این منم ...
سلام
امروز می خوام یه موضوع تکراری رو بگم ،هر چند یکی از پستای قبل از اون نوشتم ولی می خوام دوباره برای کسایی بنویسم که تازه به وبلاگ من اومدن من محدثه هستم هیجده سالم تموم شده رفتم تو نوزده ازنوشتن خوشم میاد و راستش، دوست دارم باهمه خوب باشم دلم نمی خواد کسی از دستم برنجه ولی اگه رنجیدم شاید بار اول دوم بخوام از دلش در بیارم اما روزای بعد دیگه رهاش می کنم تا خودش بدونه اشتباه کرده !
این روزا بدجور فکرم مشغول شده به یه موضوع ،که خدا کنه خیلی زودتر خاتمه پیدا کنه از درس خوندن زیاد خوشم نمیاد.قبلنا زیاد درس می خوندم،شاید این زیادی خوندن کار دستم داد که حالا وقتی اسم درس میاد
پیش دانشگاهی رو ،همین امسال تموم کردم. از نوشتن خوشم میاد !تنها سرگرمی که دارم نوشتنه دیگه از چتم خسته شدم ! از کسایی که تو چت فقط با دروغ زندگی خودشونو می سازن بدم میاد بخاطر همین چند وقتی می خوام جدا شم از چت و دنیای چت فقط خودم باشم ،دنیای وبلاگم و دوستای دختر چتیم می خوام خودم باشم به خودم فکر کنم دیروز فهمیدم قبول شدم رشته مهندسی کشاورزی با اینکه از درس بدم میاد ،اما یه جا بودنم ،دوست ندارم پس بهتره درسمو بخونم !
دیشب تو بلاگ حقایق پنهان نقد وبلاگمو خوندم و دیدم وبلاگم کلی عیب داره و این به مرور زمان با گذشت زمان با رشد فکری من می تونه درست بشه! پس به امید اونروز که وبلاگم بهترین باشه برای خودم ،البته الانم هست الانم وبلاگمو خیلی دوست دارم اما حاضرم به دلایلی قیدشو بزنم !
از عشق این چیزا می ترسم از این احساسا بدورم چون می دونم دختر احساساتی هستم ،نمی تونم این وسوسه نگاه رو تحمل کنم تصمیم گرفتم دور این احساسا رو خط بکشم خودم باشم فقط خودم !
از دروغ دادن بدم میاد از تظاهر به چیزی که نیستم کنم متنفرم پس سعی می کنم خودم باشم وقتی به یه نفر حرفو راستو بزنم اون بگه دروغ می گم ناراحت می شم و......
وقتی اسمون بلاگم لطف می کنه ستاره هایی رو می چینه برام میذاره تا ببینم از نور این ستاره خوشحال میشم و بهم امید می ده که بنویسم سعی کنم بهتر از قبل بشم !
این منم !
خوب حالا می رسیم به حرفای خودم اول اینکه دوسه تا بچه ها کامنت که دادن می گن باید رسیده باشه در صورتی که روح منم خبر نداره برای خودم چنین اتفاقی افتاده کامنت دادم بعد می بینم هیچی نبوده خوب من از این جا عذر خواهی می کنم با اینکه مقصر من نبودم خوب اونا زحمت کشیدن اومده بودن
سه شنبه من می بینمتون
قربون همگی تونم برم من
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ::: ساعت 12:31
می خوام برما .......
سلام
خوبید ؟ منم خوبم مرسی
چه خبر
البته غیر از سلامتی؟
تازه ترین خبر من این دو سه هفته از دست من راحتید
و دیگه از دست پر حرفی هام سر درد نمی گیرید
__ چرا ؟
چون می خوام برم مشهد
البته اینو بگم دو هفته دیگه که بیا م کلی پر حرفی می کنم که سر سام بگیریدا پس خیلی هم خوشحال نشید که میرم
........
