اس ام اس رو خوندم: طـــناز جان سحرم یه زنگ بزن
نگاه به مامان کردم که دراز کشیده بود ، شماره رو گرفتم خودش گوشی رو برداشت:
- سلام
--نمیای .....
نگاه کردم به مامان گفت کیه؟شاید سحر نمیخواست مامان بدونه بلند شدم برم تو حیاط تو همون حین گفتم : دوستم
- نمیشه بیام از این ور کلاسام ، از اون ورم کار الهی من قربونت برم خوبی
--نه خوب نیستم خیلی حالم بده
- پس ازش جدا بشو خودتو کشتی دختر فکر میکنی خانواده راضین این همه زجر تو شهر غریب بکشی ببینم بازم کسی رو اورده بود خونه؟؟؟
سحر تو زندگیم و دوران بچگیم بهترین و نزدیک ترین الگو بود گاهی شبا خونمون می اومد با اینکه گاهی بچه ها ی هم سن سالش مسخره اش میکردن که تو چجوری میتونی همه حرفات رو به طناز بزنی در حالی اون 4 سال ازت کوچیکتره
و اونم همیشه با خنده می گفت اون هیچ وقت حرفای من رو به کسی نمیگه
دخترخاله ام بهترین نزدیک ترین دوستم بود و همیشه تو زندگیش من بودم تا اینکه 16 یا 17 سالش بود فکر کنم
یه روز گفت بهروز اومده خواستگاریم
کلی تعجب کردم بهش گفتم میخوای باهاش ازدواج کنی کلی خندید و بعد گفت نه بابا ازش خوشم نمیاد (بهروز پسرخاله دوتاییمون محسوب می شد) و بعد خواستگارای ریز درشتی که می اومد و اون جواب نمیداد تا اینکه بهم گفت نمیدونه چجوری از بهروز خوشش اومده با یه نگاه اون موقع ها حرفای عجیبی میزد که تو دنیای 12 سالگی من معنای زیادی نداشت اینکه یه زمانی میشه که باید به یه نفر تکیه کرد من بهش میگفتم بهروز نماز نمیخونه تحصیلاتش کمه ، سربازی نرفته، یه شهر دیگه است تو چجوری می خوای از ماها جدا شی؟؟؟
و اون میخندید و بعد از دوسال دوستی بارها اومدن خواستگاری ...به اصرار سحر خانواده خالم مجبور شدن به خواستگاری جواب مثبت بدن...
وقتی فکر میکنم بهروز زیادم بد نبود خوب بودش خوب تر از خوب و دست دلباز بود الانم هست و،همیشه اون یا اینجا بود یا سحر شهر اونا تا بعد از دوسال ازدواج کردند...
تو جشنش خوشحالی تو نگاهش موج میزد و اون موقع بخاطر سحر همه تو فامیل به بهروز به دیده احترام نگاه می کردند یه جورایی ازدواج او با سحر باعث نزدیکی بیشتر با فامیل شد...
تا اینکه الان بعد از دوسه سال زندگی سحر میدونه بهروز اون کسی نیست که میخواسته...اون تفریحی ...نمازم بعد از ازدواج ....اون بچه دار نمیشه هر چند سحر قبل از ازدواجم این مسئله رو میدونست و می گفت بچه همه چیز آدم نمیشه ، همسرش گوشیه ، و بدتر از همه اونا که سحر رو داره زجر میده اینه که اون خیلی راحت بهش خیانت میکنه
هر چند این وسط خوبی هایی هم داره که اون رو متمایز می کنه هیچ وقت تا حالا با سحر بد نبوده و هر وقت سحر چیز خواسته دریغ نکرده اما...
سحر همه چیز رو می تونست تحمل کنه غیر از این ...و این وسط فقط منم که مونس تموم حرفاشم دیشب تا نیمه های شب بهش فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین تصمیم واسه انتخاب نیمه گمشده ات باید خانواده ات درون دخالت داشته باشند و رای نهایی رو بدهند...
ð گاهی فکر میکنم عشق بعد از ازدواج دلچسب ترینه چون اینجوری دیگه قبل از ازدواج لااقل چشماش بازه
ð حتی اگه دو نفر دیوونه وار همدیگر رو دوست داشته باشند بازم این دلیل محکمی واسه ازدواج نیست
ð عالیه جان تولدت مبارک گلم
http://tavakkalto.blogfa.com اینجا رو حتمن ببینید