تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
نحوه عضوشدن در بلاگرد.نحوه پینگ کردن.نحوه آموزش پنل مدیریت بلاگرد
 

همه میگن من بلد نیستم یاد کسی چیزی بدم

میخوام امتحان کنم

میخوام نحوه عضو شدن تو سایت بلاگرد رو توضیح بدم.

اونم به این دلیل که این سایت خیلی امکانات داره

» ایجاد بلاگرول
» افزودن لینک به بلاگرول به تعداد نامحدود
» امکان دسته بندی لینک ها
» امکان تنظیم نمایش لینکها (بر اساس حروف الفبا ,اولویت, زمان به روز شدگی, به صورت تصادفی)
» افزودن لینک در بلاگرول شما توسط دیگران
» افزودن لینک وبلاگ شما در بلاگرول دیگران (Blogroll Me)
» پینگ همزمان در 8 سیستم مختلف 
» امکان مشاهده کسانی که به شما لینک داده اند
» ایجاد لینکدونی
 »  ...
 
==> من تو ادامه مطلب توضیح میدم که چجوری عضو شید و چجوری وبلاگتون رو پینگ کنید و ...
 
 
 
لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ::: ساعت 23:0
::: :::
 

 

آقای ...دلم میخواد هرچی فحشه بهت بدم

وقتی دوست من بهت میگه : نه...دلم نمیخواد نه دوست دخترت باشم نه معشوقه تو نه ابجی تو

تو اونقدر لجنی که منطق حالیت نمیشه میشینی تهدید میکنی که چون کاری کرده از عشق اون وبلاگم رو ببندم

منم ابروی اون رو میبرم

چجوری میخوای ابروش ببری؟به این دلیل که اون گفته حالم ازت بهم میخوره بهم پی ام نده؟

تویی که ادعا میکردی مومنی...دم از ایمان میزدی

اون اعتقادو باوری که داشتم دیگه ازت ندارم....

تو حق چنین کاری رو نداشتی...فکر نکن به این راحتی اجازه میدیم صاف صاف راه بری و هرچی دلت خواست درمورد دوستم بگی...

فکر نکن...

خیلی ها شاهد این ماجرا هستن و قول دادن کمک کنن...

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ::: ساعت 0:10
قدرت دید
 

من اگه چیزی هم واسه گفتن نداشته باشم باید بیام یه چیزی بگم(من نمیدونم معتاد شدم دیگه)

Theme Information Here...

دلم میخواد از بالا همه چیز رو ببینم...

اگه چنین قدرتی داشتید کجا رو اول نگاه میکردید؟

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ::: ساعت 0:0
::: :::
قسمت.اعتقاد.خداجونم
 

Theme Information Here... 

گاهی یه تصمیمی میگیری و می بینی چه زود همه چیز درست میشه به خودت میگی:

حتمن قسمتت بوده...

و بعد به قسمت اعتقاد پیدا میکنی

تا اینکه یهویی می بینی این تصمیم که باعث شده یه چیز دیگه به زندگیت اضاف

 بشه باعث اذیت شدن روح و روانت میشه

و بعد

از همه جا می شنوی چرا اینجوری شد؟چرا واسه تو؟ تویی که جز خوب بودن کاری

نداشتی انجام بدی؟

به نظرتون بعد باید اعتقادی که داشتم چه شکلی بشه؟

Theme Information Here...

نمی گم چه تصمیمیاصلن اصرار نکنید...عمرن اگه بگم...تا ۳ دی

- چرا ۳ دی ؟

خوب همون موقع میگم چرا

==> خداجونم بخاطر حضورت تو زندگیم شکرت میکنمبخاطر بودنت...بخاطر اینکه

دوستت دارم و می پرستمت ممنونم...بخاطر اینکه اجازه دادی بهت عشق بورزم

 شکرت...

