تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
یه مدت استراحت شایدم تعطیل
 

سلام...

این پست به معنی خداحافظی نیستش گفته باشم،فقط تا مدتی نت نمیام...

و

دوستای گلم که خواسته بودن قالب براشون طراحی کنم یه خورده طول میکشه بازم ببخشید،مخصوصن سمیرا جونم که خیلی وقته بهش قول دادم ولی هنوز....(من حالا شرمنده شدم مثلاً)

 دلم تنگه میشه...مواظب خودتون باشید،کسایی که باید درس بخونن درس فراموش نشه

مواظبم باشید سرمانخورید ،من یکی که پیشواز فصل ِپاییز رفتم دی:سیبری شده آخه اینجا

*

بقیه رو تو ادامه مطلب گذاشتم،عکسای هنری که گرفتم رو  گذاشتم،امضا هم نمیدم

رفتم دیگه

==>قابل ِتوجه من ادامه مطلب رو زودتر نوشتم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 ::: ساعت 21:27
::: :::
 

وقتی همه چیز داره خوب پیش میره و راضی هستی

یه اتفاقی می افته که........

چرا من نباید روزام بدون استرس و نگرانی بگذره؟؟؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ::: ساعت 12:34
::: :::
بی موضوع
 

من چه عادت ِبدی کردم،هر روز میخوام آپ کنم...

و خیلی چیزایی رو بنویسم که نباید نوشته بشه...

 

==>

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ::: ساعت 19:36
::: :::
پیاده روی.سوتی.کار.خرید
 

امروز،اولین روز ِکاری بودش...و اولین روز ِسوتی دادن ِمن

آقای "ج"قبل از اینکه بخواد بره بیرون،کارایی رو که من باید انجام میدادم برام توضیح داد،یه دفترچه تلفن داد که زنگ بزنم به اداره ها...ببینم نیروی جدید میخوان یانه...

برای امتحانم یه شماره بهم داد گفت زنگ بزن بعد گوشی رو بده به من که چجوری حرف میزنم ...منم زنگ زدم بعد از سلام کردن به آقای "ج" دادمایشونم کلی احوالپرسی کرد بعدم درمورد کار صحبت کرد و ازشون خواست اگه نیرویی خواستن بهمون خبر بدهند(کتابی شد دی:) تلفن ِدفتر و شماره موبایلم بهشون داد...

بعد از کلی سفارش دادن به من و همکارم خانوم ِ"م" رفتند...

بعد از چند دقیقه شروع کردم به زنگ زدن به اون شماره ها...در همون یه شماره شرکت از عسلویه گرفتم و گفتم سلام .من از اداره کاریابی...........مزاحمتون میشم و بعد از کلی صحبت کردند آقاهه گفت ۱ ساعت پیشم آقایی به نام "ج " با من تماس گرفتند

به روی خودم نیوردم چه سوتی دادم...بهشون گفتم حالا میشه شماره دفترم داشته باشید...بعد از خدافظی کلی خندیدم با خانوم ِهمکار

...۱ساعت بعد،دوباره زنگ زدم به یکی از شماره ها...بدون ِاینکه دقت کنم...بعد از سلام گفتم ببخشید من از اداره..........

آقاهه اجازه نداد بقیه صحبتم رو کنم گفت از اداره کاریابی ...........؟

من همون لحظه به این فکر کردم چقدر اداره مشهوره...آوازه اش به عسلویه هم کشیده شده که در همون حین آقاهه گفت اتفاقن از اداره تون دونفر ِدیگه هم زنگ زدند آقای "ج" و خانوم "ط"....ببخشید شما خانوم شما فامیلیتون چی هست

منو میبینیدبا دستپاچگی گفتم من "م "(اسم ِخانوم ِهمکار رو اوردم)و با عذرخواهی قطع کردم

*

عصر ،خونه یکی از دوستام رفتم...دوستی که تو کلاس خیاطی باهاش آشنا شدم...امروزم عقب افتاده بودم رفتم اونجا کهجبران کنم...دی:

۲تا خواهراش قبلاً دانش آموز ِمامان بودند...یکیشون امروز داشت برای خواهراش تعریف میکرد که مامانم معلمش بوده گفت: من معلمش بودم

یه چیز ِخیلی جالب تعریف کرد...مشخصات ِدوران بچگیم رو از حفظ بود...میگفت: اونروزا با دامن کوتاه ،یه کفش بندی سفید می اومدی...پوست ِصورتت هم سفید بودش(الان سبزه هستم)همیشه هم رو تخته سیاه نقاشی میکشیدی...من دوست داشتم مامانم معلم باشه چون میدیدم تو میتونی رو تخته سیاه نقاشی بکشی

-یکی از خواهرای بزرگش که ازدواجم کرده سر بحث ِقد  شد من گفتم قد ِمن که بلند نشده....

