تبليغاتX
::: آن سوی خیال :::
امممم
 

وقتی دوست داشته باشی آپ کنی و هیچی نداشته باشی بگی نتیجه اش این میشه که

این مدلی ثبت شه!!!

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ دوشنبه دهم تیر 1387 ::: ساعت 4:18
::: :::
خیاطی
 

دیروز اولین جلسه خیاطی بود(اصولاً بهترین کلاس برای ما خانوما همین خیاطی هستش هیچم خنده نداره،تازشم با کلی باج ،خانوم قاسمی رو راضی کردم که اونم بیاد)

البته برای من و ــــ (خسته شدم از بس نوشتم خانوم قاسمی ،یه اسم شیک لازم دارم که اینجا جایگزین کنم و از اونجایی که من فامیل اصلیش رو گفتم پس در نتیجه باید یه اسم ِدیگه براش انتخاب کنیم دی:)

آخه کلاسا از خرداد شروع شده و ما دیروز تازه رفتیم ،

دیروز:

تو کلاس به خانوم قاسمی میگم ۱۰۰ رحمت به درسای دانشگاه

بعد از کلاس قرار شد با خانوم قاسمی بریم خرازی و قیمت ِوسایل خیاطی رو بپرسیم که فردا بخریم...درهمون حین که وسط خیابون حرف میزنیم دستم محکم خورده به آیینه بغل یه پراید

خانوم قاسمی جیغ کشیدراننده ایستاد وقتی دید من حالم خوبه رفتش ،ولی خوب از دیروز تاحالا هرجا که میخوایم بریم این خانوم قاسمی دست ِمن رو میگیره و خودش رو سپر ِبلای من میکنه

امروز:

مامان کلی سفارش کرد که مواظب خودت باشی و به هیچ جا نخوری وقتی از پله ها میخوای بری بالا ،چادرت رو دربیار(اصولاً من وقتی چادر میپوشم زمین رو جارو میکشم )

تو کلاس ایستاده بودیم با خانوم قاسمی حرف میزدیم که دیدم خانوم قاسمی دستش خورد به لیوان و افتاد پایین،درهمون لحظه چشم های هردوتاییمون به پایین خیره شد

لیوان افتاد روی ِکفش ِمن...البته خرده های لیوانبا یه بدبختی پام رو از کفشم بیرون اوردم و به خانوم قاسمی گفتم: میشه خرده های شیشه رو از تو کفشم دربیاری؟...هنوز باورم نمیشه خرده های لیوان هیچ کدومش به پام صدمه ای نزده باشه،به خانوم قاسمی گفتم: اگه بلایی سر پام اومده بود هیچ وقت نمیبخشیدمتپام رو از ریخت می انداختی

و اونم گفت: تو ،تو این راه خیاطی یه بلایی سرت میاد ،اون از دیروز این از امروز

درهمون حین مامان زنگ زد و تاکید کرد از پله ها که میای پایین چادر رو دستت میگیری تا اتفاقی نیفته و من با کلی ذوق گفتم : خیالت راحت اتفاق افتاد دیگه بلایی سرم نمیاد امروز

من خودم شدم دوباره؟

*

==>من شنبه امتحان ِکنکور دارم؟؟؟

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه ششم تیر 1387 ::: ساعت 0:44
::: :::
پشت کنکوری
 

*من یه پشت کنکوری فعلاً محسوب میشم؟

*اولین سالی هست که میدونم یکسال تموم تعطیلمو قراره تو این ۱سال حسابی از خودم کار بکشم...اون کلاسایی رو که دوست داشتم برم و که قبلاً به بهونه درس  داشتن نرفته بودم دی:

*دخترداییم چندروز پیش با کلی اصرار زنگ زد و گفت که برم آبادان،میخواستم بگم باشه میام که یادم اومد باید داستان ِنیمه تموم رو تموم کنم دی:

*احساس میکنم سبک نوشتنم عوض شده؟جریانش چیه؟

یکی از بچه ها آموزش طراحی قالب رو خواست،من هنوز اونجوری که بخوام نمیتونم از قالب سردربیارم ولی دوتا لینک رو پیشنهاد میکنم بخونید تا یه جورایی از کدای قالب سر دربیارید:

آموزش صفحه سازی وب

راهنمای طراحی قالب وبلاگ و کدهای بلاگفا

هروقت خوب ِخوب یاد گرفتم حتماً توضیح میدم ولی خوب پیشنهاد میدم که خودتون گاهی کدای قالب رو دستکاری کنید اینجوری کد ها رو بهتر میشناسید دی:

این سایت تصاویر زیبا و درمورد هر موضوعی داره............

==>میشه خواهش کنم یه خورده برای من دعا کنید؟اینکه یه خورده تنبلی رو کنار بذارم؟مرسی

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ شنبه یکم تیر 1387 ::: ساعت 16:23
::: :::
·▪•●ღ یک سوال ღ●•▪·

 

یکی نیست بگه جواب ِچشمان کودکانه ای که هر روز  تا راه ِرسیدن به مدرسه یا پارک(وهرجای دیگه ای) ،باید مغازه های رنگی رو ببینه کی میخواد بده؟

وقتی دستای مامان و بابا رو میکشه و به مغازه های رنگی هدایتشون میکنه...پدرو مادر این بچه چه جوابی باید به فرزندشون بدن؟

جواب ِاینکه چرا تو خونه ِاونا دیگه برنج و چایی و ۱۰۰۰ تا چیز ِدیگه قدغن شده؟

*

من نه چیزی از سیاست میدونم نه از سیستم کشور و اینکه داره چی میگذره

فقط این رو میدونم که نباید این همه افزایش قیمت وجود داشته باشه ،چایی شده ۸هزار تومن

من این رو میدونم که دولت میتونه ،یه جورایی مانع این گرونی بشه...

