تبليغاتX
::: ::آن سوی خیال:: :::
پرنده
 

پرنده                                                                 فریبا شش بلوکی

 

پرنده را فهمیمم

پرنده را دیدم

پرنده تمام احساسم بود که اوج گرفت

پرنده تمام انتظارم بود که بال بال می زد

پرنده تمام وحشتم بود که کوچ می کرد

پرنده تمام آرزویم بود که دور می شد

پرنده را صدا زدم

نشنید

صدایم کوچک بود

صدایم به آن بالاها نرسید

می خواستم رازم را

به گوش پرنده بگویم

رازی که در این سینه نمی گنجد

به زیر پوست تاول زده ام نمی گنجد

درون رگ های تبدارم نمی گنجد

ای کاش پرنده می شنید رازم را

"مــــــن عاشــق شـــــده ام"

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و نهم مهر 1384 ::: ساعت 12:51
چی بگم؟
 

سلام

خوبید؟  چه خبرا؟ خوش می گذره ؟ .............. به من که خیلی   جای همگی تون خالی ! نمی دونین وقتی جزوه هامو بر میدارم،  بخونم ، یادم میاد باید بخوابم نمی دونم این جزوه های من چرا خواب آور شدن برای من؟ چراشو که نمی دونم!

 راستی تا یادم نرفته بگم من دوروز پیش برای دوستم نازنین  اپ کردم آخه چند وقتیه نیومده نت .  خوب هدفم از گفتن این موضوع این بود که هر کی به من کامنت میده به اونجا هم باید یه سر بزنه چون اون آپو من کردم دیگه.............. اگه نره هم من مثل بچه ها قهر می کنم.

خوب راستی یه چیز دیگه ... من اون داستانمو که نوشتم سر کلاس بود یکی از بچه ها داشت کنفرانس میداد ! بگذریم فقط این که من یادم رفته بود کابوس چجوری می نویسن پیش میاد دیگه پست قبلی نمره دیکته من شد 19 چون کابوسو اشتباه نوشته بودم برید ببینید هنوزم درستش نکردم دوتا بچه ها بهم گفتن چه جوری می نویسن ..............خوب حالا یاد گرفتم

روزه هاتونم قبول باشه ... راستی یه سوال از وقتی مدرسه ها باز شده ( من باز گیر دادم به این مدرسه ها) جدی هوای نتم یه جور دیگه شده یه جور کسل کننده شده ها!  البته می دونم نوشته ها ی من همینجوریشم کسل کننده بوده حالا دیگه وای به حال...

یه چیز دیگه هم بگم  من ایدیامو پاک کردم یعنی دیگه از ایدی نمی تونم بهتون خبر بدم اپ کردم یا خبر دار بشم اپ کردید پس لطف می کنید میاید بهم خبر می دید اپ کردید وگرنه من بچه می شم باهاتون قهر می کنم  هرچند دو سه نفر از بچه ها خیلی لطف کردن که وقتی اپ کردن ، خبرم ندادن.  راستش اشکمو در اوردن وقتی رفتم دیدم اپ کردنو به من نگفتن....... دیگه خودتون حساب کنید ...

راستی برای پست بعدیمم یکی از شعرای یه شاعر دوست داشتنی  که خیلی دوستش دارم می ذارم البته پست بعدی رو می گم بعد وبلاگشم ادرس میدم که دوست داشتید سر بزنید دیگه.....

موافقید چند تا جک بذارم بخونید ؟

موافقم نیستید.  نباشید : چون بهتر از بیکاریه

* اولی : احمق کسی است که به همه چیز اطمینان کامل داشته باشه. دومی: مطمئنی؟ اولی : صد در صد!