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ::: ساعت 3:30
::: :::
تولد
 

 

امروز چندمه؟

مگه امروز ۲۳ آذر نیست؟

یعنی چی ؟

کی گفته ۲۴ آذره

نخیر اصلن قبول نیست...همونی که من میگم ۲۳ آذر امروزه...

 

خوبه چیه؟100 رو گذاشنم که 100 سال عمر کنی تولدت رو ببینم

 

امروز تولد یکی از بهترین نقطه چین های مهربونه،تولدت مبارک

 

اینم کادو تولد ما داداشی :دی

 

==> امروز واسه من ۲۳ آذرهپیر شدم فراموش کار شدم...

 

==> بهترینا رو همیشه برات آرزومندم ...

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ::: ساعت 4:30
::: :::
اعتیاد.ساواک.دختر شجاع
 

 

امشب کلی به خودم زحمت دادم که ترک اعتیاد کنم و اینجا روهر روز  آپ نکنم ، شاید

نگرانمون بشیدبعد دیدم بادنجون بم آفت نداره(بیچاره معتادا حق دارن نمیتونن ترک کنن)

 

دیروزکلی اتفاق واسم افتاد جایی رفتم که ترسناک تر و مهیج تر  از اداره ساواک بود

(واسه این میگم ساواک، چون جایی که اون اداره بود خیلی بد مسیر

 بود...داخلشم ترسناک و عاری از هرگونه حس مهر و محبتی )

نمیگم کجا...

کنجکاو شدید بدونید؟

 

جوری که از ساعت ۹تا ۱۲ اونجا بودیم...منم شب قبلش فقط ۳ ساعت خوابیده

 بودم ...دوباره این سردرد مهمون من شد...بعدشم دانشگاه...و همچنان که نخوابیدیم

و در خدمت شما هستیم

 

بی ربط

 

یه اتفاق جالب واسه برگشتنم افتاد

طبق معمول یه ۴۰ دقیقه زودتر از کلاس زدم بیرون که مثلن زود برم ترمینال که بتونم

راحت برگردم خونهیه دونه سمند نبود...فقط ماشینای شخصی بودن...

منم طبق معمول سوار شدم...هنوز از ترمینال بیرون نیومده بودیم یه آقا دیگه هم سوار

 شد،به محضی که نشست گفت: موبایل دوستم رو حواسم نبود بهش بدم با خودم

 اوردم...

راننده ازمن پرسید:مشکلی نیست بریم محل کار این آقا همراه دوستش رو بده

منم یه خورده فکر کردم( حالا فوقش اگه دیدم خطرناک شدن ۱۱۰ زنگ میزنم همین)بفرمایید برید

 

یکی نیست بگه مگه مریضی حرفی میزنی بعدشم تا سالم برسی به مسیر آشنا

بمیری و زنده بشی(به خدا حق داشتم بترسما اخه این محل کارش جایی بود که

 تاحالا من نرفته بودم از بس پرت بود،البته دروغ چرا رو صفحه موبایلم شماره ۱۱۰ رو

 نوشتم که بعد اگه دیدم...فقط رو گزینه Okk بزنم)

 

==> دوستای مهربونم این مدت بخاطر دلایلی که فکر کنم عده ای میدونین چرا

 نتونستم بهتون سر بزنم...ببخشیدم...خیلی دوستتون دارم

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه بیست و سوم آذر 1386 ::: ساعت 5:0
::: :::
20 سوالی
 

 

 

Theme Information Here...

 

آقا چراکسی به من نمیگه: تبریک میگم

چرا نمیگید  خوشحالیم واست(نه اینکه من دلیلیش رو گفتم مثلن توقعاتم دارم )

حالا که نمیگید منم نمیگم واسه چی باید بگید...

۲۰ سوالیه...

- واسه بدست اوردن آزادیت جشن گرفتی؟؟؟

-کامپیوتر جدید گرفتی؟

- یاد گرفتی این آدمکا رو بذاری؟

  به سلامتی مشروط میخوای بشی؟

- ...

