آقا یکی به من بگه چی بنویسم؟
مردم از بس نوشتم پاک کردم ! هی میگم این موضوع جالب نیست
آخه یکی نیست
بگه :
دخــــــتر تو که این همه حرف داری بزنی ، از اون ورم دلت برای دوستات میسوزه که
نشینن اراجیفت رو بخونن
و چشم درد بگیرن
یه کاری کن یا تو هفته دوسه تا
پست بده یا قانع باش کم حرف باش
(جان خودم نمیتونم کم حرف باشم)
*
میگن خدا زود آدم رو مجازات میکنه ها...
من دوسه شب پیش داشتم یه فکر بد
میکردم(فکر بد یعنی اینکه هیچ کسی
حق نداره به این فکر کنه که من به چی فکر میکردم
) تلفن رو برداشتم به افسانه
زنگ زدم و با افتخار بهش گفتم میخوام چیکار کنم
اونم در اومد گفت:هر......
میخوای کنی بکن
بعدم من خداحافظی کردم گفتم میخوام اون کار رو انجام بدم
آقا برخواستن من
همونو سرم محکم خوردن تو دیوار همون
(جان خودم تا چند دقیقه دست میکشیدم
به سرم که ببینم خون اومده یانه
)
این ماجرا رو در قالب شوخی گفتم
که بگم:
تو زندگی من ،بارها اتفاق افتاده که فکر ، تصمیم اشتباهی گرفته باشم و در همون
حین خدای مهربونم منو متوجه اشتباه کرده حالا به هر صورت اجازه نداده لغزش کنم تو
زندگیم . البته تو زندگی هر آدمی لغزش هایی هست ولی خوب خدای مهربونم اونقدر
نسبت به من و تموم بنده هاش لطف داره که وقتی ماها می افتیم دستمون رو میگیره
و کمکمون میکنه بلند شیم و دوباره از نو شروع کنیم پس خداجون همیشه دوستت
دارم همیشه همیشه....![]()
*