** یک روز یک سیر با یک پیاز دعواشون میشه سیره به پیازه می گه حیف که سیرم و گرنه می خوردمت!

***یکی شماره تلفنی می گیره و میگه ببخشید منزل آقای...؟ طرف میگه نخیر اشتباه است! یارو میگه پس مرضداری گوشی رو بر می داری؟

**** به یه نفر می گن چرا زن نمی گیری؟ میگه:ای بابا کی میاد زنش رو بده به ما؟!

*****یه نفر از ساختمون ده طبقه می افته پایین همه جمع میشن دورش ازشمی پرسن :آقا چی شده؟ میگه والله منم تازه رسیدم!

خوب اینم از جکایی که میشه اسمشو هر چی گذاشت غیر از جک !!!

خوب دیگه برم تا بیرونم نکردین،  با این جکایی که من نوشتم.  می بینید چقدر یخه به خدا! چند روز پیش رفتم نمایشگاه کتاب دوتا کتاب مثلن گرفتم که یکم منو بخندونه.  هیچی دیگه!  یکیش رو که نمیشه اصلن اسمشو گذاشت دنیای خنده ........... 

خوب می بینمتون

حرف آخرم :  

تقدیم به شما

بابت همه چیز مرسی بابت اینکه این همه به من لطف دارید مرسی خوب قضیه تشکر شدن شد از دوستمم باید تشکر کنم که وقتی با قالبم در گیر می شم لطف می کنه درستش می کنه خوب از اینجا بهت می گم مرسی بخاطر همه چیز.......

خوب مواظب خودتون باشید چون من واقعن نیاز دارم به دوستی شما.

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 ::: ساعت 20:11
رسیدن...
 

دخترک این روزها ارتباطش را فراتر از بیش برده بود. باوری که از خود داشت،  را شکسته بود،  طلسم نگفته ها را! دخترک ، از خود و دلهرهای روزانه اش،  که به صورت کاووس شبانه ،به خیالش هم راه پیدا کرده بود،  خسته شده بود . از اراده ای،  که با بودن پسرک نمی شد ،اسمش را اراده گذاشت !  از روزهایی که به پسرک می گفت : نمی خواهد ادامه دهد در دل فریاد می زد می خواهد بماند ، حتی اگر منجر به فنا شدنش به انجامد . !!!

امروز قرار بود آخرین حرفها زده شود . دخترک نگاه مضطربش را امتداد خیابان انداخت ،پسرک را دید، با لبخند شیرین چهره دلنشینش . سلام پسرک را پاسخ گفت .لبش را گزید، نمی دانست از کجا شروع کند ؟ از کجا بگوید ؟ تا پسرک را قانع کند ! چگونه می توانست برخلاف باورش، بگوید رسیدن مهم نیست ؟

پسر ک با چشمان جذابش به او چشم دوخت.  در صورت دخترک رازی نهفته را دید که  ناخودآگاه چشمانش رابست.  نمی خواست حرفهای پنهان دخترک را ، حتی در سیمایش هم قبول کند . کاش امروز نیامده بود .

دخترک خیره نگاهش کرد و سعی کرد،  تمام التماس درونش را در چشمانش جمع کند : امروز گفتم بیای ، حرف بزنیم . می خوام حرفامو پس بگیرم ! می خوام... بغض راه گلویش را سد کرد ، چشمهایش را بست،  تامانع عبور اشکهایش شود . باید می گفت : می دونی خیلی دوستت دارم می دونی که با تو!  دوست داشتنو معنی کردم،  با تو! معنی خوب بودنو فهمیدم.  ولی گاهی وقتا،  رسیدن،  دلیل دوست داشتن نمیشه!  گاهی وقتا، نرسیدن دلیل عشق ! می دونی خوب من ! می خوام،  هیچ کسی به عشقمون ، به باوری که داریم ، بی حرمتی نکنه می خوام...

 پسرک رویش را برگرداند!  نمی خواست دیگر بشنود:  دخترک چه می گفت؟ از چه می گفت؟ چگونه می توانست از کسی که دوست داشتن را برایش معنی کرده بگذرد؟ چگونه می توانست به آخرش فکر کند در حالیکه حال مهمتر است ؟ پسرک حال را می خواست با بودن دخترک ! نمی تواسنت درک کند دخترک از عشق و نرسیدن حرف می زند !

