تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
معرفی وبلاگ
 
 
حدس می زنم تا الآن متوجه شده باشید این وبلاگ چه هدفی داره و چرا ساخته شده

طـــناز ساخته شد تا بتونه تجارب خود و دیگران رو به نمایش بذاره به این امید که یه روزی یه نفر با خوندن تک تک این پستا بتونه بهترین تصمیم رو واسه خودش و زندگی کنونیش و آینده اش بگیره.

گاهی فکر میکنم ، منم نیاز دارم تا طـــناز به من بگه چیکار کنم . پس منم یکی از همون نفراتی هستم که با خوندن کامنتای شما سعی میکنم زندگیم  رو با پایه های فکری مناسبی بنا کنم  بخاطر همین :

از تموم دوستانم خواهش میکنم که

==> اگه سر نزدم نذارید به حساب بی وفایی یا فراموش کردن چون زیادی در گیر کار و درسم ولی سعی میکنم یه جورایی سر بزنم

==> از تون خواهش میکنم تجربه هاتون رو واسم میل بزنید چه موفق چه ناموفق (دوست داشتید  با اسمای دیگه )

 ==> و خواهش دیگه ای هم که دارم نظراتتون رو بگید اینکه اگه جای شخصیت ها بودید چیکار می کردید و کدوم رفتار درسته هر چند تو هر ارتباطی دو طرف مقصرن ولی میشه ریشه یابی کرد.

من چقدر خواهش کردم

آرام جانم مرسی بابت هدیه ای که فرستادی خیلی خوشحالم کردی و خیلی دوستت دارم

اینم تکه از نامه ات خانومی

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ::: ساعت 20:49
اینم از عشق
 

اس ام اس رو خوندم: طـــناز جان سحرم  یه زنگ بزن

نگاه  به مامان کردم که دراز کشیده بود ، شماره رو گرفتم خودش گوشی رو برداشت:

- سلام

--نمیای .....

نگاه کردم به مامان گفت کیه؟شاید سحر نمیخواست مامان بدونه بلند شدم برم تو حیاط تو همون حین گفتم : دوستم

- نمیشه بیام از این ور کلاسام ، از اون ورم کار الهی من قربونت برم خوبی

--نه خوب نیستم خیلی حالم بده

- پس ازش جدا بشو خودتو کشتی دختر فکر میکنی خانواده راضین این همه زجر تو شهر غریب بکشی ببینم بازم کسی رو اورده بود خونه؟؟؟

سحر  تو زندگیم  و دوران بچگیم بهترین  و نزدیک ترین الگو بود گاهی شبا خونمون می اومد با اینکه گاهی بچه ها ی هم سن سالش مسخره اش میکردن که تو چجوری میتونی همه حرفات رو به طناز بزنی در حالی اون 4 سال ازت کوچیکتره

و اونم همیشه با خنده می گفت اون هیچ وقت حرفای من رو به کسی نمیگه

دخترخاله ام بهترین نزدیک ترین دوستم بود و همیشه تو زندگیش من بودم  تا اینکه 16 یا 17 سالش بود فکر کنم

یه روز گفت بهروز اومده خواستگاریم

کلی تعجب کردم  بهش گفتم میخوای باهاش ازدواج کنی  کلی خندید و بعد گفت نه بابا ازش خوشم نمیاد (بهروز پسرخاله دوتاییمون محسوب می شد) و بعد خواستگارای ریز درشتی که می اومد و اون جواب نمیداد تا اینکه بهم گفت نمیدونه چجوری از بهروز خوشش اومده با یه نگاه اون موقع ها حرفای عجیبی میزد که تو دنیای 12 سالگی من معنای زیادی نداشت اینکه یه زمانی میشه که باید به یه نفر تکیه کرد من بهش میگفتم بهروز نماز نمیخونه تحصیلاتش کمه ، سربازی نرفته، یه شهر دیگه است تو چجوری می خوای از ماها جدا شی؟؟؟

و اون میخندید و بعد از دوسال دوستی بارها اومدن خواستگاری ...به اصرار سحر خانواده خالم مجبور شدن به خواستگاری جواب مثبت بدن...

وقتی فکر میکنم بهروز زیادم بد نبود خوب بودش خوب تر از خوب و دست دلباز بود الانم هست  و،همیشه اون یا اینجا بود یا سحر شهر اونا تا بعد از دوسال ازدواج کردند...

تو جشنش خوشحالی تو نگاهش موج میزد و اون موقع بخاطر سحر همه تو فامیل به بهروز به دیده احترام نگاه می کردند یه جورایی ازدواج او با سحر باعث نزدیکی بیشتر با فامیل شد...