 

شما بقیه ۲۰ سوالی رو جواب بدیدمن که نباید این قدر خودم رو اذیت کنم و فکر کنم محدثه چرا توقع داره واسش تبریک بگید

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386 ::: ساعت 1:0
::: :::
پرواز
 

 

۵ماه تموم احساس میکنی تو  زندونی

و بعد درٍ زندون باز میشه

حس میکنی داری پرواز میکنی

چه حسی بهت دست میده؟

 

پرش

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه هجدهم آذر 1386 ::: ساعت 1:0
::: :::
سادیسم
 

 

هر کی  نفرین من کرد آنفولانزا بگیرم منم نفرینش میکنم بگیره

-نه دلم نمیاد خدایا نگیره

Theme Information Here...

*

چه حس جالبیه وقتی چیزی هم نداری بنویسی اما دوست داری بازم بنویسی

جالبتر از اون دوساعت میای قسمت پست مطلب جدید هی مینویسی بعد پاک میکنی

Theme Information Here...

اینم یه جور مردم آزاریه از جانب من (سادیسمی شدم رفت)

 

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه هفدهم آذر 1386 ::: ساعت 4:0
::: :::
عنوان؟
 

 

 

از من می شنوید هر کی رو میخواهید نفرین کنید بگید الهی آنفولانزا بگیره

-آقا کی منو نفرین کرده

*

مامانی الان ۳ تا پسر دارهیکیش منم دیگه تو خونه...با این موهامخجالت

میکشم برم آرایشگاه درستشون کنم

مامان میگه :

خوبه داری پیشرفت میکنی این دفعه بهتر از دفعه قبل کوتاه کردی

کسی نمیخواد موهاش رو مجانی کوتاه کنم؟؟؟

*

"هر موقع خواستی از كسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه كه بهش بگی

 برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش  بشكنه ولی

 بهتر از اینكه منتظر بمونه"

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه شانزدهم آذر 1386 ::: ساعت 20:0
::: :::
ک م ک
 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستمممم

 

 شدید دنبال سوراخ موش میگردم

کسی سراغ نداره؟

دنبال حامی هم میگردم؟

کسی هست کمک کنه؟

Theme Information Here...

 

یکی به من بگه دختر مگه مریضی؟چرا تا سردردت شدید میشه می پری واسه موهات

ببین چه بلایی سر موهات در اوردی؟من موهای نازنین خودمو میخوام...

 

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ::: ساعت 0:0
::: :::
عنوان یعنی چه؟
 

 

 

Theme Information Here...

==> پست عوض میشود و اون یکی ثبت موقت میشود

آقا هرکی میخواد بدونه پست قبلی چی بوده و به چه دلیل سانسور شدبره قسمت مدیریت وبلاگم بخونه، جدیدنم یه سایت پیدا شده اگه یوذر و پسورد خودت رو با یوذر کسی که میخوای پسوردش رو بدست بیاری بفرستی پسورد طرف مقابل رو واست میده

به حق چیزای نشنیده و ندیده

==> آقا یکی بیاد واسه من گزارش خبری بنویسه.............جان من جبران میکنم...خواهشن بیاد بگه واسه من ارزش خبری یعنی چی؟نه نمیخواد بگه خودش بیاد واسم تحقیقم رو اماده کنه

کلی از درس عقب افتادم همگی شما منو اغفال کردید

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ::: ساعت 2:0
::: :::
عنوان ...اسم جالبیه
 

 

==>آقا تصمیمی که من گرفتم  اصلن ربطی به شیرینی دادن نداره

Theme Information Here...