-  ببین سخته ولی بذار تموم بشه دلهره ها تموم شه !  تا کی؟  پنهونی باید بدیدنت بیام ! تا کی؟  نگرانی هامو پنهون کنم ...

پسرک با بر آشفتگی بلند شد . نگاهش را به دخترک دوخت.  رد اشک ها را بر روی صورت معصومش دنبال کرد . قلبش در سینه می کوبید . پسرک تاب و تحمل غم دخترک را ، نداشت ! می توانست ، با قبول کردن جدایی،  دل دخترک را بدست اورد.  می توانست،  فقط یک کلمه بگوید : بله . !!! دخترک را شاد کند!  نگاهش را به دیده ملتمس دخترک پرتاب کرد! لبش را چرخاند.  زبانش قفل شده بود . زیر لب زمزمه وار گفت: نه !

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 ::: ساعت 22:20
فدای...
 

سلام !

خوبید ؟ منم خوبم . فدای همگی تون بشم من !  دلم حسابی براتون تنگ شده بود . می دونم خیلی من بد شدم ! خیلی وقته یه اپ درست حسابی نکردم  . چیکار کنم ؟ یه مدت اصلن حوصله هیچ چیزو نداشتم ...   بگذریم ! فداتون!  چه خبر ؟ خوش می گذره ؟ چیکار می کنید با درس و مشق ؟ مصیبته والا من که هیچ خیری از این درس ندیدم یه لحظه هم رهام نمی کنه این درس  حالا خوبه فقط دوروز در هفته کلاس دارما ناچاراً باید بخونی دیگه خوب پس بچه های خوبی باشیدو درساتونو بخونید!

دیگه چی بگم؟  من بابا از هوای پاییز   بدم میاد یعنی خوشم میادا ولی از بوی مدرسه بدم میاد ! بازم رفتم خونه اول.  نمیشه از درس نگفت

خوب این مدت که من کامنتا رو بستم خودمونیما حسابی بهتون خوش گذشت اره؟ میدونستم شما هم مثل من بخاطر باز گشایی مدرسه ناراحتید.  گفتم بیشتر ناراحتتون نکنم به خودم گفتم  کامنتا رو ببندم وگرنه من که خیلی دوست داشتم نظراتتون رو بخونم مخصوصن حرفای قشنگ شما رو!

راستی توضیح بخاطر قالب وبلاگ : نمیدونم چرا برای خیلی ها باز نمیشد این وبلاگ من. بخاطر هیمن فعلاً این قالبو گذاشتم تا بعد عوض کنم در ضمن بخاطر بد سلیقگیم در انتخاب قالب ببخشید دیگه

این شبا حسابی بهتون خوش می گذره ها اره ؟ تلویزیون کلی سریال داره!  من که از صبح می شینم پای نت ، ظهرم پای برنامه ها ی تلویزیون ،دیگه وقتی برا ی خوندن نمی مونه میدونی یه دلیل اپ نکردنم این سرعت پایین نته منو که داغون کرده برای هر وبلاگی که بخوام باز کنم باید نیم ساعت معطل بشم دیگه بفهمید چرا چند وقته نیومدم دید و باز دید تازه کنم

یه چیز دیگه پست بعدی که من دادم همگی می خونید میدونید یه داستان قبلن گذاشته بودم تو یکی از پستام، الان بقیه شو نوشتم ، دوست دارم،  بخونید ، خودتو ن رو جای شخصیتا بذارید، بگید  : اگه مثلن جای پسره یا دختره بودید ،چیکار می کردید؟  کار فوق العاده آسونیه.  پس منتظر پست بعدی من باشید خوب!