گفت هنوز جای رشد داری

من: من ۲۱ سالمه دیگه فایده نداره

کلی تعجب کرد چون فکر کرد من ۱۶ سالمه

*

۱سالی میشد از خونه پیاده نرفته بودم جایی،همیشه با ماشین میرفتم ولی امروز حالم یه جوری بود که احتیاج داشتم...برای همین از خونه خودمون تا خونه خانوم قاسمی پیاده رفتم آخه قرار بود بریم بازار من کیف و کفش بخرم....

لازم داشتم ...خانوم قاسمی کلی تعجب کرد...گفت وقتی گفتی داری پیاده میای شاخ در اوردم

کیف و کفش نخریدم...هیچ کدومشون قشنگ نبود ،دیگه همین....

*

==>چقدر نوشتم من

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ::: ساعت 20:24
::: :::
کار،جومانگ،شعر و انشا

 

 ۵ شنبه ،بعد از اینکه از بوشهر برگشتیم...به خانوم قاسمی گفتم بیا یه سرم بریم اداره کاریابی...اسم بنویسم..تا هرکسی گفت کار پیدا کردید بگیم کار کجا هستشبهونه هم داریم اگه پرسیدن مگه شما دنبال کار گشتید؟میگیم آره فلان جا ثبت نام کردیم...

(خانوم قاسمی البته شاغلِ..شورای حل اختلاف خانواده...هر روزم کلی ماجرا داره که میاد برام تعریف میکنهولی خوب اسم نوشت که شاید یه کار ِبهتر پیدا کنه!!!)

دیگه اونروز اسم نوشتیم...تا امروز زنگ زدند خواستند برم اونجا...بعد از رفتن ِچندتا سوال پرسیدند ازم خواستند همونجا کار کنم....

هنوز نمیدونم قبول میکنم یانه...البته ظهر به خودشون گفتم که قبول میکنم... یکی از دوستای دوره مدرسه ام اونجا کار میکنه...

حالا هنوز موندم...مامان میگه برای تجربه خوبه ،با شغل ها آشنا میشی...

خودمم به این فکر میکنم که اولین کسی که کارای جدید رو میبینه خودم هستممیتونم یه کار ِبهتر برای خودم بعداً پیدا کنم

*

امروز فیلم ِملودی رو نگاه کردمیه تیکه اش رو دوست داشتم،کلی خندیدم وقتی ثریا قاسمی با چادر آبیه گل گلی قرار گذاشت تو پارک

راستی ،همون فیلمی بود که من و داداشم خودمون رو کشتیم تا آخرش رو نگاه کردیم...قراره ۳ شنبه ها از شبکه ۳ پخش شه...اگه میدونستم قراره پخش بشه این همه سختی به خودم نمیدادم ۸۰ قسمت رو نگاه کنم...هرچند که خیلی طول کشید تا کامل نگاه کردم...

*

==>عکسای فانتزی

==>در آینده میخواهید چه کاره شوید...پیشنهاد میدم حتما ً بخونید

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387 ::: ساعت 23:43
::: :::
امتحان جامع و نحوه برگزاری
 

اولین سوال فکر کنم این باشه که امتحانم چطور بودش؟

شب ِقبل ِاز امتحان تا ساعت ۳بیدار بودم...صبحم ساعت ۶ بیدار شدم...آزمونمون ساعت ۹ شروع میشد ولی گفته بودند ۸ در ِ سالن رو میبندند...

تا آماده شدیم و حرکت کردیم شد ساعت ۷:۱۵

خانوم قاسمی این همه مدت درس نخونده...امروز ۲ تا جزوه دستش بود هی ورق میزد و میخوندمن که جزوه ها رو که دیدم حالم بد شدش...احتمالاً بخاطر ِسرماخوردگی ِهم بودش...(خانوم قاسمی بیشتر ِاز من خونده بود)

تا بوشهر ،هی خدا رو قسم میدادمکه امتحان آسون باشه و هم از مناظر ِطبیعت استفاده میکردم و تو فکر بودم برای برگشتن به بابا بگم بایسته که عکس بگیریمهم یه جوری امتحان رو بدیم که به جمعه بازارم برسم

بابا پرسید که کی امتحانتون تموم میشه؟منم با مشورت ِبا خانوم قاسمی با یه خورده حساب کتاب گفتیم حداقل ۳ ساعت وقت گذاشتن برای آزمون...گفتیم ساعت ۱۲

*

سرجلسه

بعد از سلام کردن با بچه ها نزدیک ۴۵ دقیقه میشینیم رو صندلی تا همه بچه ها بیان...در ِسالنم نبستنسالن ِخانوما و آقایون جدا هستشو همه منتظر...

خانوم قاسمی پشت ِسر ِمن نشسته بود،اکثر ِبچه ها نخوندند...اونایی که هم خوندند اعتماد به نفس ِقوی دارند که امتحان رو عالی میدند...

دفترچه های آزمون  توزیع میشه،درکمال ِتعجب میبینم ۶۰ دقیقه بیشتر وقت ندادند...

