تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
·▪•●ღ همدلی ღ●•▪·˙
جمعه عصر تلفن رو برداشتم

و شماره بهار نازم رو گرفتم دوستی که ۲سال و نیم از دوستیمون میگذره،با اینکه

 هنوز همدیگرو از نزدیک ندیدیم ولی بیش از اندازه همدیگرو دوست داریم و درک

میکنیم یه جورایی سنگ صبور همیم زنگ زدم

تلفن رو برداشت اونروز دلم براش تنگ شده بود و ۲۰ دقیقه حرف زدم و این من بودم

 که می حرفیدم (عجب دوست بدی هستم منبهار نازم  چقدر مهربون

امروز که اومدم وبلاگم کامنتش رو دیدم و بی اجازه آدرسش رو به همگیتون میدم شاید

 شما بتونید دوست مهربون منو کمک کنید

هر کسی بنا به تجربیاتی که داره میتونه کمکش کنه...(رو اسمش کیلیک کنید به

خونه اش راه پیدا میکنید)

 

Theme Information Here...

شاید عجیب باشه ولی خیلی دلم خنک شد که هستی شایگان ضربه مغزی شد

 

دلیل خوشحالیم این بود که فکر میکنم حقش بود چون حاج آقا فتوحی رو خیلی

اذیت کرد خوب وقتی میخواست جواب منفی بده مستقیم میگفت نه دلیل نداشت

 کلی بهونه بیاره و زندگی چند نفر رو بهم بریزه( با اینکه این فیلمه ولی چنین

 اتفاقایی تو زندگی همه ما می افته که مثلن بخاطر اینکه دل طرف مقابلمون رو

نخوایم بشکنیم بهونه میاریم و یه عمر امیدوارش میکنیم )

جدیدن عادت کردم تا میرم تو آیدیم ، کنفرانس میدم ببینم کی آنلاینه و چراغش رو

خاموش میکنه (یکی نیست بگه آخه دختر مگه مریضی)اگه کنفرانس دادم با خیال

راحت رد کنید بدون هیچ خجالت کشیدنی(خجالتم داره چون میبیند چراغ من روشنه

نمیاید سلام کنید)توقعات زیادی

شاید باورتون نشه ولی تک تک وبلاگایی رو که سر میزنم و کامنت میدم نویسنده ها رو

باور دارم و دوستشون دارم فکر بد نکنید به عنوان یه خواهر که دوست دارم

همیشه، همیشه ،تو این خونه مجازی در کنارم باشید و تنهام نذارید

به عوان یه دوست، برادر ،خواهر مهربون همیشه باشید و چقدر ذوق میکنم وقتی

 کامنتاتون رو میخونم که در مورد پستیه که نوشتم هست.این نشون میده که به چیزی

 که نوشتم ارزش قائل شدید و اونو خوندید پس مرسی بخاطر محبتتون

گاهی بلاگفا رو یه شهر بزرگ تصور میکنم که من تو یکی از خیابان های اون خونه ای رو

 اجاره کردمهنوز وسعم نرسیده که خونه بخرمو چقدر خوبه که ما بدون اینکه

 همدیگرو بشناسیم در خونه ها رو میزنیم و سلام میکنیم ،خوبتر از اون اینه با سلامی

 که میکنیم دوست جدیدی رو به دوستای خوبمون اضافه تر میکنیم پس قدر تک تک

 دوستاتون رو بدونین!

==> مرسی که دعوتم رو قبول کردید و تو بازی شرکت کردید

==>حتمن به دوستم سر بزنید

==>مرسی که اینقدر خوبید

==>چند وقت پیش از گوشیه یکی از دوستام یه کلیپ ویدیویی گرفتم که واسه

خودم خیلی قشنگ بود حجمش زیاد نیست دوست داشتید دانلود کنید :

==>          عشق مارمولکی       (۳۰۶kb)

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ::: ساعت 13:30
::: :::
خیلی زود به همه سر میزنم

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه چهارم مهر 1386 ::: ساعت 23:29
·▪•●ღخدای منღ●•▪·˙
 

قبل از اینکه بیام مدیریت بلاگ ، تو فهرست وبلاگهای به روز شده به چنین اسمی

 برخوردم :

به خدا می آید مهدی فاطـــــــــــمه به دلم نشست یه سر به وبلاگ زدم حال و هوای

 معنوی این وبلاگ من رو در برگرفت و یاد وبلاگ توکلت علی الله فهو حسبه افتادم که

چنین حال و هوایی برام داشت و مقدس بود

 

نظرتون چیه عکاس بشم؟

 

عکاس بشم ؟

 

هرچند الانم مقدسه فقط منتطر بودم قالب مناسبی پیدا کنم که هنوز

در مورد حسی که داشتم نوشتم وقتی می رفتم تو اون وبلاگ ، احساس می کردم

 اون خداست که میگه من چی بذارم ، جایی که ریا در اون نبود و  مثل این بود  که من

 واسه خدا sms یا pm میزنم یا خیلی مستقیم حرفم رو بهش میگم

اونجا جایی بود که من وقتی کامنت میدادم به خدا جونم خیلی راحت میگفتم دوستش

 دارم ،البته هر شب به خدا میگم چقدر بهش احتیاج دارم و چقدر دوست دارم بهش

نزدیک باشم ولی اونجا می نوشتم و اون نوشتن باقی می موند

دوست دارم دوباره

       توکلت علی الله فهو حسبه   رو آپ کنم

  به توکلت علی الله فهو حسبه سر بزنید و تموم

نگرانی هاتون تموم ناراحتی هاتون رو برای اون بالایی بنویسید و من میدونم اون

بالایی به اونجا سر میزنه...

    

لينک مطلب ::: نوشته شده توسط باران ::: در تاريخ چهارشنبه چهارم مهر 1386 ::: ساعت 0:17
::: :::