من درس بخون نیستم...خدا این ترم رو بخیر کنه از معدل ۱۸ میام به ۱۲

۱۰ پست هست فقط به دوستایی سر زدم که گفتن آپ کردیم

پس زود به زود آپ کنید تا منو ببینیدنه اینکه خیلی تحفه هستم...باید حتمن اسمم تو کامنتای شما باشه

دوروزی بود که از خوراک خوردن افتاده بودم...با خودم لج کردم...امروز زنگ زدم ساعت

۱۴.۳۳ به مرتضی(پسرخاله و داداش گلم)

چقدر آروم شدم و چقدر به وجودش این روزا احتیاج دارموقتی زنگ زدم(اخه خدمت

 سربازیه)با بغض بهش میگم برگرد...قول داده بیاد ولی شاید بیست تا سی روز دیگه

مرتضی دلت میاد اینقدر دیر میخوای بیای؟من الان به حرفات به پشتیبانیت واسه

 تصمیمی که گرفتم  داداشم احتیاج دارم...الان!می فهمی؟

Theme Information Here...

وقتی بهش گفتم دوروزه هیچی نخوردمکلی دعوام کرد مث بچه ها بهم میگه محدثه

 اگه خوراک نخوری منم نمیخورماقسم خورده جان خودش که من خوراک بخورم(هر

چند من به قسم پایبند نیستم)ولی خوب امروز واسه خاطر حرفاش قبول کردم خودم رو

وادار به خوردن خوراک کنم

==> چقدر خوبه خانواده ات پشتت باشنخدایا شکرت

==> چقدر خوبه پسرخاله ای که دوماه ازش بزرگتری و دوست دوران بچگیت بوده و

 داداشت...نزدیکت باشه بتونه باری رو از دوشت برداره(امروز شونه هام زیادی سنگین

بود ولی با حرف زدن باهاش کوهی رو برداشت)خدایا شکرت

==> مرسی بابت همه چیز...خدایا شکرت

==> مرسی خداجونم ...خیلی دوستت دارم خیلی...کمکم کن...حتی اگه به بیراهه

دارم میرم کمکم کن واسه رسیدن به این بیراههخدایا شکرت

 

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ::: ساعت 1:0
::: :::
فعلن !

 

خدا جون بخاطر شکست عهد و پیمونم منو ببخش

می بخشی؟

چند وقتی نیستم  شاید دوروز شاید یه هفته شایدم دو هفتهشایدم فردا به سرم بزنه اپ کنم...نمیدونــــــــــم

کلی از درسام عقب افتادم سه تا تحقیقام رو انجام ندادم این هفته هم میان ترم دارم

تو وبلاگ ماجراهای من وممد قسمت روز نوشت سایتشون چیزی رو خوندم که داشتم شاخ در میاوردم "طراح قالبی که قالبای طراحی شده اش  رو کش میرفته"

==> عکس دزدیههی فلانی!.............ببخشید کش رفتم

==>شرمنده به کسی سر نمیزنم....تک تک تون رو دوست دارم حس مخلوطی از خواهر برادری(اینجوری ابراز علاقه نوبره ها)

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه دهم آذر 1386 ::: ساعت 5:0
::: :::
رژیم

 

مــــن رسیدم رو به آخر

  تو شروع مــــن باش

 

کلی حرف داشتم واسه گفتن...

کلی تو ذهنم نوشتم چی بنویسم ولی اومدم اینجا...از ترسهمش پرید

خوب چیهترسیدم ازتون...عجب ابهتی دارید شما

امروز کنفرانس داشتم ...منم بچه درس خون لای کتابم رو باز نکردم تا دانشگاه

یعنی دروغ چرا لای کتاب رو تو خونه باز کردم ولی وقتی موضوع رو دیدم جدن

خیلی سخت بود بستم گفتم سر کلاس اولی نمی شینم میرم نماز خونه میخونم(آخه

 خیر سرم ساعت بعد باید تدریس میکردم ، برا استاد)

تو نماز خونه هم بگم خدا زیاد کنه سال اولی ها روکه....

نشستن برای خودشون نسخه رژیم لاغری می نویسن....منم یه چشمم  به اونا

 بود یه چشمم به استراتژی و سازماندهی و تعریف مدیریتو توضیح کسب و کارهای

 کوچک...