و
یه چیز دیگه که باید بگم خیلی خیلی مرسی بخاطر نظرایی که میدید می دونید اینجوری به من امید می دید که پر حرفیمو ادامه بدم
و خستتون کنم
و
یه چیز دیگه اینه که من رفتم نه منو فراموش کنیدا به دید نم نیا ید بخدا اگه بر گردم ببینم کسی بیاد م نبوده من دق می کنما نمی خوایند که دق کنم مرسی شما لطف دارید
و
راستی سوغاتی چی بیارم به جان خودم نمی دونم چی بگیرم
که ارزش لطف مهربونی شما رو داشته باشه البته یه مشکل دیگه هم هست من بخوام سوغاتی بگیرم رو دست خودم باد می کنه چون نمیدونم چه جوری بد ستتون برسونم نتیجه گیری که گرفتم میام براتون حرف می زنم از مشهد می گم 
و
دلم خیلی خیلی براتون تنگ میشه زیاد زیاد دعا کنید وقتی بر گشتم اعتیاد کنار بذارم کمتر بیام تو نت فضولی کنم کفر شما هارو بیارم بالا
مرسی
خداحافظ
قربونتون محدثه
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ::: ساعت 22:32
همین ...
سلام
خوبید
اولن می خواستم امروز خیلی اذیتتون نکنم دختر خوبی بشم تا شماهم بچه های خوبی باشید کل پست قبلی رو از اول بخونید
ولی وقتی می بینم این همه لطف دارید نسبت به من که ................. دلم نمیاد چیزی ننویسم اما چون به خودم قول دادم این پست دختر خوبی باشم چیزی نمی نویسم فقط از نورای گلم تشکر می کنم که این شعرو هم اون دوباره برام پیدا کرد شاعرشم سعدیه راستش فکر نمی کردم معنیشون اینقدر قشنگ باشه
راستی میلاد امام حسین به همگی تون تبریک می گم
خوب می بینمتون یک شنبه
قربون همگی تونم برم من
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه هفدهم مرداد 1384 ::: ساعت 11:52
دوستت ...
سلام دیگه....
سلام
خوبید من خوب نیستم
ـ چرا خوب نیستی
دلم گرفته زیاد زیاد دلم می خواد بشینم زار زار گریه کنم راستی من کنکور قبول نشدم البته فرقی هم نمی کرد چون اصلن من نخواستم قبول شم اصلن من نخوندم
ـ بخاطر این ناراحتی ؟
نه راستی مرد ی که من می پرستیدم دوستش داشتم از صحنه سیاست رفت کنار رفت ما رو تنها گذاشت خدایا من چقدر این مرد دوست داشتم دارم خنده هاش به من امید می داد می گفت می تونه هر کاری کنه ولی چرا دستشو بستن نذاشتن کاری کنه
ـ خانمی بر می گرده خیلی زودتر از اونی که فکرشو کنی
یه چیز دیگه هم هست می خوام جار بزنم دیگه نمی خوام باران باشم می خوام خودم باشم همون کسی بشم که می تونم باشم خسته شدم از همه چیز نمی دونم می تونین احساس کسی بفهمید که از همه جا بریده سر درگمه آخر این زندگیش چی میشه کجا میره
به خدا من موندم خیلی حرفا داشتم واسه گفتن حالا همه حرفا مثل احساسم گم شده حس می کنم حرفام ته کشیده تموم شدم میدونی من از خودم خسته شدم از حرکاتم از زندگی که توش دارم دست و پا میزنم بدم میاد از خودم بدم میاد گاه بیگاه به همه گیر میدم به همه به خودم میگم چرا بقیه اینجورین چرا من نیستم وای امان از این حسادت
ببخشید خیلی بد نوشتم
ـ خانومی من نوشته هاتو دوست دارم همین مهمه اره
اره
ـ حالا یه خورده بخند نبینمت اینجوری فدات شم
فقط همین مونده بود تو بیای منو دلداری بدی باشه می خندم فقط بدون بخاطر تو هستشا
ـ می دونم و مرسی
خوب تو خسته نشدی از حرفای من بقیه مطمئنم خسته شدن منو ببخشید هر وقت بدیدنم میاید روحیه تونو خراب می کنم باور کنید دست خودم نیست منو ببخشید راستش وقتی می نویسم عوض می شم همونی میشم که باید باشم خوب مرسی بازم بخاطر لطفتون و یه خواهش خیلی بزرگ ممنون میشم کل نوشته هامو بخونین نظر بدید منظورم اینه که می خوام نظرتونو بگید درباره خودم بازم مرسی