خوب می بینمتون ! اما نمیدونم کی ولی قول میدم زود باشه فقط باید اول به شما سر بزنم بعد.  هر وقت اومدم به همگی تون سر زدم اپ می کنم چیکار کنم دختر خوبی شدم دیگه

خوب  یادم رفته آخر پست چی می گفتم؟

  مواظب خودتون باشید روزه تونم قبول باشه !

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه نوزدهم مهر 1384 ::: ساعت 20:8
هستی...

 

گفته بودی : هر چی دلم خواست بنویسم ! می دونی دلم الان چی می خواد؟ دلم میخواد، الان ان بودی می تونستم باهات چت کنم ! میدونی امشب خیلی هستی جونم دلم گرفته  چراشو نمیدونم یعنی می دونم ... دلم تنگ شده همین ...... خسته نباشم

راستی میدونی وقتی روزای اول باهات آشنا شدم چقدر خوشحال بودم این تو بودی که روزای اول که بلاگمو درست کرده بودم می اومدی با حوصله پستا رو می خوندی اشکالاشو می گفتی یادمه یه بار گفتی رنگ فونتو عوض کن ! منم گفتم بلد نیستم... میدونی وقتی یهویی یه مدت خیلی زیاد از نت رفتی بیرون داشتم دق می کردم همش از ...... و ....... سراغتو می گرفتم  وقتی می گفتن تو رو دیدن دلم آب می شد از اون ورم تلتو گم کرده بودم نمی دونستم چجوری سراغتو بگیرم تا ااینکه من فدات شم شنیدم دوباره برگشتی کلی اف گذاشتم تو ایدیت  میدونی وقتی فهمیدم اون ایدتو هک کرده بودن کلی حالم گرفته شد چون کلی فدات رفته بودمزیادی حرف زدما ... آره   راستی بذار دلم خنک شه تو که اجازه نمیدی بهت بگم فدات شم اینجا که دیگه مال خودمه پس فدات شم من ! قربونتم برم! بوستم می کنم ! آخیش هستی برام عقده شده  بودا !

می بینمت خوب !

هستی می خوام واسه این دوست داشتن یه شریک بذارم  اینجا!

 

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه پانزدهم مهر 1384 ::: ساعت 21:20
...

 

برای تو می نویسم که از  خوب هم خوبتری برای تو که مهربانی را در حرفهایت صداقت را درکلامت دیده ام و اینگونه بود  که اسیرت شدم اینگونه بود که دل را در حریمت باختم !

برای تو....

خوب من !  خودت میدونی که چقدر برایم مهمی  و چقدر بی تو تنهایم !  نمیدونم ، ولی، قرار گذاشته بودم : این اپ مختص تو و برای تو باشه .خوب من ! ولی خیلی سختمه بخوام از تو ،برای تو بنویسم ! نمی دونم چی بگم ؟ ولی اینو میدونی : خیلی دوستت دارم !زیادی  هم برام مهمی!  

می دونی من تو ساده نشناخته رو ، خیلی ،خیلی دوست دارم!   خیلی وقته ،حتی ،تو رویاهام ،حس نکردم چه شکلی هستی ! می دونی! پشت یه نقاب می بینمت .می بینم که چجوری ، منتظر اون لحظه هستی که نقابو برداریو ، من خود واقعی تو رو ، ببینم ! اون وقت   من، تو رو سیراب می کنم از هر چی کلمه دوست داشتن تو این دنیاست!  اینقدر می گم که عاشقم بشی منو برای همیشه پیش خودت نگه داری  تا ابد بهم وفادار بمونی

خوب من! دیگه بهتره رفع زحمت کنم  خستت کردم هر چند تو رو هنوز ندیدم هنوز بودنتو فقط تو رویاهام، باور کردم! منتظرم که بیای من و از این انتظار در آری

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1384 ::: ساعت 3:58
سر کاری....

 

سلاااااام !

