارتم و مموریم رو بیارم بذارم تو گوشی...

هرچی گشتیم فقط ۲ تا پاکتا رو پیدا کردیم...اونی که سیم کارت ِدائمیم و مموری ۱ گیگم داخلش بود گم شده...

من خیلی حواسم جمع ِ...

*

دیروز اولین جلسه کلاس زبان بودشکلاس ِخوبیه..۱ و ۳ شنبه ها ساعت ۱۵/۷ شروع میشه تا ۳۰/۸ نمیدونم دوره اش ۶ ماهه هست یا ۳ ماهه

اولین جلسه هم با ۳ نفر دوست شدم....طبق ِمعمول صورت ِمن غلط اندازه...یکیشون گفت فکر می کردم خیلی کوچیک باشی...وقتی گفتی مدرک کاردانیت رو گرفتی کلی تعجب کردم...

منم اینجوری،البته اونم اصلاً بهش نمی اومد ۱ سال و خورده از من بزرگتر باشه...

دیگه دیشب تصمیم داشتم مثلاً زود بخوابمحدودای ساعت 1 بلند شدم...فکر میکردم تا سرم رو بالشت بذارم خوابم میبره...

چون خیلی خسته بودم...اما خوب 45 دقیقه طول کشید

*

بقیه تو ادامه مطلب

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387 ::: ساعت 13:37
::: :::
خداوند،فیلم،جاسوسی
 

 

 

تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))

==>ادامه مطلب ۱ آدرس ِجالب گذاشتم

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ::: ساعت 11:19
::: :::
رهایی
 

 

 

==>برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد.چون بر این باورند كه:یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 ::: ساعت 19:34
::: :::
 

 

یاد آوری ِگذشته همیشه...

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 ::: ساعت 16:45
::: :::
شعر،بیماری،برتر،کنکور

 

گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، 

روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را،

 - بی قید -
و تکان دادن دستت که،  

- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
- عجیب! عاقبت مرد؟
                                                        " حمید مصدق"

*

سلام

صبح ِهمگی بخیر

من سحر خیز شدمدیگه صبحا زود بیدار میشم نمونه اش همین الانصبح ِزود بیدار شدم دیگه دی:

*

دیروز خیلی بد بودشچون دوبار مجبور شدم برم دکتر

حالا سرماخوردگی رو میشه تحمل کرد ولی حالت تهوع رونه...دیشب دیگه یه بار ساعت ۳۰/۹ رفتیم تا ۱۱ تو مطب دکتر بودم...

نتیجه این شد که من با یه آمپول ضد ِتهوع که عصر زدم خوب نشدم دیگه شب یه سرم وصل کرد با ۴ تا آمپولالبته خدا روشکر این آمپولا زده شد به سرم

چقدر مریضی بده خیلی بده...من یکی که تحملم خیلی کمه...بیشتر از همه اون ناراحتی ها سوزش ِمعده اذیتم میکرد که دکتر میگفت طبیعیهتازه دیروز یکی از فرضیه هام رو عملی کردم که حال ِمعده ام رو بدتر کرد

تا من باشم که دیگه نخوام آزمایش کنم رو معده خودم...

خداجون نمیشه همه بیمارا حالشون خوب شه و بهشون سلامتی بدی؟

*

بچه ها من سر ِدرس خوندن موندم ،یعنی این رشته من برای کنکور منابعش اصلن مشخص نیست از طرفی نمیدونم تو دانشگاه خودمون ادامه بدم یا صبر کنم مهر ۸۸ برم دانشگاه دولتی(این نشون میده من مطمئنم دولتی هم قبول میشم)

من از شنبه یعنی فردا قراره برم کتابخونه واسه درس خوندناما هنوز نمیدونم باید چه کتابی رو ببرم واسه خوندن....