قول قول میدم که دیگه تا این حد پر حرفی نکنم بازم مرسی
قربانتان
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 ::: ساعت 20:19
سلام
خوبید خوبم مرسی
چه خبر ؟ همه خوبن ؟
ـ آره همه خوبن منم خوبم
خوب؟
ـ قرار شد شروع کنی قرار شد از خودت بگی از چیزایی که دوست داری
آخه چیزایی که من دوست دارم زیاد ........ جالب نیست
ـ خوب من منتظرم بی خودی چشمات به من ندوز باید بگی باشـــــــه

باشه
من .......... هستم یه جایی همین نزدیکیا زندگی می کنم یه جای خیلی نزدیک پیش شما از کوچیکی عاشق نوشتن بودم نوشتن دوست دارم به من آرامش میده یه جورایی قلم کاغذ رفیقم شدن من به این افتخار می کنم شاید باورش سخت باشه برای شما ولی من هر کلمه ای که می نویسیم عاشقانه می پرستم همیشه از کار خودم راضیم به نوعی شاید خود خواه باشم اما نوشته هام دوست دارم از نقاشی هم خوشم میاد اما تا پارسال فکر کمی کردم هیچ وقت نمی تونم نقاشی بکشم فقط باید دوست داشته باشم به نوعی به خودم تلقین کرده بودم که نمی تونم ولی پارسال فهمیدم هر چیزی رو که بخوام می تونم بدست بیارم هر چیزی و این منو خیلی خوشحال می کنه که میدونم نباید نا امید شم هیچ وقت
وقتی پارسال تابستون خدا منو دعوت کرد خونه اش فهمیدم می تونم خوب باشم می تونم خیلی کارا کنم اینکه همه رو دوست داشته باشم دوستام بهم می گن خیلی زود باوری این منو ناراحت نمی کنه چون دوست دارم بچه باشم به نظر خودم خیلی بچه ام خیلی زیاد چون دوست ندارم خیلی کارا رو انجام بدم چون از خیلی چیزا می ترسم
نمی دونم اما این من از عشق می ترسه می ترسه عاشق بشه می ترسه از جدایی دوست نداره کسی رو ناراحت ببینه
یه چیز دیگه که پارسال به من ثابت شد اینه که حالا میدونم خانواده ام منو بیشتر از هرکس دیگه ای دوست دارن و هر چقدرم اشتباه کنم بازم می تونم پیششون برگردم
این چیزا منو خوشحال می کنه
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه یازدهم مرداد 1384 ::: ساعت 17:52
دو راهی یا ..
سلام
خوبید منم خوبم مرسی

........
امروز درباره چی حرف بزنم؟
ـ تو که خوب بلدی با کلمه ها بازی کنی پس یه چیزی بگو
مشکل اینه هیچی نمی تونم بگم چون خیلی وقته حتی خودم رو گم کردم چه برسه ....
ـ هزار بار بهت گفتم تلخ فکر نکن
مشکل دارم می ترسم از خودم گاهی اوقات بدم میاد راستی من کیم اصلن برای چی زندگی می کنم نفس می کشم
ـ من میدونم خودتم خوب میدونی که چرا دنیا اومدی پس خودتو سر در گم نکن همون باش که ازت انتظار دارن
ولی من خسته شدم تا کی نقش بازی کنم تا کی باید بگم ازکارایی بدم میاد که اونا بدشون میاد در صورتی که هم من هم خودت می دونیم من دوست دارم او کارا رو کنم
ـ خانمم بهم بگو از چی می ترسی
من از خودم می ترسم من توبه کرده بودم ولی حالا ......... می دونی من می خوام همون دختری باشم که خدا دوست داره ولی چه فایده می دونی من از خدا خجالت می کشم اون منو جایی فرستاد که مثلن من دیگه گناه نکنم اما من سوء استفاده کردم حتی اونجا هم دست از گناه بر نداشتم خدایا تا کی باید تحمل کنم کی منو مجازات می کنی تا کی باید بمونم بیشتر گناه کنم درسته من از مرگ می ترسم اما از این زندگی کردنم می ترسم از نگاه کردن به دو تا چشم غرق شدن در اونا گم شدن از خود غرق لذت شدن .......
نگاه کردن دوست دارم اما از عذاب می ترسم ولی ترسم باعث این نمیشه که گناه نکنم و این منو دیوونه می کنه آخه تا کی...............................؟
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ یکشنبه نهم مرداد 1384 ::: ساعت 16:39
خیانت...
مادر...