  هیچی نگین تا بگم  چیکار کردم  من !   می دونین چیکار کردم؟  نه ! شما که نمی دونید  همگی تون پست قبلی من اول شدین برین ببینین همه اول شدن ! اینم فقط بخاطر شما هیچ نظری رو تا امروز  تایید نکردم!  که همه یه بار اول بشن  شیطنت کردم دیگه

راستی یه چیزی در گوشی بهتون می گم گچساران 18لوگو مجانی درست می کنه خیلی لوگوهای قشنگی هم درست می کنه برای منم درست کرده ولی چون صدا داشت نذاشتم   اما خیلی لوگوهای دوست داشتنی درست می کنه

دیگه چه خبر من که این روزا جایی نرفتم  فردا هم کلاس دارم به سرم زد الان اپ کنم دیگهچون ممکنه یک شنبه نتونم اپ کنم حیفم اومد از سورپرایز بهتون نگم راستی  درباره دانشگاهم من فقط  دوروز رفتم روز اول که فقط یکی از استادامون اومد بعد یه سوال پرسید درباره اصول روابط عمومی. گفت : اگه شما رئیس یه شرکت باشید و کارمندتون  بهتون بی احترامی میکرد چیکار می کردید ؟  از یکی از خانما که پرسید گفت : تو بیخش می کنم 

اصلنم خنده نداشت! 

فدای همگی تون ! برم نظراتو تایید کنم راستی بابت کامنتا هم مرسی می بینمتون

 

بی موضوع ببخشید

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه هشتم مهر 1384 ::: ساعت 22:5
سورپرایز..
 

سلااااااااااااااااااااام

خوش می گذره به من که خیلی خیلی خیلی  مخصوصن با اپی که دادم ! خوب یه چیزدیگه اینه که یه سورپرایز برای همگی تون دارم که یک شنبه بهتون می گم !

اینو اجازه بهتون می دم منسر فرصت بخونید این دفعه معافتون می کنم!  البته وقتی خوندید برمی گردید نظر میدیدا

بریزین تو هارد بعد بخونین

خودمونیما اگه به کسی نمی گید بگم خیلی تنبل شدم اینجور اپ می کنم !راستش خیلی سخته بخوام همه جوانب بسنجم بعدم که می سنجم می گم همین یه دفعه ، همین جوری می نویسم  که خودم می خوام ! روز بعد درست اپ می کنم.  می بینین بخدا گیر کی افتادید  .......... چمه مگه دختر به این خوبی !

نمی دونم چرا وقتی نفس می کشم از بویی که مشاممو پر می کنه بدم میاد!  با اینکه فقط دو روز کلاس دارم ،اما از این هوایی که پر از اندوهه بدم میاد  از باز شدن مدرسه ها .نمی دونم شاید چون سال آخر اونجوری که دوست داشتم نگذشت .میدونین یاد اونموقع بخیر که می نشستم سر کلاسا داستان می نوشتمو رویا پردازی می کرد م !بگذریم نمی خوام از این حرفا بزنم !

نمی خوام حرفای بی ربطی بزنم وبلاگو دفتر خاطرات کنم اما چیکار کنم نمی تونم مگه آدم چند روز زنده است ؟ پس بی خیال خوب حرف زدنو ، مراعات کردن ؟ آره بی خیال همه جیز !

پذیرایی رو لاقل کنم دست خالی نرید !

بفرمایید اصلنم تعارف نکنید

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه هفتم مهر 1384 ::: ساعت 10:24
اپ امروز.......

 

سلام

گفته بودم میخوام اپ کنم اما هیچی به ذهنم نمیاد بنویسم

خوب پس همین جوری بپذیرین دیگه اپ کردن امروز منو 

می بینمتون

و قربون همگی تونم برم که این اپ منو امروز تحمل می کنید  !  

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه پنجم مهر 1384 ::: ساعت 11:5
می دونم اون که رفته ....
 