تو همون حین یه خانوم هیکلی اومده نشسته با افتخار میگه من وقتی میرم شنا

شیرجه میزنم...ازش پرسیدن چندکیلو داری ...بعد از کلی ناز و ادا میگه ۱۰۵ کیلو

دو برابر من وزنش بوداحساس مورچه بودن بهم دست داد

- من میرم شنا واسه اینکه هم لاغرم میکنه هم باعث میشه شکم در نیارم

- من ۹۶ کیلو هستم وقتی لاغر میشم  با سایز لباسام متوجه میشم

- من چون زیاد میخورم چاق میشم اصلن خوشم میاد همش گیر خوردن باشم

 

...

 

==> کنفرانسم رو خوب دادم

 

==> دلم ،واسه دلم می سوزه!

 

==> آپ شد :== تَوَکَّلتُ عَلَی الله فَهوَ حَسبُهُ ==:

 

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ پنجشنبه هشتم آذر 1386 ::: ساعت 2:0
::: :::

 

اومدم فقط بگم خدا جون شکرت

 

نـــــــــگار عزیزم خوب شد

 

خدایا شکرت

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه هفتم آذر 1386 ::: ساعت 12:29
من
 

 

وقتی نگام به آیینه افتاد با دیدن تصویری که تو آیینه افتاده بود جا خوردم...

یه دختر کم سن و سال که بزور سنش به ۱۵ یا ۱۶ رسیده...

نگاش میکنم تو چشماش خیره میشم...

چشماش چقدر به دلم نشست یه معصومیتی تو نگاشه ، چقدر نگاش مظلومه...

پای چشماش گود افتاده...صورتش یه خورده لاغر تر شده ولی بازم قیافه اش

 معصومانه و دوست داشتنیه...

چقدر این قیافه با این که بارها می بینمش واسم غریبه ...

 

چرا این صورتٍ من با منٍ وجودیٍ من فرق میکنه؟چرا  اینقدر این صورت دوست دارم و

وقتی نگاش میکنم حس میکنم در حقش ظلم شده...

تا حالا شده خودتون رو نگاه کنید و متعجب باشید که چرا ظاهرتون این شکلیه؟

تا حالا شده روح سرکشتون بخواد  از این جسم که باعث خودپسندی میشه دربیاد

خودش باشه؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ سه شنبه ششم آذر 1386 ::: ساعت 14:0
::: :::
15
 

  

 

خوب چیه مگه؟

اومدم داستان رو تعریف کنم

پیش به ســــــــــــوی خواندن  داستان از طرف مهناز(کمی هم به زبان محدثه (راوی مهربون))در ادامه مطلب

 

==> من وقتی داستان رو خوندم یه سوال تو ذهنم نقش بست ؟ یه سوال مسخره و احمقانه

اینکه اگه جای مهناز و امیر بر عکس می شد چی؟

آقا روم نمیشه بگم...خودتون بگیرید با خوندن داستان چی میخوام بگم...قرمز شدم شدید(هر وقت خجالت میشم این شکلی میشم )الانم حس میکنم همینجوری شدم

==> ادامه مطلب  ،داستان رو خوندید حتمن حتمن جواب سوالم رو بدید

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه پنجم آذر 1386 ::: ساعت 3:0
::: :::
هویجوری
دلم میخواد آپ کنم

ها جیه خوب؟

دومین کتاب رو خوندم رفتم واسه سومی...

اسم دومین کتاب این بود : سایه معشوق....از انتشارات شادان

سایه معشوق

موضوع جالبی داشت یعنی چنین موضوعی رو من تاحالا نخونده بودممیخواهید تعریف کنم

"" قصه از اونجایی شروع میشه که...

تصور کنید مهناز از خواب پا میشه در حالی که داره موهاش رو شونه میکنه با محبت به عشق زندگیش(همسرش امیر)نگاه میکنه...که خوابیده...