سلام
خوبید؟
من زیاد خوب نیستم نمی دونم احساس سر خورده گی می کنم چرا شو نمی دونم
اومدم بنویسم مامان خوبم دوستت دارم
بنویسم مامانم هر چی بخوام درباره ات بنویسم کم نوشته ام نمی دونم چی بنویسم که بدونی با اینکه خیلی اذیتت می کنم اما دوستت دارم زیاد زیاد
می دونم می دونی مامان
مامان می خوام بدونی هیچ کس به اندازه تو دوست ندارم 
روزت مبارک زیاد زیاد البته روز تمومی مادرا مبارک باشه به خصوص مامان جون شما
این دسته گل تقدیم تمومی مامانا. تمومی کسانی که از جون مایه گذاشته اند تا ماها به اینجا رسیدیم کسایی که قطر ه قطره از وجودشون را به ما دادن کسایی که می دونیم بدون هیچ بهانه ای ما را می پرستن
مامان دوستت دارم
قربانتان ............

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ چهارشنبه پنجم مرداد 1384 ::: ساعت 2:27
گریز و درد ...
سلام
خوبيد منم خوبم
می خواستم یه شعر بذارم تو وبلاگم که خیلی دوستش دارم اما پشیمون شدم
خوب ؟
- خوب به جمالتون
من چی بگم
- هر چی دوست داری

حالا که اجازه دادین هرچی دوست دارم بگم از خودم می گم از اینکه ...
سخته گفتنه احساسی که خیلی وقته ازت فراریه از به یقین رسیدن چیزی که حالا از دستش دادی
پارسال زمانش نمی دونم یه اتفاق باعث شد که چرا های ذهنم به جوابشون برسن یه اتفاق که باعث شد سوالایی که د اشتم درباره خدا به جواب برسن با یه بازی فهمیدم معبودم هیچ وقت نمی بینم و حالا من ازون احساس خالیم
بذارین از اول بنویسم من نماز می خوندم اما به خدا اون ایمانی که باید داشته باشم نداشتم می گفتم ما که تو اون زمونه نبودیم که بفهمیم حرفای پیامبرا راست بود ما که معجزه ها رو ندیدیم تا اینکه من مریض شدم اولش بایه سرما خوردگی ساده شروع شد یه جوارایی یه حالت خلسه بهم دست داده بود مسخ شده بودم مطمئن بودم اگه خوب بشم دیگه این حس و حال ندارم آدما رو همه کوچیک میدیم ماشینا که تو خیابان رد می شدن برای من مثل اسباب بازی بودن مامان نگرانم شده بود مدام می بردم دکتر
به دکتر که می گفتم انگار رو ابرا را ه می رم دارم پرواز می کنم می خندید می گفت خوب پروازم حس کردی
یه شب بلند شدم نمازم خوندم به خودم گفت من اگه بمیرم می رم تو جهنم ترس تموم تنم می لرزوند دستام یخ کرده بود زمین احساس نمی کردم احساس می کردم سبک شدم مامان بابا را صدا زدم اونا رو از خواب بیدار کردم مامان دستمو گرفته بود بهش گفتم دارم می میرم احساس می کردم اگه چشمام رو ببندم می میرم نمی دونم اون شب برمن چی گذشت نمی دونم اما دوست دارم دوباره احساسش کنم ازون روز ایمانم به خدا قوی شد اینجوری حس می کردم
با اسم خدا به گریه می افتادم از کارایی که کرده بوده توبه کردم و
حالا من دوباره دور شدم دورتر از قبل همیشه به اونایی که با گریه خدا رو صدا می زنن غبطه می خورم چون من یه بار این حس تجربه کردم تا آخر عمر افسوس اون روزا رو می خورم روزایی که خدا رو حس کردم
می دونم خدا تو قلبمه می دونم که من هیچ وقت نمی تونم ببینمش اما خدایا دوستتون دارم تا ابد
کمکم کنید تا دوباره مثل قبل شم تا دوباره خوب بشم
دوستتون دارم خدایا
منو ببخشید دوستان اگه خستتون کردم دلم می گفت باید بنویسی من نوشتم امیدوارم همتون فقط برا یه بار چنین حسی رو تجربه کنید
موفق باشید و پیروز
قربانتان .........
لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه یکم مرداد 1384 ::: ساعت 21:22