تا اینکه الان بعد از دوسه سال زندگی سحر میدونه بهروز اون کسی نیست که میخواسته...اون تفریحی ...نمازم بعد از ازدواج ....اون بچه دار نمیشه هر چند سحر قبل از ازدواجم این مسئله رو میدونست و می گفت بچه همه چیز آدم نمیشه ، همسرش گوشیه ، و بدتر از همه اونا که سحر رو داره زجر میده اینه که اون خیلی راحت بهش خیانت میکنه

هر چند این وسط خوبی هایی  هم داره که اون رو متمایز می کنه هیچ وقت تا حالا با سحر  بد نبوده و هر وقت سحر  چیز خواسته دریغ نکرده اما...

سحر همه چیز رو می تونست تحمل کنه غیر از این ...و این وسط فقط منم که مونس تموم حرفاشم دیشب تا نیمه های شب بهش فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین تصمیم واسه انتخاب نیمه گمشده ات باید خانواده ات درون دخالت داشته باشند و رای نهایی رو بدهند...

ð         گاهی فکر میکنم عشق بعد از ازدواج دلچسب ترینه چون اینجوری دیگه قبل از ازدواج لااقل چشماش بازه

ð          حتی اگه دو نفر دیوونه وار همدیگر رو دوست داشته باشند بازم این دلیل محکمی واسه ازدواج نیست 

 

 ð عالیه جان تولدت مبارک گلم

 

   http://tavakkalto.blogfa.com                اینجا رو حتمن ببینید

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ::: ساعت 16:55
شیرین ترین روز
 

در بين هزاران ديروز و ميليون ها فردا فقط يک امروزه پس به تو که تولدته و برام عزيز تريني مي گم : دوست دارم و تولدت مبارت . با هزاران بوسه

نازنینم،اجی کوچولو دوست داشتنی خودم تولدت رو یه روز زودتر بهت تبریک میگم...بیشتر از همیشه دوستت دارم و به بودنت احتیاج دارم...

 

==>دنیای مجازی همراه با بدیهاش منو پیوند داد با دوستای جدید که

نازنینم تو یکی از اون بهترینا بودی و هستی

 

نازنینم،اجی کوچولو دوست داشتنی خودم خیلی دوستت دارم خیلی خیلی زیاد...

۱۷ فروردین برام شیرین ترین روزه چون تو اون روز تو دنیا اومدی...

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ::: ساعت 18:45
ره آورد

 
نگام به مانیتور افتاد

دیگه واسم اف نذار .پدرم مخالفت کرده. دیگه نمیایم.سه ماه دیگه میرم اکراین.واسم اف نذار.زنگ نزن.امیدوارم خوشبخت شی

نگام ناخودآگاه به آرزو کشیده شد دستاشو گرفتم داغ بود خیلی سعی کرده بود جلو من، که دختر عمه دوستش بودم گریه نکنه...

وقتی باهاش تنها شدم برای دقایقی از خودم گفتم و از روزایی که گذشته بود و من الان خودم بودم شروع کرد به حرف زدن :

من و امید تو چت اشنا شدیم....یک  سال هست تلفنی حرف میزدیم...هر شب شاید ۵ ساعت،یه جورایی  علنی شده بود روزای اخر...من امید رو ،شوهر خودم میدونستم اونم من رو زن خودش میدونست...بخاطر همین هر حرفی زده میشد.

تا اینکه چند شب پیش داداشم تلفن از خونه خودشون اورده بود و گوش داد ...

-چقدر حرف زدید

۳۰ مین...و اونم تمومش رو گوش داد...امید وقتی  دید میخوام ازش جدا شم باباش رو وادار کرد از تهران زنگ بزنه...باباش با خودم و داداشم حرف زد...و الان پشیمون شدن بیان خواستگاری... من موندم با آبروی رفته چکار کنم...باباش گفته چجوری میشه به این ارتباط اعتماد کرد و به فامیل باید چی بگم...؟

نگام بهش خیره شد به آرومی گفته: چرا وقتی نمیخواست بیاد باباش زنگ زد با داداش تو حرف زد که همه بدونن؟؟؟ 

سرش رو تکون داد : نمیدونم...

نگاش کردم داشت گریه میکرد...خیلی سخت بود میدونستم چی میکشه کاری نبود واسش کنم فقط باید اجازه میداد به خودش و دلش بگذره...دم نزنه...با دلش مهربون باشه و نذاره فکر کنه...که چی شد و چرا؟

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه یازدهم فروردین 1386 ::: ساعت 12:16