تبليغاتX
::آن سوی خیال::

::آن سوی خیال::

با اجازه همسري

سلام

اومدم يه خبر خيلي مهم بهتون بدم ... فردا يعني ۲۱ بهمن ماه ۱۳۸۸ تولد فرشته ناز منه ...

عشق من : تولدت مبارك

تولدت مبارك

(خدا رو شكر مي كنم كه چنين همسر خوبي دارم )

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولدت مبارك

حالا نوبت فوت كردن شعماست عزيزم :

تولدت مبارك

 تولد، تولد، تولدت مبارك

 

تمامی گلها پیشکش قلب مهربانت که به وسعت دریاست . تولدت مبارک

همسر عزیزم با تمام وجود فریاد می زنم دوستت دارم

تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم ، خلاصه مي کنم تا بگويم روز تولدت مبارک باد

+ نوشته شده در  Tue 9 Feb 2010ساعت 23:23  توسط باران  | 

بعد از تموم شدن امتحان ها فكر ميكني دغدغه هات تموم ميشه اما بعد از تموم شدنشون دغدغه هايي ديگه با فشار بيشتري روونه ات ميشن

اين روزا بهت ياد ميدن وابسته به كسي نباشي خودت كارات رو انجام بدي

اين روزا پر از دغدغه است ، استرس و نگراني و ترس همه قاطي شدن...

اين روزا حس ميكني توقعاتت زياده...

اين روزا خسته شدي

*

- فردا آخرين مهلت تحويل دادن تحقيق هست ،براي مني كه هيچ كاريش نكردم خيلي بده

- قسمتي از كادوي همسري آماده شده...

- ...


+ نوشته شده در  Sun 7 Feb 2010ساعت 10:25  توسط باران  | 

http://i18.tinypic.com/42tjbzo.jpg

- امروز صبح موسسه كه بودم ،شورا هنوز باز نشده بود در نتيجه كسي با شورا كار داشت اونجا منتظر ميموند يه خانومي اومده بود از بچه هاش تقاضاي حق و حقوقش رو كرده بود...

ميگفت : شوهرم فوت كرده يه خونه داشتيم داشت خراب ميشد كه پسر كوچيكم گفته مامان ما خرج خونه رو ميكنيم بعد شريكي ميشينيم منم موافقت كردم حالا پسراش در اومدن 3 تاييشون بهش گفتن برو يه جاي ديگه زندگي كن ما جا نداريم و...

دلش خيلي شكسته بود ميگفت اگه يكي از دامادام فوت نكرده بود محتاج پسرام هيچ وقت نبود دختراي ديگمم خيلي خوبن ولي وسع مالي ندارن كه از من نگهداري كنن ،قسمت اين بودش از بچگي زجر بكشم...

ماسك زده بود به دهنش ...ازش پرسيدم چرا ماسك زدي ؟ گفت 4 ماهه دندونام رو كشيدم كه دندون مصنوعي بذارم پول ندارم


*

-  2هفته ديگه بايد تحقيقم رو تحويل استاد بدم كه بيشتر شبيه پايان نامه است،منم موضوعي رو انتخاب كردم كه نميدونستم تحقيق آزمايشگاهيه با روانشناسي اينا سروكار داره بعد از اونم كه ديدم سختترين موضوع بوده رفتم با استاد صحبت كردم گفتم موضوع رو عوض كنم گفت نميشه بايد درباره همين موضوع تحقيق كني

منم خداييش نامردي نكردم تو اين مدت ،هروقت استاد رو ميديدم كلي پز تحقيقم و روش هايي كه تا حالا رفتم رو بهش ميدادم استاد كلي ذوق ميكرد:-l

درصورتي كه هنوز هيچكاري نكردم:-"

- ديروز صبح با پولي كه همسري فرستاد بود رفتم يه حلقه ظريف و فوق العاده ساده گرفتم از ديروز تا حالا كلي ذوقش ميكنم...

- حالا ميدونم بايد براي همسري چي تهيه كنم ، بعد از اينكه هديه رو براش پست كردم بهتون ميگم...نميشه فعلا اينجا بنويسم چي ميخوام براش بگيرم چون اينجا رو ميخونه...

وقتي به بچه هاي دانشگاه  گفتم ميخوام چي بگيرم كلي سرم غر زدن كه لوسش ميكني براي مرد نبايد زياد هديه بخري...:))

خلاصه ديروز خانوم هاي متاهل كلاسمون ،من رو تو تجربه هاي زندگيشون شريك كردن ...

*

==> فراموش نكردم كه يه كامنت طولاني بذارم ...

==> شاد باشيد

لينك نظرات

+ نوشته شده در  Tue 2 Feb 2010ساعت 21:25  توسط باران  | 

- ديروز بعد از امتحان با بچه ها رفتيم سينما، فيلم حلقه ازدواج رو ديديم...نميدونم چرا از وقتي مزدوج شدم اينجوري شدم وقتي ميرم سينما تا پايان فيلم بيشتر از 20 بار ساعت رو نگاه ميكنم كه بيام بيرون...

- دوروزي هستش مدام دارم فكر ميكنم براي تولد همسري چه هديه اي بخرم ؟

- بعد از ازدواج ،بايد برم شهر همسري زندگي كنم ،هميشه از فكر كردن درباره اين موضوع طفره ميرم تا وقتش برسه...

- وقتايي كه دور از همسري هستم حساس و بهونه گير تر ميشم ،دوري ، كلي سوتفاهم به وجود مياره

*

- بابا امروز برام چرخ خياطي ژانومه مدل 808  خريد...از اين به بعد همه چشمها به من دوخته شده واسه خياطي كردن:)) تا ديروز بهونه مياوردم ميگفتم چرخ خياطيمون خرابه...

كل چيزايي كه در كلاس درمورد دوخت گفته شده يادم رفته تصميم دارم خصوصي پيش يه نفر برم تا دوباره مرور بشه...

- امروز آخرين امتحان اين ترم هستش..


+ نوشته شده در  Mon 1 Feb 2010ساعت 5:45  توسط باران  |