همون شب پنجمین سالگرد ازدواجشون هست...

تو این شب حقیقتی رو از زبان مادرشوهرش ناخودآگاه میشنوه که زندگیش رو بهم میریزه  ""

 

آقا بقیه اش رو نمیگم هرکی خواست بره ، پول بده بخره،بخونه

(چقد خسیسم من)

==> هر کسی دوست داشت بدونه مهناز چه چیزی رو شنیده کامنت بذاره و بخواد میام تو وبلاگش واسش مینویسم من استاد داستان لو دادن هستم

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ دوشنبه پنجم آذر 1386 ::: ساعت 2:0
::: :::
·▪•●ღ 13ღ●•▪·

 

تنها نيستم آنگاه كه همه محكوم به نفرينم كردند


تنها نيستم آنگاه كه در جسم خويش مي گريم


نيستم آنگاه كه بي محابا بر سرم فرياد مي كشند


تنها نيستم آنگاه كه مردمان سعي در باور تنهاييم دارند


اما تنهايم آنگاه كه حضور تو را حس نمي كنم ...

 

این روزا میل شدیدی به آپ کردن در خودم احساس میکنم

شاید چون ...

امروز رفتم یه جایی که فال قهوه میزد،از بدشانسی خانومه نبودشما چقدر به اینجور چیزا اعتقاد دارید؟

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه چهارم آذر 1386 ::: ساعت 11:0
::: :::
·▪•●ღ حقیقت وجودی ادواردو ღ●•▪·
 

اسم یه کتاب تو نمایشگاه من رو  ذوق زده کرد...

 

دیروز وقت کردم که کتاب رو بخونم به یاد قدیم...آخه چندسال پیش یکی از تحقیقام درمورد شخصیت

 آقای انیلی بود ولی تو این کتاب مطلب قابل توجهی ننوشته بود که بتونم بهتر بشناسمش...

دیروز تو گوگل گشتم یه عکس واضح از آقای آنیلی بردارم متاسفانه هیچ عکسی از ایشون نبود

 

چرا؟

ادواردو آنیلی وقتی به دیدن رهبرمون اومد

 

هنوز واسم گنگه...دلم میخواد بیشتر بشناسمش

کسی هست که بتونه کمکم کنه؟

 ==> بیوگرافی آقای ادواردو انیلی در ادامه مطلب

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ شنبه سوم آذر 1386 ::: ساعت 15:0
::: :::
·▪•●ღ 11 ღ●•▪·

 

از بیم و امید عشق رنجورم


آرامش جاودانه می خواهم


بر حسرت دل دگر نیفزایم


آسایش بیکرانه می خواهم

*

هفته قبل نزدیک ۳۰ جلد کتاب خریدمکه هنوزم هیج کدومش  رو نخوندم اونم به این

 دلیل که چشمام درد میکنه ، مث قبلن نمیتونم روزی ۳۰۰ صفحه رو باهم بخونماز

ترس اینکه کور بشمبه خودم استراحت دادم یعنی الان به زور بشه روز ۱۰۰ صفحه

 بخونم اونم با ترس و لرز

رفتم دکتر ...گفت چشمات سرماخورده اصطلاحی که تاحالا نشنیده بودم

*

==>یه خواهش : آدرس وبلاگم راحته میشه تو خاطرتون حفظ کنید یا لینکم کنید چون

(زیرا که، به دلیل اینکه )از بس من دختر تنبلی هستم تنبلیم میشه آدرس بذارم

مرسی

==> این مدت به تموم دوستانم سر زدم فقط کامنت ندادم

==>تولدت مبارک مهربون ...خیلی دوست داشتم اونجا باشم...

==>توکلــــــــت علی الله... خانواده نگار عزیزم به دعاهای تک تک شما برای برگشتن

 دخترشون به دنیای زمینی ها نیاز دارن

 

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ جمعه دوم آذر 1386 ::: ساعت 10:0
::: :::