کسی نیست به من کمک کنه؟

 *

==>فرزانه عزیزم ،تولدت مبارک،امیدوارم به بیشتر ِ آرزوهای رنگی و رویاییت برسی همیشه خوب باشی

==>میخوام سه تا پیشنهاد کنم، درمورد انتخاب ِبرترین وبلاگها ،اگه دوست داشتید شماهم رای بدید خوب:

1.برترین وبلاگها در زمینه هنر و ادبیات (شعر، سینما،موسیقی، قطعات ادبی، کتاب و...)

http://sobhe.blogfa.com

2.برترین وبلاگها در زمینه مسائل و پوشش رویدادهای سیاسی و اجتماعی

http://epak.blogfa.com

5.برترین وبلاگها در زمینه مذهب، فلسفه و فرهنگ

http://tavakkalto.blogfa.com

(البته من به وبلاگای دیگه هم رای دادمولی دوست داشتم این ۳ تا وبلاگ رو به شماهم معرفی کنم دی:)

==>چرا چند وقته من عادت کردم اینقدر پست ِوبلاگ رو طولانی بنویسم؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 ::: ساعت 10:1
::: :::
گزارش سفرو کلی عکس
 

 

هیچ وقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن.

 چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،

 و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه !!!

*

سلام

خوبید؟خوش میگذره؟من برگشتمدلتون تنگ شده بود؟ خوب دل به دل راه داره منم دلم تنگ نشده بود دی:

رکورد شکستم...۵ روز به طور ِکامل از نت هیچ خبری نداشتماونم به این دلیل که دوستان ِگرام ِمن تصمیم گرفته بودند من رو ترک بدند...

خیلی خوش گذشت ،تعریف کنم ؟

پس هرکی دوست داره بیاد ادامه مطلب

*

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ::: ساعت 11:48
::: :::
زندگی زیبای من
 

*

خیلی زود برگشتمدلم تنگ شده بود

این آدمکا یعنی من میخوام حرفی رو بزنم ولی چون از عواقبش میترسم دارم حرفم رو قورت میدم

بگم؟آقایون این قسمت رو لطفاً نادیده بگیرند

باید ۱ روز من برم جلوی ِدبیرستان دخترونه وایسم به خدا عکس بگیرم...امروز ملاحظه کردم و عکس نگرفتم...

من نمیدونم چه ارتباطی داره تعطیل شدن دبیرستان دخترانه با زیاد شدن پسرا تو اون قسمت؟

اصلاً فایده ای هم داره؟،چرا باید سرگرمی ِجوونای ِما دیدن ِجنس مخالفشون باشه؟ درکل میگم

*

این هفته تولد ِعطا(پسر ِخانوم قاسمی)هستش...عکاس و فیلمبردار مجلسشون منمچه شود...

ترمای ِگذشته ،۱ درس داشتم به اسم ِعکاسی ،بعد خانوم قاسمی رفته بود یه جای ِخوش آب و هوا که چشمه هم داشت عکس گرفته بود...عکسای خانوادگی هم داشتند

خانوم قاسمی چون عکاس ِماهری بود کلی شکار ِلحظه ها کرده بود...و کلی تاکید کرد که این عکسا رو اشتباهی نریزی تو سی دی بدیم استاد ببینه

منم اصولاً چون همیشه حواسم جمع هستش بهش گفتم بابا حواسم هستشچندبار میگی؟

قابل ِتوجه وقتی سی دی خانوم قاسمی رو کام ها اجرا شدش...با دیدن ِیکی از عکسا جیغ ِپسرا بلند شد عکس ِسانسوری بود

هرچند استاد زود رد کرد ولی همه شاهکار رو دیدندوقتی یاد ِاون عکس میافتادم  این شکلی میشم

*

چون پستم طولانیه ،بقیه رو میرم ادامه مطلب مینویسم....عکسا رو هم اونجا میذارم!

 *

بعد نوشت :تازه ترین خبرها دی:

 ==> فردا میرم شیراز برای چند روز

==>دیگه سرِکار نمیرم رکورد شکستم ۲۲ روز موندم

بعدتر نوشت:

==>باورم نمیشه ،امتحان جامع قبول شدم...کلی نذر کردم ولی الان نمیدونم چه نذرایی کردماز خوشحالی یادم رفت چیا بودن

 ==>آسمون ابری ،امروز این عکسا رو گرفتم!

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه هفتم آبان 1387 ::: ساعت 21:38
::: :::