(۹۰ تا سوال بود،۶ تا درس،که باید ۴ تا درس رو انتخاب میکردیم و در کل تو پاسخنامه ۶۰ تا تست رو باید جواب میدادیم...)

اینم اسم ِ۶ تا درس:اصول روابط عمومي ،روزنامه نگاري ،اصول سرپرستي و مديريت در روابط عمومی ،فنون تبليغ ، افکار عمومی، مباني ارتباط جمعي

من ،اصول سرپرستی و افکار عمومی رو نزدم...نمیدونم این سوالا رو از کجا اورده بودند...

هر درسی رو که میخواستی تست هاش بزنی حدود ۸ تا سوالش درمورد ،سال ِتاسیس ،این جمله از کیست؟،کدام دانشمند چنین نظری داشته بود

یا فلان روزنامه مال ِچه کشوریه:کره؟ژاپن؟چین؟.........کشور ِآخریه یادم رفته...

،بیشتر بچه ها وقت کم اوردن...بعد از جلسه همه اعتراض کردند...قرار شد اعتراضمون رو کتبی بنویسیم تا یه کاری کنند هرچند بعید میدونم....آخه منبع ِمشخصی معرفی نشده بود،اون جزوه هایی هم که داشتیم هیچ کدوم این سوالا رو در بر نمیگرفت!!!

به قول ِخانوم قاسمی امیدوارم هممون قبول بشیم...

بعد از امتحان،جمعه بازارم رفتیم ولی حیف داشتن میرفتن.......

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387 ::: ساعت 4:5
::: :::
جامع
 

فردا ،امتحان دارم...یه امتحان که از روز ِاولی که وارد ِمحیط ِدانشگاه شدم حرفش رو میزدند...

۳ سال تموم ،درمورد ِامتحان ِجامع و منبع های مختلفش اساتید گفتن،

خیلی برنامه ریزی کرده بودم که امتحان ِفردا رو عالی بدم...اما خوب ، از ۶ تا درس...فقط ۱ درس رو خوندم

اگه این امتحان رو قبول نشم ،مدرک بهم نمیدند...و باید دوباره این امتحان رو بدم!!!

(دانشگاه علمی کاربردی پودمانی،بدون ِکنکور دانشجو میپذیره...و خروجیش یه امتحان ِجامع ِکشوری از دانشجو ها میگیره که شامل ۶ تا درس ِاختصاصی هست...که ۴ تا رو به انتخاب امتحان میدی...هرکی قبول شد بهش مدرک میده...!!!)

*

==>همین دیگه دی:

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ::: ساعت 13:46
::: :::
روحیه بهتر!!!
 

سلام

عیدتون مبارک،نماز روزه های همگی قبول ِحق...

*

مانتویی که قرار بود ،برای مامان بدوزم دوختم،چند روز قبل کوک که زده بودم دادم پوشید،به محضی که پوشید گفت: اصلاًمورد پسندم نیست

بعد دوروز پیش که کامل ِکامل شد،فقط مونده سردوز...خیلی خوشش اومد،گفته دوباره پارچه میگیرم که برام مانتو بدوزیدیروزم وقتی میخواست بره محل ِکارش پوشید...

خیاط شدم یعنی دی:دوخت ِشلوارم هم کمری هم کشی یادمون دادند البته من اونقدر تنبلم که فقط الگوش رو کشیدم...

بچگونه هم یادمون دادند که من هنوز الگوشم نکشیدم...یعنی فکر کنم مربیمون مجبوره یه بار ِدیگه به من یاد بده...

*

خیلی خوشحالم ،با تموم شدن ِروزای گرم ِتابستون،روحیه منم بهتر شده...دلم میخواد بهتر کار کنم و انگیزه هام قوی تر شده...

من تغییراتم رو ربط میدم به هوای گرم و سرد...دی:الان معتدل ِدیگه

روزای ِبد ِزیادی رو گذروندم که به خود شناسی برسم و نرسیدم،

*

تا امروز حدود ِ۱۰تا قالب طراحی کردم،۳ نفر تو نوبت هستند که براشون طراحی کنم،منم تو این ویندوز ِجدید فتوشاپ رو نصب نکردم...به محضی که سی دی نصب کردم براشون طراحی میکنمتوضیح بود دیگه آره؟

خوب دیگه همین........

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه دهم مهر 1387 ::: ساعت 10:9
::: :::
بهت و ناباوری
 

...خیلی وقت بود آپ نکرده بودم...الانم که اومدم تو مدیریت ِوبلاگم...در کمال ِناباوری می بینم پست قبلیم غیب شده...!!!

خیلی حیفم اومد ، یعنی هیچ جوری نمیشه من برگردونمش؟؟؟

به نظرتون هیچی....

*

بعد ِقرنی اومدم آپ کنم...ببخشید نگرانتون کردم...جای ِدوری نبودم....دلم براتون تنگ شده بود،نماز روزه تون قبول باشه...

==> برمیگردم...زود ِزود...دی:

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه سوم مهر 1387 ::: ساعت 3:35
::: :::