امروز،اولین روز ِکاری بودش...
و اولین روز ِسوتی دادن ِمن
آقای "ج"قبل از اینکه بخواد بره بیرون،کارایی رو که من باید انجام میدادم برام توضیح داد،یه دفترچه تلفن داد که زنگ بزنم به اداره ها...ببینم نیروی جدید میخوان یانه...
برای امتحانم یه شماره بهم داد گفت زنگ بزن بعد گوشی رو بده به من که چجوری حرف میزنم ...منم زنگ زدم بعد از سلام کردن به آقای "ج" دادم
ایشونم کلی احوالپرسی کرد بعدم درمورد کار صحبت کرد و ازشون خواست اگه نیرویی خواستن بهمون خبر بدهند(کتابی شد دی:) تلفن ِدفتر و شماره موبایلم بهشون داد...
بعد از کلی سفارش دادن به من و همکارم خانوم ِ"م" رفتند...
بعد از چند دقیقه شروع کردم به زنگ زدن به اون شماره ها...در همون یه شماره شرکت از عسلویه گرفتم و گفتم سلام .من از اداره کاریابی...........مزاحمتون میشم
و بعد از کلی صحبت کردند آقاهه گفت ۱ ساعت پیشم آقایی به نام "ج " با من تماس گرفتند

به روی خودم نیوردم چه سوتی دادم...بهشون گفتم حالا میشه شماره دفترم داشته باشید...بعد از خدافظی کلی خندیدم با خانوم ِهمکار
...۱ساعت بعد،دوباره زنگ زدم به یکی از شماره ها...بدون ِاینکه دقت کنم...بعد از سلام گفتم ببخشید من از اداره..........
آقاهه اجازه نداد بقیه صحبتم رو کنم گفت از اداره کاریابی ...........؟
من همون لحظه به این فکر کردم چقدر اداره مشهوره...آوازه اش به عسلویه هم کشیده شده که در همون حین آقاهه گفت اتفاقن از اداره تون دونفر ِدیگه هم زنگ زدند آقای "ج" و خانوم "ط"....ببخشید شما خانوم شما فامیلیتون چی هست
منو میبینید

با دستپاچگی گفتم من "م "(اسم ِخانوم ِهمکار رو اوردم)و با عذرخواهی قطع کردم

*
عصر ،خونه یکی از دوستام رفتم...دوستی که تو کلاس خیاطی باهاش آشنا شدم...امروزم عقب افتاده بودم رفتم اونجا که
جبران کنم...دی:
۲تا خواهراش قبلاً دانش آموز ِمامان بودند...یکیشون امروز داشت برای خواهراش تعریف میکرد که مامانم معلمش بوده گفت: من معلمش بودم

یه چیز ِخیلی جالب تعریف کرد...مشخصات ِدوران بچگیم رو از حفظ بود...میگفت: اونروزا با دامن کوتاه ،یه کفش بندی سفید می اومدی...پوست ِصورتت هم سفید بودش
(الان سبزه هستم)همیشه هم رو تخته سیاه نقاشی میکشیدی...من دوست داشتم مامانم معلم باشه چون میدیدم تو میتونی رو تخته سیاه نقاشی بکشی
-یکی از خواهرای بزرگش که ازدواجم کرده سر بحث ِقد شد من گفتم قد ِمن که بلند نشده....
گفت هنوز جای رشد داری
من: من ۲۱ سالمه دیگه فایده نداره
کلی تعجب کرد چون فکر کرد من ۱۶ سالمه

*
۱سالی میشد از خونه پیاده نرفته بودم جایی،همیشه با ماشین میرفتم ولی امروز حالم یه جوری بود که احتیاج داشتم...برای همین از خونه خودمون تا خونه خانوم قاسمی پیاده رفتم آخه قرار بود بریم بازار من کیف و کفش بخرم....
لازم داشتم ...خانوم قاسمی کلی تعجب کرد...گفت وقتی گفتی داری پیاده میای شاخ در اوردم
کیف و کفش نخریدم...هیچ کدومشون قشنگ نبود ،
دیگه همین....
*
==>چقدر نوشتم من
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ::: ساعت 20:24