امشب کلی به خودم زحمت دادم که ترک اعتیاد کنم و اینجا روهر روز آپ نکنم ، شاید
نگرانمون بشید
بعد دیدم بادنجون بم آفت نداره(بیچاره معتادا حق دارن نمیتونن ترک کنن)

دیروزکلی اتفاق واسم افتاد جایی رفتم که ترسناک تر و مهیج تر از اداره ساواک بود

(واسه این میگم ساواک، چون جایی که اون اداره بود خیلی بد مسیر
بود...داخلشم ترسناک و عاری از هرگونه حس مهر و محبتی )
نمیگم کجا...
کنجکاو شدید بدونید؟
جوری که از ساعت ۹تا ۱۲ اونجا بودیم...منم شب قبلش فقط ۳ ساعت خوابیده
بودم ...دوباره این سردرد مهمون من شد...بعدشم دانشگاه...و همچنان که نخوابیدیم
و در خدمت شما هستیم

یه اتفاق جالب واسه برگشتنم افتاد
طبق معمول یه ۴۰ دقیقه زودتر از کلاس زدم بیرون که مثلن زود برم ترمینال که بتونم
راحت برگردم خونه
یه دونه سمند نبود...فقط ماشینای شخصی بودن...
منم طبق معمول سوار شدم...هنوز از ترمینال بیرون نیومده بودیم یه آقا دیگه هم سوار
شد،به محضی که نشست گفت: موبایل دوستم رو حواسم نبود بهش بدم با خودم
اوردم...
راننده ازمن پرسید:مشکلی نیست بریم محل کار این آقا همراه دوستش رو بده
منم یه خورده فکر کردم( حالا فوقش اگه دیدم
خطرناک شدن ۱۱۰ زنگ میزنم همین)بفرمایید برید
یکی نیست بگه مگه مریضی حرفی میزنی بعدشم تا سالم برسی به مسیر آشنا
بمیری و زنده بشی
(به خدا حق داشتم بترسما اخه این محل کارش جایی بود که
تاحالا من نرفته بودم از بس پرت بود،البته دروغ چرا رو صفحه موبایلم شماره ۱۱۰ رو
نوشتم که بعد اگه دیدم...فقط رو گزینه Okk بزنم)
==> دوستای مهربونم این مدت بخاطر دلایلی که فکر کنم عده ای میدونین چرا
نتونستم بهتون سر بزنم...ببخشیدم...خیلی دوستتون دارم
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و سوم آذر 1386 ::: ساعت 5:0