این چند روزه تموم دلتنگ یه نفرم .شاید ،چون این روزا بود که رفتشو   من نمی گم ،تنها م گذاشت. چون خیلی ها بودند پیشم، ولی هیچ کسی نتونست خلا اورو ،برای من پر کنه .هیچ کس نتونست ،تو دنیای بچگی من بعد از او عبور کنه .او با رفتنش به من یاد داد، عمر خوشی ها هیچ وقت دووم نداره. اون بود که به من گفت : وقتی با دوقدمی  خوشبختی  فاصله ای نداره یه اتفاق می افته که ...  می دونین !  دست خودم نیست، وقتی دلتنگش می شم. نمی دونم چی داشت؟  که منو جذب خودش کرد. نمی دونم چرا با رفتنش ، با تموم بچگیم ،حس کردم دیگه بر نمی گرده ! وقتی دیدم که بدون اینکه خودش بخواد داره میره ! فهمیدم این همون سرنوشته ! که می گن:  نمیشه باهاش جنگید.  این همون بازی روزگاره ،که با تقدیر دست به یکی کرده.  من تو این مدت علاقه ای که بهش داشتم نذاشتم کم بشه. چون میدونم یه روز منم میرم پیشش . نمی خوام اون  از دستم دلخور بشه، بگه چرا منو یاد نکردی؟  شاید این دلیل توجیه کننده  ای نباشه ولی من نمی تونم دوستش نداشته باشم ،چون او همه زندگیم بود. چون بهم یاد داد با نوشته هاش:  بنویسم ...

سلام رو یادم رفت بنویسم خوب الان سلام می کنم اعلام می کنم : دانشگاه چندان آش دهن سوزی نیست ! پشت کنکوری ها اصلن خودشونو ناراحت نکنن، راحت باشن  ،من که دیروز برای اولین بار پامو مثلن تو یه محیط بزرگتر گذاشتم:  از اول حرفای استاد چرت می زدم تا آخرش . یه خسته نباشید بهم بگید بد نیستا !

خوب  یه خبر خیلی خیلی  بد :  اینکه چون کلاسای من زیاد نیست و قرار شده جایی نرم مثل هیمشه روزای فرد اپ می کنم ، چون روزای فرد مال منه

فعلن تا همین جا بسه تا برسیم بر سر موضوعاتی، که گفته بودید:  بنویسم  از  سه شنبه دیگه شروع می کنم !                                                                                                      

 یه چیز دیگه یادم اومد ، وبلاگ تنهاییمو  اپ کردم یه سر برید نظر بدید خوشحال میشم  البته اگه می خواهید پستشو بخونید برید یعنی نظر همین جوری هم نمی خواما

خوب چون بچه های خوبی هستید به همگی تون این دفعه می گم ............ هر چی دوست دارید جاش بذارید دیگه

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه سوم مهر 1384 ::: ساعت 1:1
نگاه
 

نگاهت می کنم یک بار دوبار ...صدبار، ولیکن نگاهت را دیر زمانیست از من گرفته ای دیگر حتی چشمان قهوه ایم که پاک معصومانه در برابر چشمانت رنگ می گرفت ،برق خود را از دست داده. و در برابر چشمانت موج تمنایم دیده نمی شود .
مهربانای من می دانی چه مدت است؟  دیگر حتی شیطنت های دخترانه ام هم در برابرت جان باخته و هیچ!  حتی مهر سکوت هم در برابر دیدگانت کار ساز نمی باشد.
آنقدر سر درگمم که نمی توانم حتی جواب قلبم را بدهم که بی اختیار بر در می کوبد ! می خواهد بداند چرا دیگر ....................
شب را فقط بخاطر این دوست دارم چون همرنگ چشمان زیبا تو است هر چند چشمانت را برق نگاهت را مدتی است از من دریغ کرده ای


سیاهی چشمانت

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه دوم مهر 1384 ::: ساعت 0:0