همه ی ِجنس ها گرون شده یه جورایی پول بی ارزش شده ولی بازم حقوقی که گرفته میشه همونه

من موندم اون کارگری که ماهی ۱۵۰هزار تومن میخواد بگیره چجوری تا آخر ماه میتونه سر کنه؟جواب بچه هاش رو چی میخواد بده؟

یک سوال :چرا باید اینجوری قیمت ها زیاد شه؟به چه دلیل؟

==>امیدوارم هیچ پدر و مادری ، شرمنده بچه هاشون نشن

==>امیدوارم خیلی زود قیمت ها دوباره همون قیمتای اصلی خودشون بشن!!!

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ::: ساعت 1:40
::: :::
·▪•●ღ نداریم ღ●•▪·
 

هر چيزي حدي داره، حتي خوبي!!!
فقط يه نصيحت براتون دارم:
.
پاک باش ولي نه آن چنان که با تو استحمام کنند.
بذله گو باش ولي نه آن طور که چوپان دروغگويي بر جديّت خود سازي.
و سرانجام آن قدر خوب نباش تا راه برگشت نداشته باشي.
"بدي هم نعمتي است از سوي خداوند که همه آن را با ديد حقارت مي نگرند."

*

متن ِبالا رو نمیدونم از کدوم وبلاگ برداشتم

 

==>دوست داشتم آپ کنم...

==>

 

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ::: ساعت 16:10
::: :::
·▪•●ღ تمام شدღ●•▪·اضافه شد
 

۱۱ روز هستش ننوشتم اینجا،چقدر دلم تنگ شده بود ولی هر بار پست مطلب جدید رو باز میکردم هیچی نداشتم بنویسم ولی الان اندازه ِیه کتاب درسی ،حرف دارم من

اول از همه ۱۱ خرداد چنین کامنتی برای من از سایت پرشین بلاگ گذاشته شد دی:

شنبه 11 خرداد1387 ساعت: 9:52

توسط:پرشین بلاگ

با سلام
وبلاگ شما در بین 100 وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید . برای ثبت نام و دریافت اطلاعات بیشتر می توانید از روز یکشنبه یازدهم خرداد بین ساعات 16 تا 20 با تلفن های زیر تماس خاصل فرمایید .
تاریخ برگزاری 23 خرداد ماه
محل برگزاری دانشکده مدیریت دانشگاه تهران
ساعت : 16 الی 19
0935 و 0935

دوستای گلم مرسی که رای بهم دادید البته من زنگ نزدم!چون کی این همه راه رو از بوشهر پامی شد می رفت؟؟؟

*

امروز آخرین امتحان بودش و آخرین روزی که البته برای امتحان دادن به دانشگاه میرفتم،دلم برای دانشگاه و همکلاسی هام تنگ میشه

قرار شده شنبه ،خونه یکی از بچه ها یه جشن فارغ التحصیلی راه بندازیممم

یادش بخیر روز اولی که قرار بود بین ِرشته روابط عمومی و مهندسی کشاورزی یکی رو انتخاب کنم چقدر از باباینا باج گرفتم و آخر همونی رو انتخاب کردم که اونا میخواستن

و چه زود ،روز اول یه گروه ۴ نفره تشکیل دادیم:من ،صوفیا،حنان و بهار

و چه زود گذشت...

تصورش رو نمیتونم کنم که ۱ سال بیکار تو خونه باید بشینم تا کنکور کاردانی به کارشناسی از راه برسه...

اولین بار هستش که من ۱ سال تعطیل ِتعطیلم،کلی برنامه ریختم که امیدوارم انجام بدم

*

تا امروز ،۷ تا قالب طراحی کردمخودخواهی نباشه خودم کاملاً از کارایی که طراحی میکنم خوشم میاد و روزی ۱۰ بار وبلاگایی که طراحی کردم رو باز میکنمنه اینکه اوج استعداد و نبوغ من برخوردارم برای همون

البته هر روز که میگذره بهتر یاد میگیرم و امید هست که روزی قالبایی که طراحی میکنم بهتر بشهدست من نیستش که

عادت دارم هرکاری رو دارم انجام میدم جار بزنم تو وبلاگالبته هنوز مونده درست ِدرست بتونم طراحی کنم پس سوالای اینجوری رو لطفاً نپرسید که من شدیداً کم میارم...!

*

انگشت کوچیکه ِدست ِراستم(عجب اسم طولانی...یکی بگه اسم این انگشت چی میشه) نمیدونم شکسته یانه

علائمی که داره:باد کرده...بی حس هستش...منو که میشناسید همیشه درحال ِ فرضیه سازی و آزمایش کردنم وقتی باهاش بازی میکنم به شدت درد میکنه

فعلاً بی حرکت ِ به نظرتون شکسته؟رگ به رگ شده؟مریض شده؟باید برم دکتر؟همه موارد؟

*

چقدر نوشتم هرچند هنوزممم حرف هست ولی میذارم برای فردا شب،شما تا فرداشب استراحت کنید و منت سر ِمن بذارید و پست رو کامل بخونید و همین دیگه

*

==>دوست ِعزیزم درگذشت ِپدر بزرگت رو تسلیت میگم،امیدوارم آخرین غم تو و خانواده ات باشه!!! 

بعد نوشت==> این بلا ،سر انگشت بیچاره من دراومدش

دستم داره با شما سلام میکنه...تا اطلاع ثانوی من نمیتونم درست تایپ کنم...البته دکتر این بلا رو سرش در اورد

لینک مطلب ::: نوشته شده توسط محدثه ::: در تاریخ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ::: ساعت 1:38
::: :::